در دست اقدام رمان زلف یار (جلد اول) | آلباتروس

تالار تایپ رمان
ژانر اثر
  1. عاشقانه
سطح اثر ادبی
برنزی
اختصاصی بودن اثر ادبی
بله، این اثر اختصاصی می‌باشد و فقط در انجمن رمانیک نوشته شده است.
رمان: زلف یار (جلد اول)
نویسنده: آلباتروس
ژانر: عاشقانه
خلاصه
خسته و درمانده شاخه منحوس دیگر را به امید این‌که آخرین مانعش باشد، پس زد؛ ولی از دیدن شاخ و برگ‌های دیگری که در هم تنیده شده بودند، آه از نهادش بلند شد.
این راه پس کی تمام میشد؟ چه‌قدر باید می‌دوید؟ دیگر توان حرکت نداشت.
زانوانش سست شد، خواست روی زمین بیوفتد که محکم به شاخه مقابلش چنگ زد. نباید تسلیم میشد. از این میدان به در نمیشد نه تا وقتی که حلزونش را بیابد. مطمئن بود اینک در صدفش است. بایستی او را از خواب بیدار می‌کرد، نمی‌توانست بدون حلزونش دوام بیاورد.
 
آخرین ویرایش:

Romanik Bot

رمانیک بات
کاربر VIP
شناسه کاربر
235
تاریخ ثبت‌نام
2020-12-27
آخرین بازدید
موضوعات
51
نوشته‌ها
483
پسندها
5,198
زمان آنلاینی
4d 8h 32m
امتیازها
218
سطح
0
محل سکونت
romanik.ir

  • #2
wtjs_73gk_2.png
نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمد گویی و سپاس از انتخاب انجمن رمانیک را برای انتشار رمان خود؛ خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود، قوانین زیر را با دقت مطالعه کنید.​
اگر سوالی دارید میتوانید بعد از خواندن قوانین زیر سوالتون رو مطرح کنید.​
قبل از درخواست جلد، قوانین زیر را مطالعه کنید.​
برای درخواست نقد، با توجه به قوانین در تاپیک زیر اعلام آمادگی کنید.​
بعد از اتمام رمان، میتوانید درخواست ویراستار دهید.​
جهت درخواست صوتی شدن آثار خود می‌‌توانید در تالار مربوطه، درخواست دهید.​
و پس از پایان یافتن رمان، در تاپیک زیر با توجه به قوانین اعلام نمایید.​
با تشکر​
 

آلباتروس

رمانیکی ثابت
نویسنده ویژه
رمانیکی‌نویس
ویراستار
شناسه کاربر
716
تاریخ ثبت‌نام
2021-08-08
آخرین بازدید
مشاهده کاربران
موضوعات
88
نوشته‌ها
1,360
راه‌حل‌ها
5
پسندها
10,693
زمان آنلاینی
66d 19h 28m
امتیازها
388
سطح
2
مدال‌ها
8

  • #2
مقدمه

تا چشم گشودم، تو را دیدم. لـ*ـب که باز کردم، تو را نامیدم، پس نگاهم کن، صدایم کن.
احساسم خطرناک‌‌ست، به نوجوانیم رحمی نکرد، مبادا تو را بدرد که بد می‌سوزی!
 
آخرین ویرایش:

آلباتروس

رمانیکی ثابت
نویسنده ویژه
رمانیکی‌نویس
ویراستار
شناسه کاربر
716
تاریخ ثبت‌نام
2021-08-08
آخرین بازدید
مشاهده کاربران
موضوعات
88
نوشته‌ها
1,360
راه‌حل‌ها
5
پسندها
10,693
زمان آنلاینی
66d 19h 28m
امتیازها
388
سطح
2
مدال‌ها
8

  • #3
لبخند روی لبش با چشمان خفته‌اش نشان از این می‌داد که در خلسه‌ای شیرین سپری می‌کند. پس از مکثی آرام لای پلک‌هایش را باز کرد. از دیدن خود در آینه بیضی شکل مقابل تک‌خندی زد که سریع با گاز گرفتن لـ*ـب پایینش صدایش را خفه کرد.
تحت کنترل خودش نبود، هرگاه به آن دو گوی قهوه‌ای فکر می‌کرد، خواه و ناخواه هیجان زده میشد. آخ که چند قدَر دلتنگشان شده بود!
شانه را دوباره بالا آورد و روی موهای پر پشتش سراند. با کشیده شدن دستگیره از آینه به در که پشت سرش قرار داشت، چشم دوخت. طولی نکشید که آینه تصویر صابر را در آغوش گرفت.
همان‌طور که روی تخت نشسته بود، از کمر به سمتش چرخید و گفت:
- چی شده؟
صابر با تکان دادن سرش به چپ و راست، به او فهماند فقط قصد تماشا کردنش را دارد. لبخند کوچکی زد و گفت:
- بیا این‌جا.
صابر آرام به سمتش نزدیک شد. با شست به روی پوست لطیفش دست کشید، دوباره لـ*ـب زد.
- می‌خوای برات کرم بزنم؟
با حرکت سرش لبخندش را تکرار کرد و به سمت میز چوبی آرایشی که تنها یک قدم با او فاصله داشت، رفت. از داخل کشویش کرم کوچک مخصوص خودش را برداشت، هر از گاهی از آن استفاده می‌کرد، چون مادرش معتقد بود استفاده زیادش پوستش را حساس می‌کند.
جلوی صابر روی زانوانش نشست و با باز کردن در کرم انگشت اشاره‌اش را داخلش برد و آن را به کرم‌ها آغشته کرد.
- خوشگل مجلس کی میشه؟
- ... .
- داداشی گل خودم، مگه نه؟
صابر همچو عروسک ایستاده بود تا کار صنم تمام شود. از شنیدن صدای زکیه تازه به خود آمد.
- صنم تموم نشدی؟
دستپاچه شده صدایش را بالا برد و جواب داد.
- یک چند دقیقه دیگه.
سریع شانه را از روی تخت برداشت و موهایش را شانه زد. چون در کاملاً بسته نشده بود، زکیه آن را هل داد؛ ولی از دیدنش که هنوز مشغول موهایش بود، متعجب گفت:
- از اون موقع داشتی چی کار می‌کردی پس؟! زود باش بابات منتظره.
- خب چی کار کنم مامان؟ این موهام گره داره دیگه.
زکیه غر زنان به طرفش نزدیک شد و پشت سرش روی تخت نشست.
- من که بهت میگم بده کوتاهشون کنم، خودت خلقت تنگ نمیشه با این‌ها؟
سرش را به معنای نفی تکان داد.
- اوم اوم.
شانه را به مادرش داد که زکیه پرسید.
- برات ببافمشون؟
- آره.
کمتر از دو دقیقه موهایش بافته شد که زکیه خطاب به هردویشان گفت:
- سریع برین بیرون، زود!
عجول گفت:
- مامان لباس‌هام رو برداشتی؟
- آره آره، بدو که دیرمون شد.
به همراه صابر و مادرش از اتاق خارج شد. پس از این‌که زکیه آخرین سفارشش را به فرصت، سر خدمه کرد، بالاخره عمارت را ترک کردند.

هرگز نتوانست دستانش را به دور کمر عمو احمدش بپیچاند و بتواند آن‌ها را بگیرد، همیشه در آغوش هیکل بزرگ و شکم گنده‌اش له میشد.
احمد با یک حرکت او را بلند کرد و گفت:
- دختر من چطوره؟
نمی‌دانست کی قرار است قدش بلند شود؟ با این‌که پدر و مادرش قد کشیده‌ای داشتند؛ ولی او بچه‌تر از سنش مشخص میشد، طوری که احمد هنوز هم او را در آغوش می‌گرفت. از این رو مادرش وادارش نمی‌کرد که روسری سرش کند.
 
آخرین ویرایش:

آلباتروس

رمانیکی ثابت
نویسنده ویژه
رمانیکی‌نویس
ویراستار
شناسه کاربر
716
تاریخ ثبت‌نام
2021-08-08
آخرین بازدید
مشاهده کاربران
موضوعات
88
نوشته‌ها
1,360
راه‌حل‌ها
5
پسندها
10,693
زمان آنلاینی
66d 19h 28m
امتیازها
388
سطح
2
مدال‌ها
8

  • #5
بیخیال این افکار شد و با لبخند جواب داد.
- خوبم.
مومنه که در کنار احمد ایستاده بود، با خوش رویی آن‌ها را به داخل سالن دعوت کرد و گفت:
- خوش اومدین، بفرمایین داخل.
طاها: خیلی ممنون چشم، حتماً قدم رنجه می‌کنم، فقط من دو دقیقه برم ماشین رو توی سایه بذارم.
سپس خطاب به زکیه ادامه داد.
- شماها برین داخل.
احمد: بله شما بفرمایین داخل.
با بوسیدن لپش او را روی زمین گذاشت و گفت:
- برو داخل عمو جان تا من یک گپی با بابای بی معرفتت داشته باشم.

به پدرش که کنار احمد روی مبل نشسته بود، نگاه کرد. نمی‌دانست چگونه توانست روی مبل بشیند؟ اصلاً جایی برای او مانده بود؟
احمد با برداشتن پره‌ای از پرتقال ابروهایش را بالا برد و خطاب به مومنه گفت:
- به این هم میگن رفیق. وقتی دیدمش اصلاً نشناختمش.
طاها عاقل اندر سفیهانه نگاهش کرد، لـ*ـب‌هایش به دنبال پوزخندی کج شد و در جوابش گفت:
- مرد حسابی من باید نشناسمت. رفته رفته عین این گوله برفی‌هایی که قدیم درست می‌کردیم، میشی. می‌ترسم پس فردا که اومدم، یک دفعه ببینم کلاً صورتت نیست شده.
احمد خنده بلندی کرد که این‌بار زکیه به حرف آمد.
- حالا ما نشد بیایم، شما چرا یک تک پا نیومدین ببینین زنده‌ایم، مرده‌ایم؟
مومنه: والله خواهر چی بگم؟ ما که در اختیار ایشونیم.
با جفت دستانش به احمد که چند متر با او فاصله داشت، اشاره کرد، سپس سرش را به طرفش چرخاند و گفت:
- بفرمایین آقا، حالا شما جواب بدین.
احمد با بیخیالی دو پره دیگر از پرتقال را داخل دهانش برد و گفت:
- خودش می‌‌دونه، این‌قدر سرم شلوغه که وقت کم‌ میارم.
طاها با حیرت گفت:
- هه کم مونده بود من رو هم کنار این پرتقال‌ها بالا بدی، بعد میگی من می‌دونم؟
احمد: تو فرق می‌کنی.
طاها: دقیقاً چه فرقی؟
زکیه آرام خطاب به مومنه لـ*ـب زد.
- الآنه گردن‌هاشون بشکنه از بس کجش کردن.
بلافاصله ریز ریز خندید که مومنه نیز زمزمه کرد.
- مثلاً خانن، سبیل کلفت کردن؛ ولی اصلاً بزرگ نشدن.
زکیه: جرئت داری این رو به خودشون بگو.
مومنه دستش را روی لبش گذاشت و چشمانش را گرد کرد که زکیه با خنده نگاهش را از او گرفت.
از حرف مومنه نگاهش را به پدرش داد. برخلاف چیزی که شنیده بود، پدرش نه ریش داشت و نه سبیل، حال که او را با سبیل تصور می‌کرد، هیچ گونه نمی‌توانست چهره جدیدش را تحمل کند، پدرش این گونه بیشتر جذاب بود؛ ولی سبیل‌ عمو احمدش به قدری پر پشت بود که گاه ه*و*س می‌کرد آن‌ها را به چنگ گیرد.
سرش را به سمت صابر که در کنارش نشسته بود و پاهای کوچکش را تاب می‌داد، چرخاند. او هم نگاهش را به دنبال صدای این و آن می‌چرخاند. معمولاً این‌گونه بود، در جمع بزرگسالان تنها کاری که آن دو می‌توانستند انجام دهند، تماشا کردن بود، برای همین حس اضافه بودن به او دست می‌داد. به سمت دسته مبل خم شد و خطاب به مادرش طوری که کس دیگری متوجه‌اش نشود، لـ*ـب زد.
- مامانی!
زکیه به او نگریست که ادامه داد.
- برم بیرون؟
- باشه، فقط تو چشم کارگرها نباشی، خب؟
- باشه.
سپس دوباره به صابر نگاه کرد و گفت:
- می‌خوام برم بیرون، تو هم باهام میای؟
صابر نگاه بی تفاوتش را نثارش کرد و با تکان دادن سرش تاییدیه را داد.

دستانش را روی نرده گذاشت و نفس عمیقی کشید. از بالای ایوان می‌توانست خیلی راحت حیاط بزرگ را تحت نظر داشته باشد.
دو کارگر مشغول خارج کردن سبدهای میوه بودند که از باغ پشت عمارت چیده بودند؛ ولی گویا در بیرون عمارت هم چند نفر دیگر با آن‌ها همکاری می‌کردند.
صابر بی معطلی از هفده پله عریض و آجری پایین شد و با دو خود را به کارگرها رساند. سرکارگر که به تماشایشان ایستاده بود، از دیدنش لبخند کوچکی زد. همه می‌دانستند که صابر علاقه خاصی به نظاره کردن دارد، چرا که او نیز آرام و بی صدا در کنار سرکارگر ایستاد.
نگاهش را از آن‌ها گرفت و معطوف گلدانی کرد که روی نرده و نزدیک ستون قرار داشت و گل‌های رز قرمزش را تقدیم چشمانش می‌کرد.
با انگشت شست و اشاره‌اش آرام یکی از گلبرگ‌ها را نوازش کرد. آن‌قدر سرخ و زیبا بودند که هر لحظه احتمال می‌داد انگشتانش رنگ گیرند.
این کار زیاد سرگرمش نکرد، برای همین او نیز از پله‌ها پایین شد و به طرف پشت عمارت رفت. زمین خاکی‌ که به واسطه درختانش به سایه نشسته بود، محل خوبی برای قدم زدن و فکر کردن محسوب میشد.
 
آخرین ویرایش:

آلباتروس

رمانیکی ثابت
نویسنده ویژه
رمانیکی‌نویس
ویراستار
شناسه کاربر
716
تاریخ ثبت‌نام
2021-08-08
آخرین بازدید
مشاهده کاربران
موضوعات
88
نوشته‌ها
1,360
راه‌حل‌ها
5
پسندها
10,693
زمان آنلاینی
66d 19h 28m
امتیازها
388
سطح
2
مدال‌ها
8

  • #6
زکیه به او نگریست که ادامه داد.
- برم بیرون؟
- باشه، فقط تو چشم کارگرها نباشی، خب؟
- باشه.
سپس دوباره به صابر نگاه کرد و گفت:
- می‌خوام برم بیرون، تو هم باهام میای؟
صابر نگاه بی تفاوتش را نثارش کرد و با تکان دادن سرش تاییدیه را داد.

دستانش را روی نرده گذاشت و نفس عمیقی کشید. از بالای ایوان می‌توانست خیلی راحت حیاط بزرگ را تحت نظر داشته باشد.
دو کارگر مشغول خارج کردن سبدهای میوه بودند که از باغ پشت عمارت چیده بودند؛ ولی گویا در بیرون عمارت هم چند نفر دیگر با آن‌ها همکاری می‌کردند.
صابر بی معطلی از هفده پله عریض و آجری پایین شد و با دو خود را به کارگرها رساند. سرکارگر که به تماشایشان ایستاده بود، از دیدنش لبخند کوچکی زد. همه می‌دانستند که صابر علاقه خاصی به نظاره کردن دارد، چرا که او نیز آرام و بی صدا در کنار سرکارگر ایستاد.
نگاهش را از آن‌ها گرفت و معطوف گلدانی کرد که روی نرده و نزدیک ستون قرار داشت و گل‌های رز قرمزش را تقدیم چشمانش می‌کرد.
با انگشت شست و اشاره‌اش آرام یکی از گلبرگ‌ها را نوازش کرد. آن‌قدر سرخ و زیبا بودند که هر لحظه احتمال می‌داد انگشتانش رنگ گیرند.
این کار زیاد سرگرمش نکرد، برای همین او نیز از پله‌ها پایین شد و به طرف پشت عمارت رفت. زمین خاکی‌ که به واسطه درختانش به سایه نشسته بود، محل خوبی برای قدم زدن و فکر کردن محسوب میشد.

از دیدن صابر جا خورد، کم کم نقش لبخند چهره‌اش را زیباتر به تصویر کشید. چون نزدیک به در بود، با برداشتن چند گام خود را به او رساند.
- صابر! خودتی پسر؟
صابر تنها نگاهش کرد که لبخندش بزرگ‌تر شد. بدون کوچک‌ترین توجه‌ای به سلام کارگرها در جلوی پایش روی پنجوانش نشست و او را در آغوش گرفت.
- دلم برات تنگ شده فسقلی! (از او فاصله گرفت) خوبی؟
صابر سرش را به تایید تکان داد که هم زمان بلند شدنش او را دوباره در آغوش گرفت. همان‌طور که آرام به طرف پله‌ها می‌رفت، پرسید.
- عمو این‌ها داخلن؟
به حرکات سرش عادت کرده بود، یعنی به ندرت میشد صدایش را شنید به خاطر همین تا حدودی زبان بدنش را می‌فهمید.
سر به سرش نزدیک کرد و زیر گوشش پچ زد.
- صنم هم هست؟
بالاخره به حرف آمد.
- تو باغه.
ایستاد و نگاهش را به رو‌به‌رو داد، با این‌که به خاطر نمای عمارت نمی‌توانست صنم را ببیند؛ اما همین که می‌دانست او در باغ است، برایش کافی بود.
صابر را روی زمین گذاشت و گفت:
- خب پسر بدو برو که یک وقت کوتاهی نکنن، باشه؟
سپس با چشمکی که زد، لپ تپلش را میان انگشتان اشاره و وسطیش فشرد. صابر با این‌که قد و هیکل کوچک و ضعیفی داشت؛ اما لپ‌هایش خوردنی بود‌‌. هر چند که صابر از چلانده شدن خوشش نمی‌آمد و با اخم نا رضایتیش را اعلام می‌کرد؛ ولی انگار امیر برایش فرق داشت که عکس العملی نشان نمی‌داد.

حتی درختان هم از دیدن جمال رویش خش خش کنان در گوش یکدیگر پچ پچ می‌کردند، چه رسد به او که هرگاه صنمش را می‌دید، چیزی در دلش بالا و پایین میشد. شاید حرفی، اعترافی؛ اما نمی‌دانست چرا همیشه آن‌چه که روی زبانش منتظر بود را جاری می‌کرد؟
- چه عجب!
از صدایش صنم بیخیال قدم زدن شد و آرام به طرفش چرخید. نسیمی که می‌وزید، موهای مشکیش را پریشان می‌کرد. بی تفاوت لـ*ـب زد.
- سلام.
به سمتش نزدیک‌تر شد و گفت:
- علیک سلام، دختر می‌دونی من که نه، ما از کی منتظرتونیم؟

حوصله جواب دادن به او را نداشت، اصلاً حوصله هیچ چیز این پسر را نداشت، برای همین همچنان با لحن آرام و خونسردش گفت:
- دست من که نبوده، بابام باید می‌اومد.
امیر نفسش را پر فشار از بینیش خارج کرد و گفت:
- بیخیال، مهم اینه که الآن این‌جایی.
با نشستن برگ کوچک و سبزی روی موهایش امیر لبخند دیگری زد و برگ را برداشت.
- دلم برات تنگ شده بود.
حرفی نزد که دوباره صدایش شنیده شد.
- تو دلتنگم نشدی؟
با تمسخر به چشمانش نگاه کرد؛ اما هنگامی که شیطنت را در تیله‌های قهوه‌ایش دید، پوزخندی زد و در عوض جوابش گفت:
- زیادی باد شده، موهام داره به هم می‌ریزه، بریم داخل.
- اوهوم موافقم.

چون راه طولانی و چند ساعته‌ای را طی کرده بودند تا به دِه برسند، تصمیم گرفتند اندکی استراحت کنند؛ اما زکیه حرف زدن با مومنه را به خوابیدن ترجیح داده بود.
خمیازه‌ای کشید و پس از باز کردن موهایش روی تخت در کنار صابر دراز کشید.
به خاطر بسته بودن پنجره، اتاق گرم شده بود و روی پیشانی صابر قطرات عـ*ـرق خودنمایی می‌کردند؛ اما خودش چون از هیجانی که او را گرفته بود، سر انگشتان دست و پایش سرد شده بود، تصمیم گرفت تنها پتو را از روی صابر بردارد؛ ولی در عوض آن را تا زیر سینه خودش بالا کشید.
نزدیک به چند ماهی میشد که او را ندیده بود. حال به خاطر مراسم ازدواج ثمین، دختر عمه امیر به این‌جا آمده بودند. تمام شور و شوقش به خاطر این بود که می‌توانست برادر ثمین، شاهین را ببیند.
زیاد با آن‌ها رفت و آمد نداشتند، حتی آشناییشان هم به واسطه احمد بود، در واقع پدرش با احمد رفیق‌های قدیمی بودند، وگرنه صنمی با این دِه و مردمش نداشتند.
 
آخرین ویرایش:

آلباتروس

رمانیکی ثابت
نویسنده ویژه
رمانیکی‌نویس
ویراستار
شناسه کاربر
716
تاریخ ثبت‌نام
2021-08-08
آخرین بازدید
مشاهده کاربران
موضوعات
88
نوشته‌ها
1,360
راه‌حل‌ها
5
پسندها
10,693
زمان آنلاینی
66d 19h 28m
امتیازها
388
سطح
2
مدال‌ها
8

  • #7
از صدایش صنم بیخیال قدم زدن شد و آرام به طرفش چرخید. نسیمی که می‌وزید، موهای مشکیش را پریشان می‌کرد. بی تفاوت لـ*ـب زد.
- سلام.
به سمتش نزدیک‌تر شد و گفت:
- علیک سلام، دختر می‌دونی من که نه، ما از کی منتظرتونیم؟

حوصله جواب دادن به او را نداشت، اصلاً حوصله هیچ چیز این پسر را نداشت، برای همین همچنان با لحن آرام و خونسردش گفت:
- دست من که نبوده، بابام باید می‌اومد.
امیر نفسش را پر فشار از بینیش خارج کرد و گفت:
- بیخیال، مهم اینه که الآن این‌جایی.
با نشستن برگ کوچک و سبزی روی موهایش امیر لبخند دیگری زد و برگ را برداشت.
- دلم برات تنگ شده بود.
حرفی نزد که دوباره صدایش شنیده شد.
- تو دلتنگم نشدی؟
با تمسخر به چشمانش نگاه کرد؛ اما هنگامی که شیطنت را در تیله‌های قهوه‌ایش دید، پوزخندی زد و در عوض جوابش گفت:
- زیادی باد شده، موهام داره به هم می‌ریزه، بریم داخل.
- اوهوم موافقم.

چون راه طولانی و چند ساعته‌ای را طی کرده بودند تا به دِه برسند، تصمیم گرفتند اندکی استراحت کنند؛ اما زکیه حرف زدن با مومنه را به خوابیدن ترجیح داده بود.
خمیازه‌ای کشید و پس از باز کردن موهایش روی تخت در کنار صابر دراز کشید.
به خاطر بسته بودن پنجره، اتاق گرم شده بود و روی پیشانی صابر قطرات عـ*ـرق خودنمایی می‌کردند؛ اما خودش چون از هیجانی که او را گرفته بود، سر انگشتان دست و پایش سرد شده بود، تصمیم گرفت تنها پتو را از روی صابر بردارد؛ ولی در عوض آن را تا زیر سینه خودش بالا کشید.
نزدیک به چند ماهی میشد که او را ندیده بود. حال به خاطر مراسم ازدواج ثمین، دختر عمه امیر به این‌جا آمده بودند. تمام شور و شوقش به خاطر این بود که می‌توانست برادر ثمین، شاهین را ببیند.
زیاد با آن‌ها رفت و آمد نداشتند، حتی آشناییشان هم به واسطه احمد بود، در واقع پدرش با احمد رفیق‌های قدیمی بودند، وگرنه صنمی با این دِه و مردمش نداشتند.
خسته بود؛ اما خوابش نمی‌آمد. چشمانش به زور باز بود؛ ولی نمی‌دانست چرا قصد پرواز ندارد؟ گویا حال این زمینی که لمس می‌کرد، حضور پرنده‌اش متبرکش کرده بود.

دوباره سد راهش شد و مصر گفت:
- خب بگو چی شده؟
بالاخره شاهین نگاهش را بالا آورد و جواب داد.
- چی بگم؟ خب وقتی با ما حال نمی‌کنی، چرا میای؟ نمی‌خواد به خودت زحمت بدی، من که می‌دونم از بودن کنارمون لذت نمی‌بری.
سپس رو به امیر که قرار بود از بالای درخت با تکان دادن شاخه‌ها برایشان توت بفرستد و حال متعجب و با اخم‌هایی کم رنگ تماشایشان می‌کرد، گفت:
- چرا آوردیش؟
قبل از این‌که امیر حرفی بزند، با بغض گفت:
- چی داری میگی شاهین؟!
- هیچی، شما برو که یک وقت ما گازت نگیریم، برو دیگه!
نفس‌هایش تند شده بود، قصد نداشت به این زودی گریه کند؛ ولی نمی‌توانست جلوی لرزش صدایش را بگیرد.
- تو اصلاً می‌دونی این چند روزی که من نبودم، چی به سر من اومده؟ اگه می‌دونستی، باهام این‌جوری نمی‌کردی.
شاهین که از شنیدن صدایش متعجب شده بود، نگاهش کرد؛ ولی با دیدن حاله اشک درون چشمان بادومی و مشکیش حیرتش بیشتر شد.
- صنم آروم باش، من شوخی کردم.
خیال کرد اشتباه شنیده، سرش را به سمت راستش چرخاند و به مهسا و غفور که در نزدیکیش بودند، نگاه کرد؛ ولی حتی همان‌ها هم که با روحیات شاهین آشنا بودند، از کارش جا خورده بودند. سوالی دوباره به او نگریست که شاهین تک‌خندی زد و گفت:
- بابا من به تو چی کار دارم؟ فقط خواستم یک کم شوخی کنم، بخندیم.
چند بار پلک زد که بالاخره قطرات اشک از حصار چشمانش رها شدند، لـ*ـب زد.
- شوخی بود؟
شاهین در حالی که داشت بی صدا می‌خندید، با سر حرفش را تایید کرد.
زیبا که نگران بود تا مبادا پوستش زیر آفتاب بسوزد، خود را به زیر سایه درختی کشانده بود. گفت:
- بابا هنوز این رو نشناختی؟
هنوز هم شک داشت، به همین خاطر توجه‌ای به حرفی که شنید، نکرد و پرسید.
- یعنی باهام قهر نیستی؟
شاهین دیگر نتوانست آرام باشد و بلند زیر خنده زد که سرش به عقب پرتاب شد.
- بچه‌ها این رو ببینین، میگه باهاش قهرم!
سپس رو به او گفت:
- واقعاً به من می‌خوره همچین آدمی باشم؟
اخم‌هایش در هم رفت، عصبی گفت:
- پس چرا نگاهم نمی‌کردی؟
شاهین جا خورده گفت:
- گفتم که شوخی بود.
دوباره لـ*ـب‌هایش را کش آورد که دندان‌هایش خودنمایی کرد‌.
- دختر شوخی بود، شوخی! جا افتاد برات؟
نفسش را سست و کلافه آزاد کرد و با دست کشیدن به صورتش پشت به او ایستاد، حس این را داشت که از آسمان به زمین کوبیدنش.

با یادآوری آن خاطره لبخند کوچکی لبش را کج کرد. دلش برای شنیدن دوباره آن خنده‌ها پر می‌کشید.
به آب‌ و هوای گرم و خشک حساسیت داشت، برای همین آن‌قدر عطسه می‌کرد تا بالاخره خون دماغ میشد. چون آن موقع تازه پی به حساسیتش برده بودند، مادرش مجبورش کرد که چند روزی داخل خانه باشد. بالاخره امیر مادرش را راضی کرد تا کمی با بچه‌ها وقت بگذرانند، آن هم به شرط این‌که خیلی زود به عمارت برگردند، حتی قرار بود فردایش به دِه خودشان بروند.
به باغ دایی زیبا رفته بودند. هنگامی که توانست شاهینش را پس از چند روز ببیند، با برخورد سردش مواجه شد. همین باعث شد که متعجب دلیلش را از او بپرسد، هر چند که شاهین مدام از او کناره می‌گرفت؛ اما بالاخره دلیل ناراحتیش را گفت که بعد متوجه شد همه‌اش بازی بوده.
 
آخرین ویرایش:

آلباتروس

رمانیکی ثابت
نویسنده ویژه
رمانیکی‌نویس
ویراستار
شناسه کاربر
716
تاریخ ثبت‌نام
2021-08-08
آخرین بازدید
مشاهده کاربران
موضوعات
88
نوشته‌ها
1,360
راه‌حل‌ها
5
پسندها
10,693
زمان آنلاینی
66d 19h 28m
امتیازها
388
سطح
2
مدال‌ها
8

  • #8
- صنم آروم باش، من شوخی کردم.
خیال کرد اشتباه شنیده، سرش را به سمت راستش چرخاند و به مهسا و غفور که در نزدیکیش بودند، نگاه کرد؛ ولی حتی همان‌ها هم که با روحیات شاهین آشنا بودند، از کارش جا خورده بودند. سوالی دوباره به او نگریست که شاهین تک‌خندی زد و گفت:
- بابا من به تو چی کار دارم؟ فقط خواستم یک کم شوخی کنم، بخندیم.
چند بار پلک زد که بالاخره قطرات اشک از حصار چشمانش رها شدند، لـ*ـب زد.
- شوخی بود؟
شاهین در حالی که داشت بی صدا می‌خندید، با سر حرفش را تایید کرد.
زیبا که نگران بود تا مبادا پوستش زیر آفتاب بسوزد، خود را به زیر سایه درختی کشانده بود. گفت:
- بابا هنوز این رو نشناختی؟
هنوز هم شک داشت، به همین خاطر توجه‌ای به حرفی که شنید، نکرد و پرسید.
- یعنی باهام قهر نیستی؟
شاهین دیگر نتوانست آرام باشد و بلند زیر خنده زد که سرش به عقب پرتاب شد.
- بچه‌ها این رو ببینین، میگه باهاش قهرم!
سپس رو به او گفت:
- واقعاً به من می‌خوره همچین آدمی باشم؟
اخم‌هایش در هم رفت، عصبی گفت:
- پس چرا نگاهم نمی‌کردی؟
شاهین جا خورده گفت:
- گفتم که شوخی بود.
دوباره لـ*ـب‌هایش را کش آورد که دندان‌هایش خودنمایی کرد‌.
- دختر شوخی بود، شوخی! جا افتاد برات؟
نفسش را سست و کلافه آزاد کرد و با دست کشیدن به صورتش پشت به او ایستاد، حس این را داشت که از آسمان به زمین کوبیدنش.

با یادآوری آن خاطره لبخند کوچکی لبش را کج کرد. دلش برای شنیدن دوباره آن خنده‌ها پر می‌کشید.
به آب‌ و هوای گرم و خشک حساسیت داشت، برای همین آن‌قدر عطسه می‌کرد تا بالاخره خون دماغ میشد. چون آن موقع تازه پی به حساسیتش برده بودند، مادرش مجبورش کرد که چند روزی داخل خانه باشد. بالاخره امیر مادرش را راضی کرد تا کمی با بچه‌ها وقت بگذرانند، آن هم به شرط این‌که خیلی زود به عمارت برگردند، حتی قرار بود فردایش به دِه خودشان بروند.
به باغ دایی زیبا رفته بودند. هنگامی که توانست شاهینش را پس از چند روز ببیند، با برخورد سردش مواجه شد. همین باعث شد که متعجب دلیلش را از او بپرسد، هر چند که شاهین مدام از او کناره می‌گرفت؛ اما بالاخره دلیل ناراحتیش را گفت که بعد متوجه شد همه‌اش بازی بوده.
دلش برای شوخی‌هایش غنج میزد. برایش مهم نبود که ممکن است ناراحت یا دل آزرده شود، همین که دلیلی برای خنده‌های زیباترین پرنده‌اش بود، کافی بود.
امیدوار بود این‌بار حالش بد نشود و الا باز هم ممکن بود از دیدن بیشتر شاهین محروم شود‌. گاهی اوقات نگرانی‌های زیاد و بی مورد مادرش عصبانیش می‌کرد.

از سنگینی پنجوانی لا به لای موهایش، آرام چشمانش را گشود.
- بیدار شدی قشنگ مامان؟
همچنان که با مشت چشمانش را می‌مالید، خواب آلود لـ*ـب زد.
- ولی من هنوز خوابم میاد.
- بلند شو عزیزم که باید بریم.
عبوس پای راستش را آرام به روی تخت کوبید و نالید.
- می‌خوام بخوابم!
 
آخرین ویرایش:

آلباتروس

رمانیکی ثابت
نویسنده ویژه
رمانیکی‌نویس
ویراستار
شناسه کاربر
716
تاریخ ثبت‌نام
2021-08-08
آخرین بازدید
مشاهده کاربران
موضوعات
88
نوشته‌ها
1,360
راه‌حل‌ها
5
پسندها
10,693
زمان آنلاینی
66d 19h 28m
امتیازها
388
سطح
2
مدال‌ها
8

  • #9
زکیه با لبخند چند تار از موهایش را که روی پیشانیش افتاده بود، کنار زد، سپس به سمتش خم شد و روی پیشانیش را بوسید.
- خواب بسه تنبل خانوم، نمی‌خوای بریم عروسی؟
با یادآوری شاهین دوباره چشمانش را باز کرد که زکیه با خنده گفت:
- نه مثل این‌که تازه بیدار شدی.
چون سست و بی انرژی بود، شانه زدن موهایش را به مادرش سپرد. پس از اتمام کار هر دو از اتاق خارج شدند.
طاها و بقیه روی قالی‌ای در زیر درختان مشغول صرف عصرانه‌شان بودند.
احمد در حالی که یک پایش را از زانو خم کرده، وزنش را روی بالش زیر بغلش انداخته بود، خطاب به طاها گفت:
- حالا قراره امشب بین دِه آبگوشت پخش بشه. به رسول و بچه‌ها سپردم دو_ سه گوسفند ردیف کنن، بیچاره جعفر دست تنها نمی‌رسه همه کارها رو انجام بده.
زکیه دست روی کتفش گذاشته بود و او را به جلو هدایت می‌کرد. طاها که با دقت به حرف‌های احمد گوش می‌داد، متوجه‌شان شد. رو به او لبخندی زد و گفت:
- عصر بخیر دخترم.
با حرکت سر جوابش را داد که زکیه آرام شانه‌اش را فشرد تا به خود آید. رو به بقیه گفت:
- عصر بخیر.
احمد که پشت به آن‌ها بود، سرش را به طرفش چرخاند و گفت:
- به به دختر عمو! آخ بیدارت کردن؟
مومنه قند را از میان لـ*ـب‌هایش به درون دهانش کشید و رو به او؛ ولی خطاب به احمد گفت:
- دیگه بیشتر از این خوابیدن هم خوب نیست، مگه نه دخترم؟
آقایان در قسمت شمال نشسته بودند و خانم‌ها مقابلشان. به زدن لبخندی بسنده کرد و در کنار مادرش جای گرفت؛ اما سختی زمین کمی آزارش می‌داد.
امیر که بین او و طاها نشسته بود، از بی توجه‌ای بقیه استفاده کرد و به سمتش خزید.
- خوب خوابیدی؟
- اوهوم.
امیر نیم نگاهی به استکانش که روی نعلبکی چینی قرار داشت، کرد، سپس آن را به طرفش کشاند و دوباره به حرف آمد.
- سرحالت می‌کنه.
آهسته لـ*ـب زد.
- میل ندارم.
- ولی هنوز خماری‌ها.
سرش را به معنای نفی کمی به عقب مایل کرد و نگاهش را از او گرفت. تشنگیش با خوردن آب و چای بر طرف نمیشد، بلکه آب حیاتش دیدن رخ یار بود، به همین خاطر اشتهایی برای خوردن چیزی نداشت.

دستی به کلاه دور گرد قرمزش کشید و آن را بالا داد، کمی برایش بزرگ بود. به پدرش که در کنار ماشینش مشغول حرف زدن با احمد بود، نگریست. هیچ‌گاه اجازه نمی‌داد شخص دیگری پشت فرمان ماشینش بشیند و خودش رانندگی می‌کرد. کلاه دور گرد مشکیش با کت و شلوار مشکی‌ای که به تن داشت، هم‌خوانی نداشت؛ اما از نظرش لباس سفیدی که زیر کتش پوشیده بود با آن کراوات قرمز چندان با بقیه هماهنگی نمی‌کرد. خودش بهتر می‌دانست که تمام پوشش از لباس و شلوار تا کلاه و روسری یک رنگ باشند. شاید به خاطر همین سلیقه‌اش بود که زکیه هرگز اجازه انتخاب لباس را به او نمی‌داد.
منتظر مادرش نماند و با دو به سمت پدرش رفت. گویی کسی خورشید را به زور می‌برد که عاجزانه به دیدگانشان چنگ میزد تا بلکه متوجه‌اش شوند. احمد که طبق عادتش کلاهی به سر نداشت و اخم در هم کشیده بود، از دیدنش ابرویی بالا انداخت و دستی به سرش کشید که کلاهش کمی پایین آمد.
- دیگه مجلس نیازی به عروس نداره.
 
آخرین ویرایش:

آلباتروس

رمانیکی ثابت
نویسنده ویژه
رمانیکی‌نویس
ویراستار
شناسه کاربر
716
تاریخ ثبت‌نام
2021-08-08
آخرین بازدید
مشاهده کاربران
موضوعات
88
نوشته‌ها
1,360
راه‌حل‌ها
5
پسندها
10,693
زمان آنلاینی
66d 19h 28m
امتیازها
388
سطح
2
مدال‌ها
8

  • #10
طاها نیم‌نگاهی به او انداخت، سپس خطاب به احمد گفت:
- دخترم فقط واسه خودمه، مگه نه صنم بابا؟
خواست لـ*ـب باز کند تا جوابش را بدهد که احمد گفت:
- دخترم من رو بیشتر دوست داره، مگه نه؟ (چشمک) بگو.
باز هم گیر بحثشان افتاده بود، پس تصمیم گرفت سکوت کند.

از دیدن ازدحام داخل حیاط به وجد آمد، مشتاق نگاهش را در اطراف چرخاند تا بلکه شاهین را ببیند.
محمد که سرکارگر آن‌جا بود، به سمتشان پا تند کرد. رو به بزرگ‌ترها سری خم کرد و متواضعانه گفت:
- سلام خوش اومدین آقا، خوش اومدین طاها خان.
سپس سرش را برای خانم‌ها تکان داد که زکیه و مومنه مغرورانه با باز و بستن چشمانشان جوابش را دادند.
احمد سرش را تکان داد و طاها آرام لـ*ـب زد.
- علیک سلام.
محمد خطاب به احمد گفت:
- بفرمایین، الآن به جعفر خان میگم که شما تشریف آوردین.
احمد: باشه فقط، چیزی که کم و کسری نبود؟
محمد لبخند محوی زد. گویی برای دختر خودش مراسم گرفته‌اند، با قدردانی گفت:
- خدا خیرتون بده آقا، همه چی فراهمه.
با حرکت احمد و طاها بقیه نیز پشت سرشان به طرف پله‌ها که آن‌ها را به ورودی سالن می‌رساند، گام برداشتند.
رفت و آمد به قدری زیاد بود که بعضی از افراد داخل حیاط متوجه‌شان می‌شدند و برای عرض ادب به سمتشان می‌رفتند.
صدای گوسفندانی که قرار بود قربانیِ پیوندی مبارک شوند، شنیده میشد. با ترحم نگاهش را از آن‌ها که با طنابی به تنه درختی بسته شده بودند، گرفت و پلک محکمی زد.
نه تنها گوسفند بلکه از کشته شدن هر حیوان دیگری می‌ترسید. از سر و صدای بچه‌هایی که به دنبال هم می‌دویدند، حواسش پرت آن‌ها شد.

اسما پس از احوال پرسی با مومنه دست زکیه را گرفت و گونه به گونه‌اش زد.
- قدم رنجه فرمودین.
زکیه آرام خندید که اسما نیز با گشاده رویی دوباره گفت:
- خیلی خوش اومدین، خوشحالمون کردین.
بی این‌که فرصت حرف زدن به او بدهد، رویش را به سمت طاها کرد و گفت:
- ما از چند روز پیش منتظرتون بودیم طاها خان.
طاها با فروتنی گفت:
- شرمنده نکنین لطفاً. باور کنین کار و بار زیاد بود، تا جمعشون کردم، وقت گرفت، وگرنه حتماً زودتر به خدمت می‌رسیدم.
جعفر دست روی شانه طاها گذاشت و گفت:
- این حرف‌ها چیه طاها خان؟ دشمنتون شرمنده. ان‌شاءالله جبران می‌کنین.
طاها خنده کوتاهی کرد که احمد گفت:
- خجالت هم خوب چیزیه، من رو سر پا نگه داشتین‌ها.
اسما لـ*ـب پایینش را گزید و با لبخندی خجل گفت:
- ای وای شرمنده خان داداش! بفرمایید، بفرمایید.
سپس آن‌ها را به سمت سرویس مبلی که خالی بود، هدایت کرد.
قبل از این‌که بشینند، از میان سر و صدایی که سالن را در بر گرفته بود، صدای امیر از کنارش توجه‌اش را جلب کرد.
- صنم بچه‌ها اون‌جان، میای بریم؟
عجول مسیری را که امیر به آن اشاره کرده بود، دنبال کرد. با دیدن شاهین لبخند دندان نمایی زد و بدون جواب دادن به او به سمتشان گام برداشت.
 
آخرین ویرایش:

موضوعات مشابه

پاسخ‌ها
3
بازدیدها
59

کاربران در حال مشاهده این موضوع (مجموع: 0, کاربران: 0, مهمان‌ها: 0)

کاربرانی که این موضوع را خوانده‌اند (مجموع کاربران: 11)

بالا پایین