در دست اقدام رمان رویای سوجونگ | نیلا

تالار تایپ رمان
ژانر اثر
  1. عاشقانه
  2. ماجراجویی
‌نام اثر: رویای سوجونگ
نام نویسنده: نیلا
ژانر: ماجراجویی، عاشقانه
ویراستار: @Dayan-H
ناظر: @AYSA_H
خلاصه: مادر هان سوجونگ، فکر می‌کند پسر یک برده شمالی، یک گیسانگ‌زاده، حتی اگر پدرش یک ژنرال جنوبی باشد، سرنوشت خوبی در انتظارش نخواهد بود. به خاطر همین پسرش را در خردسالی به تاجر جنوبی سرشناسی می‌سپرد تا سرنوشت بهتری پیدا کند و تبدیل به یک تاجر موفق شود؛ اما سوجونگ به طور اتفاقی سر راه مردی قرار می‌گیرد که یکی از بهترین جاسوس‌های غرب است و... .
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

Romanik Bot

رمانیک بات
کاربر VIP
شناسه کاربر
235
تاریخ ثبت‌نام
2020-12-27
آخرین بازدید
موضوعات
50
نوشته‌ها
342
پسندها
1,802
زمان آنلاینی
4h 50m
امتیازها
188
سطح
0
محل سکونت
romanik.ir

  • #2
wtjs_73gk_2.png
نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمد گویی و سپاس از انتخاب انجمن رمانیک را برای انتشار رمان خود؛ خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود، قوانین زیر را با دقت مطالعه کنید.​
اگر سوالی دارید میتوانید بعد از خواندن قوانین زیر سوالتون رو مطرح کنید.​
قبل از درخواست جلد، قوانین زیر را مطالعه کنید.​
برای درخواست نقد، با توجه به قوانین در تاپیک زیر اعلام آمادگی کنید.​
بعد از اتمام رمان، میتوانید درخواست ویراستار دهید.​
جهت درخواست صوتی شدن آثار خود می‌‌توانید در تالار مربوطه، درخواست دهید.​
و پس از پایان یافتن رمان، در تاپیک زیر با توجه به قوانین اعلام نمایید.​
با تشکر​
 

[email protected]

رمانیکی فعال
پرسنل مدیریت
مدیر تالار
منتقد
مدیر کتابدونی
  1. نقد
شناسه کاربر
838
تاریخ ثبت‌نام
2021-08-28
آخرین بازدید
موضوعات
19
نوشته‌ها
257
راه‌حل‌ها
1
پسندها
1,792
زمان آنلاینی
33d 4h 55m
امتیازها
143
سطح
1
مدال‌ها
2

  • #2
رمان: رویای سوجونگ

ویراستار: @Dayan-H
ناظر: @Mystical Dimples


فصل اول
بخش ۱

(جدایی)

در یکی از روزهای ابتدایی پاییز، وقتی برگها رقص‌کنان خود را به زمین می‌رساندند، زن جوانی، در حالیکه دست پسر پنج شش ساله اش را گرفته بود، از خلوت‌ترین راهی که می‌شناخت، به سمت خانه یکی از معروف‌ترین تجار شهر می‌رفت. اسم این زن، میونگ‌وول بود. یکی از چند گیسانگ* معروف شهر و دلیل اینکه از چنان کوچه‌ی تنگ، باریک و دورافتاده‌ای می‌گذشت این بود که کسی او را با پسرش سوجونگ نبیند، از بر ملا شدن این قضیه به شدت می‌ترسید. آن قدر که حتی تولد بچه هم مخفی مانده بود و نگهداری از او را خانم رییس، مخفیانه به شخص مورد اعتمادی که می‌شناخت سپرده بود. دایه‌ی سوجونگ، زنی بود که زمانی در گیسانگ خانه کار می‌کرد و دور از مردم در کلبه ی کوچکی روزگار میگذراند. میونگ‌وول هفته ای یک بار از رییسش اجازه می‌گرفت و به دیدن بچه می‌رفت. اما وقتی پیغامی از شمال به دستش رسید که برگردد، تصمیم گرفت جای جدیدی برای زندگی پسرش پیدا کند. هیچ‌کس جز رییس، دایه و ارباب هان از وجود بچه خبر نداشت. برای همین فکر کرد بهترین شخص برای نگهداشتن سوجونگ دوستش ارباب هان است.
زن سعی می‌کرد قدمهایش را سریع بردارد و سوجونگ بیشتر اوقات مجبور بود هم‌پای او بدود. میونگ وول از این می‌ترسید که کسی در آن ساعت او را با پسرش ببیند. آن وقت مشخص نبود چه بر سر فرزندش می‌آمد. پسر یک برده شمالی، یک گیسانگ زاده حتی اگر پدرش یک ژنرال جنوبی هم باشد، سرنوشت خوبی در انتظارش نخواهد بود. اینها عقیده‌ی خانم رییس بود اما میونگ وول هم هر بار که با خود خلوت میکرد؛ به همین نتیجه می‌رسید. نه می توانست او را نزد پدرش بگذارد و نه می توانست با خودش به شمال ببرد. تنها راه این بود که به دوست قدیمیش اعتماد کند و پسر را به او بسپارد.
- مادر! جایی که میریم خیلی دوره؟
صدای دوست داشتنی سوجونگ باعث شد میونگ وول به خود بیاید. سرش را چرخاند و با مهربانی به پسرش نگاه کرد:
- خسته شدی؟
سوجونگ کمی فکر کرد و جواب داد:
- فقط یه کم.
میونگ وول گفت:
- تقریباً رسیدیم.
و واقعاً هم کمی بالاتر، تقریباً در انتهای کوچه، به در پشتی خانه‌ی ارباب هان رسیدند. میونگ وول به آرامی در چوبی را به صدا در آورد. کمی که گذشت، در باز شد و خدمتکاری پیر، در چارچوب نمایان شد:
- آه! شمایین؟
این خدمتکار، مک‌بونگ نام داشت. مرد وفاداری که سالها به ارباب خدمت کرده و با اینکه آزادیش را از اربابش پاداش گرفته بود اما همچنان در سمت پیشکار، کنار او مانده بود. مرد البته میونگ وول را به عنوان یک گیسانگ نمی‌شناخت و آن روز اولین و آخرین باری بود که او را می‌دید. تنها از قول اربابش شنیده بود، زنی که از دوستان قدیمی است، با این نشانی ها مخفیانه به دیدنش می‌آید.
میونگ‌وول به نشانه‌ی احترام سر فرود آورد. مک‌بونگ آن‌ها را به داخل راه داد. قسمت پشت خانه، محلی بود که ارباب، جداگانه از مهمان‌های خاصی در آن پذیرایی می‌کرد و هیچ‌کس جز خودش و مک بونگ بدون اجازه، حق ورود به آنجا را نداشت. جای کوچک و تمیزی بود با چند خمره در یک گوشه و یک درخت آلو. میونگ‌وول همراه سوجونگ دنبال پیشکار پیر راه افتادند. از آن محوطه‌‌ی کوچک و تمیز گذشتند و به در اتاقی رسیدند. مک‌بونگ، گلویی صاف کرد اما همین که خواست حضور مهمانها را اعلام کند، در باز شد و خود ارباب هان بیرون آمد. او مردی بود ریز نقش، با چهره ای آفتاب سوخته، ابروهایی پر پشت و موهایی که جا به جا سفید شده بودند. چشم‌هایش می‌درخشیدند و نگاه جدیش از عزم راسخش در انجام کارهایش حکایت می‌کرد.

* توضیح نویسنده: گیسانگ یا گیبانگ در فرهنگ شبه جزیره‌ی کره؛ به زنان برده‌ای گفته می‌شد که وظیفه داشتند پادشاه یا طبقه‌ی اشراف‌زاده‌ها را سرگرم کنند و در مواردی خدمات ج*ن*س*ی ارائه می‌دادند. نویسنده به کودکی که از این زنان متولد می‌شود در این داستان، لقب گیسانگ‌زاده داده است.
 
آخرین ویرایش:

[email protected]

رمانیکی فعال
پرسنل مدیریت
مدیر تالار
منتقد
مدیر کتابدونی
  1. نقد
شناسه کاربر
838
تاریخ ثبت‌نام
2021-08-28
آخرین بازدید
موضوعات
19
نوشته‌ها
257
راه‌حل‌ها
1
پسندها
1,792
زمان آنلاینی
33d 4h 55m
امتیازها
143
سطح
1
مدال‌ها
2

  • #3
رویای سوجونگ

ویراستار: @Dayan-H
ناظر: @Mystical Dimples


یک ریش تنک سیاه و سفید داشت و جای زخمی قدیمی، یادگار دوره‌ی جوانی گوشه‌ی چشمش دیده می‌شد. میونگ‌وول به این مرد که خیلی خوب او را می‌شناخت، سلام و ادای احترام کرد و رو به پسرش گفت:
- جونگِ عزیزم! ایشون ارباب هان هاسونگ یکی از دوستای قدیمی من هستن. بهشون سلام کن.
سوجونگ ادای احترام کرد و خودش را معرفی کرد:
- من سوجونگ هستم قربان.
لبخند نصف نیمه‌ای روی ل*ب‌های ارباب نشست، دستی به سر کودک کشید و گفت:
- آه چه مرد جوون مؤدبی!
و بعد از او پرسید:
- دوست داری تا من و مادرت با هم حرف می‌زنیم، این اطراف یه کم بازی کنی؟
سوجونگ ذوق زده پرسید:
- می‌تونم؟
- البته، به پیشکارم هم می‌‌گم برات خوراکی بیاره.
بعد رو به میونگ‌وول کرد و گفت:
- دنبالم بیا.
میونگ‌وول سرش را به سمت پسرش چرخاند. لبخندی به او زد و دنبال ارباب داخل اتاق رفت. آن دو در را باز گذاشتند تا ضمن تماشای سوجونگ، با هم گفت‌وگو کنند. ارباب اشاره کرد میونگ‌وول بنشیند و خودش هم پشت میز، مقابلش نشست و در همان حال پرسید:
- یعنی واقعا داری میری؟
زن با لحن غمگینی گفت:
- مجبورم. مأموریتم دیگه اینجا تموم شده.
ارباب هان برای او چای ریخت:
- مجبور؟ ده سال پیش هم وقتی بهت گفتم اونجا نمونی و همراه من به جنوب بیای همینو گفتی، گفتی مجبوری بمونی. یادته؟
میونگ‌وول با شرمندگی گفت:
- تو که وضع اون موقع منو دیده بودی!
مرد آهی کشید و گفت:
- من هم وضعم بهتر از تو نبود.
- می‌خوای سرزنشم کنی؟
ارباب با ملایمت گفت:
- من هیچ وقت تو رو سرزنش نمی‌کنم. فقط از این ناراحتم که می‌تونستی باهام بیای و زندگی خوبی داشته باشی ولی قبول نکردی.
- اگه من اونجا رو ترک می‌کردم، چه بلایی سر برادرم می اومد؟ اون بچه...
میونگ وول آهی کشید. ارباب یکی از دستهای او را در دستانش گرفت:
- من حاضر بودم که ازش حمایت کنم.
- در شرایطی که خودت هیچی نداشتی!
مرد دستها را از هم گشود و اطراف را نشان داد:
- ولی می‌بینی که الان همه چی دارم.
زن لبخند تلخی زد:
- الان دیگه خیلی دیر شده.
- اشتباه میکنی، همین حالا هم میتونی تصمیمتو عوض کنی و با پسرت اینجا بمونی، حالا که دیگه برادرت به حد کافی بزرگ شده و احتیاجی به تو نداره. خودم حامی هر دو نفرتون میشم، من جونگ تو رو مثل بچه خودم بزرگ میکنم، اون می‌تونه تبدیل به بزرگترین تاجر این اطراف بشه.
- می‌خوای زندگیتو به خاطر یه گیسانگ خراب کنی؟
ارباب هان ملتمسانه گفت:
- میونگ‌هی!( نام واقعی زن همین بود)
- این یه حقیقته هاسونگ، من الان یه گیسانگم. یه برده شمالی که تنها راه نجات خودش و پسرش رفتنه، باید برگردم شمال، یعنی مجبورم.
ارباب نگاهی به بیرون انداخت و آهی کشید.
میونگ وول با لحن گرفته ای گفت:
- نه میتونم اونو به پدرش بسپارم و نه با خودم به شمال ببرم. چون در هر صورت سرنوشت خوبی در انتظارش نیست. مطمئنم ژنرال لی به اون نه به چشم پسرش، بلکه به عنوان یه برده نگاه میکنه و توی شمال در بهترین حالت تبدیل به یه جاسوس مثل خودم میشه که تمام عمرشو باید سرگردون زندگی کنه و بدترین کارها رو انجام بده. اون باهوشه و توی این سن کم خیلی چیزا رو یاد گرفته، مطمئنم به کمک تو میتونه یه تاجر موفق بشه. میتونه یه آینده‌ی درخشان و یه زندگی بی دردسر داشته باشه.
میونگ‌وول حرف می‌زد، ارباب گوش میکرد و در همان حال، گذشته را در ذهن مرور می‌کرد. زمانی که هنوز کشورشان چند تکه نشده بود. پدرش را در جنگ از دست داده و مادر و برادرهایش بر اثر سرما و گرسنگی مرده بودند. او با پای پیاده خودش را به شهری که حالا پایتخت سرزمین شمالی به حساب می‌آمد، رسانده بود. در آن زمان اولین نفری که کمکش کرد، میونگ وول بود. دختر بندبازی که در سیرک کار می‌کرد و از برادر کوچکش مواظبت می‌کرد. آنها از والدینشان جدا شده بودند. میونگ‌وول او را که لاغر و ژولیده و از گرسنگی در حال مرگ بود نجات داد، به رییس سیرک معرفیش کرد و تبدیل به تنها دوستش شد. دوستی که بعدها پیشنهادش را برای ازدواج و سفر به جنوب رد کرد. به نظر میونگ‌وول این کار، احمقانه و بلند پروازانه بود. فکر میکرد هاسونگ هیچ وقت موفق نمی‌شود به رویایش برسد ولی با این حال تنها داراییش را که یک گردنبند بود به او بخشید. هاسونگ با فروش آن گردنبند و با پول اندکی که که از کار در سیرک و کارهای متفرقه دیگر جمع کرده بود؛ توانست اجناسی برای فروش جمع کند. کارش را از دستفروشی شروع کند و بالاخره تبدیل به تاجر موفقی شود. او به تمام آن اتفاقات فکر می‌کرد و هر بار بیشتر از قبل احساس می‌کرد به میونگ وول مدیون است. همین احساس همراه با علاقه قدیمیش باعث شد در اولین ملاقاتش با او به عنوان یک گیسانگ اصرار به کمکش کند. ولی زن تا وقتی مجبور نشد از او کمک نخواست.
 
آخرین ویرایش:

[email protected]

رمانیکی فعال
پرسنل مدیریت
مدیر تالار
منتقد
مدیر کتابدونی
  1. نقد
شناسه کاربر
838
تاریخ ثبت‌نام
2021-08-28
آخرین بازدید
موضوعات
19
نوشته‌ها
257
راه‌حل‌ها
1
پسندها
1,792
زمان آنلاینی
33d 4h 55m
امتیازها
143
سطح
1
مدال‌ها
2

  • #4
ارباب هان می‌دانست دوستش چه می‌خواهد و حاضر بود با جان و دل سوجونگ را به عنوان پسرخوانده‌ی خود نگه دارد تا میونگ وول به شمال برگردد. ارباب این را هم می‌دانست که دیگر اصرار به محبوب قدیمی برای ماندن فایده ندارد. حرف‌های زن را شنید، خواسته او را پذیرفت و پولی را که دوستش می‌خواست به عنوان هزینه و دستمزدش به او بدهد، قبول نکرد:
- میونگ هی! داری چیکار می‌کنی؟ من اونقدر به تو مدیونم که حتی صد برابر کاری که می‌خوام انجام بدم در برابرش هیچه. من جون و زندگیمو مدیونتم.
زن اشک‌هایی را که نزدیک بود روی صورتش بغلتند با دست پس زد. ارباب هان برای اینکه آن وضعیت ناراحت کننده را تمام کند برخاست و زن هم از او تبعیت کرد.
هر دو از اتاق بیرون آمدند. میونگ‌وول اطراف محوطه‌ی کوچک، نگاهی انداخت و سوجونگ را ندید؛ پس صدایش کرد:
- جونگ عزیزم!
- من اینجام مادر.
پسرک رفته بود روی شاخه‌ی درخت نشسته بود. زن جلو رفت:
- بازم تا یه درخت دیدی ازش بالا رفتی؟
بعد پای درخت ایستاد و دستهایش را به سمت پسرش از هم باز کرد:
- بیا عزیزم، وقت خداحافظیه.
به سوجونگ احساس خوبی از شنیدن این حرف دست نداد. آهسته و مغموم پایین آمد، میونگ وول او را در آغوشش گرفت و همان طور که کودک را بغل کرده بود به آرامی گفت:
- جونگ عزیزم! مادر قراره به یه سفر خیلی دور بره. اما نمی‌تونه تو رو هم با خودش ببره. تو باید پیش این آقا بمونی.
سوجونگ دست‌هایش را محکم دور گردن مادرش حلقه کرد و پرسید:
- کجا میری؟
میونگ‌وول هم او را بیشتر بر سینه فشرد و جواب داد:
- جایی که از اول بودم.
- من نمی‌تونم بیام؟
سوجونگ با صدای بغض آلودی ادامه داد:
- منو هم با خودت ببر.
- اگه تو رو با خودم ببرم، ممکنه اتفاقای بدی برات بیفته.
- چه اتفاقایی؟
میونگ وول با چشم‌های پر از اشک لبخند زد و او را روی زمین گذاشت:
- به مادر قول بده مثل همیشه پسر خوبی باشی. خوب غذا بخوری و بخوابی، درس بخونی و به حرفای دوستم گوش کنی.
سوجونگ ل*ب برچیده بود و طوری نشان می‌داد که انگار می‌خواهد بزند زیر گریه، در واقع از ته دلش می‌خواست جیغ بزند، پا بر زمین بکوبد، گریه و التماس کند که مادرش او را تنها نگذارد اما به زحمت جلوی خودش را گرفته بود، مادر خم شد و صورت فرزندش را نوازش کرد. پوست بچه یخ کرده بود. میونگ وول به زحمت می‌توانست نفس بکشد:
- مواظب خودت باش جونگ عزیزم.
سوجونگ جواب نداد. اگر حرفی می‌زد، بغضش می‌شکست و با صدای بلند گریه می‌کرد. زن، قد راست کرد. به رویش لبخند زد. به ارباب هان ادای احترام کرد و آرام از در بیرون رفت. سوجونگ با قدم‌های سست و لرزان دنبالش رفت. از محوطه بیرون آمد. کنار در ایستاد و رفتن مادرش را تماشا کرد. میونگ‌وول در حالیکه دستش را روی دهانش گذاشته بود تا بغضش نترکد، دوان دوان آنجا را ترک کرد، در تصور کودکانه‌ی سوجونگ او هم با آن لباس‌های رنگی، به مانند برگی بود که از شاخه، رقص‌کنان می‌افتاد و با باد همراه می‌شد. قطره اشکی ‌روی گونه‌ی سرد کودک غلتید. بعد سنگینی دستی را روی شانه‌اش احساس کرد.

@Dayan-H
@Mystical Dimples
 
آخرین ویرایش:

[email protected]

رمانیکی فعال
پرسنل مدیریت
مدیر تالار
منتقد
مدیر کتابدونی
  1. نقد
شناسه کاربر
838
تاریخ ثبت‌نام
2021-08-28
آخرین بازدید
موضوعات
19
نوشته‌ها
257
راه‌حل‌ها
1
پسندها
1,792
زمان آنلاینی
33d 4h 55m
امتیازها
143
سطح
1
مدال‌ها
2

  • #5
بخش ۲

(آشنایی)

((هشت سال بعد))

در بازار برده‌فروشان، غوغایی به پا بود. روی سکو تاجران، برده‌های جدید خود را عرضه می‌کردند اما تمام حواس‌ خریدارها به سمت مردی بود که او را روی سکو دو زانو نشانده بودند. مرد دست و پایش زنجیر شده و سرش پایین بود، پیراهن به تن نداشت و بدن عضلانیش نمایان بود. موهای بلند سیاهش روی صورتش ریخته بودند و پوستش از ع*ر*ق برق می‌زد. فروشنده در مورد خوبی‌هایش داد سخن می‌داد و خریداران همهمه به راه انداخته بودند. چشمهای مشتاق، برده را نظاره می‌کردند و کیسه‌ها آماده می‌شد. بعضی هم قیمت‌هایی پیشنهاد می‌‌کردند. در بین جمعیت، سوجونگ که سنش کمی از سیزده سال بیشتر می‌زد، ایستاده بود و به مرد روی سکو نگاه می‌کرد. پدرخوانده‌اش از او خواسته بود که با ارزش‌ترین چیزی را که در بازار می‌بیند بخرد و پسر از صبح، تمام بازار را گشته بود تا چیز با ارزشی پیدا کند اما هیچ نیافته بود. با این‌حال وقتی که داشت برمی‌گشت، سر و صدای برده فروش‌ها توجهش را جلب کرده و از بین جمعیت گذشته بود تا برده‌ها را تماشا کند.
تا آن روز هیچ‌وقت نخواسته بود چنان صحنه‌هایی را ببیند. برایش خرید و فروش آدمها ناراحت‌کننده بود. حتی وقتی هم‌بازی‌ها و دوستانش از او می‌خواستند برای تماشا به بازار برده فروش‌ها بیاید، از رفتن امتناع میکرد اما آن روز ناخودآگاه به آن سمت کشیده شده بود. همان‌طور که برده‌ی روی سکو را تماشا می‌کرد، حرف‌های آدم‌های اطرافش را می‌شنید. هر کسی در مورد مرد روی سکو نظری می‌داد یا قیمتی پیشنهاد می‌کرد. سوجونگ فکر کرد اگر آن برده را بخرد چه می‌شود؟ آیا می‌تواند مسئولیتش را به عهده بگیرد؟ اصلا چرا باید مسئولیت مردی به آن سن و سال را قبول کند؟ مگر خودش نمی‌توانست از خودش مواظبت کند؟ با این سوال که در ذهنش از خودش پرسید، نگاهش به زنجیرهای دست و پای مرد کشیده شد و در دل به خود جواب داد:
- نه، نمی‌تونه چون دست و پاش بسته‌ شده.
و باز به خودش گفت:
- پس باید یکی دست و پاشو باز کنه.
سپس رویه لباسش را از تن در آورد. به طرف سکو رفت و با رویه، بدن بـر*ه*ن*ه برده را پوشاند. مرد سرش را بالا آورد و با چشم‌های سیاه کشیده‌‌ی جذابش، متعجب به پسر نوجوانی که بالای سرش ایستاده بود، خیره شد. اما خیلی زود سعی کرد نگاهش را از او بگیرد. با این حال پسر همچنان تماشایش می‌کرد. برده از این نگاه، معذب بود ولی کاری از دستش برای فرار بر نمی‌آمد. سوجونگ بعد از مدتی طولانی کمرش را راست کرد و رو به فروشنده گفت:
- ششصد نیانگ.
ناگهان همه ساکت شدند و نفس در سینه برده حبس شد. پسر با رفتار آرام و نرم خود کیسه‌ی سکه‌اش را از آستین بیرون آورد و گفت:
- می‌خوام این مرد، خدمتکار من باشه.
فروشنده، متعجب برای مدت کوتاهی در سکوت او را تماشا کرد و بعد گفت:
- ارباب جوان، مشخصه که در انتخاب برده مهارت خاصی دارن ولی این مرد برای اینکه خدمتکار شما باشه، زیادی خشنه. اون به درد کارای سنگین و سخت می‌خوره، بهتر نیست برده‌ای نزدیک به سن خودتون پیدا کنین؟
سوجونگ صدایش را بالاتر برد:
- هفتصد نیانگ.
و کیسه حاوی سکه ها را روی زمین انداخت:
- زنجیراشو باز کنین. برگه‌ی خریدشو هم بدین.
فروشنده با دهان باز به پسر نگاه کرد و بعد خیلی آرام گفت:
- بله.
و با اشاره‌ای از مردانش خواست دست و پای برده را باز کنند.
بعد خودش کیسه پول را برداشت. داخلش را نگاه کرد. سکه‌ها را شمرد و برگه‌ی خرید را به دست ارباب جوان داد. در همان‌حال رو به برده با لحن خشنی گفت:
- از امروز ایشون ارباب تو هستن، به خوبی ازشون اطاعت کن.
پسر رو به برده به نرمی گفت:
- دنبالم بیا.
صدای زیبا و نوازشگر سوجونگ تاثیر عجیبی روی مرد گذاشت. یک حس صمیمیت و آشنایی به او دست داد. با تردید برخاست و دنبالش راه افتاد.
آن دو از بین جمعیتی که پچ پچ می‌کردند، رد شدند و با اینکه سرها برگشته و تماشایشان می‌کردند، بی اعتنا به راه خود ادامه دادند.

@Dayan-H
@Mystical Dimples
 
آخرین ویرایش:

[email protected]

رمانیکی فعال
پرسنل مدیریت
مدیر تالار
منتقد
مدیر کتابدونی
  1. نقد
شناسه کاربر
838
تاریخ ثبت‌نام
2021-08-28
آخرین بازدید
موضوعات
19
نوشته‌ها
257
راه‌حل‌ها
1
پسندها
1,792
زمان آنلاینی
33d 4h 55m
امتیازها
143
سطح
1
مدال‌ها
2

  • #6
نوجوان در حال راه رفتن، بادبزنش را باز و بسته کرد و گفت:
- من هان سوجونگ، پسرخونده ارباب هان هاسونگ هستم. اسم تو چیه؟
برده کمی فکر کرد و با تردید گفت:
- من اسمی ندارم.
سوجونگ ایستاد و به سمت او چرخید:
- اسم نداری؟!
مرد سر تکان داد. پسر آه کشید و گفت:
- چطور ممکنه یه آدم به این بزرگی اسم نداشته باشه؟! پس اربابای قبلیت چی صدات می‌کردن؟!
برده حرفی نزد. در آن لحظه چیزی به ذهنش نمی‌رسید که بگوید. سوجونگ برگشت و به راه رفتنش ادامه داد.
بعد از چند دقیقه سکوت که به نظر مرد، طولانی آمد گفت:
- چطوره خودم یه اسم برات انتخاب کنم. مثلا اسمتو بذارم چان‌سو خوبه؟
و پس از مکثی کوتاه گفت:
- حتی اگه یه خدمتکار هم باشی، بازم باید اسم مناسبی داشته باشی، درست نمی‌گم؟
- خب...
سوجونگ لبخند زد و گفت:
- از این به بعد اسمت میشه چان‌سو و من این‌طوری صدات می‌کنم.
برده در حال راه رفتن لبخند زد و از پشت او را تماشا کرد. باد گرمی که می‌وزید، موهای قهوه‌ای و رهای سوجونگ را بلند می‌کرد. حتی با وجود لباس هم ظرافت اندامش کاملا مشخص بود. قدمهایش را سبک و بی صدا مثل گربه کوچکی بر می‌داشت و پوست گردنش صاف صاف بود. چان‌سو نمی‌دانست واقعا می‌تواند این پسربچه را به عنوان اربابش بپذیرد یا نه. هنوز کمی از اتفاقی که افتاد گیج بود. آن‌قدر که فراموش کرده بود رویه لباس سوجونگ روی شانه هایش مانده. بالاخره به خانه رسیدند. خانه بزرگ و پر رفت و آمد ارباب هان، یکی از دو تاجر بزرگ آن شهر. سوجونگ با لحنی شاد گفت:
- بیا چان‌سو امروز کلی کار داریم که باید انجام بدیم.
چان‌سو پوزخند زد. به نظرش مسخره بود که با آن سر و هیکل بازیچه پسربچه‌ نازپرورده و لوسی مثل سوجونگ بشود. وقتی وارد حیاط خانه شدند، خدمتکارانی که در حال رفت و آمد بودند به پسر ادای احترام می‌کردند و از سر کنجکاوی به چان‌سو نگاهی می‌انداختند.
او که مرد جوانی حدودا بیست و هشت ساله با قامتی بلند، بدنی ورزیده و چهره‌ای جذاب بود از این نگاه‌های کنجکاو و از اینکه جلب توجه کند ناراحت بود. با این‌حال به اجبار دنبال ارباب بچه‌سالش می‌رفت. سوجونگ که با نگاه دنبال مک‌بونگ می‌گشت، بالاخره او را در حال بیرون آمدن از اتاق ارباب دید. پیشکار هم تا چشمش به پسرک افتاد، با عجله جلو رفت و با لبهای خندان پرسید:
- پیداش کردی؟
سوجونگ خنده ریزی سر داد. از آستینش چیزی را که در پارچه پیچیده شده بود، بیرون آورد و به دستش داد. مک‌بونگ با خوشحالی لای پارچه را کمی باز کرد و گفت:
- آه ممنون ارباب جوان.
بعد نگاهش به سمت چان سو کشیده شد:
- اما این مرد کیه؟
سوجونگ جواب داد:
- این مرد، خدمتکارمه. از بازار برده فروشا خریدمش. اسمش چان‌سوئه.
و رو به چان سو گفت:
- عمو مک‌بونگ پیشکار پدرمه.
چان‌سو سر خم کرد. سوجونگ رو به پیشکار گفت:
- عمو! میشه چان‌سو رو ببری بهش لباس و غذا بدی؟ و در ضمن اجازه بده حمام کنه.
مک‌بونگ دستی به شانه پسر زد و با محبت گفت:
- آه البته، البته. من با خودم می‌برمش. تو هم برو پیش ارباب فکر می‌کنم خیلی وقته منتظرته.
- باشه، بعد چان سو رو بفرست اتاق من.
- آه، البته ارباب جوان.
سوجونگ به سمت اتاق کار پدرش دوید و جلوی اتاق ایستاد و حضورش را اعلام کرد:
- پدرجان! سوجونگ هستم.

@Dayan-H
@Mystical Dimples
 
آخرین ویرایش:

[email protected]

رمانیکی فعال
پرسنل مدیریت
مدیر تالار
منتقد
مدیر کتابدونی
  1. نقد
شناسه کاربر
838
تاریخ ثبت‌نام
2021-08-28
آخرین بازدید
موضوعات
19
نوشته‌ها
257
راه‌حل‌ها
1
پسندها
1,792
زمان آنلاینی
33d 4h 55m
امتیازها
143
سطح
1
مدال‌ها
2

  • #7
- بیا تو.
سوجونگ پا به اتاق گذاشت. ارباب، اخم کرده پشت میزش نشسته بود. پسرهایش یونگ‌شیک و جان‌سوک مقابلش ایستاده بودند. پسر متوجه شد که فنجان پدرخوانده‌اش روی زمین افتاده، حدس زد باز یونگ شیک اشتباهی مرتکب شده و ارباب عصبانیتش را نسبت به او اینطور ابراز کرده. او طبق معمول، عقب‌تر از برادرخوانده‌هایش ایستاد و ادای احترام کرد.
ارباب هان با قیافه ای جدی از او پرسید:
- از صبح تا حالا بیرون بودی؟ داشتی چیکار میکردی؟
سوجونگ جواب داد:
- بهم گفته بودین برم با ارزش‌ترین چیزی رو که توی بازار می‌بینم بخرم.
- خب؟
پسر گفت:
- پیداش کردم.
- و خریدیش؟
سوجونگ با اعتماد به نفس جواب داد:
- بله
- خب اون چیه؟
- یه آدم.
این جواب، جان سوک را خنداند. او با لحن تمسخرآمیزی گفت:
- اه، چه بچه به درد نخوری!
ارباب روی میز کوبید و با تحکم گفت:
- ساکت.
و بعد رو به سوجونگ کرد و منتظر توضیح پسرخوانده‌اش شد. سوجونگ گفت:
- تمام بازارو گشتم ولی چیزی در نظرم اون قدر با ارزش نبود و به این نتیجه رسیدم که داشتن آدما با ارزشترین چیز باشه.
- ولی بعضی آدما هستن که حتی از غبار توی هوا هم بی ارزشترن. تو مطمئنی اون آدم با ارزشیه؟
پسرک لبهایش را جمع کرد و سرش را پایین انداخت:
- خب هنوز مطمئن نیستم.
باز جان سوک خندید. ارباب بی اعتنا به خنده او، پس از سکوتی نه چندان کوتاه، رو به سوجونگ گفت:
- به مدیر اوه خبر میدم برای سفر تجاری بعدی تو رو هم با خودش ببره.
سوجونگ سرش را بلند کرد و ذوق‌زده گفت:
- واقعا؟ واقعا می تونم برم؟
لحن ارباب ملایمتر از قبل شد:
- مگه همینو نمی‌خواستی.
- بله.
مرد در حالی‌که سعی می‌کرد خودش را نسبت به لحن ذوق‌زده‌ی فرزندخوانده‌اش بی‌اعتنا نشان دهد، گفت:
- پس می‌تونی بری.
سوجونگ به دست مشت شده یونگ شیک نگاه کرد و به پدرش ادای احترام کرد. می‌دانست برادرخوانده‌اش با شنیدن این خبر چه بلاهایی ممکن است از روی حسادت سرش بیاورد اما اهمیتی نمی‌داد. ارباب هان خطاب به او گفت:
- الان هم برو و برای فردا چند قسمت از کتابی رو که بهت دادم حفظ کن.
- چشم
وقتی پسر از اتاق بیرون آمد، از خوشحالی داشت بال در می آورد. مدتها بود که می‌خواست با کاروان تجاری پدرش همراه شود. اما ارباب هان مخالفت میکرد. چون از نظر او سوجونگ هنوز خیلی بچه بود ولی بالاخره آن روز اجازه داد. این برای نوجوان کنجکاو و مشتاقی مثل او، بهترین خبر بود. علاوه بر یاد گرفتن فوت و فن تجارت، میتوانست از محیط خانه و برادر خوانده‌هایش دور باشد. هر دو برادر از او به ترتیب، یکی دو سالی بزرگتر بودند و با اینکه ارباب نسبت به سوجونگ سخت‌گیری بیشتری نشان می‌داد اما به برادرخوانده خود حسادت می کردند و هر جا او را تنها می‌دیدند تحقیر و اذیتش می‌کردند.
کاروان تجاری به سرپرستی مدیر اوه اوایل بهار راه می‌افتاد و او تا آن موقع هفت هشت ماهی فرصت داشت آماده شود.
بخش ۳

((دو سال بعد))

(فرار)

آتش و دود، صدای جیغ و ناله و برخورد شمشیر، فضای خانه رییس قبیله سو را پر کرده بود. خدمتکارها در حال جیغ زدن و فرار کردن بودند. سربازهای قبیله سو سعی می‌کردند از خانه رییس محافظت کنند اما قدرت و تعداد سربازهای تحت فرمان ژنرال لی بیشتر بود و هر بار چند سرباز قبیله سو به جمع کشته‌ها اضافه می‌شدند. آن‌ها جرمی مرتکب نشده بودند. مسئله تنها محبوبیت بیش از حدشان در بین مردم بود. چیزی که ملکه جونگ و ژانرال‌هایش نمی‌توانستند بپذیرند. ملکه این را به خوبی می‌دانست که قبیله سو از طرفداران حاکمان پیشین سرزمین هستند. کسانی که قبلا در دربار رفت و آمد و سمت‌های زیادی داشتند و مخفیانه طرفدار شاهزاده تبعیدی بودند. این دلایل برای دربار سرزمین جنوبی کافی بود تا سعی کند از شر قبیله سو خلاص شود. بنابراین پس از توطئه‌های بسیار که همگی شکست خوردند، ملکه عاقبت موفق شد آن‌ها را جایی در بن‌بست قرار دهد و به بهانه‌ای به ژنرال لی و افرادش دستور حمله دهد و بالاخره شبی، کاملا غافلگیرانه به خانه رییس قبیله حمله شد، بدون اینکه فرصتی برای هر نوع دفاعی به آن‌ها داده شود. سو یانگ جو برادر کوچکتر رییس و دوست صمیمی و محافظ سابق شاهزاده تبعیدی، یکی از افرادی بود که هدف خشم و کینه شدید ملکه و اطرافیانش قرار داشت اما آن شب او یکی از افرادی بود که دلاورانه در برابر افراد ژنرال لی مقاومت می‌کرد.

@Dayan-H
@Mystical Dimples
 
آخرین ویرایش:

[email protected]

رمانیکی فعال
پرسنل مدیریت
مدیر تالار
منتقد
مدیر کتابدونی
  1. نقد
شناسه کاربر
838
تاریخ ثبت‌نام
2021-08-28
آخرین بازدید
موضوعات
19
نوشته‌ها
257
راه‌حل‌ها
1
پسندها
1,792
زمان آنلاینی
33d 4h 55m
امتیازها
143
سطح
1
مدال‌ها
2

  • #8
یانگ‌جو با اینکه زخم‌های کوچک زیادی هم برداشته بود در حین باز کردن راهش با شمشیر، خودش را به برادرزاده اش جین وو که داشت از خواهرش محافظت می‌کرد رساند و با صدای بلند گفت:
- دنبالم بیاین.
جین وو دست خواهرش را گرفت و دنبال عمویش دوید. یانگ جو پای کوتاهترین دیوار خانه ایستاد. به سمت دختر برادرش رفت او را بغل کرد و روی دیوار گذاشت و رو به جین وو گفت:
- یونا رو با خودت از اینجا ببر و توی کلبه‌های شکار قایم شو. اوضاع که آروم شد، میام دنبالتون.
جین وو خواست اعتراض کند:
- اما...
یانگ جو با تحکم گفت:
- زود باش.
جین وو با لحن ملتمسی گفت:
- عمو!
یانگ جو‌ بدون اینکه به حرف او گوش دهد به سمت یونا رفت، کف دستش را روی صورت دخترک گذاشت و گفت:
- نترس عزیزم، نمیذارم صدمه‌ای ببینی.
یونا دست عمویش را گرفت و با بغض گفت:
- عمو جون من می‌خوام پیش تو بمونم.
یانگ جو اخم کرد و برای اینکه از جواب دادن به دخترک طفره برود رو به جین وو فریاد زد:
- چرا هنوز اونجا وایسادی زودباش خواهرتو بردار و فرار کن.
جین وو ل*ب پایینش را گزید. چشمش را بست و پرید روی دیوار.
یانگ‌جو با نگاه بدرقه‌شان کرد. به یونا لبخند زد و به سمت سربازانی که حمله ور شده بودند دوید.
جین وو با خواهرش از دیوار پرید و هر دو به سمت تاریک‌ترین نقطه شهر فرار کردند. اما چند سرباز آنها را دیدند و دنبالشان دویدند. جین وو می‌خواست بایستد و با آنها مبارزه کند؛ با این حال نگران خواهرش بود. باید اول از امنیت او مطمئن می‌شد. دست داغ یونا در دستش بود و شمشیر در دست دیگرش، صدای پا و فریاد سربازها را از پشت سر می‌شنید. خیلی امیدی به نجات نداشت و البته غرورش اجازه نمی‌داد آن‌طور فرار کند. اما مسئولیت یونا با او بود. در حال دویدن، زیر چشمی نگاهی به خواهرش انداخت. رنگش پریده و دستش می‌لرزید. صدای نفس‌هایش آنقدر بلند بود که آدم را می‌ترساند. یونا سعی می‌کرد بر خود مسلط باشد ولی کار راحتی نبود. ترسیده بود و فقط می‌خواست از آنجا هر چه سریعتر دور شود. هر چند از طرفی هم نگران خانواده‌اش و مخصوصا عمویش بود.
گرمش شده و دلهره باعث شده بود حالت تهوع بگیرد. در تاریکی جنگل چیزی نمی‌دید و فقط با راهنمایی برادرش که دستش را می‌کشید، جلو می‌رفت اما ناگهان با صدای آه دردناک جین وو و سست شدنش، قلبش یک لحظه از حرکت ایستاد. وحشت‌زده به برادرش نگاه کرد. جین وو دست او را رها کرد و با چشمهای نیمه‌باز نگاهش کرد:
- برو...
صدای خفه و دردآلود برادر، بیشتر او را ترساند:
- برادر!
جین وو روی دو زانو افتاد و آن وقت بود که یونا تیرها را پشتش دید، بغض کرده و پریشان کنار برادرش زانو زد:
- برادر!
جین وو سعی کرد او را هل دهد و در این تقلا خودش با صورت به زمین افتاد:
- فرار...ک...
بغض یونا شکست:
- برادر!
با دست‌هایی که می‌‌لرزیدند، او را تکان داد و به گریه افتاد:
- جین وو!
صدای پای سربازها را می‌شنید ولی از جایش تکان نمی‌خورد، از پشت پرده اشک، پیکر برادر را می‌دید و کاری از دستش بر نمی‌آمد.
سربازها دیگر تقریبا به بالای سرشان رسیده بودند. یونا با رسیدن آنها خود را عقب کشید. یکی از سربازها با دو قدم بلند خودش را به بالای سر جین وو رساند و بدن بیجان او را برگرداند. پسر نوجوان به سختی نفس می‌کشید. سرباز دیگر به طرف یونا رفت. یقه‌اش را گرفت و بلندش کرد:
- بیا ببینم.
یونا سعی کرد با مشتهای کوچکش خود را از چنگال او رها کند:
- نه ولم کن، ولم کن...
صدای جیغش در جنگل پیچید و چند پرنده از شاخه‌های اطراف پریدند. سربازی که بالای سر جین وو بود، شمشیرش را بالا برد. یونا جیغ کشید:
- نه.
و بعد تیری پرتاب شد که به سرباز مهاجم برخورد کرد و او را به زمین انداخت. سربازی که یونا را گرفته بود از جایش پرید.
صدای خش خش برگها در تاریکی باعث هراس همه شد. یکی از سربازها رو به تاریکی فریاد زد:
- کی هستی؟
کسی جواب نداد. سرباز شمشیرش را رو به تاریکی گرفت. ناگهان از پشت سر، از بالای درخت مورد حمله سیاهپوشی قرار گرفت. حمله و حرکت شمشیر سیاهپوش آنقدر سریع بود که همه غافلگیر شدند و تا آمدند به خود بجنبند، ناشناس، هر چهار نفرشان را از دم تیغ گذراند. یونا با چشمهای دریده به غریبه سیاهپوش خیره شده بود، قلبش از ترس در ثانیه میزد.
مهاجم اطرافش را به سرعت بررسی کرد. شمشیر خونی را در غلاف قرار داد. کنار جین وو زانو زد و وضعش را بررسی کرد سپس با صدای خشکی گفت:
- هنوز نفس می‌کشه.
یونا لرزان خودش را بالای سر برادر رساند. مرد بی معطلی تیرها را بیرون کشید. جین وو ناله ضعیفی کرد. سیاهپوش لباس‌ پسر را پاره کرد و زخم‌ها را موقتا بست.او را روی دوشش گذاشت. با همان صدای خشک و خفه به یونا گفت:
- دنبالم بیا.

@Dayan-H
@Mystical Dimples
 

[email protected]

رمانیکی فعال
پرسنل مدیریت
مدیر تالار
منتقد
مدیر کتابدونی
  1. نقد
شناسه کاربر
838
تاریخ ثبت‌نام
2021-08-28
آخرین بازدید
موضوعات
19
نوشته‌ها
257
راه‌حل‌ها
1
پسندها
1,792
زمان آنلاینی
33d 4h 55m
امتیازها
143
سطح
1
مدال‌ها
2

  • #9
و خودش راه جنگل را در پیش گرفت. یونا بی اراده دنبالش راه افتاد. مدتی طولانی پیاده رفتند.سیاهپوش خیلی سریع راه میرفت و پاهای دخترک که مجبور بود برای رسیدن به او بدود، درد گرفته بود اما می ترسید حرفی بزند. از آن مرد و شمشیرش می‌ترسید و البته هنوز شوکه بود.
بالاخره بعد از یک پیاده روی طولانی، مرد ایستاد و سوت کشید. یک بار کوتاه، یک بار بلند و بار دیگر کوتاه. بلافاصله کسی جوابش را با سوت داد و از دل تاریکی دو ناشناس دیگر ظاهر شدند که لباس‌ها و نقاب سیاه داشتند. سیاهپوش جین وو را به دست آن‌ها سپرد و زمزمه وار چیزهایی گفت که یونا نشنید.
آن‌وقت خطاب به دختر گفت:
- با این دو نفر برو اونا ازتون محافظت می‌کنن.
یونا بی اختیار به عمق تاریکی کشیده شد. از بین چند درخت گذشت و هیبت کلبه ای را مقابل خودش دید. اما دیگر توانی برای جلو رفتن نداشت. سیاهپوش‌ها ناگهان غیبشان زده بود. دختر خسته بود و از خستگی روی پاهایش بند نبود ولی از آنجا که نگران برادرش بود، با قدمهای سست به سمت کلبه رفت. در نیمه بازش را گشود و دو سیاهپوش را آنجا دید که زیر نور شمع خم شده بودند و کارهایی انجام می‌دادند. با ورود یونا یکی از آنها سرش را چرخاند و بدون هیچ حرفی اشاره کرد بنشیند و استراحت کند. یونا اما جلو رفت و با لکنت پرسید:
- حا...حال...برا...درم...چ...چ...چطوره؟
سیاهپوش کوچکتر برخاست او را برگرداند و روی صندلی چوبی نشاند. آن وقت صدای آرام زنانه ای از پشت نقابش شنیده شد:
- بشین اینجا و ساکت باش.
یونا به اجبار نشست ولی بعد از چند دقیقه خستگی شدید بر او غلبه کرد و به خواب رفت.
صبح به محض احساس روشنایی، یونا به آرامی پلک‌هایش را گشود و خود را روی تختخواب سفتی یافت. بعد احساس کرد تمام تنش و مخصوصا پاهایش درد می‌کند. کمی خودش را کش و قوس داد و خواست خدمتکارش را صدا بزند که اتفاقات شب گذشته را به خاطر آورد با یاد آوری آن اتفاقات به یاد برادرش افتاد و سریع در جایش نشست:
- جین‌وو!
سرش را چرخاند و اطراف کلبه را بررسی کرد. جین‌وو روی شکم خوابیده بود. شاید هم مرده بود! این فکر قلب کوچک دختر سیزده ساله را لرزاند. سریع از روی تخت پایین آمد و خودش را به برادرش رساند. جین‌وو به سختی نفس می‌کشید. یونا کنار تخت او وا رفت. در همین هنگام در کلبه باز شد و زن جوانی با لگنی در دست داخل شد.
نگاه بی حال یونا به سمت او کشیده شد. زن لبخندی به او زد و گفت:
- نترس حال برادرت خوب میشه.
لگن را روی میز گذاشت و جلو رفت. کنار یونا زانو زد. دستی به سرش کشید و گفت:
- شب سختی رو گذروندی. حتما گرسنه‌ و تشنه‌ای، چیزی میخوای برات بیارم بخوری؟
یونا به جای جواب سوال او پرسید:
- شما کی هستین؟
- خودت بعدا میفهمی.
- اون مرد سیاهپوش...
زن از جایش بلند شد و گفت:
- تا میرم برات چیزی بیارم با اون آب خنک صورتتو بشور سر حال بیای.
زن که از کلبه بیرون رفت، یونا سرش را به سمت برادرش چرخاند. چشمهای جین وو بسته بود. یونا دلش میخواست همه اینها یک کابوس یا خیال باشد و هر لحظه برادرش چشم‌هایش را باز کند و سر به سرش بگذارد. آرزو داشت به جای هر کس دیگری عمویش از در کلبه وارد شود تا او به آغوشش پناه ببرد. حتی بیشتر از پدر و مادرش دلش برای عمو یانگ‌جو تنگ شده بود. آن مرد جوان، ملایم و دوست داشتنی کسی بود که از پدرش به او نزدیکتر بود. محافظ سابق و دوست صمیمی شاهزاده اعظم تبعیدی، در لباس یک محافظ هر چند جدی و خشن می‌نمود اما در مقابل برادرزاده هایش شخص دیگری بود.
دخترک، ضمن فکر کردن به عمویش،
نامزد او جانگهوا از قبیله یانگ را هم به خاطر آورد. نمی‌دانست اگر بلایی سر یانگ‌ جو بیاید، چه اتفاقی برای او می‌افتد. تحمل از دست دادن جانگهوای مهربان و دوست‌داشتنی را نداشت. یونا پیشانی خود را از ناراحتی بر لبه تخت فشار داد و بی صدا اشک ریخت. احتمال اینکه آتش کینه ملکه جونگ دامن آن دختر جوان بیگناه را هم بگیرد، خیلی زیاد بود و رییس محافظه‌کار قبیله یانگ حتما برای نجات خود و مردمش خواهر کوچکش را قربانی می‌کرد. یونا آه می‌کشید و نگران از آینده، به سرنوشت تلخی که در انتظار خود و خانواده‌اش بود می‌اندیشید. دقایقی که گذشت با نشستن دستی روی شانه‌اش، خلوتش شکست و به آرامی سرش را برگرداند. همان زن جوان ریزنقش و مهربانی بود که برایش آب آورده بود. یونا با چشم‌های خیس به او نگاه کرد. زن، دلواپس اشکهای او را پاک کرد و گفت:
_ آه دختر کوچولوی بیچاره من.
یونا از شنیدن این جمله بیشتر احساس بدبختی کرد و صدای گریه‌اش بلند شد. زن او را در آغوش گرفت و خیلی نرم به پشتش زد تا آرامش کند:
- چیزی نیست عزیزم، چیزی نیست.
- اینجا چه خبره؟ چرا کلبه رو روی سرتون گذاشتین؟
صدای پر تحکم و خشن زنانه‌ای از کنار در شنیده شد. زنی که یونا را در آغوش گرفته بود جواب داد:
- چیزی نیست خواهر ارشد، این دختر کوچولو فقط یه کم ناراحته.
زن دوم با قدم‌های محکم وارد کلبه شد، بالای سر آن دو نفر ایستاد، نچ‌نچی کرد و با صدای تیز و برنده‌اش گفت:
- چه وضع خجالت‌آوری! یه جاسوس کارکشته غربی، داره یه دختر بچه لوس و نازپرورده جنوبی رو دلداری میده.
زن اولی با لحنی معترض گفت:
- ارشد!

@Dayan-H
@Mystical Dimples
 

[email protected]

رمانیکی فعال
پرسنل مدیریت
مدیر تالار
منتقد
مدیر کتابدونی
  1. نقد
شناسه کاربر
838
تاریخ ثبت‌نام
2021-08-28
آخرین بازدید
موضوعات
19
نوشته‌ها
257
راه‌حل‌ها
1
پسندها
1,792
زمان آنلاینی
33d 4h 55m
امتیازها
143
سطح
1
مدال‌ها
2

  • #10
ارشد در جواب گفت:
- چوی سومین! تو چرا هر وقت یه بچه می‌بینی از خود بی‌خود می‌شی؟! بذار دختره صورتشو بشوره و از همین الان لوسش نکن. خودت هم با من بیا. رییس می‌خواد باهامون حرف بزنه.
سومین برخاست. ارشد رو به یونا گفت:
- صورتتو که شستی‌، بیا به کلبه بغلی.
چوی سومین با شرمندگی به یونا نگاه کرد و به اجبار همراه ارشدش بیرون رفت. یونا با چهره‌ای مغموم به برادرش نگاه کرد و آه کشید. به زحمت بلند شد. به طرف میز که لگن رویش بود رفت. بدون توجه به کوفته های برنجی که در ظرفی روی میز قرار داده شده بودند، صورتش را شست و با تعلل زیاد بیرون آمد. با خروج از کلبه پلک هایش را چند بار به هم زد و اطرافش را تماشا کرد. اقامتگاه خوبی بود. آن هم در آن نقطه از جنگل. شب قبل به خاطر تاریکی و ترس چیزی ندیده بود اما در آن لحظه سه کلبه را می‌دید که در حصار درختان سر به فلک کشیده، بزرگترینشان میان آن دو تای دیگر قرار گرفته و یک چاه و یک تخت در محوطه باز مقابلش بود.
دلش می‌خواست روی تخت بنشیند و کمی استراحت کند تا شاید درد عضلاتش کمتر شود اما آن زن بداخلاق، گفته بود به کلبه بغلی برود پس خیلی آرام به سمت کلبه رفت و به در ضربه زد. زن ارشد دستور داد:
- بیا تو.
دختر داخل شد. فضای کلبه تاریک بود و نوری که از پنجره می‌تابید برای روشن کردنش کفایت نمی‌کرد. یونا پلک‌هایش را به هم زد تا به محیط کم نور آنجا عادت کند و متوجه شد پشت میزی که وسط کلبه گذاشته بودند، جز چوی سومین و ارشدش، مردی نشسته که لباس سیاه به تن دارد. یونا با خودش فکر کرد حتما همان سیاهپوش شب قبل است و خواست از او تشکر کند که زن ارشد مانع شد:
- چرا همون‌طور اونجا وایسادی؟ بیا و به رییس ادای احترام کن.
یونا مدتی کوتاه به ارشد که پشتش به او بود نگاه کرد. نمی‌توانست درک کند که چرا با این‌طور تند برخورد می‌کند و خیلی دلش می‌خواست از او در این مورد سوال کند. زن آمرانه گفت:
- ایشون رییس ما هستن، بهشون احترام بذار.
دخترک مردد جلوتر رفت و به مرد ادای احترام کرد:
- از اینکه دیشب من و برادرمو نجات دادین ممنونم.
رییس با صدای خشکش گفت:
- بیا بشین.
صدایش تن دخترک را مور مور می‌کرد ولی حس سپاسگزاری باعث می‌شد افکار منفی را از خود براند. بنابراین رفت و در انتهای میز نشست. مرد پرسید:
- تو سو یونا هستی درسته؟
دختر با شنیدن اسم خودش از زبان مردی غریبه جا خورد:
- بله!
- و اسم برادرت جین‌ووئه؟
یونا حیرت‌زده پرسید:
- شما... شما... ما رو میشناسین؟!
مرد با آن نگاه سرد و سیاهش، به دختر چشم دوخت. چشمهای خمار، ریش کم پشت و موهای بلند آشفته‌‌اش یونا را می‌ترساند:
- اینکه اسم بچه‌های رییس قبیله سو رو خیلیا بدونن یه چیز طبیعیه.
یونا دستهایش را از روی زانوهایش برداشت و روی میز گذاشت:
- پس شما می‌تونین بهمون کمک کنین برگردیم پیش خانوادمون؟
مرد پرسید:
- کدوم خانواده؟
یونا از این حرف جا خورد:
- خودتون گفتین قبیله ما رو می‌شناسین!
- دیگه قبیله و خانواده‌ای در کار نیست.
یونا خشکش زد. منظور مرد را نمی‌فهمید. یعنی چه که قبیله و خانواده‌ای وجود نداشت؟! می‌توانست با اطمینان بگوید پدر، همه جا را دنبالشان می‌گردد و عمو یانگ‌جو در کلبه‌های شکار منتظرشان است.
رییس با دیدن حالت بهت‌زده یونا ادامه داد:
- قبیله شما از بین رفته؛ پدر و مادرت همراه بقیه بازمانده ها، زندانی شدن و معلوم نیست چی به سرشون میاد.
یونا با عجله حرف او را قطع کرد و برخاست:
- ولی عموم گفت...
این بار نوبت مرد بود که حرف او را قطع کند:
- عموت؟ منظورت سو یانگ‌جوئه؟ اون مرده.
حرف بی‌رحمانه رییس، ضربه‌ای کاری بر روح و روان دختر وارد کرد. هر چند می‌خواست این را هم اضافه کند که سر یانگ جو را بالای دروازه شهر آویزان کرده‌اند اما وقتی حال یونا را دید، از گفتنش منصرف شد. دخترک خشکش زد. به نظرش همه این حرفها دروغ بود. یک دروغ بزرگ. اما چرا آن مرد باید به او دروغ بگوید. چه دشمنی با آنها داشت؟
- این امکان نداره، اون نمرده، نمرده. اون خودش گفت میاد دنبالمون. من عموی خودمو می‌شناسم. اون همیشه سر حرفش می‌مونه. اون... .
صدای داد خودش را می‌شنید و از پشت پرده اشک به آن افرادی که مقابلش بودند، نگاه می‌کرد. دروغگوها! این‌طوری می‌خواستند او را از عموی عزیزش دور کنند. می‌خواستند خانواده‌اش را فراموش کند. اما برای چه؟!

@Dayan-H
@Mystical Dimples
 

موضوعات مشابه

کاربران در حال مشاهده این موضوع (مجموع: 0, کاربران: 0, مهمان‌ها: 0)

کاربرانی که این موضوع را خوانده‌اند (مجموع کاربران: 8)

بالا پایین