اینجا رمانیکــ ـه!

با عضویت در رمانیک، شما قادر خواهید بود با دیگر اعضای انجمن بحث کنید، به اشتراک بگذارید و پیام خصوصی ارسال کنید.

عضویت! **پیدا کردن رمان بی نام**

در دست اقدام رمان رجا در یأس | Mahsa83(M.M)

ژانر اثر
  1. عاشقانه
  2. اجتماعی
  3. تراژدی
نام رمان: رجا در یأس
نویسنده: Mahsa83(M.M)
ژانر: درام، عاشقانه، اجتماعی
ناظر: @poone20
خلاصه:
گاهی گذشته‌ی آدم‌ها میتونه اون‌ها رو به مسیر دیگه‌ای بکشونه.
عشق هرگز مطالبه نمی‌کنه، همیشه می‌بخشه، عشق همیشه رنج می‌کشه؛ اما هرگز آزرده خاطر نمیشه، عشق هرگز انتقام نمی‌گیره.
مقدمه:
کوه‌ها با نخستین سنگ‌ها آغاز می‌شوند و انسان با نخستین درد، و من با نگاه تو آغاز شده‌ام.
آوای صدای تو نشان از زیبایی کار خداوند می‌دهد و من رقصان بر زیر چتر پر محبت تو می‌روم.
به یاد داشته باش که اگر خورشید نباشد دنیا نیز از هم خواهد پاشید، بدان که تو همان خورشید من هستی.
 
آخرین ویرایش:
دلم نمی‌خواست حتی چهره‌ش رو ببینم برای همین هم خودم رو زدم به خواب تا وقتی که از اتاق بیرون بره؛ بوی قرمه‌سبزی که آورده بود طاقتم رو کم کرده بود و حسابی گرسنه بودم که از شانسم فرزاد امروز انگار از این اتاق بیرون نمی‌رفت. بی‌خیال اون آدم شدم و چشم‌هام رو باز کردم. کمی دراز کشیدم و بعد تو جام نشستم که همون لحظه فرزاد به سمتم اومد و همون‌طور که گوشه‌ی تخت می‌نشست لب‌هاش رو با زبون تَر کرد و گفت:
- ببین من با تو نه دشمنی دارم و نه چیز دیگه‌ای؛ اما اون برادر نامردت کاری کرد که دست به این کارها بزنم و متأسفم که با وجود بی‌گناه بودنت مجبوری تاوان کار برادرت رو پس بدی.
- بزار برم، بخدا نمیدونم شروین کجاست!
- از کجا معلوم راستش رو میگی؟
بغض گلوم رو گرفته بود و مانع از حرف زدنم می‌شد. اشک‌هام روی گونه‌هام باریدن و مثل یه کوچه‌ی بارونی کل گونه‌م رو خیس کرد، سرم گیج می‌رفت و جلوی دیدم تار شده بود اما نمی‌خواستم جلوی این مرد از حال برم. توی دلم هزار بار شروین رو لعنت کردم و سرم رو سمت مخالف فرزاد چرخوندم، بعد ازچند ثانیه از روی تخت بلند شد و از اتاق خارج شد و پشت بندش صدای چرخش کلید توی قفل اومد.
بغض چسبیده به دیواره‌ی گلوم رها شد و کمی بعد خیسی گونه‌هام رو حس کردم، توی دلم هزار بار شروین رو لعنت کردم و چشم‌هام رو بستم. دلم واسه بابا یه‌ذره شده بود و اینکه نمی‌تونستم ببینمش احساس پوچ بودن بهم دست می‌داد. زیر لب ناله کنان گفتم:
- شروین تو چیکار کردی؟ لعنت بهت! بی‌چاره‌م کردی.
نفس عمیقی کشیدم و خودم رو به خواب دعوت کردم که موفق هم شدم و کمی بعد به خواب فرو رفتم.
***
فرزاد:
عصبی طول و عرض پذیرایی رو طی می‌کردم و با انگشت‌هام شقیقه‌م رو فشار می‌دادم تا بلکه از سردردم کم بشه. دلم واسه این دختر می‌سوخت و دلم می‌خواست ولش کنم؛ اما وقتی یاد کاری که برادرش با رویا کرد میوفتم از کارم پشیمون میشم. هیچ‌وقت لحظه‌ای که رویا خودش رو از پنکه آویز کرده بود یادم نمیره، نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم ذهنم رو به سمت دیگه‌ای هول بدم. درب خونه رو باز کردم و و از اونجا خارج شدم که هم بادی به کله‌م بخوره و هم به استدیو برم و کارهام رو انجام بدم و حداقل فکر کارهای اونجا رو نداشته باشم. فربد بی‌چاره هم درگیر کارهایی که بهش سپرده بودم شده بود و رفته بود شهرستانی که حدس میزدم شروین اونجاست تا دنبالش بگرده و از یه طرف بدشانسی که آورده بودم اینجا بود که دایی دوباره داشت می‌اومد، فقط امیدوار بودم چیزی لو نره و باز هم نفهمه که من این دختر رو دزدیدم تا تاوان کارهای برادرش رو ازش بگیرم.
 
آخرین ویرایش:
ماشین رو توی پارکینگ پارک کردم و از ماشین پیاده شدم که صدای نوتیف پیام گوشیم توجه‌م رو جلب کرد. گوشی رو از جیبم خارج کردم و به پیام تبریک احمد خیره شدم، موزیک عشق زیاد هم منتشر شده بود و از صبح بچه‌ها تک به تک تبریک می‌گفتن. لبخندی گوشه‌ی لبم نشوندم و وارد سالن شدم، تنها جایی که می‌تونستم حس خوبی بگیرم و واسه چند ساعت یا چند دقیقه هم که شده فراموش کنم که چی به سرم اومده اینجا بود. طبق معمول احمد یکی از بچه‌ها رو اذیت کرده بود و داشتن بحث می‌کردن، موزیک درحال پخش بود.
***
هرکاری به جهنم بیا شروع کنیم از اول
میبخشمت که برگردی منم کم اشتباه نکردم
دل من خیلی پره ولی خب خاطرات پا درمیونی میکنن
تا میام ببخشمت یه کاری میکنی که باز هوس دوری میکنم
نه این دفعه دیگه فرق میکنه سرم واسه دیدنت درد میکنه
هرکاری میکنی تهش پیش منی ولی این دفعه کی بینمون قهر میکنه
همیشه عشق زیاد یه جوری میشه مه به چشم نمیاد
بچه تو چته چرا لج میکنی شدی همونی که بهت نمیاد
چی میشه که همیشه عشق زیاد یه جوری میشه مه به چشم نمیاد
بچه تو چته چرا لج میکنی شدی همونی که بهت نمیاد
بیا از خودت بگو تنهایی چیا گذشت
من که هر جمعی برم تو فکر توام همش
چرا میپرسن همه هنوز از من حالتو
من که میگردم خودم یه شهرو دنبال تو
نه این دفعه دیگه فرق میکنه سرم واسه دیدنت درد میکنه
هرکاری میکنی تهش پیش منی ولی این دفعه کی بینمون قهر میکنه
همیشه عشق زیاد یه جوری میشه مه به چشم نمیاد.
***
با بچه‌ها دست دادم و سلام و احوالپرسی کردیم، روی صندلی چرخ‌داری که هر سری می‌اومدم می‌نشستم، نشستم و به صفحه‌ی مانیتور خیره شدم که جمال گفت:
- می‌گم فرزاد کار تنظیم موزیک‌های بعدی هم تموم شده و فقط مونده منتشر بشن که اون کارهاش هم با خودت می‌مونه.
- مرسی!
- خواهش.
کنترل اسپیکر رو برداشتم و یکی از موزیک‌های قدیمی رو پلی کردم، به‌نظرم موزیک‌های بانو هایده خیلی زیبا بودن و خب اگه هنوز زنده بودن قطعاً موزیک‌های زیباتری خلق می‌کردن. به پشتی صندلی تکیه دادم و سعی کردم ذهنم رو خالی کنم و شاید کمی خوابم ببره؛ اما تموم صحنه‌های مرگ رویا مثل یه فیلم توی سرم می‌چرخید و باعث استرس و اضطرابم شده بود و کلافه‌م کرده بود. نفس عمیقی کشیدم و از رو صندلی بلند شدم، کمی کنار شقیقه‌م رو ماساژ دادم و از تو جیبم قرص‌هام رو بیرون آوردم و انداختم توی دهنم، به سمت آشپزخونه راه افتادم و بعد از خوردن آب پیش بچه‌ها برگشتم.
 
آخرین ویرایش:
بعد از چند دقیقه احمد با نگرانی که توی صداش مشهود بود گفت:
- فرزاد اون قرص‌ها چی بود که خوردی؟!
- چیزی نیست داداش، داروهای میگرنم بود.
- مگه داروها رو کنار نذاشته بودی؟
- دوباره می‌خورم.
- فرزاد جون عزیزت دیگه نخور، این داروها روی کبدت تأثیر داره یادت رفته؟ اگه یادت باشه دکتر خوردنش رو ممنوع کرد.
- یه داروئه دیگه، بی‌خیال شو چیزی نمی‌شه!
وقتی این قرص رو می‌خوردم توهم اینکه رویا پیشمه رو میزدم و نمی‌خواستم همه چیز خراب بشه، هم کمی سردردم رو بهتر می‌کرد و هم حس می‌کردم رویا کنارمِ، خیلی‌وقت بود دلم یه خواب راحت می‌خواست؛ اماکابوس‌های شبانه دیوونه‌م کرده بودن.
***
فَربد:
همش التماسم می‌کرد که از اینجا ببرمش؛ اما نمی‌دونست که فرزاد دمار از روزگارم درمیاورد، هنوز دو قدم بیشتر سمتش نرفته بودم که سرش به دیوار پشت سرش خورد و بی‌هوش شد. با عجله به سمتش رفتم و خواستم به فرزاد زنگ بزنم که یه لحظه حس کردم تکون خورد اما ممکن بود من اشتباه می‌دیدم، شماره‌ی فرزاد رو گرفتم که بعد از چند دقیقه جواب داد:
- بگو فربد؟!
- چیزه میگم این دختره وقتی داشت عقب عقب می‌رفت خورد به دیوار و لحظه آخر نمی‌دونم که چرا بی‌هوش شد.
- هوف، الان میام!
- باشه.
گوشی رو توی جیبم گذاشتم و به دخترک بی‌جونی که روی زمین افتاده بود نگاهی انداختم که رنگش مثل گچ سفید شده بود و لب‌هاش کمی خشک شده بود و نسبت به روز اولی که دیدمش لاغر شده بود.
لباس‌هاش کثیف شده بودن و موهای مشکی رنگش باز بود، روی بازش حرف R نوشته شده بود که کمی دقت کردم متوجه شدم که با یه چیزی حک شده که پوستش رو سوخته بود. زخمش تازه بود و حدس اینکه فرزاد این کار رو باهاش کرده سخت نبود.
توی فکر و خیالات خودم غرق شده بودم که صدای زنگ در من رو به خودم آورد، از روی تخت بلند شدم و به سمت درب اتاق قدم برداشتم و درب رو باز کردم که هم‌زمان با فرزاد روبه رو شدم. زیر چشم‌هاش گود افتاده بود و کمی لاغر شده بود، بی‌خیال آنالیز کردنش شدم و دستش رو گرفتم و به سمت اون دختر بردمش، لب‌هام رو با زبونم تَر کردم و همون‌طور که نگاهش می‌کردم گفتم:
- ببین چه بلایی سر خودت و این دختر آوردی.
- این حرف‌ها رو بی‌خیال شو!
- فرزاد تو اینقدر ظالم نبودی، من برادرتم دلم نمی‌خواد چیزیت بشه یا یه شخص دیگه به دست تو آسیب ببینه.
- برادرش باید فکر اینجاها رو هم می‌کرد.
***
فرزاد:
حوصله‌ی بحث کردن رو نداشتم و ازطرفی هم می‌دونستم که حق با فربدِ اما نه قلبم و نه مغزم این رو قبول نمی‌کرد که ولش کنم. مهم نبود که خانواده‌ای داره؛ اما اینکه زنی که عاشقش بودم با کاری که برادر این دختر کرده توی بغلم پرپر شد برام مهم بود و هیچ‌جورِ حاظر نبودم بی‌خیال انتقامم بشم.
 
آخرین ویرایش:
به دخترک نگاهی انداختم که رنگ پریده روی زمین افتاده بود. کلافه به سمتش رفتم و بغلش کردم و روی تخت گذاشتم، با دیدن یکی از پاهاش که به زنجیر بسته شده بود پوزخندی گوشه‌ی لبم جا خوش کرد، به سمت بیرون از اتاق رفتم و وارد آشپزخونه شدم و ساندویچ کالباس گرفتم و بعد از اینکه توی پلاستیک گذاشتم درون یخچال گذاشتمش. با فربد سپردم که وقتی بیدار شد ساندویچ رو بهش بده، مستقیم به اتاقم رفتم و بعد از انتخاب لباس به حموم رفتم. وان رو پر از آب کردم و شامپو بدن موردعلاقه‌م رو توی آب ریختم... .
***
حوله‌ی تن پوشم رو تنم کردم و از حموم خارج شدم، بعد از خشک کردن بدنم لباس‌هام رو پوشیدم و موهام رو شونه کشیدم و از اتاق خارج شدم. دخترک بیدار شده بود و فربد آورده بودش توی پذیرایی که داشت غذا می‌خورد، با دیدن من لحظه‌ای دست از خوردن کشید و کمی پشت فربد پنهان شد که این حرکتش باعث شد نگاهِ فربد به سمت من کشیده بشه. بی‌خیال وارد آشپزخونه شدم و بعد از خوردن آب روی مبل جلوی تی وی نشستم و مشغول تماشای فیلم متری شیش و نیم که روی صفحه‌ی تلویزیون درحال نمایش بود شدم. عطسه‌ای که کردم باعث فربد نگاهم کنه، بی‌خیال مشغول تماشا شدم که بعد از چند دقیقه صداش رو شنیدم:
- هزار بار گفتم وقتی از حموم میای موهات رو خشک کن؛ ولی کو گوش شنوا!
همونطور که نوک بینی‌م رو می‌خواروندم گفتم:
- همش یه عطسه بود، چیزی که نشده.
- اگه سرما بخوری می‌دونی چند روز بی‌کار تو خونه می‌مونی؟
- ول کن بابا حالا که چیزی نشده.
- مگه حتماً باید یه چیزی بشه؟!
چیزی نگفتم و تلویزیون رو خاموش کردم و از رو مبل بلند شدم‌، دخترک آخرین لقمه غذاش رو هم خورد که به سمتش قدم برداشتم؛ دستش رو کشیدم و به اتاق بردمش، اون هم بی‌هیچ حرفی همراهم می‌اومد و حتی لحظه‌ای که یکی از پاهاش رو به زنجیر‌ بستم هم کلمه‌ای از دهانش خارج نشد. لحظه‌ای دلم برای این مضلومیت‌ش سوخت؛ ولی بعد به اینکه چی شده فکر کردم و به خودم که اومدم اخم روی پیشونی‌م نشسته بود. از اتاق خارج شدم و درب اتاق رو قفل کردم، کلید رو توی جیبم گذاشتم و از خونه خارج شدم. از سردرد دستم رو روی پیشونی‌م گذاشتم، هم این میگرن دیوونه‌م کرده بود و هم حاظر نبودم به دلتر برم تا از شر این سردرد خلاص بشم، اگه به دکتر می‌رفتم رویا رو توی خیالم هم از دست می‌دادم.
 
آخرین ویرایش:
سوار ماشینم شدم و به سمت بهشت زهرا روندم، بین راه دسته گل نرگس خریدم و دوباره راه افتادم؛ رویا عاشق گل نرگس بود و حتی عطرش هم بوی گل نرگس می‌داد. بغض چسبیده به دیواره‌ی گلوم رو قورت دادم و ماشین رو جلوی درب بهشت زهرا پارک کردم، دسته گل رو از روی صندلی شاگرد برداشتم و از ماشین پیاده شدم و بعد از قفل ماشین وارد آرامگاه ابدی شدم. دسته گل رو روی سنگ قبرش گذاشتم و بالای قبرش نشستم، دو انگشتم رو به صورت ضربه‌ای روی سنگ زدم و شروع به فاتحه خوندن کردم... .
***
همون‌جا خوابم برده بود و وقتی بیدار شدم هوا تاریک شده بود، نگاهی به ساعتم انداختم که عقربه‌هاش هشت شب رو نشون می‌داد، از جام بلند شدم و همونطور که چشم‌هام رو مالش می‌دادم سوئیچ ماشین رو از جیبم درآوردم که همون لحظه گوشیم زنگ خورد؛ از جیبم بیرونش آوردم و به صفحه نمایش که اسم فربد رو نمایش می‌داد نگاهی انداختم و بعد جواب دادم.
- بگو فربد!
با عصبانیتی که تو صداش مشهود بودگفت:
- معلومِ کجایی؟!
- رفتم بهشت زهرا!
- لاقل اون گوشی وامونده رو جواب می‌دادی این همه آدم نگران نمی‌شدن.
- فربد بی‌خیال، خوابم برده بود؛ اصلاً متوجه نشدم کسی زنگ بزنه.
- هوف؛ زود بیا خونه دیگه، خداحافظ‌.
- خداحافظ.
گوشی رو قطع کردم و دوباره توی جیبم گذاشتم و سوار ماشین شدم، سوئیچ رو چرخوندم و بعد از روشن کردن ماشین به سمت خونه راه افتادم.
بعد از حدود چهل و پنج دقیقه ماشین رو توی پارکینگ خونه پارک کردم و داخل رفتم، عطسه‌ای کردم که همزمان فربد هم از توی آشپزخونه بیرون اومد. فربد هم برادرم بود و هم مثل یه رفیق همیشه کنارم بود، تو سختی‌هام فربد کنارم بوده و از اینکه چقدر زجر کشیدم خبر داره؛ برای همینه که گاهی از دستم عصبی میشه اما بهترین همراه نه فقط برای من برای هر آدمی می‌تونه باشه. هم دل‌سوز و مهربون بود و هم مثل یه رفیق، برار و از همه مهم‌تر مثل یه پدر کنارم بوده، روی مبل نشستم و همون‌طور که دراز می‌کشیدم گفتم:
- عصبی نباش دیگه؛ به‌خدا از سردرد خوابم برده بود و وقتی زنگ زدی حتی بیدار هم نشدم.
- درک کن داداش، من جز تو کی رو دارم؟ اگه چیزیت می‌شد چی؟
- ببخشید! حالا که سالم کنارتم و تو هم اون اخم‌هات رو باز کن.
چند بار پشت سرهم عطسه کردم که صدای اعتراض فربد بلند شد.
- چرا موهات رو خشک نمی‌کنی؟ الان خوبه که سرما خوردی؟!
- بی‌خیال اصلاً حال ندارم.
چشم‌هام رو بستم که خیلی زود خوابم برد... .
***
آروشا:
جلوی پنجره وایساده بودم و دنبال راهی برای فرار می‌گشتم، مردک بی‌شعور هیچ راهی نذاشته بود بجز از درب خارج بشم. این هم که نمی‌ذاشت من برم، باید وقتی می‌اومد تو اتاق یا کلید رو کش می‌رفتم و یا با زخمی کردنش از اینجا فرار می‌کردم.
 
آخرین ویرایش:
پوف کلافه‌ای کشیدم و روی تخت دراز کشیدم، حداقل زنجیر بلند برای بستن یکی از پاهام انتخاب کرده بود و می‌تونستم کمی قدم بزن؛ اما بازم شکنجه‌ها، گرسنگی، حبس و از همه مهم‌تر دلتنگی واسه پدری که حتی نمی‌دونستم تو چه حالیِ رعنا خانوم، آخ که چه‌قدر دلتنگش بودم، با درد چشم‌هام رو بستم و لالایی شیرین بچگی‌هام که رعنا خانوم برام می‌خوند رو زیر لب زمزمه‌وار شروع کردم.

لالالالا گلم بودی، عزیز و مونسم بودی

برو لولوی صحرایی از این بچه‌ام چه می‌خواهی؟

لالالالا گل نسرین، بیرون رفتین در رو بستین

من رو بردین به هندستون

شوهر دادین به کردستون

بیارین تشت و آفتابه

بشورین روی شهزاده

که شهزاده خدا داده

لالالالا گل چایی، لولو از من چه می خواهی؟

که این بچه پدر داره

که خنجر بر کمر داره

لالالالا گل مریم، فدای تو میشم هر دم

لالالالا گل نازم، خودم رو من فدات سازم

لالالالا گل یاسم، تموم عمر به پات وایسم

لالالالا گل مینا‌، به عشق توست چشم‌هام بینا

لالالالا گل شب بو، تویی خوش‌رنگ تویی خوش‌بو

لالالالا گل گل پونه‌، بابات میاد زودی خونه

لالالالا گل لادن‌، همه خوبی به تو دادم

لالالالا گل نعنا، فدای اون قد رعنا

لالالالا گل لاله، دوستت داریم من و خاله

لالالالا گل چایی، دوست داریم من و دایی

لالالالا گل زیره، چرا خوابت نمی‌گیره؟

لالالالا گل خشخاش، بابات رفته خدا همراش

بابات رفته سوی کرمون

تویی درد مرا درمون

لالالالا گل فندق، جهازت هست توی صندوق

لالالالا گل سرخم، مبادا تو بشی سَر خم

لالالالا گل سنبل، عزیز من تویی، چون گل

لالالالا گلم هستی، عزیز این دلم هستی
 
آخرین ویرایش:
قطره اشک سمجی از چشمم چکید که گرم بودنش رو تا وقتی لای موهام محو شد حس می‌کردم. من مادرم رو وقتی که به دنیا اومدم از دست دادم و رعنا خانوم مراقب من بود، مثل یه مادر هوام رو داشت و تا سه سالگی فکر میکردم که اون مادرمِ، چهار سالم که بود درست روز تولد پنج سالگیم شروین حقیقت رو بهم گفت، اون روز خیلی گریه کردم وبابا سعی داشت که آرومم کنه، شروین از همون بچگی رفتارش با بابا و رعنا خانوم فرق داشت؛ همیشه باعث می‌شد که گریه کنم و بعد که بزرگ شدیم یادمِ یه شب وسایلش رو جمع کرد و از خونه رفت؛ که هیچ‌وقت دلیلش رو نفهمیدم و یه کاری انجام داده که من باید تاوانش رو پس بدم. دلم آغوش بابا رو می‌خواست، آغوشی که حس امنیت رو به وجودم تزریق می‌کرد، آغوشی که از بچگی خیلی بهش وابسته بودم، دلم واسش یه ذره شده بود و کاش حداقل می‌شد صداش رو بشنوم تا کمی آروم بشم. تازه داشتم به سمت رویاهام قدم برمی‌داشتم که این اتفاق نحس افتاد و همه چیز ناتموم موند و یا بهتره بگم اصلاً شروع نشد که بخواد تموم بشه و نیمه کاره بمونه. باعث و بانی به باد رفتن رویاهامم فرزاد و شروین بود، نفس عمیقی کشیدم و چشم‌هام رو بستم‌ و دقایقی بعد به خوابی عمیق فرو رفتم... .

***

با احساس نفس تنگه‌ای که به سراغم اومده بود چشم‌هام رو باز کردم، سر جام نشستم و لیوان آبی که روی میز بود رو خوردم. خداروشکر بهتر شده بودم و راحت می‌تونستم نفس بکشم؛ بلند شدم و به سمت پنجره قدم برداشتم، تکیه به دیوار وایسادم و به بیرون از ویلا خیره شدم. بدجوری دلم واسه بابا و رعنا خانوم تنگ شده بود و دلم می‌خواست حتی شده از دور بذاره ببینمشون اما حیف و صد حیف که این آدم هیچوقت همچین اجازه‌ای به من نمی‌داد. لحظه‌ای بعد درب اتاق با صدای بد ‌و جیر جیر باز شد که باعث شد ابروهام رو درهم بکشم و به سمت درب برگردم، فربد بود که درحال گذاشتن سینی حاوی میوه‌جات روی تخت و بعد از اتاق بیرون رفت و ثانیه‌ای بعد صدای قفل کردن درب مانع از فکر کردنم شد، به سمت تخت رفتم و روی اون نشستم و به سینی نگاهی انداختم، توی یه ظرف توت‌فرنگی ریخته بود و توی ظرف بعدی کیوی؛ دماغم رو بالا کشیدم و دونه‌ای از توت‌فرنگی توی دهنم گذاشتم. بعد از خوردن میوه‌ها روی تخت دراز کشیدم…

***
فرزاد:

چشم‌هام رو با دو انگشت شصت و اشاره‌م مالش دادم و تو جام تشستم؛ از روی مبل بلند شدم و به سمت اتاقم رفتم اما بین راه متوقف شدم و نگاهی به اتاق اون دختر انداختم. بی‌خیال رد شدم و به اتاقم رفتم، یه نخ سیگار از توی پاکتش دراوردم و بقیه رو توی جیبم گذاشتم و با فندکم روشنش کردم، کامی گرفتم و از خونه بیرون زدم و به سمت استدیو حرکت کردم، جدیدأ دیر به دیر فرصت می‌شد که به بچه‌ها سر بزنم و وقتی که می‌رفتم خوشحال می‌شدن؛ ماشین رو توی پارکینگ پارک کردم و به سمت داخل ساختمون رفتم.
 
آخرین ویرایش:
با بچه‌ها سلام و احوال‌پرسی کردم و کنار جمال نشستم، خداروشکر امروز خبری از سردرد لعنتی نبود، به بچه‌ها نگاهی انداختم که هر کدوم مشغول انجام کاری بود. امروز سال‌گرد رویا بود، یک سال می‌شد که کنارم نداشتمش؛ آه عمیقی کشیدم که هم‌زمان سر جمال، احمد و امین به سمتم چرخید. بی‌خیال چشم‌هام رو روی هم گذاشتم و بعد از فشاری خفیف مجدداً باز کردم. احمد همش می‌خواست چیزی بگه؛ اما منصرف می‌شد. این‌دفعه که چشم‌هام رو باز و بسته کردم روبه روم رویا رو دیدم که با لبخند نگاهم می‌کرد، فقط احمد می‌دونست که چی به سرم اومده و رویا رو در کنارم می‌بینم، با تیر کشیدن قلبم صورتم جمع شد که باعث شد احمد پیشم بیاد. داشت حالم بد می‌شد و فقط تونستم بگم به فربد زنگ بزنه. حمله قلبی یادگار شروین بود، رویا که تو بغلم جون داد سر تشیع جنازه‌ش سکته قلبی بهم دست داد و از اون به بعد وقتی خیلی ناراحت می‌شدم حمله بهم دست می‌داد. سرمو روی شونه احمد گذاشتم و آروم چشم‌هام رو بستم که نگران اسمم رو صدا زد، دستش رو گرفتم و گفتم:
- تابلو نکن بچه‌ها می‌فهمن، من رو از اینجا بیرون ببر!
دستم رو به صندلی گرفتم و بلند شدم؛ اما نمی‌تونستم قدم بردارم و چشم‌هام‌سیاهی می‌رفت، با اولین قدم دیگه چیزی نفهمیدم و جلو پای احمد افتادم.
***
بدجور تشنه‌م شده بود و هنوز هم درد داشتم، چشم‌هام رو که باز کردم روبه روم احمد رو دیدم که با تکیه به دیوار پشت سرش خوابش برده بود. درب اتاق باز شد و فربد با چشم‌های سرخ و موهای بهم ریخته و لباس‌های نامرتب وارد اتاق شد. خواستم با انگشت‌هام اشاره کنم که بیاد اما خودش زودتر اومد، لبام رو با زبون تر کردم و درخواست آب دادم. بعد از چند از چند دقیقه لیوان آب رو به سمت دهنم آورد و کمکم کرد که بخورم. سر ظهر بود و وقت ملاقات تموم شده بود و پرستار احمد و فربد رو بیرون کرد و بعد از چند دقیقه نهار آوردن، سوپ بود که ازش خوشم نمی‌اومد اما چاره‌ای جز خوردن نداشتم چون دلم داشت ضعف می‌رفت. آروم آروم سوپ رو تموم کردم و بعد از فاصله دادن ظرف از تخت دراز کشیدم و کمی بعد به خواب رفتم.
***
با سر و صدای دریل چشم‌هام رو باز کردم، دستی به چشم‌هام کشیدم و کلافه دست به دست شدم و سعی کردم دوباره بخوابم؛ اما دیگه خواب به چشم‌هام نمی‌اومد. به‌خاطر داروی خواب‌آور همش خواب بودم و کم پیش می‌اومد که فربد یا احمد پیشم باشن، درب اتاق باز شد و هم‌زمان احمد و فربد داخل اومدن، حالا که دقت می‌کردم فربد تا به امروز به‌خاطر من همه جور سختی رو تحمل کرده بود و خیلی ممنونش بودم. دستی لای موهای ژولیده‌ش کشید و همون‌طور که به تخت نزدیک می‌شد گفت:
- بهتری؟!
- خوبم! همه چیز که مرتبه؟
- آره.
احمد: مشکوک میزنید‌ها!
همون‌طور که لبم رو با زبون تر می‌کردم گفتم:
- آره قتل کردیم!
و بعد هم آروم خندیدم که به سرفه افتادم و باعث شد بچه‌ها نگران بشن و فربد لیوان آیی به سمتم بگیره و با اعتراض لب باز کرد:
- دیوونه وقتی می‌دونی هنوز حالت خوب نشده پس چرا شوخی و خنده میکنی که این‌جوری بشی؟!
- بی‌خیال دیگه فقط دهنم خشک شده بود و وقتی خندیدم سرفه‌م گرفت.
نشستم و بالشت رو پشت سرم بردم و کمی خودم رو بالاتر کشیدم، همون‌طور که سرم رو بالا گرفته بودم گفتم:
- می‌خوام برم خونه!
- بزاز به دکترت بگم چشم.
دیگه چیزی نگفتم و دقایقی بعد هردوشون از اتاق خارج شدن، خسته شده بودم و هم تا خودم به اون دختر سر نمی‌زدم خیالم راحت نمی‌شد. با کمک تخت از جام بلند شدم و یواش یواش قدم برداشتم.
 
آخرین ویرایش:
سمت پنجره رفتم و همون‌طور که به بیرون نگاه می‌کردم دستی دور بازوم پیچید، رویای من بود! رویایی که عالم و آدم از عشق‌مون خبر داشتن و با رفتنش داغونم کرد. سرش رو روی سینه‌م گذاشت و با لبخند دوباره مشغول تماشای منضره دل‌نشین شدم، ساختمان‌های چند طبقه، ترافیک ماشین‌ها، جیک‌جیک پرندگان و حتی صدای دعوای چند نفر که انگار ماشین‌شون با هم تصادف کرده بود و هر کدوم یکی رو مقصر اتفاق پیش اومده می‌دونستن، همه برام لذت‌بخش بود و اینجا موندن برام کسل کننده؛ به سمت درب اتاق رفتم و پس از باز کردنش از اتاق خارج شدم. به پرستار خبر دادم و بعد توی حیاط بیمارستان کمی قدم زدم و بعد از حدود یک ساعت با سرد شدن هوا به داخل ساختمون رفتم. هوا سرد؛ اما خوب و دو نفره بود، روی تخت دراز کشیدم و چشم‌هام رو بستم و خودم رو به خوابی عمیق سپردم…
***
آروشا:
حوصله‌م حسابی سر رفته بود و دلتنگی برای بابا و رعنا خانوم بیشتر اذیتم می‌کرد. با توقف ماشین فربد توی حیاط ناخواسته به سمت پنجره رفتم، فربد خواست به فرزاد کمک کنه تا با هم به داخل بیان؛ اما نذاشت و بدون کمک کسی از ماشین پیاده شد. مثل اینکه ناخوش‌احوال بود و حتی در این شرایط هم دست از سر غرورش بر نمی‌داشت، فربد و یه مرد چشم رنگی هم همراهش بودن، بعد از اینکه داخل ویلا رفتن از پنجره فاصله گرفتم و روی تخت دراز کشیدم، چشم‌هام رو بستم و بعد از فشار کمی بهشون خودم رو به دست خواب سپردم… .
***
وقتی بیدار شدم هوا کاملأ تاریک شده بود و نور چراغ‌های بیرون ویلا اون محوطه رو روشن کرده بود.نمی‌دونم چند ساعت خواب بودم که درب اتاق با صدا باز شد و بعد فرزاد وارد شد، سه یا چهار روزی می‌شد که ندیده بودمش و اما حسی به سراغم اومده بود که حتی اسمش رو نمی‌دونستم، حسی که باعث تپش قلبم شده بود و حتی تا به حال تجربه‌ش نکرده بودم. چند لحظه‌ای خیره‌ش بودم که بالاخره با سرفه مسلحتی من رو به خودم آورد، سرم رو به سمت دیگر اتاق چرخوندم و به آیینه نگاه کردم. درک نمی‌کردم موقیتم رو و فقط چند دقیقه بود که بهش خیره بودم، یادم رفته بود که کجام و من یه زندانی بیشتر نیستم، آهی کشیدم و دوباره بهش نگاه کردم.
 
آخرین ویرایش:
- هنوز هم نمی‌خوای جای برادرت رو لو بدی؟!
همون‌طور که اشک روی گونه‌م رو پاک می‌کردم گفتم:
- هیچ‌کس دلش نمی‌خواد این‌جوری زجر بکشه، به‌خدا اگه می‌دونستم کجاست بهتون می‌گفتم که فقط دست از سرم بردارید.
- دیگه بسه این مسخره بازی‌هات، دایی‌م و دخترش برای یه مدت اینجا با ما زندگی می‌کنن و تو توی ای مدت نقش نامزد من رو بازی میکنی. فهمیدی؟!
- بعد از اون مدت میذاری برم؟ خواهش میکنم ازت من جاش رو نمی‌دونم.
- راجبش فکر میکنم!
آهی کشیدم ولی حداقل کمی دلگرم‌تر شدم، نفس عمیقی کشیدم و لب‌هام رو با زبون تر کردم و گفتم:
- باشه قبوله! میشه حداقل تا قبل از اومدن داییت بذاری حداقل یکم اینجا بمونم؟!
- دستش رو پشت گردنش برد و همون‌طور که ماساژ می‌داد گفت:
خیلی خب، زود مانتوت رو بپوش اینجا سرده! بیرون از اتاق منتظرم.
- باشه.
بعد از پوشیدن لباسم از اتاق خارج شدم، ویلای قشنگ و دوست داشتنی بود که البته اگه این آدم مثل عجل معلق بالای سرم واینمیستاد میتونستم کل ویلا رو با خیال راحت بگردم؛ اما حیف که نمی‌شد. با هم به سمت حیاط رفتیم، نفس عمیقی کشیدم و با لذت شروع به قدم زدن کردم، نسیم خنکی صورتم رو نوازش می‌کرد و سردی هوا باعث شده بود که دست‌هام رو بغل بگیرم و راه برم که چند دقیقه بعد بوق ماشینی باعث شد که نگاهم به سمت درب حیاط کشیده بشه.
-زود باش بریم استقبالشون!
بزاق دهانم رو صورت دادم و پس از نشوندن یه لبخند به ظاهر طبیعی پشت سرش راه افتادم. با دختر داییش دست دادم و با داییش سلام و احوال پرسی کردم و گوشه‌ای ایستادم، فرزاد و دختر داییش خیلی با هم صمیمی بودن و ناخداگاه باعث اخم روی پیشونی من شده بودن. به خودم اومدم و پس از جمع کردن خودم از اون وضعیت اون‌ها به داخل رفتن؛ اما من ترجیح می‌دادم که توی حیاط بشینم و هوایی عوض کنم. هنوز چند دقیقه‌ای نبود که تنها بودم که حس کردم کسی کنارم نشست و روم رو برگردوندم که فربد رو کنارم دیدم.
- چرا تنها نشستی؟!
- میخوام تو این هوا کمی تنها بمونم.
- چرا می‌خوای نقش نامزدش رو بازی کنی؟
- ممکنه بذاره برم.
دیگه چیزی نگفتم که فربد بعد از چند دقیقه رفت و اونجا تنها موندم، فقط امیدوار بودم که بعد از رفتن دایی و دختر داییش بذاره که از اینجا برم و کنار بابا باشم، اونقدری ذهنم مشغول بود که حتی متوجه حضور دختر داییش نشدم و وقتی دستش رو روی شونه‌ام گذاشت تازه به خودم اومدم.
- چه توی فکری!
لب‌هام رو با زبونم تر کردم و لبخندی مهمون صورتم کردم و گفتم:
- شرمنده عزیزم یکم خسته‌م، برای همین متوجه نشدم که کی اومدی.
- دشمنت.
 
آخرین ویرایش:

موضوعات مشابه

پاسخ‌ها
13
بازدیدها
262
پاسخ‌ها
17
بازدیدها
172
پاسخ‌ها
1
بازدیدها
64
پاسخ‌ها
13
بازدیدها
278

کاربران در حال مشاهده این موضوع (مجموع: 0, کاربران: 0, مهمان‌ها: 0)

کاربرانی که این موضوع را خوانده‌اند (مجموع کاربران: 9)

عقب
بالا