اینجا رمانیکــ ـه!

با عضویت در رمانیک، شما قادر خواهید بود با دیگر اعضای انجمن بحث کنید، به اشتراک بگذارید و پیام خصوصی ارسال کنید.

عضویت! **پیدا کردن رمان بی نام**

در دست اقدام رمان دو گوی مشکی| سحرمیرغفوری

رده سنی
  1. جوانان
ژانر اثر
  1. عاشقانه
  2. اجتماعی
  3. معمایی
  4. تراژدی
  5. دلهره‌‌آور(هیجانی)
  6. جنایی
بسم الله الرحمن الرحیم🌱
نام اثر: دو گوی مشکی
نام نویسنده:سحرمیرغفوری
ژانر:عاشقانه_اجتماعی_معمایی_تراژدی_دلهره اور_جنایی
ناظر: @لبخند زمستان

مقدمه:شبی را سکوتی را ریزش اشکی رابرایت ارزو دارم...!که شاید به به یاد من باشی.🌱

خلاصه:گاهی نمی‌دانی کجا هستی؛
انگار در چاله ی بزرگی سقوط کرده ای که راه خروجی ندارد و سیاهی حاکم وجودت شده است.سردرگمی نیاز به یک امید کوچک داری تا پرواز کنی و خودت را نجات دهی،ولی نمی‌دانی که آن نور امید باید خودت باشی.🍃
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
2a3627_23IMG-20230927-100706-639.jpg

نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمدگویی و سپاس از انتخاب انجمن رمانیک را برای انتشار رمان خود؛
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود، قوانین زیر را با دقت مطالعه کنید.

قوانین تایپ رمان

اگر سوالی دارید میتوانید بعد از خواندن قوانین در زیر سوالتون رو مطرح کنید.
بخش پرسش سوال‌ها

قبل از درخواست جلد، قوانین زیر را مطالعه کنید.
قوانین درخواست جلد

برای درخواست نقد، با توجه به قوانین در تاپیک زیر اعلام آمادگی کنید.
درخواست منتقد

برای رمان شما می‌بایست پس از اتمام اثرتون درخواست رصد اثرتان را دهید تا ممنوعات اثرتون بررسی بشه، برای درخواست از طریق لینک زیر اقدام کنید.
درخواست رصد


جهت درخواست صوتی شدن آثار خود می‌‌توانید در تالار مربوطه، درخواست دهید.
درخواست صوتی شدن رمان

و پس از پایان یافتن رمان، در تاپیک زیر با توجه به قوانین اعلام نمایید.
تاپیک اعلام پایان رمان

|کادر مدیریت رمانیک|
 
پارت_1
از زبان تیرداد رادمنش:
روبه علی که یکی از دستیار هام بود نجوا کردم:
تیرداد: اطلاعات راجب خانم ماهین صدر
آماده است؟
علی با مکثی گفت:
بله آقا اطلاعات راجب خانم ماهین صدر آماده است .
سری تکان دادم اشاره کردم که مدارک را روی میزم بگذارد،و بعد تمام شدن
کارش گفتم:
می‌تونی بری
علی چشمی گفت و اتاق را ترک کرد.
نگاهی به مدارک یا همان اطلاعات راجب خانم ماهین صدر کردم که امروزا بدجور در دنیای مافیا ها غوقا به پا کرده بود ، اولین صفحه را ورق زدم شروع به خواندن کردم:
نام و نام خانوادگی ماهین صدر متولد سال 1381/7/26 زاده شیراز محل سکونت تهران دارای یک خواهر به نام تیارا متولد سال: 1384/4/29
و خانم ماهین صدر صاحب باند ناقوس مرگ بزرگترین مافیای خاور میانه و بزرگترین مافیای جابه جایی مواد مخدر
و در سن پنج سالگی هم پدر هم مادر را از دست داده هست و عموی آن آرش صدر ان دو خواهر را به فرزند خواندگی قبول کرده است و چهره ایشون و خواهرشون تا الان مخفی هستش ‌.
پس خانم ماهین صدر ایشون هستش
خودکار که در دستانم رقصان بود
را روی میز قرار دادم به فکر فرو رفتم
از اول به انگلیس رفتنم نادرست بود
باعث شده بود خیلی ها جایگاهم را
بگیرند ولی من همان تیرداد هستم
که تا اسمش می آید رعشه به تن همه می اندازد
همه از دیوانگی هایم با خبر بودند
 
آخرین ویرایش:
پارت_2

از زبان ماهین صدر:
همانطور که بر روی کاناپه نشسته بودم،درحال دیدن اخبار امروز که دو نفر به طور ناگهانی به قتل رسیدن
در همان هین صدای پای کسی توجهم رو
جلب کرد،
نگاهم را سمت صدا سوق دادم که توجهم جلب خواهر کوچک ترم تیارا شد به گمانم
می‌خواست به بیرون برود بعد مکثی روبه تیارا گفتم:
تیارا قصد داری جای بری؟
تیارا که با صدایم توجهش جلب من شده بود گفت:
_بله میخواهم بیرون برم حال هوایم شاید عوض شود
سری تکان دادم گفتم:
مشکی نیست فقط حواست جمع باشد
که ماسکت را بر ندارند و درضمن، شوکر همراهت هست؟
تیارا که انگار از حرف های همیشگیم خسته شده باشد گفت:
_بله ماهین حواسم هست و شوکر هم همراهم هست .
خوبه ای گفتم بعد خدافظی با تیارا ،
تیارا عمارت را ترک
بعد دقایقی که سپری شد ترلان کنارم جای گرفت گفت:
۱)-سلام ماهین صبح بخیر
لبخندی زدم گفتم:
_ممنون صبح تو هم بخیر
ترلان دختر عمویم بود علاوه بر دختر عمو بودن کسی بود که تمام کار های هک را برایم انجام میدهد که پدرش یعنی عمویم زمانی که پدر و مادرم فوت کردن
من و خواهرم رو به فرزند خواندگی قبول کرد ولی متاسفانه عمویم هم مارو زود ترک کرد
 
آخرین ویرایش:
پارت_3


با صدا زدن های مداوم ترلان رشته‌ی افکارم
پاره شد گفتم:
1)-جانم ترلان
ترلان با نگرانی اشکار گفت:
2)-حواست کجاست ماهین چقدر صدایت زدم خوب هستی؟!
بخاطر نگرانی های خواهرانه ترلان لبخندی بر روی لبانم شکل گرفت گفت:
هیچی نیست نیاز نیست نگران باشی فقط تو فکر بودم
ترلان نفس اسوده ای کشید گفت:
_ماهین ی خبر دارم برات
کنجکاو نگاهش کردم گفتم:
1)-بفرما
2)-ترلان با مکثی گفت:
تیرداد برگشته
ناگهان نفرت تمام وجودم را گرفت و تمام خاطرات از جلوی چشمانم عبور کرد
تیرداد رادمنش پسر شهرام رادمنش که پدر یعنی شهرام رامنش
باعث مرگ خانواده ام شد
کسی که باعث شد حدود چهار سال در
تیمارستان تحت درما باشم
کسی که باعث شد کل هویتم رو تغییر بدم
و چهرم رو مخفی کنم تنها به ی دلیل اونم انتقام کسی که باعث مرگ عموم شد
کسی که فقظ ی چیز رو آویزه ی گوشم کرد اونم انتقام بود
از افکارم بیرون امدم گفتم:
1)-ادامه ی حرفت رو بگو
ترلان شروع به حرف زدن کرد:
2)-برگشته ایران فردا شب مهمونی گرفته و صبح‌برای ما کارت دعوت فرستاده
 
آخرین ویرایش:
پارت_4
 
آخرین ویرایش:
پارت_5
 
آخرین ویرایش:
پارت_6
 
آخرین ویرایش:
پارت_7
 
آخرین ویرایش:
پارت_8
 
آخرین ویرایش:

موضوعات مشابه

پاسخ‌ها
4
بازدیدها
509
پاسخ‌ها
1
بازدیدها
28
پاسخ‌ها
0
بازدیدها
13
پاسخ‌ها
20
بازدیدها
420

کاربران در حال مشاهده این موضوع (مجموع: 0, کاربران: 0, مهمان‌ها: 0)

کاربرانی که این موضوع را خوانده‌اند (مجموع کاربران: 1)

عقب
بالا