اینجا رمانیکــ ـه!

با عضویت در رمانیک، شما قادر خواهید بود با دیگر اعضای انجمن بحث کنید، به اشتراک بگذارید و پیام خصوصی ارسال کنید.

عضویت! **پیدا کردن رمان بی نام**

در دست اقدام رمان در ریسمان اقیانوس| سیده نرگس مرادی خانقاه

رده سنی
  1. جوانان
ژانر اثر
  1. عاشقانه
نام رمان: در ریسمان اقیانوس.
ژانر: عاشقانه.
نویسنده: سیده نرگس مرادی خانقاه.


خلاصه:
غرق شده‌ام در اقیانوسی که هرلحظه وجودش ننگین‌تر و منفورتر می‌شود. مرا در دل اقیانوسی از جنس بی‌پناهی غرق کرده‌اند که در دل آن جز تنگنا و اسارت، چیزی حس نمی‌شود.
عاشق فردی بودم که روزی مرا خواهر خود خوانده بود؛ اما مرا با کوله‌باری از عشق رها کرد. باعث شد که این عشق را تا ابد به گور ببرم. مرا با حس تنهایی، تنفر و افسرده رها کرد و حالا او نیست و من با این سرنوشت بی‌لایق و سیاه، چگونه دست‌ و پنجه نرم کنم؟!
شروع آغاز: 1403/10/27

مقدمه:
تو مرا آزردی
که خودم کوچ کنم از شهرت.
تو خیالت راحت!
می‌روم از قلبت.
می‌شوم دورترین خاطره در شب‌هایت
تو به من می‌خندی
و به خود می‌گویی: باز می‌آید و می‌سوزد از این عشق،
ولی
برنمی‌گردم، نه!
می‌روم آن‌جا که دلی بهر دلی تب دارد
عشق زیباست و حرمت دارد!

(سهراب سپهری)
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
من اصلاً خودم را نمی‌شناختم. من فقط درون خودم را می‌شناختم!
نمی‌توانستم انکار نمایم که هیمای روبه‌رو، دیگر آن هیمای هشت‌سال پیش نیست!
بیست‌سال قبلی که دخترکی شاد و زنده، عاشق گیاهان و طبیعت بود که حاضر بود که تبدیل به باغبان شود تا گل‌‌ و گیاه در حیاط‌شان بکارد؛ اما نمی‌توانستم. عشق سبحان، مرا ایجاب نمی‌کرد و اکنون که دیگر اثری از عشق‌اش پابرجا نبود، دیگر آن دخترک شاد و زنده نبودم که بخواهم آن کارها را بکنم؛ بایستی در حیاط عمارت آرمان، گل بکارم و زنده شوم! آری! این چیزی‌ست که دلم می‌گفت و من نیز باید به حرف آن گوش کنم.
با صدای همان دختر بچه به خودم آمدم:
«دخترخانم، فکر کنم که همسرت اومد ها!»
روبه او گفتم:
«شنلمو بهم میدی گلم؟»
شنلمو را بر سرم نهادم که دستی به کمکم آمد و خواست بند شنلم ببندد که هم‌زمان دستم را بر دستان او گذاشتم. تعجب کردم و به دستان مردانه‌ی او خیره شدم. کلاه شنل بر سرم بود و نمی‌شد که آن مرد را ببینم.
صدایش را در ریشه‌ی گوش‌هایم شنیدم ضربان قلبم بالا رفت و نفس‌هایم به‌شمار رفت.
«آروم باش، منم!»
بغض کردم و حیرت‌زده به دستان خودم و خودش نگاه کردم. اصلاً آرمان چگونه خود را به این‌جا رسانده بود؟ چگونه که به عنوان جت پرسرعت که می‌خواستم بند شنلم را ببندم و او زود خود را رسانده بود؟!
نفس‌نفس می‌زدم و زمان دستانم در رفته بود. چرا این حالات باید زمان از دستانم خارج گردد؟ باید به خودم بازگردم! باید! دست‌هایم را از دوطرف دور کردم و گذاشتم او بند شنلم را ببندد. هنگامی که شنل را بست، دستم را گرفت و جلوی لب‌هایش نزدیک کرد و آن‌ها را بوسید. بازهم ضربان قلبم را حس کردم. چرا این مرد، زندگی مرا به آتش کشانده بود؟ چرا دیگر از این مرد نفرت ندارم؟
سوار ماشین که شدیم، صدای ضبط را روشن کرد و گفت:
«هیما، میگم که فردا قراره با نرجس‌بانو و پدر و مادرت بریم مسافرت! اگر دلت می‌خواد، دوست‌هات رو بیار و باهاشون خوش بگذرونی!»
به نیم‌رخش چشم دوختم. جذاب و خوشتیپ!
تعجب کردم. من چرا داشتم از او تعریف و تمجید می‌کردم؟
دختر، تو چه مرگت شده؟ خودت را گم کردی یا داری توهم می‌زنی؟
«مرسی، اما من کلی کار دارم!»
اخمی کرد و به چشم‌های سبزم خیره شد.
«کار و بار رو بذار کنار! فردا رو بچسب که کلی قراره عشق و حال بکنی!»
پلکی زدم و به روبه‌رو چشم دوختم. آرمان، چرا با من این کار را می‌کرد؟ چرا به من خوبی می‌کرد؟ چرا دست‌بردار من نبود؟ چرا داشت مرا عاشق... .
از این فکر حیران ماندم. من چه گفتم؟ عاشق؟ من..‌‌‌‌. من باری‌دیگر عاشق شدم؟ دل بستم؟ سبحان را فراموش کرده بودم و حالا دل داده بودم به فردی که روزی از او نفرت داشتم؟!
 
نفس عمیقی کشیدم و آرمان شروع به حرف زدن کرد:
«حالا موافقی یا نه؟!»
می‌خواستم بیشتر حرف بزند. صدایش برایم جذاب بود. چشم‌هایم گشاد شد. صدایش برایم جذاب بود؟
هیما، چرا داری چرت و پرت از خودت می‌بافی؟ چه عشقی؟
آرمان: با توئم هیما، میگم که موافقی یا نه؟!»
سپس صدای ضبط را کم کرد تا صدایم به گوش‌هایش برسد.
گفتم:
«باشه، قبول!»
خوشحال شد و صدای ضبط را بیشتر کرد. عصبی شدم و صدای آن را کم کردم و بلند که خودش بفهمد گفتم:
«آخه دینامیت آوردی بابا؟!»
از این حرفم خندید و بوقی زد و کنار کشید و با لحن شیطنت گفت:
«خانم هنرمند، رسیدیم ها!»
از این حرفش لبخندی زدم و درب ماشینش را گشودم. خودش از ماشین پیاده شد و بعد کمکم کرد که از ماشین پیاده شوم. با کمک یک‌دیگر، به‌سوی مجلس عروسی یا بهتر بگویم مجلس عقدمان به راه افتادیم و دست در دست یک‌دیگر وارد شدیم که همه برایمان کل و سوت کشیدند؛ البته مجلس خانه‌ی ما برگزار شده بود و خیلی جمعیت از سوی ما بود تا خود آرمان!
به خود آرمان آهسته گفتم:
«این همه جمعیت؟!»
از جلوی این همه مرد گذشتیم و رسیدیم به مجلس زنانه! خانه گرم بود و از آن بوی نامطبوعی ساطع شده بود.
کلافه شدم و به آرمان گفتم:
«میشه شنلم رو در بیاری؟ آخه گرمه!»
لرزیدن دستانش را حس کردم. چرا دست‌هایش لرزید؟ نکند استرس گرفته است؟
جلو آمد و با همان دستان مرتعشش بند شنل را گشود. ابتدا مرا نادیده گرفت؛ اما بعد که کامل نگاهم کرد، حیرت کرد. کمی جلو آمد و بعد به چهره‌ام دقیق شد.
خندیدم و گفتم:
«چرا این‌جوری نگاهم می‌کنی؟»
دست از نگاه کردن برداشت و خیره در چشم‌هایم گفت:
«واقعاً خودتی؟»
با همان خنده گفتم:
«مگه غیر از من، فرد دیگه‌ای هم باهاته؟»
لبخندی زد و دستم را گرفت.
«نه گفتم تغییر کردی که ان‌قدر خوشگل شدی!»
خندیدم و او با تعجب رویش را به سمتم پرواز داد. از خودش پرسیده بود که چقدر تغییر کرده‌ام؟
نگاهم به روبه‌رو بود و او نگاهش به من! چه لذتی در این لحظه از جانب سبحان داشتم؛ ولی الان همه‌چی فرق داشت. حالا من قرار بود این لحظات ناب را از باب آرمان بچشم. اویی که در یک‌لحظه شیفته‌ی او شده بودم.
«چیزی شده؟»
پلکی زد و نگاهش را از من دریغ کرد.
«نه فقط از تغییرهای یهوییت تعجب کردم، همین!»
لبخندی زدم. نمی‌دانم چرا، اما خوب می‌دانم که خدا، دعای بندگانش را می‌شنید و آن‌ها را مستجاب می‌کرد.
«شاید همه‌چیز یهویی عوض بشه و اون آدم به‌خاطر یک آدم دیگه‌ای تغییر بکنه، البته با گذر زمان!»
«البته با گذر زمان» را تاکیداً گفتم که بفهمد زمان، آدم‌ها را عوض می‌کرد.
به جایگاه عروس و داماد رسیدیم و نشستیم که گفت:
«میشه بدونم اون آدم کیه؟»
لبخندم پررنگ شد و نگاهش کردم.
«نمی‌تونم بگم؛ البته شاید اون آدم تو باشی!»
خواست چیزی بگوید که مهشید سررسید و گفت:
«هیما!»
 
با خوشحالی فراوان بلند شدم و او را در آغوش خود کشیدم.
«مهشید! چطوری؟»
خندید و آرام در گوشم گفت:
«عالی هستم، تو چطوری دخترعمو؟!»
منظورش را فهمیدم و آهسته گفتم:
«بعداً برات تعریف می‌کنم، الان وقتش نیست!»
لبخندی زد و به آرمان سلامی داد و رو به من آرام گفت:
«دیشب ماندانا رو برای که خواستگاری کردن!»
خوشحال شدم بر روی صندلی عروس نشستم و گفتم:
«خوب کی هست حالا؟!»
پلک زد و گفت:
«محمد، پسر هم دانشگاهی‌شون بود که خیلی عاشقش بود!»
لبخندی زدم و گفتم:
«بذار ببینمش، حتماً بهش تبریک می‌گم!»
خنده بامزه‌ای کرد و خواست چیز دیگری بگوید که یادش آمد که نباید آن را بگوید. اخمی از مشکوکی زدم و خود را به بی‌خیالی زدم. صدای دی‌جی آمد که گفت:
«خوب نوبتی هم که باشه، نوبت عروس و داماد خوشبخت‌مون هست که قراره یک رقص دو نفره داشته باشن!»
من و آرمان همزمان لبخندی زدیم. عروس و داماد خوشبخت!
از جای خود برخاستیم و من با خجالت تمام رو به آرمان گفتم:
«نمیشه من نرقصم؟»
با تعجب به سمتم بازگشت و گفت:
«چرا؟»
لبخند خجالت‌زده‌ای زدم و گفتم:
«چون خجالت می‌کشم!»
خندید و دستم را گرفت.
«بیا بریم، الکی بهونه نیار!»
با تعجب نگاهش کردم.
«دارم بهت میگم من خجالت می‌کشم!»
دستم را گرفت و روبه دی‌جی گفت:
«خانم آهنگ درخواستی هم بذار که عاشقانه باشه!»
دی‌جی که زنی فقط کلاه گذاشته بود بر روی سرش و نیمی از موهای کوتاه بسته‌اش بیرون بود، رو به آرمان گفت:
«چشم آقا داماد!»
مهشید بلند فریاد زد:
«آقا داماد اگر اینو رقصیدی باید بری بیرون ها!»
با این حرفش، دی‌جی زن ابروانش بالا افتاد.
«جدی؟ ما تازه کارمون با آقاداماد و عروس‌خانم شروع شده!»
با دهانی باز به آرمان خیره شدم.
«آرمان!»
نگاهم کرد و سپس لبخند اهریمنی زد و نگاهش را به دی‌جی داد.
«ببخشید خانم، نظرم عوض شد. لطفاً یک آهنگ مخصوص رقص تانگو بذارین!»
هینی کشیدم و با دهانی باز گفتم:
«چیکار داری می‌کنی؟»
خندید و مرا به سمت وسط سالن برد.
«قرار نیست که همیشه خجالت بکشی هیما! این خجالت باید از سرت بپره!»
با بغض نگاهش کردم. من چنین آرزوهایی را از جانب سبحان داشتم، الان دارم بر روی آرمان حس می‌کنم!
نگرانی بر او پیش‌قدم شد و گفت:
«چی‌شد می‌خوای... .»
حرفش را قطع کردم و گفتم:
«ولش کن، یاد یه چیز مزخرفی افتادم!»
از حرفم متعجب گشتم. من سبحان را مزخرف دانستم؟ با خود عهد بسته بودم که دیگر عاشق و شیفته سبحان نشوم!
پلکی زدم و به چشمان سیاه‌رنگ آرمان خیره شدم. منتظر به من خیره شده بود و آهسته گفت:
«اگر می‌خوای نریم؟!»
کمی نگاهش کردم و سرم را به طرفین تکان دادم و دست‌های منجمدش را در دست‌هایم گرفتم و آهسته گفتم:
«نه، بریم که همه منتظرمونن!»
ضربان قلبم از هیجان این رقص به تپش درآمده بود. چشم‌هایم را بستم و آهسته گفتم:
«میشه تمومش کنی؟!»
ارتجالاً، ابروانش را بالا انداخت و گفت:
«نخیر سرکار خانم!»
پوفی کشیدم و با سری تأسف، با او همراه شدم.
***
 
(دو ساعت بعد)
ماندانا با شوق گفت:
«وای فکرش رو بکن، من و محمد! خودش اومد خواستگاریم و حالا قراره ازدواج هم بکنیم! وای!»
«وای» را با ذوق و خوشحالی گفت که با خودم گفتم که آرمان مردتر از سبحان بود. سبحان حتی مرا به چشم خواهر بودن می‌دید. به راستی، سبحان عاشق چه کسی است؟
پلکی زدم و جواب خودم را به خود دادم:
«خب به من چه که عاشق چه کسیه؟!»
من خودم عاشق فردی که روزی از او نفرت داشتم، شده بودم. حالا او نیست و مجلس بدون داماد است.
ماندانا به حرف آمد:
«راستی، چطوری با آقا آرمان خوب برخورد می‌کنی؟ تو که می‌گفتی ازش نفرت داری که!»
کمی نگاهش کردم و بی‌درنگ گفتم:
«عاشقش شدم!»
با تعجب نگاهم کرد.
«منظورت چیه؟ به این زودی؟ یکم بهم توضیح بده هیما!»
چشم‌هایم را بستم. می‌خواستم همه‌چیز را برای ماندانا شرح دهم.
«من امروز فهمیدم که عاشقش شدم. من... من سبحان رو فراموش کردم!»
ماندانا با دهانی بازشده گفت:
«خدای من! باور نمی‌کنم، یعنی تو... .»
سرم را «تأیید» تکان دادم که با خوشحالی، جیغی کشید و مرا در آغوش کشید.
«دختر، خدایا شکرت! آقا آرمان خیلی مرد خوبیه هیما!»
بغض کردم و با نجوا گفتم:
«تازه می‌فهمم که آرمان از سبحان هم مردتره!»
حس کردم که لبخندی زده است.
«اما کار خوبی کردی هیما جان! سبحان لیاقت تو رو نداشت و منجر به طلاق و دعوا می‌شد! تازه عمه صنم با اون اخم‌های گره کرده‌اش جوری بهت خیره شده که انگار ارث بابابزرگ خدابیامرزش رو خوردی! اما نگران هیچی نباش و هر مشکلی پیش اومد به خودم بگو تا حلش کنم!»
از این مهربانی‌اش، لبخندی مهمان لب‌هایم شد.
«مرسی ازت که هستی! راستی، این مهشید نمی‌خواد ازدواجی بکنه؟»
خندید و با لحن ابهامی گفت:
«مهشید خیلی وقته که دلش رو به یکی باخته و هرگز دمی نزده!»
کنجکاو شدم و پرسیدم:
«کیه؟»
با تردید نگاهم کرد و نگاهش را به مهشید سوق داد.
«برو از خودش بپرس!»
اخمی کردم و این حس بد به تازگی در وجودم رخنه کرده بود.
«کیه؟ کیه که دل مهشید رو برده؟»
رویش را مخالف من گرداند و گفت:
«من نمی‌تونم بگم؛ چون این یک رازه!»
سپس با عجله از من دور شد و مرا که با تعجب نگاهش می‌کردم را تنها گذاشت. با صدای دی‌جی زن که گفت:
«خانم‌ها! لطفاً پوشش خودتون رو داشته باشین که آقا داماد می‌خوان وارد بشن!»
کل جمع با هرچه شتاب‌تر شروع به حجاب کردن شدند. لبخندی زدم. انتظار آرمان را می‌کشیدم. همسرم و همان‌طور تکیه‌گاه این روزهای سخت و پر ابهامم شده بود. دوستش داشتم و عاشقش بودم و این عجیب بغض در گلویم را تنگ‌تر نموده بود.
 
با وارد شدن آرمان، برخاستم و به‌سویش روانه شدم. لبخندی به رویش زدم و گفتم:
«خوش اومدی!»
آرمان با لبخند دستم را گرفت و گفت:
«به پدرت گفتن بیاد، ولی روش نشد که بیاد.»
با همان لبخند نگاه‌اش کردم و با شیطنت فراوان گفتم:
«موقع اومدن که اشهدت رو که نخوندی، نه؟»
سرش را به سویم فرستاد و لبخند زهرآگینی برایم زد.
«به جون تو آره!»
لبخندی زدم و به چهره‌اش خیره شدم.
«کاری که جلوی همه باهام کردی رو بی‌پاسخ نمی‌ذارم.»
خندید و دم گوش‌هایم گفت:
«شاید دوباره انجام دادم ها!»
لب‌هایم را برچیدم و با حرص، مشتی بر بازوانش نهادم.
«تو غلط می‌کنی!»
با همان خنده گفت:
«باشه-باشه، من تسلیمم! فقط این رو بگم ها! تو یک رقص تکی عروس رو نرقصیدی!»
چشمانم را ریز کردم و مانند زیور در سریال آوای باران بود، همانند دشمن خونی به او خیره شدم.
«کاری نکن که جلوی این همه آدم بزنمت ها!»
دستم را فشرد و باری‌دیگر با خنده گفت:
«غلط کردم؛ من و چه به اذیت کردن ها!»
چشم غره‌ی مصنوعی برایش زدم که به صندلی عروس و داماد رسیدیم. دی‌جی به سمت‌مان آمد و روبه من و آرمان گفت:
«این آخرین رقصیه که با آقا داماد می‌رقصین، بقیه‌ش با خانواده‌ی عروس خانم‌مونه و دیگه مراسم تمومه!»
با دهانی باز گفتم:
«رقص تانگو رو می‌گید؟»
دی‌جی کمی نگاهم کرد و سپس برایم خندید.
«نه عزیزم! شما باید آهنگ درخواستی به من بگین، اونم برای رقص‌تون، اما آقا داماد فقط باید نگاه‌تون کنه!»
با نیش باز، نیم‌نگاهی به آرمان و سپس زیر لب، خطاب به آرمان گفتم:
«من فقط حساب تو رو می‌رسم آقا آرمان!»
دی‌جی صدایم را شنید و گفت:
«عزیزم، مشکل کجاست؟ من الان هیچ مشکلی نمی‌بینم.»
لبخندی زد.
«از دست آقا داماد هم فرار نکنین؛ چون خودشون نخواستن و این همیشه در خانواده‌ها رایج بوده گلم. فرار بی‌فرار!»
لبانم را جمع نمودم.
«خب من... .»
آرمان میان حرفم پرید و گفت:
«خب و من نداره، بدو!»
چشم‌هایم را بستم و پر حرص گفتم:
«ولی من خجالت می‌کشم.»
خندید و گفت:
اونش رو که دیگه من تعیین نمی‌کنم!»
با قیافه‌ی خونسرد نگاهش می‌کنم و روبه دی‌جی می‌گویم:
«آهنگ «والامقام از یوسف زمانی» رو بذارین.»
دی‌جی لبخندی زد و گفت:
«چشم عزیزم!»
با خجالت پلکی زدم و نگاهی بر آرمان کردم که لبخندی برایم زد. نفس عمیقی کشیدم که آهنگ شروع شد. خنده‌ی خجالت‌زده‌ای زدم و رقص را آغاز کردم.
«چقدر امشب قشنگه، همه‌ش ماه و ستاره!
با تو قلب من و تو واسه هم بی‌قراره
چقدر خوبه رسیدیم، به روزهایی که خواستیم
من و تو غیر از اینم دیگه چیو می‌خواستیم؟!
آخرش همون شد، مال منی تموم شد...
تا ته این زندگی بمون کنارم!»
 
کلاس رقص را به خوبی رفته و یاد گرفته بودم؛ اما جلوی آرمان بسیار خجالت می‌کشیدم و این برایم غیرقابل تحمل بود. لبم را گزیدم و به اویی که با شیطنت فراوان مرا می‌نگریست، خیره شدم. سرش را به «چیه» تکان داد که با خجالت، سرم را پایین فکندم. چرا از او خجالت می‌کشیدم؟!
من نباید خراب می‌کردم. باید تا آخرش می‌رفتم. سرم را بالا آوردم و لبخندی گرمی برایش زدم و سپس رقص را شروع کردم. تصمیم گرفتم که خجالت را نیز کنار بگذارم.
***
نگاهم را به نیم‌رخ آرمان که با آن عینک دودی‌اش آن را جذاب نموده بود و به آسمان نَزه و منظم خیره شده بود، خیره شدم. نمی‌دانم در نگاه‌اش بود؛ اما می‌دانستم سخت در فکر کردن است؛ اما چه فکری؟ خدا می‌داند!
آب دهانم را بلعیدم و سر سخن را باز کردم:
«به چی فکر می‌کنی؟»
نفس عمیقی کشید و با یک ژست خاص، عینکش را از چشم‌های قهوه‌ای‌آلودش برداشت و گفت:
«به تو!»
با تعجب نگاهش کردم.
«به من؟ چرا؟»
لبخندی زد و مستقیم در چشم‌هایم خیره شد که ضربان قلبم را بالا آورد. به سویم آمد که یک‌قدم از او به‌سمت عقب حرکت کردم که دستش را دور کمرم حلقه کرد و آرام در گوشم نجوا کرد:
«شب به نرجس‌بانو گفتم که خودمون شام امشب رو حاضر کنیم، هستی؟!»
در حین نگاه به او، یا گیجی تمام گفتم:
«مگه نرجس‌بانو نیست؟»
خندید و گفت:
«از بس که گیجی! چیکارت کنم دیگه؟! نرجس‌بانو با فرهاد به شمال که شهرشون توی گیلانه، رفتن!»
ابروهایم را به فرستادن «آهانی» بسنده کردم و به سوی اتاق حرکت کردم و قبل از آن‌که در آن را ببندم، گفتم:
«آرمان؟!»
لبخندی زد و با مهربانی گفت:
«جانم؟!»
دلم از حرفی که زد، قنج رفت و سرم را پایین فکندم.
«بابت کارهایی که باهات کردم ببخش! می‌دونی، یک جورایی از حرف‌هایی که قبلاً زده بودم، پشیمونم!»
به طرفم آمد و انگشت اشاره‌اش را زیر چانه‌ام نهاد و سپس با لبخند نگاهم کرد و بعد گفت:
«خوشحالم که پشیمونی!»
کمی نگاهش کردم و با یک پلک‌زدن، گفتم:
«تو من رو تغییر دادی، ازت ممنونم!»
با همان لبخند گفت:
«کاری نکردم که! فقط خوشحالم که پشیمونی!»
می‌دانستم که آن‌قدر مهربان است که حتی نمی‌گذارد غمی را در وجودم حس نمایم. آرمان، این حس گنگ و مبهم را در درونم به وجود آورد و حالا روبه‌رویم ایستاده و با لبخند نگاهم می‌کرد. برایش لبخند محبوبم را زدم و در حین خارج شدن از در اتاق، گفتم:
«پس من منتظرم تا تو بیایی!»

«برو تا من برم یک دوش بگیرم و بیام.»
«باشه‌ای» گفتم و به سمت بالا حرکت کردم.
***
همان‌طور که دم‌کش را بر روی قابلمه‌ی برنج می‌گذاشتم، روبه آرمان که سر و صورتش پر از ماست بود، گفتم:
«دستت درد نکنه! تو برو، من این‌جا رو تمیز و مرتب می‌کنم.»
 
با شتاب گفت:
- نه‌نه! با همدیگه این‌کار رو می‌کنیم!لبخندی زدم و چیزی نگفتم. صدای نفس کشیدن‌هایش را در همین فاصله‌ی کمی می‌شنیدم و این برایم لذت‌بخش‌ترین صدایی بود که در گوشم به نجوا می‌آمد.
به‌سوی سینک ظرف‌شویی رفت و اسکاج را برداشت و مایع ظرف‌شویی را داخل آن ریخت و شروع به کفی کردن ظروف شد. من نیز به کمک او شتافتم و شروع به آبکشی ظروف شدم. در حین ظرف شستن، سخنش را در پیش گرفت:
- هیما، میگم که مسبب عوض‌شدن هردوتامون کیه؟!
از این حرفش، لبخندی بر روی لب‌هایم کش آمد.
خودش خبر داشت که آن فرد امام رضا(ع) نام داشت؟ دکتر و معالجه‌گر مردم؟! کسی‌که باعث گردید که بیشتر خودش را بشناسم؟!
- به نظرت کی می‌تونه باشه آرمان؟
دست از کفی کردن برداشت و من هم به تبعیت از او، شیر آب را بستم و به او نگریستم. هاله‌ی چشمان مشکی‌اش، مرا وسوسه می‌کرد که به جلو بروم و آن را ببوسم؛ اما جلوی خود را گرفتم و دستش را گرفتم و آهسته گفتم:
- تو چطوری من رو به دست، اون‌وقت منم مثل تو!
کمی نگاهم کرد و دستش را جلو آورد و موهای سیاه‌گونم را اندکی کنار زد و لبخند تلخی بر لبانش جاخوش نمود.
- دلیلش فقط اون بالاسری و... .
هردو هم‌زمان گفتیم:
- امام‌ رضا(ع)!
لبخندی زدیم و در دل گفتم:
- از تو بابت تمام شاهکارت متشکرم خداجون!
***
آرمان به‌سوی حمام حرکت کرد و من با خستگی تمام، خود را درون تخت پرت کردم. امشب عمو احمد پدر مهشید من و آرمان را به عنوان پاگشا دعوت کرده بود. چشم‌هایم را بستم و انتظار خوابی طولانی را داشتم. خواب می‌خواستم که بخوابم و دیگر هرگز زنده نمانم. البته که آرزویم هم برآورده گشت.

***
«فصل سوم»

هوا آهسته‌آهسته داشت گرم‌تر می‌شد و احساس مرا برای این فصل بهاری، افزون می‌گشت. تیشرت قرمزرنگم را بر تن کردم و مانتویی سبزرنگ را هم بر روی آن پوشیدم. داشتم برای مهمانی امشب عمو احمد حاضر می‌شدم. آرمان منتظر من بود. باید بیشترتر به انتظارم بنشیند تا یاد بگیرد که آدم صبوری باشد.
با صدای پیامک تلفنم، نگاهی به آن می‌اندازم‌. آرمان بود که نوشته بود:
- داری چیکار می‌کنی پرنسس؟
از لفظ پرنسس گرفتنش، سعی کردم خودم را اندکی لوس نمایم و برایش بنویسم:
- دارم میام آرمان، یک یا دو دقیقه صبر کن دیگه!
می‌دانستم در دلش پوفی می‌کشد، پس نوشت:
- از دست شما خانم‌ها!

- خب من چیکار کنم وقتی‌که حاضر شدن خانم‌ها ان‌قدر زمان می‌بره؟! شما بگو!

- حالا تو بیا تا بهت راه‌حلشو بگم!
با یک «ای‌بابا» پیام را خاتمه دادم و شالم را نیز پوشیدم و از اتاقم خارج شدم. امشب شبی بود که قرار بود سبحان را ببینم و دلیل این مهمانی را بفهمم.
***
 
لبخندی زدم و چای را به لبان رژلب‌زده‌ام نزدیک کردم و روبه مهشید که با خوشحالی به من می‌نگریست خیره شدم. عمو احمد می‌خواست چه بگوید که هیچ‌کس خبری از آن نداشت؟
مهشید، پایش را روی پای دیگرش انداخت و با ذوق گفت:
- چطوری دخترعمو؟
چشم‌هایم را کوچک کردم و اندکی نگاهش کردم. لبخندی مصنوعی زدم و پاسخش را دادم:
- مرسی؛ اما... ‌‌.
کمی مشکوک می‌زد؛ اما جای فکر کردن برخاستم و روبه آرمان کردم و گفتم:
- من میرم دست‌شویی، الان میام!
سری به نشانه‌ی«باشه» تکان داد و من به‌سوی دست‌شویی به راه افتادم و خواستم وارد شوم که صدای صحبت عمو احمد را با زن‌عمو را شنیدم:
- دخترم که خدا رو شکر بهش علاقه‌منده، لازم به تأیید اون نیست. سبحان هم که از قبل‌ها که اون رو دوست داشته، پس تو چرا ساز مخالف می‌زنی فرزانه جان؟
حیرت کردم و به‌جای آن‌که بغض و گریه کنم، تعجب کردم. سبحان و مهشید از ابتدا عاشق هم‌دیگر بودند و من خبر نداشتم؟!
پس آن لبخند خوشحالی مهشید و آن حال‌وهوای ماندانا در روز بله‌برون، الکی نبود. اکنون چرا برایم حرف‌های عمو احمد مهم نبود؟ چرا گریه نکردم و نشکستم؟
ناگهان چشم‌هایم گشاد شد. برای آن بود که عاشق آرمان بودم و این برای همان بود که اصلاً برایم مهم نبود و این به تازگی مرا هم خوشحال کرد.
زن‌عمو گفت:
- خب صنم گفت که مهشید مورد تأیید اون نیست و یکی دیگه‌ای رو سراغ داره. اون روز که هیما، عقد سبحان و سوفیا رو به‌هم زده بود، خیلی عصبانی بوده و انگاری فکر می‌کنه که مهشید که مهشید یک کمک‌هایی هم به هیما کرده؛ می‌دونی، مهشید به من گفت که هیما، سبحان رو دوست داشته و منم خیلی تعجب کردم که چرا با این‌که سبحان رو دوست داشته، چرا با آرمان ریاحی که مدلینگ کشور بوده ازدواج کرده؟!
لبخندی بر روی لبم زدم و نمی‌دانستم دلیل آن لبخند بر روی لبم چه نقشی داشت؟! فکر می‌کنم که دلیلش آرمان بوده باشد. به این نگریستم که من مورد آزمایش خداوندگار بودم و از او بابت این آزمایش الهی تشکر می‌نمایم که سبحان قسمت من نبوده و آرمان را قسمت من و خوشبختی‌هایم قرار داده!
لبخندم پررنگ گشت و من بدون آن‌که به آن حرف‌های مزخرف گوش دهم، به دست‌شویی رفتم و پس از آن به سمت آرمان حرکت کردم و کنارش نشستم. خونسرد به مهشید شاد خیره شدم. دلیل خوشحالی‌اش را اکنون می‌فهمیدم.
فکر می‌کرد که سبحان را به دست آورده و به فکرهای من می‌خندید و خشنود بود؟
پوزخندی زدم. برایش داشتم. فکر می‌کرد که چه کسی مرد خودش را پیدا نموده است.
با صدای آرمان به خود آمدم:
- یک‌ساعت توی اون دست‌شویی چیکار می‌کردی راپنزل؟ همه من رو کشتن از بس که گفتن کو هیما؟
 
لبخندی از لفظ«راپنزل»گفتن‌اش زدم و گفتم:
- دست‌شویی بودم دیگه!
خندید و بعد خنده‌اش را جمع نمود و لبخندی در لب‌هایش تراشید و با همان لبخند به نیم‌رخم نگاه کرد و چیزی نگفت. من هم که دیگر چیزی نگفتم و به انگشترم خیره شدم.
***
سبحان با خوشحالی، لبخندی به مهشید زد که لبخندی به هر دوی آن‌ها زدم. سرنوشت هیچ‌کدام‌مان به یکدیگر نخورده بود و این در وجودش یک حکمت داشت. حکمت‌ش، خوشبختی با آرمان بود که با تمامی و سختی با آرمان بود که با سختی و دعوا، عاشق همدیگر بودیم؛ همانند یک آهن‌ربا که قرار نیست از یکدیگر جدا شویم. معجزه خیلی کارها را می‌توانست بکند و این در زندگی‌ام مشهود بود.
با صدای عمو احمد به خودم آمدم به او نگاه کردم. عمو احمد با یک سرفه مصلحتی، می‌خواست جمعیت را از حالت متفرقه در بیاورد که گفت:
- حضور محترم! قابل توجهی که همتون رو به عنوان پاگشایی هیما و آرمان‌خان دعوت کردم، یک‌چیز دیگه‌ای هم این مهمونی به وجود اومده!
یک‌بار دیگر سرفه‌ای مصلحتی نمود و ادامه‌ی حرفش را زد:
- من و صنم تصمیم گرفتیم که بچه‌هامون با همدیگه ازدواج بکنن و ای دوری، میان مهشید و سبحان برداشته بشه!
عمه صنم نگاهش به من افتاد و می‌خواست حال مرا ببیند که چگونه به سر می‌برم. حال من در آن لحظه خوشحالی بود و باعث شده بود که حیرت‌زده شود و بیشتر به من دقیق‌تر شود و من با لبخند پیروزمندانه‌ای به او بنگرم. می‌خواست مرا با اندوه و آشفتگی ببیند و او برنده‌ی این میدان باشد؟ و منم نیز او را کیش‌ومات کردم و با یک تیر، دو نشان را به سوی او پرتاب کردم.
پلکی زدم و نگاهم را از او ستاندم و دم گوش آرمان گفتم:
- من برم به سبحان و مهشید تبریک بگم و بیام!
خواستم بلند شوم که مچ دستم را گرفت و مانع رفتنم شد.
- صبر کن باهم بریم.
لبخندی زدم و گفتم:
- باشه؛ پس بلندشو باهم بریم!
برخاست و به سوی سبحان و مهشید حرکت کردیم. سبحان با لبخند به من و آرمان نگریست و بلند شد و به من که تازه ازدواج کرده بودم، تبریک گفت و به آرمان هم همین تبریک را گفت. به سبحان تبریک را گفتم و حالا نوبت به مهشید رسید. او را در آغوش کشیدم و در گوشش گفتم:
- بهت تبریک میگم دخترعمو، انشاءالله خوشبخت بشی مهشید!
مهشید آهسته گفت:
- عذاب وجدان ولم نمی‌کنه!
به پشتش زدم و گفتم:
- نداشته باش؛ چون من خوشحالم که تو و من مهمون این خوشبختی هستیم!
 

موضوعات مشابه

پاسخ‌ها
8
بازدیدها
481
پاسخ‌ها
2
بازدیدها
406

کاربران در حال مشاهده این موضوع (مجموع: 0, کاربران: 0, مهمان‌ها: 0)

عقب
بالا