در دست اقدام رمان تاریکی به کام | هانیه فاتحی

تالار تایپ رمان
ژانر اثر
  1. عاشقانه
  2. پلیسی
نام رمان: تاریکی به کام
نام نویسنده: هانیه فاتحی
@tish☆tar
ژانر: عاشقانه_مافیایی
خلاصه:
فریادی در بند تاریکی! روشنی‌ با قدم‌های استوارش در تاریکی آشنایی فرو رفت و غرق شد!
سیاهی در عمق وجودش فریاد کشید و تنش را به رعشه انداخت. حوا دختری‌ست که به ناگهان صاعقه‌ای زندگی روشنش را به تاریکی دعوت کرد و حس انتقام را درون قلب و عقلش پرورش داد. انتقام از مردی به جنس یخ‌زدگی!
برای رهایی از تمام تاریکی‌هایی که به وجودش سرایت می‌کرد، چنگ انداخت. به ناگهان تاریکی به کامش شیرین تبدیل آمد. با عطر وجود او... .
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

Romanik Bot

رمانیک بات
کاربر VIP
شناسه کاربر
235
تاریخ ثبت‌نام
2020-12-27
آخرین بازدید
موضوعات
52
نوشته‌ها
528
پسندها
5,982
زمان آنلاینی
4d 17h 47m
امتیازها
218
سطح
0
محل سکونت
romanik.ir

  • #2
2_ilm8.png


نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمد گویی و سپاس از انتخاب انجمن رمانیک را برای انتشار رمان خود؛
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود، قوانین زیر را با دقت مطالعه کنید.
قوانین تایپ رمان

اگر سوالی دارید میتوانید بعد از خواندن قوانین زیر سوالتون رو مطرح کنید.
قوانین پرسش سوال ها

قبل از درخواست جلد، قوانین زیر را مطالعه کنید.
قوانین درخواست جلد

برای درخواست نقد، با توجه به قوانین در تاپیک زیر اعلام آمادگی کنید.
درخواست منتقد برای رمان

شما می‌بایست پس از اتمام اثرتون درخواست رصد اثرتان را دهید تا ممنوعات اثرتون بررسی بشه، برای درخواست از طریق لینک زیر اقدام کنید.
درخواست رصد

بعد از اتمام رصد، میتوانید درخواست ویراستار دهید.
درخواست ویراستار

جهت درخواست صوتی شدن آثار خود می‌‌توانید در تالار مربوطه، درخواست دهید.
درخواست صوتی شدن رمان

و پس از پایان یافتن رمان، در تاپیک زیر با توجه به قوانین اعلام نمایید.
تاپیک اعلام پایان رمان

|کادر مدیریت رمانیک|
 

haniehh

رمانیکی
رمانیکی
شناسه کاربر
2742
تاریخ ثبت‌نام
2022-08-04
آخرین بازدید
موضوعات
1
نوشته‌ها
4
پسندها
18
زمان آنلاینی
1h 4m
امتیازها
23
سطح
0

  • #3
عـ*ـرق سردی را روی ستون فقراتش حس کرد. خودش بود با همان لبخند همیشگی‌اش، با لبخندی که سرشار از امید به آینده بود و چشمانی نورانی که از او می‌خواست، ادامه دهد. می‌خواست از ته دل فریادی به وسعت تمام دلتنگی‌هایش بزند. برای کلامی حرف زدن تمنا کرد؛ امّا با حس این‌که قدرت تلفظ هیچ چیز را ندارد، پیش خودش فکر کرد که نکند لال شده است؟ نکند بدبختی دیگری به لحظات زندگی‌اش اضافه شده است؟
روی لبانش دستی کشید، تکان نمی‌خورند؛ امّا می‌خواست حرف بزند و شاید هم جیغ‌های پشت سرهم بکشد؛ امّا او فی‌الحال لبخندش غمگین بود.
با نگرانی نگاهش می‌کرد؛ پس نگاه نورانی‌اش را کجا فرستاده بود؟ در مقابلش آلبوم عکسشان را دید که ذره ذره در دستان پدرش سوخت. با وحشت خواست پا تند کند؛ امّا حتی تکان هم نمی‌خورد، به نفس نفس افتاد، مشت‌هایش را حواله خودش کرد که به ناگهان با نفس تنگی از خواب پرید.
نگاهی به اطرافش انداخت، اتاق در تاریکی غرق بود؛ امّا نه به اندازه‌ی تاریکی زندگی‌اش! با هق‌هق به گریه افتاد و صدای دردمندش را رها کرد. واهمه‌ای از بی‌خواب شدن کسی نداشت.
درست مثل دیوانه‌ها به یک‌باره ساکت شد؛ چه کسی را می‌خواست بی‌خواب کند؟ به چه کسی می‌خواست پناه ببرد؟ به دیوارهای خانه؟ یا شاید هم به گلدان‌های اطلسی مادرش و شاید هم به سجاده‌ی پدرش! با فکر به تمام نداشته‌هایش، به زندگی لذت بخشی که داشت و حال ویران شده‌ بود و حالا جلوی چشمانش به او زبان درازی می‌کرد، قهقهه دیوانه‌کننده‌ای زد!
و بعد اشک‌هایش بود که روی گونه‌های به قول مادرش از جنس مخملش فرو می‌ریخت، درست مثل زندگی‌اش که فرو ریخته بود... .

***
با بی‌حوصلگی به فضای سر سبز رو به رویش خیره و پاهایش را تکان می‌داد. با دستی که روی شانه‌اش قرار گرفت، چشمانش را ناخودآگاه بست. در دل خدا را شکر کرد که حداقل خدا فکر گرفتن نیکا به سرش نزده؛ چه ناشیانه فکر می‌کرد که خدا قصد دارد، تمام دار و ندارش را به یک‌باره بگیرد. هرچند که جز این بود.
چشمان بی‌فروغش روی نیکا ثابت ماند، نیکا هربار با دیدن چشمان مشکی رنگ حوا، درد را در گوشه گوشه جسمش حس می‌کرد. حوا دیگر حوا نبود! دختری که رو به رویش بود، فقط از نظر ظاهر به حوا شباهت داشت. البته اگر گودی زیر چشمان، لـ*ـب‌های ترک خورده، موهای چرب و ظاهر آشفته‌اش را ندید می‌گرفت.
دستش را روی شانه‌های حوا محکم‌تر کرد، خواست زمزمه کند که او کنارش هست، فریاد بزند و بگوید که تا این اندازه هم بی‌کس نیستی!
سر حوا روی شانه‌هایش نشست:
- حس می‌کنم دکتر لازم شدم.
نیکا با وحشت نگاهش کرد.
- چی شده؟ جاییت درد می‌کنه؟ آره؟
لبخند دردناکی روی لـ*ـب‌هایش نشست:
- آره، درد دارم.
دستش را روی قلبش کشید.
- این‌جا!
نیکا بی‌طاقت در آغوشش کشید و با بغض زمزمه کرد:
- زندگی ادامه داره حوا.
به یک باره دندان‌هایش را روی هم سایید و با خشمی که هر لحظه شعله می‌کشید، اجازه حرف زدن به نیکا را نداد.
- زندگی ادامه داره، برای انتقام از مسبب بدبختی هام... !
***
لگد آخر را به پهلوی مرد زده و بی‌قید و بند قهقهه‌ی بلندی زد! صورت مرد مقابلش دیگر قابل مشاهده نبود. خودش را روی صندلی پرت کرد. تن دردمند مرد حس قدرت را درونش زنده کرد. لبخند دندان نمایی زد:
- خداروشکر کن که رئیس این کارای خورده ریز رو حتی بهش فکر نمی‌کنه؛ وگرنه هر تیکه از جسم مزخرفت یه گوشه از این سالن افتاده بود.
با سرخوشی قهقهه‌ی بلندتری زد:
- خیلی احمقی مرد، خیلی! تو چطور پیش خودت فکر کردی که می‌تونی به رئیس نزدیک شی؟
منتظر جوابی نشد، سرخوشانه آدامسی با طعم نعنای خالص به سمت دهانش پرت کرد و چینی به پیشانی‌اش داد. روی بسته را خواند و با خشم به سمتی پرتابش کرد.
- این مارک چه طعم مسخره‌ای داره!
بی‌توجه به آن مرد که مانند ماهی درحال جان دادن بود، به سمت در حرکت کرد. لحظه‌ی آخر بی‌حوصله به سمتش برگشت و به ثانیه‌ای نکشید که اسلحه مشکی رنگش را بیرون کشید و بعد صدای شلیک و جسم کاملاً بی‌جان مَرد!
شانه‌ای بالا انداخت:
- صدای ناله‌هات رو اعصابم بود.
سوت زنان عقب گرد کرد و از سالن بیرون زد. خدمتکار‌ها با عجله از این‌طرف به آن‌طرف می‌رفتند و در تکاپو بودند. ابرویی بالا انداخت و پیش خودش پرسید: «آیا برای آمدن رئیس خوشحال است؟ رئیسی که پسرعمویش هم حساب می‌شد و این یعنی نسبت خونی!»
لبخند کم‌رنگی زد، شاهو برمی‌گشت، به‌زودی... .
***
با بی‌حوصلگی پرونده‌ها را تندتند ورق زد، نبود که نبود. نیکا هم تایید کرده بود که کارش هیچ فایده‌ای ندارد؛ امّا پیدایش می‌کرد، مجازاتش می‌کرد، شاید هم تحویل پلیس می‌داد، هنوز تصمیم قطعی نگرفته بود.
انگار خودش هم می‌دانست که فایده‌ی چندانی ندارد؛ حتی به خود زحمت نداده بود که نوع انتقامش را تعیین کند. با بغض پرونده‌ها را با قدرت به سمت دیوار پرت کرد و دستش را روی سرش گذاشته و به ضعفش لـعـ*ـنت فرستاد.
آن‌ها خانواده‌اش را برای همیشه گرفته بودند. جسم بی‌جان پدر و مادرش، به همراه حورایه طفل معصومش را به یاد آورد. جسم سوخته تک‌تکشان پیش چشمانش زنده شد. موهایش را با نفرت کشید، نباید ضعیف باشد، نباید!
حورای قشنگش، خواهر کوچک خوش سیمایش، داشت برای رفتن به کلاس دوم آماده می‌شد. کیف مرتب شده حورا هنوز هم روی میز مطالعه‌اش، تمنا می‌کرد که بار دیگر حورا به سراغش برود.
با هق‌هق روی زمین سرد مطب نشست. مطبی که مادرش با عشق در آن کار می‌کرد. ناله وار زمزمه کرد:
- مامان کاش اون زن بارداره لعـ*ـنتی رو معاینه نکرده بودی، کاش هیچوقت مسئولیتش رو قبول نکرده بودی، کاش اون روز نحس برای زایمان بچه‌ی لعنتیش به بیمارستان برنگشته بودی!
با عجز مشتش را به زمین کوبید.
- کاش هیچوقت پزشک نمی‌شدی؛ کاش کاش کاش... .
خسته شده بود، از تمام کاش‌هایی که سودی نداشت! دستش را به دیوار گرفت تا بلند شود؛ امّا تکان نخورد. چشمانش فقط یک چیز را می‌دید. پرونده‌ای که درون کادر قرمز رنگش تنها یک چیز را نوشته بود... .
«جهــان آرا»
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

haniehh

رمانیکی
رمانیکی
شناسه کاربر
2742
تاریخ ثبت‌نام
2022-08-04
آخرین بازدید
موضوعات
1
نوشته‌ها
4
پسندها
18
زمان آنلاینی
1h 4m
امتیازها
23
سطح
0

  • #4
***
لیوان آب پرتقال خوش طعمش را مزه‌مزه کرد، با لذت به لیوان حرکت دورانی داد و جرعه‌ای دیگر نوشید. باصدای باز شدن در عمارت و همهمه‌ی کارکنان، لیوان درون دستش ثابت ماند و لبخند روی لبانش نقش بست. خدمتکاری با عجله به سمتش آمد.
- آقا باربد؟ شاهوخان... .
فرصت ادامه دادن حرفش را نداد، از جا برخواست، لیوان را روی میز هول داد و با قدم‌های بلند از سالن بیرون زد. بیرون رفتنش همانا و وارد شدن ماشین‌های لوکس طوسی رنگ به داخل عمارت هم همانا. طوسی؟! رنگ محبوبه رئیس. ماشین‌ها به ترتیب کنار هم ایستادند.
با پیاده شدن راننده‌ی ماشین غول‌آسا و باز شدن درب سمت عقب، لبخند روی لبانش عمیق‌تر شد و شک نداشت که لبان تک‌تک کارکنان عمارت هم با لبخندی مزین شده است. با اینکه روی خوشی از رئیس نمی‌دیدند؛ امّا امنیت عمارت و گاهی هم تهران شلوغ، با وجودش تضمین میشد.
خیره به ماشین ماند، مشتاقانه منتظر دیدنش بود. ثانیه‌ای بعد کفش‌های مشکی رنگ چرم اصلش و پاچه‌های خوش دوخت شلوارش نمایان شد و بعد هیبت بزرگ و جذابش به چشمانش خورد.
هم‌زمان با پیاده شدنش ته‌مانده‌ی سیگارش را زیر پا له کرده و سر بلند کرد.
در دل اعتراف کرد که بارها حسرت جایگاهش را با جان و دل خورده است؛ چه کسی فکرش را می‌کند که این مرد جوان و جسور در سن سی و دو سالگی وارث اصلی جهان‌آرایی‌ها محسوب می‌شود؟ در آن لحظات شک نداشت که حضور رئیس خوش استایلش در وجود تک‌تک زنان حاضر تپش قلب بی‌سابقه‌ای به راه انداخته است!
با قدم‌های بلندی خود را به سمتش رساند و با صدایی که خوشحالی‌اش را می‌رساند، لـ*ـب باز کرد:
- خوش اومدید رئیس.
چشمان سردش چرخید و رویش ثابت ماند و بی‌حرف سری تکان داد و دستی روی شانه‌اش زد، این از طرف شاهوخان یعنی لطف بی‌اندازه! از کنارش گذشت که این‌بار با صدای بلندتری گفت:
-خوش اومدید به عمارت خودتون. «عمارت جـهان آرا»
پوزخندی روی لبانش نقش بست و بی‌اهمیت با قدم‌های محکم و استوارش به راهش ادامه داد.
***
با فریاد نیکا چشمانش را بست.
- احمق نباش حوا، مگه الکیه؟ ان‌قدر بی‌فکر حرف نزن!
بی‌حوصله و باخشم به سمت اتاق رفت و درست رو به روی صورت نیکا در را محکم بهم کوبید؛ امّا نیکا دست بردار نبود، مشت‌های محکمش به در یاسی رنگ اتاقش اصابت کرد.
- حوا در رو باز کن، ببینم. بسه هرچی مراعاتت رو کردم، بسه هرچی گفتم درکش کن، باید بابا رو بندازم به جونت؟
مشت محکم دیگری به در زد و این بار نالان زمزمه کرد:
- بسه حوا، بسه دختر، بزار روح دایی و زن دایی، روح حورا در آرامش باشه.
با خشمی که در گوشه‌گوشه‌ی جسمش به یک‌باره شعله کشید، در را باز کرد.
- روحشون در آرامش باشــه؟ آره؟ با قاتلی که راست‌ راست با خیال راحت تو این تهران لعـ*ـنتی قدم برمی‌داره؟
فریاد کشید:
- روحشون در آرامش باشه؟ چطوری؟ با داشتن دختر ضعیفی که من باشم؟
این‌بار با بغض زمزمه کرد:
- روحشون در آرامش نیست، نیکا نیست. هرشب کابوسشون رو می‌بینم. حورای قشنگ من سوخته و مچاله شده زیر خروارها خاک رفت، بابای دست گلم با اون ابهت از سوختگی زیاد درست مثل یه جنین به خودش پیچیده بود و اما مامان، مامان عزیزم که هرگز کسی باور نمی‌کرد، دختری به‌هم سنی من داشته باشه، لحظه آخر با درد زمزمه کرد، ناله کرد که نمی‌خواست اون زن بچش رو از دست بده.
با حالی زار زانو زد، نیکا با صورتی خیس در آغوشش کشید. با غم و شعله‌های خشمی که در لحن کلامش نمایان بود، زمزمه کرد:
- سیاه می‌کنم زندگیشون رو نیکا، هر لحظه کاری می‌کنم که آرزوی مرگ کنند.
و امّا این‌بار نیکا نیز در آن لحظه‌ی عجیب با او موافق بود. بی‌مخالفت و در سکوت کنار حوا اشک ریخت.
***
بی‌تفاوت نگاهش را از باربد گرفت:
- مهمونی؟ احمقانه‌ست.
باربد کلافه سعی کرد، آرام‌تر کلماتش را به‌کار ببرد، تا شاید لحظه‌ای توجه کند.
- رئیس اونا می‌خوان باهاتون ملاقات کنند، اصرار به دیدار دارند، اجازه بدید که یه مهمونی ترتیب بدیم، به اسم برگشتنتون. بعد از دو ماه، دلیل قانع کننده‌ایه.
بی‌توجه دستش را سمت در گرفت و بی آنکه زحمتی به خود دهد تا سرش را بلند کند، گفت:
- بیرون.
باربد ناتوان بار دیگر شانسش را امتحان کرد:
- رئیس به خاطر خودمون، پیشرفتمون، شما داخل مهمونی شرکت نکنید. طبقه‌ی بالا فقط چند دقیقه‌ای باهاتون ملاقات داشته باشند.
نگاه سردش را بالا آورد، باربد لحظه‌ای از سرمای نگاهش لرزید.
- داری برای من تعیین تکلیف می‌کنی؟
با وحشت سرش را تکان داد و زمزمه کرد:
- من غلط بکنم برای شما چیزی رو تعیین کنم، فقط... .
بی حوصله دستش را تکان داد.
- کافیه! حوصله حرف دیگه‌ای رو ندارم، مهمونی رو ترتیب بده، برای ده دقیقه زمان دارند که طبقه‌ی بالا با من ملاقات داشته باشند.
از جا برخواست، پشت به در و رو به پنجره ایستاد. باربد که موافقت رئیسش جزء اتفاقات عجیب زندگیش بود، بی‌صدا و با شادمانی بعد از تعظیم مودبانه‌ای از در بیرون زد.
چشمانش را دور تا دور حیاط چرخاند و روی تاب آهنی زیبای عمارت مکث کرد، پوزخندی زد. صداهای نامفهومی در سرش انعکاس گرفت. «شاهو؟ مادر مواظب باش»، «صدای خنده هایشان»، «تو بزرگ میشی و تنها وارث عمارت جهان‌آرایی‌ها یه روزی فقط تو هستی!»، «صدای بغض دار مادرش: - مادر دلت نگیره از بی‌مهری‌های آدمای عمارت!»و «صدایی که خطاب به آن‌ها فریاد می‌کشید: گم‌شید از این عمارت! جای شما از اولم این‌جا نبوده.» چشمانش را بست و نفس عمیقی کشید، یاد گرفته بود که کنترل کند، خشمش را، احساساتش را و باز هم پوزخندی دیگر! مطمئناً در جسم و روح این آدم احساسی دیگر پیدا نمیشد‌؛ مانند حیوانی درنده، خطرناک و بی‌رحم شده بود!
***
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

haniehh

رمانیکی
رمانیکی
شناسه کاربر
2742
تاریخ ثبت‌نام
2022-08-04
آخرین بازدید
موضوعات
1
نوشته‌ها
4
پسندها
18
زمان آنلاینی
1h 4m
امتیازها
23
سطح
0

  • #5
در چند روز گذشته دویده بود، نفس نفس زده بود، به این در و آن در زده بود و حالا با لبخندی که بعد از چند ماه روی لـ*ـب‌هایش جاخوش کرده است، وسط سالن خانه به بسته‌ای که با پیک به در خانه رسیده بود، لبخند میزد. بالاخره توانسته بود با کمک دوست پدرش که آدم سرشناسی بود، آدرس را پیدا کند. با ذوق شماره‌ی آقای رادمنش را گرفت. بعد از چند بوق جوابش را داد:
- سلام دخترم، بسته به دستت رسید؟
- سلام عمو، من واقعاً نمی‌دونم که چطور ازتون تشکر کنم! بله، الان برام آوردن.
صدای مرد غمگین شد:
- نزن این حرفو، ما باید بیشتر از اینا برای دختر احمد خدابیامرز وقت بزاریم.
بغض آلود لبخند زد، باز صدای مرد در گوشش پیچید:
- حوا جان من پرس و جو کردم، اولش خودم نتونستم اطلاعات خاصی پیدا کنم، با کمک چندنفر از دوستانم موفق شدم که اطلاعات کمی به دست بیارم؛ امّا صاحب این خونه؛ نه، باید گفت عمارت، مالک شرکت‌های خیلی خیلی بزرگ‌تر و بین المللیه! آدم کله گنده‌ای حساب میشه که عکسی از چهرش جایی نمیشه پیدا کرد و این‌که این مرد مالک و وارث اصلیه تمام اموال جهان‌آرایی‌ها محسوب میشه!
ماتش برد، با چه کسانی رو به رو بود؟! صدای نیکا در سرش انعکاس پیدا کرد: «احمقانه‌ست حوا، فکر کردی همه چیز ساده‌ست؟ مثل افکار تو؟»
صدای رادمنش اجازه غرق شدن در افکارش را نداد.
- ازم خواستی کاری کنم که بتونی وارد اون خونه بشی، از این کار عاجزم حوا‌ جان، متاسفم؛ امّا متوجه شدم که پنجشنبه‌ی همین هفته مهمونی بزرگی ترتیب دادند که دلیلش رو هم هرکسی نمی‌دونه، با دردسرای زیادی تونستم یه کارت دعوت برای ورودت بگیرم، داخل بسته هست.
با این حرف‌ رادمنش حس کرد که قلبش از تپش ایستاد، همراه با لبخند صدایش ‌می‌لرزید.
- ممنونم عمو، خیلی خیلی ممنونم.
- مواظب خودت باش حوا، آدمایی که اون بالا بالاییا هم از کارشون سر در نمیارن، نباید آدمای جالبی باشن، نگرانتم. نگران دختر احمد رفیق از دست رفته‌م.
چشمانش را بست و اشکی مصرانه از گوشه چشمانش چکید، با حالی خراب خداحافظی کرد. نگاهی به بسته انداخت و با ناخن‌های بلند شده‌اش بسته را به آرامی باز کرد. برگه‌های داخل بسته را بیرون کشید. توجه‌اش به عکسی جلب شد، چنگ زد.
نفس کشیدنش سخت شد، زنی زیبا به او لبخند میزد. به خوبی صاحب این عکس را به یاد آورد، همان زن باردار! با خشم عکس را مچاله کرد و با شتاب به سمتی پرتاب کرد. فریاد لرزانش در خانه انعکاس پیدا کرد.
- ک*ث*اف*ت! ک*ث*اف*ت زندگی برات نمی‌ذارم. متنفرم از همتون! از بچه‌ای که زندگیم رو نابود کرد.
با بغض و صدای لرزانش ادامه داد:
- پیدات می‌کنم و می‌فرستمت پیش بچه‌ات.
***
با قدم‌های بلند از سالن بزرگ شرکت گذشت.
باید سری به کارخانه هم می‌زد و کارهای این مدتی که نبود را چک کند. با دیدنش تمام کارکنان با احترام ایستادند. غرور تمام جانش را در برگرفت. بهترین‌ها در خدمتش بودند و این را مدیون خودش بود و بس!
هیچ کسی را برای لحظه‌ای شریک این قدرتی که حالا داشت، نمی‌دید. مرد قدرتمندی بود و هرکسی لیاقت دیدنش را هم نداشت.
وارد اتاق بزرگ و پهناورش شد، کت مشکی رنگش را با اقتدار از تن بیرون کشید و روی آویز انداخت. از چروک شدن لباس‌هایش متنفر بود. پشت میز نشست و بی‌معطلی چرخید، حال رو به رویش پنجره‌ی سرتاسر شیشه‌ای بود که شهر را زیر پایش به نمایش می‌گذاشت. خیره به اجسام کوچکی که شامل آدم‌ها، ماشین‌ها و خانه‌ها میشدند، ماند. در اتاق به صدا در آمد.
- بیا تو.
زیر چشمی نگاهی به آن سمت انداخت، مرد مسنی با سینی قهوه تلخش جلو آمد، متوجه لرزش دستان مرد از ترس بود.پوزخندی زد، مرد به ناگهان آستین لباسش به سینی گرفت و قهوه روی میز ریخت. وحشت زده و با لکنت به حرف آمد:
- آقا معذرت می‌خوام، الان میزتون رو تمیز می‌کنم.
ابرویی بالا انداخت، سرد زمزمه کرد:
- بیرون.
مرد با شتاب سرش را بلند کرد.
- آقا... .
فرصت ادامه حرفی را نداد، به در اشاره‌ای زد.
- کلمه‌ای ادامه بدی، کلاً از شرکت باید بیرون بزنی.
مرد وحشت زده، عقب عقب رفت و بعد ناپدید شد. از تمام آدم‌های مسن نفرت داشت. او را یاد جهان‌آرای بزرگ می‌انداختند. در دلش کسی زمزمه کرد؛
«اصلا کسی هست که از آن نفرت نداشته باشی؟!»
تماسی با مجد، معاون شرکت گرفت تا سریع خودش را برساند و بدون کم و کاست، از دو ماهی که نبود، بگوید. مجد دقیقه‌ای بعد وارد اتاق شد. با سرعت تمام مدارک را رو به رویش قرار داده و به‌طور خلاصه توضیح داد. خوب بود که اطرافیانش می‌دانستند، شاهو هرگز حوصله جملات اضافه را ندارد. با صدای مجد، اخم‌هایش درهم شد:
- آقا راستی، ممنون برای مهمونی امشب.
در دل لعـ*ـنتی به روح اجداد باربد فرستاد. بی‌حرف سری تکان داد؛ ولی مجد دست بردار نبود.
- تعجب کردیم آقا، شما آخه زیاد اهل مهمونی رفتن و مهمونی گرفتن نیستید.
با اخم نگاهی به چشمانش انداخت، مجد با دیدن چشم‌هایش آب دهانش را پرصدا قورت داد. چندشش شد، آدم وسواسی نبود؛ امّا به‌شدت تمیز بود. با اقتدار همیشگی‌اش از جا برخواست و به کتش چنگ زد و از اتاق بیرون رفت. همه چیز را چک کرده بود و دیگر نیازی به ماندن بیشترش نبود. به سمت کامارو طوسی رنگش، قدم برداشت. با ژست خاص خودش سوار شد و بی‌درنگ پا روی گاز فشرد، آرنج دستش را به شیشه تکیه داد و انگشت اشاره‌اش را روی لبانش قرار داد.
سرعت ماشین هرلحظه بالاتر می‌رفت، در یک تصمیم آنی حرکت اتومبیل را تغییر داد. گوشی را در دست گرفت، روی اسم مهتا دستش را فشرد. بوق اول خورد و سریع جواب داد. می‌دانست که بوق دوم بخورد، دیگر شاهو بی‌خیالش می‌شود.
ناز صدایش را بیشتر کرد :
- شاهو؟! چقدر دلتنگت بودم.
امّا شاهو بی‌تفاوت و با صدایی رسا جمله‌اش را گفت و تماس را قطع کرد.
-ده دقیقه دیگه، آپارتمانم باش.
از نظر او مهتا برای نیازهای مردانه‌اش مناسب بود که گهگاهی به سراغش می‌آمد. مهتایی که مدل مشهوری بود و به تازگی پایش به مجله‌های مد روز آمریکا باز شده بود؛ امّا برای او مهتا فقط برای نیازهایش قابل پذیرش بود. پوزخندی زد، تمام زن‌ها در نظرش زیادی بی‌ارزش بودند؛ جز یک نفر!
به محض رسیدن، مهتا را دید که مثل همیشه شیک‌پوش به انتظارش ایستاده. با ناز به سمتش قدم برداشت، دستش را به صورتش نزدیک کرد؛ امّا در نیمه‌ی راه قفل دستان شاهو شد و صدای خشن شاهو:
- یادت نره، فقط اینجایی تا وظیفت رو انجام بدی و بری. می‌دونی که از احساسی شدن، متنفرم!
فرصت دیگری نداد و خودش زودتر از مهتا وارد آپارتمان شد.
***

در آینه نگاهی به سر تا پای خود انداخت. بیلر مشکی رنگی به تن داشت، پاچه‌های شلوارش راستا بود و آستینش به طرز زیبایی به شکل مچی در آمده بود. موهای ابریشمی‌اش را بالای سرش بسته و چشمانش کشیده‌تر به نظر می‌رسید. آرایش ملیحی هم روی صورتش نشانده بود. ناخودآگاه نگاهش درون آینه به سمت نگین زیر لبش کشیده شد، دستی روی نگین کشید و به یاد آورد که مادرش با دیدن نگین زیر لبش؛ چه جنجالی به پا کرد و در آخر پدرش پا درمیانی کرده بود. لبانش از بغض لرزید، نفس عمیقی کشید و افکارش را پس زد. مانتو جلو باز صورتی رنگش را پوشید. شال مشکی‌اش روی موهای خوش حالتش جا خوش کرد.
به عقب برگشت، با چشمان ملتمسانه نیکا رو به رو شد، که نگاه دزدید. سعی داشت خودش را به بی‌خیالی بزند؛ امّا خوب می‌دانست، استرس بدی به جانش افتاده، زیر لـ*ـب از خدا کمک خواست. با لبخند صورت نگران نیکا را بوسید.
- نگران هیچی نباش، زوده زود برمی‌گردم؛ قول می‌دم که خطری برای خودم درست نکنم.
نیکا با لودگی ادایی در آورد و گفت:
- آره، یادم نبود که جنابعالی برای تفریح به اون مهمونی کوفتی میری.
خنده‌ی خفه‌ای کرد و لپ نیکا را کشید، منتظر اعتراضش نماند و از خانه بیرون زد. به سمت دویست و شش سفید رنگش رفت و سوار شد، سریع کولر را زد. گرمش بود؟ در این هوا؟ مسخره بود که در این سرما تمام بدنش گر گرفته است. این گرما از کجا سر به جانش زده بود؟! صدایی از درونش نهیب زد: «گرما نیست، استرسیه که کل وجودت رو گرفته.»
با عصبانیت مشتی به سرش زد، تا افکارش را دور کند. استارت زد و حرکت کرد. آدرس را از حفظ بود، این چند روز هرلحظه و هرساعت چشمانش روی آدرس چرخیده بود. طبق محاسباتش حدود بیست دقیقه‌ی دیگر می‌رسید. سیستم را روشن کرد و صدایش را بالا برد، نمی‌خواست صدای افکارش را بشنود. آهنگ خواننده‌ی محبوبش را زیر لـ*ـب زمزمه کرد؛ امّا دقیقه‌ای بعد با اوج گرفتن آهنگ عصبی سیستم را خاموش کرد و ترجیح داد که بقیه راه در سکوت بگذراند.
بعد از طی کردن مسیر نگاهش به خیابان سوت و کور افتاد، داخل کوچه‌ی پهناور و سرسبزی پیچید. حقیقتاً زیبا بود! عمارتی که حال با چشم نظاره‌گرش بود، به درخشانی قصری که حتی فکرش را هم نمی‌کرد، وجود خارجی داشته باشد. ماشین‌های زیادی رو به در پارک شده و تعدادی از ماشین‌ها داخل عمارت بودند، عمارتی به وسعت یک امپراطوری! ترجیح داد دویست و شش محبوبش که در جمع آن همه ماشین لوکس زیادی بی‌کس مانده بود را داخل کوچه‌ای پارک کند.
کیف دستی شیکش را دست گرفت. کارت دعوت درون دستانش فشرده شد. چشمانش به نگهبانان زیادی که درب ورودی ایستاده بودند، خورد. در دل پوزخندی زد و زیرلب زمزمه کرد:
- بزدلای ترسو، بایدم این همه نگهبان دور خودتون جمع کنید.
کارت را رو به نگهبان گرفت. نگاهی انداخت، مودبانه کنار رفت. قلبش با شدت بیشتری کوبید. در دل زمزمه کرد: «نباید بترسی حوا، نباید!» چهره‌ی خندان حورا پیش چشمانش جان گرفت. چشم غره‌های مادرش را برای نخوردن صبحانه‌اش، دستان پدرش که حمایت‌گرانه دور شانه‌اش می‌پیچید.
بغض آشنایی بر گلوی ظریفش چنگ زد. سرفه‌ای کرد و چشمانش را فشرد و باز کرد. حال با اطمینان قدم‌های بلندتری برداشت، آماده بود که تک تک آدم‌های این عمارت را بسوزاند! الخصوص میراث خور بزرگ جهان‌آرا را!
«و چه می‌دانست، خودش هم در این آتش می‌سوزد!»
قدم برداشت و حال سرش از تصمیمات درون قلبش بالا بود. قدم برداشت و ورق جدیدی از زندگی‌اش را با قدم‌هایش شروع کرد.
***
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

موضوعات مشابه

پاسخ‌ها
1
بازدیدها
135

کاربران در حال مشاهده این موضوع (مجموع: 0, کاربران: 0, مهمان‌ها: 0)

کاربرانی که این موضوع را خوانده‌اند (مجموع کاربران: 11)

بالا پایین