اینجا رمانیکــ ـه!

با عضویت در رمانیک، شما قادر خواهید بود با دیگر اعضای انجمن بحث کنید، به اشتراک بگذارید و پیام خصوصی ارسال کنید.

عضویت! **پیدا کردن رمان بی نام**

در دست اقدام رمان بازگشت به خط پایان | اشعه خورشیدی

رده سنی
  1. نوجوانان
  2. جوانان
  3. بزرگسالان
ژانر اثر
  1. عاشقانه
  2. اجتماعی
  3. دلهره‌‌آور(هیجانی)
  4. طنز
inshot_۲۰۲۵۰۹۲۶_۱۹۰۷۴۲۲۶۱_bb1g.jpg

بازگشت به خطّ پایان

نویسنده: اشعہ خورشیدی

ژانر: اجتماعی، طنز، درام

خلاصه:
لژیون بلیتز! اسمش لرزه می‌نداخت به تن هر حریفی.
یه لشکر بی‌رقیب که ربع قرن حکمرانی کرد؛ اما حالا چی؟ یه باخت سنگین توی یه شب یخ‌بندون زمستونی. همه چی از هم پاشیده، روحیه‌ها داغون…
ولی یه کورسوی امید هست: “نِمِسیس”. یه قهرمان با یه گذشته تاریک، از دل خاکستر بیرون اومده تا دوباره لژیون رو سرپا کنه. حرکاتش برق‌آساست، قدرتش بی‌نظیره؛ ولی یه مشکلی هست. این یارو فقط با دشمن‎‌های بیرون از گود مشکل نداره.
یه جنگ روانی حسابی توی سرش داره جریان داره.
سایه‌های گذشته ولش نمی‌کنن.
بالاخره چی میشه؟ می‌تونه هم سایه‌ها رو از بین ببره هم دشمن‌هاش رو؟
پاسخ در قلب شب سرد زمستون مخفی شده.

مقدمه:
-همیشه یه اشتباه کوچیک می‌تونه نتیجه‌های زیادی داشته باشه.
شاید اون اشتباه باعث خیلی از اتفاقات آینده باشه.
یه تصمیم احمقانه که حتی باعث مرگ یه آدم ممکنه بشه
ما گاهی انتخاب های می‌کنیم .
حالا تو موقعی برنده ای که حتی تو اوج اون اشتباه باز هم تلاش کنی تا همه چیز رو درست کنی .
شاید هم از سر یه جوگیری بخوای اشتباه دیگران رو جبران کنی!
ولی‌ هیچ چیز قابل پیش بینی نیست
همه گذشته دوباره زنده میشه...تو!
تو چوبِ اشتباه های گذشته‌ات رو هم خواهی خورد... .
زمین گرد است.
حالا تصمیم بگیر
ادامه می‌دی یا تمومش می‌کنی؟
می‌ذاری آدم‌های بیشتری غرق بشن یا اون اشتباه رو در نطفه خفه می‌کنی؟

به امید لژیون...!
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
#پارت_64

*پونزده دقیقه بعد
با اخم دستمال کاغذی مچاله شده رو زیر دماغم گرفتم و همزمان با حرص پوزخند زدم:
-برو بابا!
فکر کردی چص مسغالم برام ارزش داره این مسخره بازی؟
-هه نداره و زیرآبی رفتی!
هیچ حرفی اندازه این جریم نکرده بود!
دستمالِ نیمه خونی رو سمتش پرتاب کردم.
احمق اون نبود پوک مغز اون نبود!من بودم من بودم که خواستم ثواب کنم کباب شدم!
-دقیقا چرا؟چرا باید زیرآبی توعه شل مغز رو برم؟
کلافه چنگی به موهاش زد و چشم های روشنش رو بهم دوخت
-د زر میزنی بی پدر! چرا نگفتی داری میای دانشگاه؟می‌دونی می‌خواستن تو همون اتاقک بند نافتو دور حلقت بپیچن؟
بی خیال از چرت و پرت هاش دماغمو با درد بالا کشیدم:
-چرت نگو باو
-به نظرت اونا خرن؟ میدونی اگه سینا به موقع نگفته بود الان نفله شده بودی؟
پوکر فیس نگاهش کردم:
-چرا باید من نفله بشم؟
-حرومی اگه ساعد اونشب خارتو نشون نمی کرد که هنوزم باورت نمیکردن‌.
تک خنده ای کردم
اینو که خودمم می‌دونم خدا پدرتو بیامرزه!
-خب حالا که چی؟
همین که از روی صندلی بلند شد امیر دستش رو جلوی آروین گرفت تا مبادا دوباره رم کنه.
-عن تو مغزت!احمق مگه من نگفتم هر گوهی می‌خوان بخورند بهمون خبر بده؟
متقابلا آروم و پوکر،چشم های سرخم رو مالیدم از روی صندلی بلند شدم:
-من روش خودمو دارم.
-اینجا من تصمیم می‌گیرم!
-ولی من عضو لژیون نیستم که تو بخوای برام تصمیم بگیری!
هیچ چیز عصبیش نکرد مگر جمله من!
رسما آمپر سوزوند پوزخند تحقیر کننده ای زد:
-عه جناب اونوقت عضو ماوریکس هستی؟ که شدی ک‌یر ش‌ق شده اشون؟
کلافه چنگی به موهام زدم و با غیض گفتم:
-قرار بود غیر این باشه؟
کم آورد
روی صندلی نشست و سرش رو با دست چپش گرفت و کلافه نالید:
-قرار بود سر خود هر کاری بکنی؟
ساعد مظطرب به ساعت مارک دستش نگاهی انداخت و کلافه از اینکه بحث رو تموم نمی کنیم و می‌دونست اینجوری به نتیجه ای نمی‌رسیم لب زد:
-اینجوری نمیشه!
قرار هامون رو یادتونه دیگه‌..
آروین حرفش رو برید و کفری گفت:
-من یادمه ولی این عنونه هر گ‌وهی بخواد می‌خوره
ساعد با خفه شو تا بگمی به آروین ادامه داد:
-مهرداد کار خودش رو می‌کنه ولی فقط قبلش به ما بگه که بدونیم قرار نیست دخالت کنیم فقط قبلش بگه
همین!
قبل اینکه من یا آروین چیزی بگیم دست هاش رو بالا آورد و با لحن بچه خر کنی گفت:.
- ما الان دیگه باید باهم بسازیم!درسته؟ پس هرکس کار خودش رو میکنه!
درست می‌گفت، راه دیگه ای به ذهن خالیم نمی‌کشید!
انگار آروین هم قانع شد ساکت سمت کیفش رفت
ساعد با خوش حالی از اینکه بلخره بحث مزخرف مون داره تموم میشه منتظر نگاهم کرد "جهنمو ضرری زمزمه کردم و سمت سالن رفتم.
همین که به در رسیدم صدای امیر رو پشت سرم شنیدم:
-لژیون قمری نزدیکه! خودتو آماده کن‌.
بدون اینکه سمتش برگردم نفس عمیقی کشیدم
-من آماده ام!
و بدون اینکه منتظر جوابی باشم از در بیرون زدم.
صدای اس ام اس گوشیم بلند شد از مامان بود با این محتوا که:
-ناهار بیا خونه پسرم غذای که دوست داری رو پختم! منتظرم نزار.
چشم کشیده ای زمزمه کردم
از پله ها پایین رفتم و سمت جای که برای آزمون در نظر گرفته بودند رفتم
قبل اینکه وارد سالن بشم گوشیم رو به مردی که جلوی در ایستاده بود تحویل دادم وارد سالن بزرگ و ساده ای که سر تا سر صندلی چیده شده بود شدم
ناخداگاه از فضای پر استرس و خفه اش نفسم رو حبس کردم
دانشجو های که ع×ر×ق از سرو صورتشون فوران می‌کرد واقعا آدم رو بهت زده می‌کرد.
یه دانشگاه ارزشش رو داشت؟
همه جاها پر بود جز صندلی پشتی شاهین که می‌شد صندلی جلوی سهیل،سمتشون رفتم و بی حوصله، بدون حرف روی صندلی خالی نشستم.
شاهین فارق از عالم و آدم داشت با دختر تقریبا سفید و قد بلندی حرف می‌زد.
قیافه معمولی ای داشت و خیلی هم خوش صدا بود
شاهین دی‌وث با عشق و علاقه فراون انگار مجنونه فاز گرفته بود:
-تقش تو داخل زندگیم اینه که تو فوتبالیستِ زمین فوتبالِ منی
دختره خر زوق شد، معلوم نبود به چی فکر کرد که یهو با شیطنت پرسید:
-دخترای که باهاشون حرف میزنی چی؟
این بشر واقعا ل×ا×ش×ی بود! یعنی واقعا حق با ساغر بود!
شاهین بر خلاف انتظار هم من و هم دختره خیلی یهوی گفت:
-نیرو زخیره.
دختره قیافش همونجوری ماسید
بیچاره اصلا انتظار نداشت!دهنش کج شد
شاهین هنوزم کاملا جدی نگاهش می‌کرد که دختر یهو زیر دستیِ دستش رو خیلی سریع بلند کرد و به فرق سر شاهین کوبید و بعد راهشو کشیدو رفت
با بهت تک خنده ای کردم،حقش بود
اصلا دستو پنجه اشو باید طلا گرفت!
دستش رو روی سرش گرفت و با دهن کج شده برگشت سمتم:
-این چش شد؟
نیشخند تمسخر آمیزی زدم جودی که بالحن مهربونم هم خونی نداشت:
-هیچی عزیزم هیچی!
فقط فکر کنم باید یکی از نیرو های زیره رو به زمین فوتبال بیاری!
با حرفم سهیل از پشت سرم هر هر خندید و شاهین لبش رو کج کرد و بعد از لحضه ای سکوت نگاهش رو دقیق بهم دوخت و مشکوک گفت:
-دماغت کبود شده!
خمیازه ای کشیدم و سرم رو روی دسته صندلی گذاشتم:
- شاهکار آروینِ!
با تعجب لب زد:
-اون ؟
بی حوصله دستش رو که روی دماغم نشسته بود پس زدم و با کلافگی نالیدم:
-نه پس مشقامو ننوشتم آقام سیاهو کبودم کرد!
بی خیال قضیه شد و خنده ای کرد و صاف نشست.
چند دقیقه بعد مراقب ها وارد سالن شدند
هر مراقب یه ردیف رو پوشش میداد و این خیلی شرایط رو برای تقلب سخت می‌کرد!
هر کس سرش رو تا پهنا توی برگه اش فرو کرده بود و سکوت خفقان آوری همه جا رو برداشته بود.
نگاهِ پر اخم و کلافه گی ای به برگه انداختم حدودا نصفش رو بلد بودم ولی همونم حوصله کنکاشش رو نداشتم تا جواب ها رو پیدا کنم!
نگاهی به پشت سرم انداختم سهیل با کلافگی خودکارش رو بین انگشت هاش می‌فشرد.
این که خودش تو گل گیر کرده بود بد من از این تقلب می‌خواستم!
پس فقط سوال های تسطی ای که بلد بودم رو زدم و بعد بی حوصله سرم رو روی دسته صندلی گذاشتم.
مدتی نگذشته بود که با برخورد چیزی به کفشم
سرم رو از روی صندلی برداشتم
در کمال تعجب و ناباوری به امیر برخوردم که کاملا ریلکس درحال راهنمای خواستن از مراقب بود و از پشت کاغد مچاله شده ای سمتم پرتاب کرده بود!
با تعجب کمی خم شدم و کاغذ رو برداشتم و دور از چشم مراقب باز کردم .
جواب سوال ها بود!
انگار می‌مرد از اول بهم برسوندشون!
با اخم ریز و طلبکارانه ای سوال ها رو جواب دادم
همین که مراقب سمت اول ردیف رفت برگه رو تا کردموو داخل دستم نگه داشتم
شاهین آروم سرش رو سمتم چرخوند و زمزمه کرد:
-جواب سوالا رو بلدی؟
هر چند دلم نمی خواست کمکش کنم ولی خب تو مرام ما نبود هوای اکس دوست دختر مونو نداشته باشیم!
پس برگه ای که امیر داد رو دوباره کف زمین انداختم و خیلی ریز به جلو هول دادم...
 
آخرین ویرایش:
#پارت_65
نیم ساعت بعد از جلسه آزمون بیرون زدم.
به درخت نیم خشک شده تکیه زده بودم
چشم هام به شدت می‌سوخت چشم هام رو دردناک بستم
به طرز عجیبی همه چیز پیچ در پیچ شده بود!
انقدر خسته بودم که مغز معیوبم هم حوصله کنکاش نداشت و فقط بی هدف به گوشه ای خیره بودم
-نه...می‌رسم!
آره...فعلا.
شهرام همونجور که به سمتم می اومد با گوشیش حرف می‌زد.
نگاهمو بهش دوختم،خیلی دوستانه کنارم نشست و سرش رو روی پاهام گذاشت و خمیازه کشید و چشم هاش رو بست:
-راحتی؟
بی خیال لبخندِ محوی زد و جوری که انگار پشه ای مزاحمم گفت:
-ببند در مستراحو .
دهنم رو براش کج کردم چند دقیقه ای بین مون سکوت بود.
انکار مخش اتصالی کرد که یهو با اخم سر جاش نشست
با نیشخندی به قیافه اش زدم.
عقل که نبود رسما کاهگل تو سرش بود!
کاملا بچه گانه و با عتراض گفت:
-آقا من بدم میاد!
-از چی پسرم؟
توجهی به لحن مسخره ام نکرد و کاملا جدی گفت:
-من اصلا نمی تونم جای که توش دوست و رفیق ندارم تحمل کنم!
تو فکر کن بری جای که همه باهم اَشنا اند و بد می‌شی مثل یه تیکه گ‌وهه یخ.
تک خنده ای کردم :
-خب نرو جاهای غریبه!
یهو لب ورچید و دوباره سرش رو روی پام گذاشت:
-پول میخوام دادا!باید برم سر کار!
زر میزد!
شهرام چه با تیمش چه بدون اونا انواعِ مسابقه شرکت می‌کرد !
حتی دیشب هم مسابقه بود و دلیل خسته گی امروزش همینه و ظاهرا کلی هم پول از این مسابقه به جیب زده بود!
-با پول مسابقاتت ک‌ون می‌دی؟
لای پلک هاش رو کوتاه باز کرد و نفس عمیقی کشید پوزخند عمیقی گوشه لبش نشست و بعد آروم لب زد:
-اونا رو لازم دارم!
برای من نیست که خرج شون کنم!
کاملا مسخره تره ای از موهاشو دود انگشتم پیچیدم
-مثلا مال کیه؟ نکنه زن و بچه خیالیت.
دستمو پس زد و همزمان بدون باز کردن چشم هاش لب زد:
-تو رو سننه بابا.
باز هم چند دقیقه خفه خون گرفت ولی دوباره صاف نشست
دهنم رو کج کردم و با حرص گفتم:
-سندروم بی قراری داری بچ داگی؟
لگدی به پام زد و مثل خودم با قیافه عبوس گفت:
-غلط نخور یه دقیقه.
ببینم تو کار نمی‌خوای؟
مسخره نگاهش کردم :
-مستر کاریابی؟
بر خلاف من کاملا جدی کنارم نشست و به درخت تکیه زد:
-ک‌ص نگو ببین من امروز میخوام برم یه جای فرم پر کنم احتمال ثبت نامم بخاطر این دانشکده ک‌یر اعتبار بالاعه
می‌خوان برای یه شرکت چندتا مسئول تبلیغات در نظر بگیرند
حقوقش هم برای تو یکی کافیه !
حیقیت چی بود؟ مثل سگ خوشم اومد!
در واقع خودم هم دنبال کار بودم و این شل مغز هم شاید یه جا بدرد خورد!
-خوب؟
در جواب نگاه سوالیش
متفکر سرم رو تکون دادم،احمقانه بود ولی از پیشنهاد شهرام خوشم اومد
-اوم...ببین از اونجای که خیلی ادمِ خود فدایی هستم باشه میام.
تک خنده متاسفی کرد و با یک حرکت از جاش بلند شد، کاملا خوابش پرید و خر کیف دستی و کشید تا بلند بشم.
خیلی سرحال اومده بود با کیف هوا رو به ریه هاش کشید و دستی به ریش نداشته‌ اش کشید.
-پیش به سوی کار حلال و ع×ر×ق ریزی.
بعد قهقه بلندی زد، با تاسف خندیدم همزمان که دستش رو از روی شونم برداشتم گفتم:
-حالا زیاد اوج نگیر.
بی خیال لگدی به‌ پسر دماغ عقابی که با فاز لاتی حالت دستشویی رو به روی پسر قد کوتاهی نشسته بود و زبون درازی می‌کرد زد،جوری که پسر یکه خورد و با زانو توی چمن فرو رفت.
بی خیال از کنار شون گذشتیم، نگاهی به سالن کردم و با عجله همزمان که می‌خواستم برگردم
گفتم:
-حاجی من کتمو جاگذاشتم یه دقیقه صبر کن.
کنه وار دستم رو کشید و سمج وارانه لب زد:
-حاجی من می‌گم یکی از بچه ها برات بیاره بیا دیگه.
تهدید وار نگاهش کردم، بی توجه سمت پارکینگ رفت
-کجا میری الان دقیقا؟
پس سری ای بهم زد و همزمان با احتیاط دو طرف جاده رو نگاه کرد و وقتی مطمئن شد ماشینی رد نمیشه ازش رد شدیم :
-دو دقیقه خفه بشی میفهمی .
نگهبان آبی پوشی روی صندلی دم پارکینگ نشسته بود،شاهین کارتی از جیبش بیرون آورد و سمت طرف گرفت
بدون اینکه منتظر حرفی از جانب یارو باشه از کنارش رد شد.
پوکر فیس دنبالش ‌رفتم، سمت شاسی بلندِ مشکی رنگی رفت.
در کمال تعجب سوئیچی از جیبش بیرون آورد و دربش رو باز کرد
-ماشینِ کیه؟
سوت ارومی زد
جوری که انگار ارث باباشه لگدی به در ماشین زد و با خنده همزمان که می‌نشست داخل ماشین گفت:
-مالِ ریقویِ دوهزاریه!
اخمی بین ابرو هام نشوندم و گیج و منگ لب زدم:
-ریقو دوهزاری؟
بی خیال در داشبورد رو باز کرد و بعد با شتاب بست:
-اره مال امیر آشغالی.
نگاه کلب به ماشین انداختم :
- امیر؟ چطور ماشین امیر دستته؟
-چطور نداره که چیز مغز!
شرطای مسابقه رو که فراموش نکردی؟
اهانی زمزمه کردم
 
آخرین ویرایش:
#پارت_76

ربع ساعت بعد مرکز شهر جلوی یه مجتمع شیک بودیم.
شهرام کل عطر بد بوی داخل داشبورد رو روی خودش خالی کرد تا بوی سیگاری که تهش رو روی صندلی های ماشین خاموش کرد،از تنش بپره.
در نقره ای رنگ‌ نیمه باز بود
-به نظرت زنگ بزنیم؟
- وای ببین دارم با کی سرو کله می‌زنم،مگه می‌خوای بری مهمونی؟
ضربه آرومی به شونه ام زد و شونه هاش رو بالا انداخت:
- تو بگو مهندس،اصلا تو خارج رفته،بگو اونجا این مواقع چطور وارد میشند؟
برو بابا ای زمزمه کردم،همزمان که با کف دستم از خودم فاصله می‌دادم با قدم های گشاد سمت در رفتم.
مثل ی×ا×ب×و سرم رو پایین انداختم و داخل شدم
مردی کت و شلواری تقریبا ۳۰ ساله کنار میزش ایستاده داشت با تلفن حرف می‌زد و اخم هاش به شدت توهم بود.
-ببخشید اقا؟
بدون اینکه نگاه کنه کی جلوشه هیسی زمزمه کرد و صدای کلفتش همه جا رو برداشت:
-ده سال حبس بود گذشت رفت!نه من حاضر نیستم ببینمش.
کلافه اوفی کشیدم و روی میزش کوبیدم:
-آقا من عجله دارم.
نگاه خونخوارانه اش رو بهم دوخت و بازهم بدون هیچ حرفی به دفتر جلوش اشاره کرد
شهرام از ناکجا آباد پیداش شد و همزمان که لبخند گشادی مثل خشتکش می‌زد به عقب هولم داد و سمت دفتر خم شد،با دقت شروع به برسی کرد.
-طبقه پنجم...واحد اول.
-باشه تو دفتر غرق نشی کله اتو بکش بیرون.
-خفه شو حروم...
با صدای داد بلند یارو شهرام یکه خورد و با بهت از جاش پرید
یعنی دلم خنک شد!
ابله با بهت نگاهش رو به یارو دوخت،فکر کرد عن خاصی هست پس با اخم گل و گشادی دستش رو مشت کرد تا مثلا با یارو گلاویز بشه.
نچ نچ متاسفی کردم و یقه لباسش رو از پشت گرفتم و به عقب کشیدم
همزمان مثل پشه سمت آسانسور کشیدمش و زیر لب با غر نالیدم:
-گوساله می‌خوای اون یک صدم درصد احتمال استخدامت رو هم از دست بدی؟
-آخ خفه شدم...ول کن من دهن این دری‌وزه حبس کشیده رو سرویس کنم...
بی توجه به زر هاش وارد آسانسور شدم و اونم دنبالم بلخره وارد شد.
تا رسیدن آسانسور صدای موزیک کلاسیکی پخش می‌شد،مخلوط با فحش های شهرام واقعا خفقان آور بود!
حتی تحمل این فضا واقعا سردرد اور بود.
بعد از اینکه طبقه پنجم رسیدیم بلخره بعد از کلی بحث زنگ کنار در رو فشردم که بلافاصله باز شد .
شهرام نگاهِ پر اظطرابی بهم انداخت و منتظر موند تا اول من برم.
حالا انگار تا ده دقیقه پیش عمه من داشت پر رو پرو پلن دعوا می‌چید و کری می‌خوند!
پس سری ای بهش زدم و وارد شدم،اولین چیزی که احساس کردم گرمای بود که پوستم رو نوازش کرد.
سالن تقریبا متوسطی با تم آبی روشن و سفید که به چندتا راهرو و چهار تا اتاق راه داشت.
زنِ سفیده با لک های ریزی که روی پوستش بود و بدون آرایش با تیپ مذهبی که فکر کنم منشی بود با اخم و دقت در حال برسی برگه ای بود،چند نفر هم روی صندلی های جلوی میز منشی برگه به دست نشسته بودند.
-آقای احمدی قسمت سن رو چرا پر نکردی برادر؟
برادراحمدی نام با لبخند ژوکندی پا روی پا انداخته بود و انگار اومده سر جلسه خواستگاری پاچه خوارانه گفت:
-خواهر جاهدی نیا سن فقط یه عددِ لین شعاره م...
قبل اینکه شعر هاش رو ادامه بده جاهد جان برگه اش رو تقریبا سمتش شوت کرد و بعد بدون نگاه کردن بهش لب زد:
-یا کامل پر کن یا وقت ما رو نگیر برادر.
نگاهی به منو شهرام که مثل ماست چکیده نگاهش می‌کردیم انداخت و با اخم چادرش رو صاف کرد:
-برای ثبت اومدین؟
باز هم مثل ماست به ترکیب مقنعه سبز یشمی و مانتو آبیش نگاه کردم،خدایا یعنی شیپ رو بگردم!
شهرام وقتی سکوتم و خیرگی نگاهم روی کل هیکل جاهد رو دید همزمان که دستش رو مثل ساطور پشت گردنم قرار می‌داد تا سرم رو به پایین هدایت کنه، با یه دست دیگه اش دگمه های که مثل زن شیر ده باز گذاشته بود رو می‌بست نگاهش رو به کفش هاش دوخت و مثلا مذهبی شروع به سخنبری کردگفت:
-اسلام و علیک خواهر
انشالله زیارت رض...امام رضا قسمت ت..شما و اجمعینِ شیپ گ...مسلمانان بشه غرض از مزاحمت خواهر این بود که...بله برای استخدام مزاحم شدیم.
جاهد نیا نگاه ریز شده اش رو به سر تا پای شهرام دوخت بیچاره نمی‌دونست لحن مذهبی رو قبول کنه یا پیر سینگ گوش و تتو روی گردنش رو؟
به نظر من اصلا گول شهرامِ دو دره باز رو نخورد چون کاملا خشک و سرد
با اخم به صندلی های خالی اشاره کرد:
-برادر انقدر صغرا کبرا نچین...بفرما بشین فرم پر کن.
شهرام بادش خوابید و بی حرف روی صندلی های که جاهدی گفته بود نشست
جاهدی برگه ای سمت من و شهرام گرفت.
مطمئنا انقدر شرایط رو توضیح داده بود که بی حوصله و با اخم تهدید آمیزی هر دو مون رو مخاطب قرار داد:
-فرما رو پر کنید و برید اگه پذیرفته شدید باهاتون تماس میگیریم
بعد از مکثی ادامه داد:
-تمام نوشته های داخل برگه به زبان فارسیه فکر کنم نیاز نباشه سوال کنید.
بد مثل قاطر سرش رو پایین انداخت
متأسف سرم رو تکون دادم که حس کردم پهلوم سوخت!
با بهت سرم رو سمت شهرام چرخوندم
خدای ننش سر این چی خورده؟ مطمئنا سندروم بی قراری داره!
با آروم ترین و پر ترس ترین لحن ممکن انگار که انابل مراقبشه لب زد:
-یارو رسما سگه!
با اخم جای نیشگون رو مالیدم و همزمان آروم تر از خودش لب زدم:
-آخه کی سبز یشمی رو با آبی می‌پوشه؟ بخدا این مرحله تو تيمارستانِ فرانسه هم قفله!
-اقایون مگه نظر سنجیه که دارید مشورت می‌کنید؟
-نه آزمونه داریم تقلب میکنیم.
این رو با مسخره ترین لحن ممکن گفتم و مغرورانه کمرم رو به صندلی پشتم کوبیدم.
چشم هاش به طرز وحشتناکی گرد و بزرگ شد دستی به چادرش کشید و ناخون های بلند چرکیش رو به نمایش گذاشت
حالم بهم خورد!
-چی ارز کردین؟
شهرام از لحن پر تهدید و چهره ای که داشت داد میزد دهنتو پر ملات می‌کنم خ‌○یه کرد، همزمان که تند تند مثل جلاد پشتم می کوبید با حرص مشهودی لب زد:
-هیچی خانم جوه...جاهدی نیا !
این رفیق من حرفاش همه چپکیه منظورش این بود که استخدام اینجا انقدر شایسته و مهم هست که از آزمون داحل مدارس و دانشگاه ها هم مهم تره!
حالا نمی‌دونم حرف من به اینی که شهرام بلغور کرد چه ربطی داشت ولی جوهر خانم رو قانع کرد که سرش رو مشکوک تکون داد و نگاهش رو ازمون گرفت .
فرم رو تمام مدت در سکوت پر کردم و برگه در دست منتظر شهرام موندم
چند دقیقه گذشته بود که درب یکی از اتاق ها باز شد
بی خیال نگاهم رو سمت دختر ۲۰ ساله چشم و ابرو مشکی با دماغ عقابی دوختم که حدودا خودش رو زیر کرم پودر محو کرده بود !
با اون پاشنه بلندای رو مخش سمت میز منشی رفت
دم گوشش وز وز کرد و جوهر با احترام گوش می‌داد.
نوچی زیر لب زمزمه کردم و چشم هام رو کلافه تو حدقه چرخوندم که صدای شهرام باعث شد صاف بشینم
-خواهر جاهدی نیا ما فرما مون رو پر کردیم چه کنیم؟
هر دو تاشون با صدای نکره شهرام سمت مون برگشتن کلافه از جام بلند شدم و سمت میز جوهر رفتم بی توجه به میزِ شلوغش برگه رو روی میزش گذاشتم.
خواستم برگردم ولی نشد! می‌گید چرا؟چون صدای نازک و پر از شک و تردیدی رو پشتم شنیدم:
-ببخشید؟
بیه یعنی الان با اون دماغش برگه رو تو ک‌ونم فرو می‌کنه!
دوباره سمت جوهر و دختره برگشتم و نگاهم رو بهشون دوختم:
-با منی؟
با لبخند گشادی دست هاش رو به حالت توضیح بالا برد:
-شما...عه شما خیلی آشنا می‌زنید!
بی خیال سرم رو تکون دادم
-من؟ لابد تو خیابونی جای دیدیم دیگه.
خواستم برگردم که هول شده صداش رو بلند کرد
-نه نه ببین حس میکنم همیشه میبینمت!
نچی کردم و کم کم داشتم به عقل کل کادر شرکت شون شک میکردم!
البته اگه کارمند اینجا می‌بود!
-خب ؟
-آ آ فهمیدم اون یارو فرانسویه!چیز... نِمِسیس!
جوری با زوق و بهت کلمه اخرش رو گفت که ناخداگاه با بهت چند قدم عقب رفتم و به قیافه خر زوقش نگاه کردم.
قبل اینکه بخوام جوابش رو بدم دوباره جیغِ ارومی کشید و قدم های که من عقب رفتم رو جلو اومد:
-وای باوزم نمیشه! ای گاد بزرگ ببین کی اینجاست!
پسر من عاشقتم! هم عاشق خودت هم اون رفیقت!
به مودی رو به روم خیره شدم به نظرم جونم در خطره!
اصلا ولش می‌کردی همینجا یه دل سیر بغلم می‌کرد!
ای‌جان دماغتو برم!
یه متن معتبر مناسب یه فن پیدا کرده بودم تا بهش بگم ولی مگه مجال می داد؟
-وای راستی شما اینجا چیکار می‌کنید؟
اینبار دهنم رو باز کردم تا قبل اینکه باز بخواد شر بلغور کنه حرف بزنم ولی بازهم نشد!
حاجی اصلا نخواستیم ! کل کادر اینجا رسما روانی اند!
-خانم اکبر زاده عزیزم ایشون برای تیم تبلیغات که پدرتون آگهی کردند مراجعه کردند!
این رو جوهر جان با احترام نسبت به دختره نالید،تعارف نکن بیا یهو براش بمال!
دهنم کج شد و با حرص بهشون خیره شدم ببین با کی می‌زیستیم! اصلا هدف از آفرینش چنین موجوداتی چیه؟
-ای وای من! چه سعادتی!
فرم پر کردند؟
نِمِسیس جون اصلا نگران نباش من خودم تیم تبلیغات رو انتخاب می‌کنم!
عمو من اصلا نخواستم! یه روزم کنار این باشم رسما بهم تعارز می‌کنه!
من جدا جونم تو این مکان امن نبود!
حاجی من رل دارم! من به ساغه جونز وفا دارم!
-نِمِسیس جون به خانوما گفتی منو تو رفیق جون جونی هستیم؟
صدای کی باشه خوبه؟ خ‌○یمال عظم! شهرام جون!
پوکر به دور و برم نگاه کردم که اکبر با همون ادا های خرکی شونه هاش رو جم کرد
-عه جدی؟
شهرام سریع قبل اینکه اکبر جان حرفای بعدیش رو تف بده گفت:
-آره بابا مهرداد بدون من آب نمی‌خوره!
دختره خر کیف شده هندونه هاش رو یکی یکی تو ارز و درز منو شهرام فرو کرد
- خوشبختم
اصلا لازم نیست نگران باشید شما خودتونو کارمند که هیچ صاحب این مجموعه بدونید! اصلا از هفته...نه از هر وقت که خواستید می‌تونید بیاید سر کار!
-عه چه خوب! یه سوال شما مجردید؟
-بله من فعلا قصد کار تو شرکت پدرم رو دارم! جهیزه هم دارم! تک فرزندم و کل ارث پدرم به من می‌رسه!
-اتفاقا مهرداد دنبال زن می‌گشت!
فکر کنم واقعا وقتش بود تو افق محو بشم
فقط برم گم بشم!
جوری که دیگه ردی ازم بجا نمونه!انگار که اصلا منی وجود نداره...
 
آخرین ویرایش:
#پارت_77
*زمان:هشت و سی دقیقه شب
همزمان که ع‌رق روی گردنم رو پاک می‌کردم،تند تند جواب (ساغر)رو تایپ می‌کردم.
اوف خسته ای کشیدم و در جواب سوال"حالا قبول تون می‌کنه؟
جوری که کل ساعت های که داخل شرکت بودیم و گیر یه دماغ عقابی سیریش افتاده بودیم از جلوی چشمام رد شد،با تاسف براش نوشتم:
-امید وارم رد بشیم،بخدا نذر می‌دم.
از آسانسور خارج شدم، در حالی که خسته گی از صورتم می‌ریخت دستم رو داخل جیب شلوارم فرو کردم تا کلید رو پیدا کنم ولی...نبود!
کلافه دستم رو داخل جیب سمت چپم فرو کردم ولی باز هم نبود.
چشم هام رو روی هم فشردم و با تمام وجود فقط از خدا یه بار شانس خواستم دوباره گشتم تنها چیزی که عایدم شد هیچ و پوچ بود!
تازه یادم امد کلید رو داخل جیب پشتی کت یونیفرم فرو کردم،شهرام گفت کت رو بعدا می‌فرسته ولی خبر مرگش بیاد که فقط خواست سرمو شیره بماله!
دیگه واقعا به سرم زد! رسما روانی شدم
با فکر به اینکه الان دقیقا چه غلطی باید بکنم؟
یه لحضه خون به مغزم نرسید با تمام وجود به سرم کوبیدم!
جوری از خودم حرصی شدم از ته دل به موهام چنگ زدم و کشیدم!
لعنتی از ته دل به خودم فرستادم و سمت راه پله قدم تند کردم و پله ها رو دوتا یکی پایین رفتم و سمت اتاقک نگهبانی پا تند کردم از شیشه کوچیک نگاهی به داخل انداختم
مردک ریقو پای پیک نیک نشسته بود و زهرماری دود می‌کرد.
لگدِ محکمی به در کوبیدم و منتظر موندم تا بیاد.
چند ثانیه بعد در رو باز کرد و صدای خماری بلند شد:
-جانم....اقا؟
با خورد ترین اعصاب سمتش برگشتم و بدون مقدمه لب زدم:
- کلید یدک می‌خوام.
فس فس کنان دماغش رو با پیرهن آبی نفتیش پاک کرد عمیق سرش رو تکون داد و گفتن هر جمله اش رو تقریبا پنج ثانیه طول میداد:
-کلیدِ یدک رو که خودت ازم گرفتی!
با حرص روی زمین ضرب گرفتم و زیر لب غریدم:
-یعنی چی؟ تو این خراب شده هیچ کس یه یدک از کلیدا نگه نمی‌دارن؟
شاید یکی تو خونش مرد شما چطور درو وا می‌کنید؟ اه.
-از هر واحد یه یدک بیشتر نمی‌گیریم که اونم خودت گرفتی.
انگشت هام رو روی شقیقه ام فشردم.
لعنت به روزی که پیش خودم مثلا باهوش بازی در آوردم و کلید یدک رو از این منگل گرفتم و به نیما دادم!
پوف کاملا بلندی کشیدم همزمان که سمت شاسی بلند امیر رفتم
امروز که شهرام حسابی برا اکبری مالید انقدر سسشر گفت که همونجا ولش کردم و بیرون زدم.
چون معمولا همه از مال مفت خوشمون میاد و این یه ژن مشترک بین کل آسیا هست منم مال مفت که بشه شاسی بلند ِامیر رو برداشتم.
همزمان که درش رو باز می‌کردم و می‌نشستم شماره نیما رو گرفتم آهنگ پیشواز ِ کلاسیک آزار دهنده ای پخش شد
از این سبک آهنگ نفرت داشتم!
-سام علیک داش مهری.
صدای سر خوش و خوش خوشانش رو اعصاب آدم راه می‌رفت.
-این چه کوفتی بود گذاشتی ؟ آهنگ کلاسیک مگه دوست داری تو؟
-شنیدی چقدر قشنگه؟ حال و هواتو عوض کرد؟
بخدا قسم با وجودِ لحنش مطمئن شدم اعمدا دیر جواب داد تا قشنگ یه دور حرص بخورم :
-خیلی...خیلی ع×و×ض×ی ای.
-باشه بابا جناب افسرده و عصبی حالا چه گوهی می‌خوای؟
همزمان که استارت میزدم کلافه لب زدم:
- تو رو که نمی خورم! ببینم کلید یدک خونه رو پیشت داری؟
گاو بود دیگه! انقدر عقلش نمی‌کشید که من چندتا کلید یدک دستش دادم!
-کدوم خونه؟
-کدوم خونه و درد! خونه من،خونه من!
انگار تازه دوهزاری کجش افتاد
-آها اره دارم پیشمه.
-خوبه الان کجای؟
-خونه بابات...جات خالی همه جمعن!
چشم هام رو روی هم فشردم تا داد نزنم!لعنت بهت نیما.
-اونجا چه گ...غلطی می‌کنی؟ نیما وای نیما غلط کردم کلید دادم بهت تپه نریده.
-باشه بابا
حالا می‌خوای چیکار کلید؟
-کلیدمو جا گذاشتم دانشگاه نیما کلیدو می‌رسونی؟
-نه من دستم بنده!تو بیا ببر.
عمرا! ابدا
یعنی تا زمانی که خطر وجود اون آدرین عنونه تو صد متری اون خونه وجود داشت عمرا پا می‌زاشتم اونجا!
-نیما دهنتو س‌رویس می‌کنما.
-خوب برو امشبو خونه ما فردا برو کلیدتم بردار.
بی راه نمی‌گفت ولی واقعا حالِ مزاحم نداشتم!
-آروین خونس؟
-آره با امیر و ساعد و یه سری از بچه های تیم شون دور هم جمع اند منم سر این دود و دماشون امشب اینجا می‌مونم تا راحت باشن.
تحمل آروین تنها سخت بود
حالا فکر کن سه تا احمق کله پوک یه جا باشن رسما روانی می‌شم.
پوف کلافه ای کشیدم
-خو بیا کلیدو ببر مسلمون.
-همینجوریش تحمل اون خونه سخته فکر کن با وجود ک‌ونی جماعت توش دیگه چی باشه
-تا دم در بیا.
-تو بگو تا سر کوچه.
-اصلا بکتفم ! نیا برو کارتن خواب شو.
چند ثانیه سکوت بر قرار شد، نمی دونستم اون چیزی که ته ذهنم جولون میده رو بگم یا نه
-میگم.
انگار ریده بودم تو وقت و اعصابش که خشن گفت:
-هان چته؟
نفسم رو با تعلل بیرون دادم و آروم جوری که فکر کنم صدامو به زور شنید لب زدم
-آدرین چرا برگشته؟
سوتِ بلندی زد:
-آها اصل مطلب رو بگو!از یار غارت سوال داری!
ارزم به درزت که چیزی نگفته! فقط خاله گفت برگشته بمونه.
نفسم رو کلافه و سر در گم بیرون دادم،باشه ای زمزمه کردم و قطع کردم...
 
#پارت_78
#مهمونی_متروکه

خسته و کلافه باندا رو دور دهنم بستم و به رو به روم خیره شدم و نفس عمیقی کشیدم.
رسما داشتم الکی الکی خودمو به فلان سگ می‌دادم!
برای بار هزارم آروم لب زدم:
-نگهبان اینجا یه پیریِ زپرتیه،منم فقط می‌خوام برم طبقه چهارم تا کتم رو بردارم و بعد در آرامش کامل برگردم خونه و بگیرم بخوابم.
نفس آرومی کشیدم و پیاده شدم.
سمت در دانشگاه رفتم،نگاه محتاطی به همه جا انداختم
حیاط خالی از هر گونه موجود زنده ای بود
نگاهی به دوربین انداختم صاف و مستقیم از در ظبط میکرد.
نگاهی به اطراف انداختم
دوتا سنگ تقریبا بزرگی رو از روی زمین برداشتم و همزمان که عقب عقب میرفتم سمت دوربین نشونه گرفتم
با هزار امتحان اندازه و زاویه بلخره سنگ رو پرتاب کردم.
صاف خورد به هدف!
من باید جومونگ می‌شدم به مولا!
اصلا جومونگ پیش پای من باید لنگ بندازه
با بلند شدن صدای خورد شدن دوربین،سنگ دوم رو جوری که معلوم بشه وسط جاده انداختم.
بلافاصله سمت درخت های کنار در دانشگاه دویدم و پشتش تقریبا محو شدم.
نوک انگشت هام سرخ شده بود و از سرما زوق زوق میکرد.
امید وار بودم بیرون بیاد و نقشه بگیره بعد از چند ثانیه صدای ضعیف پاس و نور کم سوی رو حس کردم.
بعد هم شنیدن صدای باز شدن قفل باعث شد لبخندِ عمیقی کنج لبای یخم بشینه.
سرم رو یکم از بین دوتا درخت رو به روم جلو بردم تا ببینم چه خبره.
پیرمرد سالخورده ای با چراغ قوه و کمر خمیده قفل در رو باز کرد.
توی اون سرما پتو نازکی روی شونه هاش بود و یه لحضه با دیدن قیافه سرما زده اش بابت آزار دادنش اونم این وقت شب شرمسار شدم‌.
خداروشکر ظاهرا چشم هاش ضعیف بود و توی تاریکی تمی تونست درست برسی کنه و چندتا تیکه شیشه دوربین و خود دوربینِ خورد شده رو ببینه پس فقط نگاهی به سنگ بزرگ وسط خیابون کرد.
زمزمه نامفهومی از بین لب هاش خارج شد که همراه اون زمزمه بخار هوا رو هم دیدم.
همین که سمت سنگ خم شد بدون در آوردن هیچ صدای اضافه ای روی نوک کفش هام سمت در دانشگاه دویدم.
خداروشکر تایم هام درست از آب در اومد و تونستم به موقع وارد بشم.
با تمام قوا سمت سالن اصلی دویدم.
اصلا هم مهم نبود که دوربین ها چیزی ظبط کنن حتی دوربین های اطراف دانشگاه هم از ماشین امیر فیلم گرفته بودند!
زرنگ کی بودم من؟
همین که دستم به دستگیره در اصلی رسید و پایین کشیدمش یهو کل کاخ غرورم فرو ریخت
جوری که دو دستی به سرم کوبیدم و وای زمزمه کردم
دوستان اشتباه به ارز تون رسوندن من فقط یه گاو تمام عیارم!
در سالن اصلی قفل بود!
البته انتطار اینو داشتم ولی اینکه قفلش الکترونیک و لمسی بود چی؟
حرصم گرفت چون تاحالا بهش توجه نکرده بودم‌.
بی هدف چند دقیقه به در خیره شدم امکان داشت با اشتباه زدن رمزش آژیر بزنه و کل منطقه رو روی سرش بزاره!
الان فقط یه لیوان تریاک مخبوط با قرص برنج حالمو خوب می‌کنه
کلافه از جام بلند شدم لااقل اطراف رو نگاه می‌کردم شاید چیزی پیدا می‌شد.
هیچ چیز جالبی اون اطراف نبود! نا امید سمت پشت دانشگاه قدم برداشتم.
در اصلی قفل بود پس به گفته ساعد "فقط یه در دیگه هست که اونم پشت دانشگاهه،ساختمون سوخته!
همین که عظمت ساختمون سوخته نمایان شد رسما خ‌○یه کردم!
تو شب خیلی ترسناک تر از روز ها بود!
کورسوی ضعیف نور از پنجره های طبقه اولش به بیرون می‌تابید
اصلا این فکت که اینجا جن هم داشت رو نمی‌شد رد کرد!
بشخصه اینجا قبضه روح میشدم.
شمرده شمرده قدم برداشتم ولی یه لحضه سر جام می‌خکوب شدم.
صدای قدم های که از سمت راستم می اومد.
بی اختیار با تمام توانم سمت درخت سروی که قد علم کرده بود دویدم و پشتش ایستادم.
خدایا از اولش هم می‌دونستم تهش به دست یه جن می‌میرم!
خدایا حیف این جمال و جبروت نیست تو بیست و سه سالگی بکشیش؟
سرم رو ناخداگاه سمت صدای پا چرخوندم نمی دونم چی بود یا شما اسمش رو چی میزاری کارما،قسمت،اتفاق ولی من که در جا می‌خکوب شدم...
 
#پارت_79
#مهمونی_متروکه

سایه نحسی و بعد هیکل قناص سهیل بود که با قدم های گشاد سمت ساختمون سوخته قدم بر می‌داشت.
اینجا چه خبر بود؟
این اینجا چیکار می‌کرد
به گفته هردو تیم هیچ کس شبا نباید می‌رفت دانشگاه.
همین که خواستم از پشت درخت کنار برم صدای اس ام اس گوشیم سکوت خفقان آور حیاط رو شکست
با بهت و استرس صداش رو خفه کردم.
سهیل سر جاش ایستاد و برگشت سمت درخت
امشب استایل خاکستری داشت و حتی رنگ‌چشم هاش خاکستری بود!
نگاه شکاکش رو به درخت دوخت و چند قدم جلو اومد.
نفس داخل سینه ام حبس شد و با بهت کمرم رو خم کردم
جا داشت یه کتک مفصل خودم رو مهمون کنم بابت عقل سلیمم
می‌خواست چند قدم دیگه جلو بیاد که درب پوسیده ساختمون با صدای بدی باز شد و صدای کلفتی که ناجی من بود و سعی می‌کرد آروم حرف بزنه بلند شد:
-بابا سهیل چهار ساعته مارو کاشتی چه گوهی بخوری بیا دِ.
خدا رو شکر
سهیل بی خیال شد همونطور که سمت ساختمون می‌رفت آروم لب زد:
-سرو صدا نکن مهدی برو داخل اومدم.
همین که داخل ساختمون رفت و گورش رو گم کرد نفس عمیقی کشیدم.
ذهنم مثل یه دینامیت داشت منفجر میشد!
داشتن چه غلطی می‌کردن؟
فقط کافی بود تا از جام بلند بشم که دوباره صدای اس ام اس بلند بشه
با حرص صفحه رو روشن کردم و به اسم نحس نیما خیره شدم دو تا اس داده بود
لعنت بهت دی‌وث!
"از اونجای که دلم نمی‌خواد کارتن خواب بشی اومدم به ارز اونجای محترمت برسونم که رفیق شفیقت آدرین یه بحث شدید با ننش کرد بچه سوسول عین خودته زرتی بیرون زد !"
"منطقه تا اطلاع ثانوی پاکه اگه می‌خوای تو جوب نخوابی بیا کلید ببر"
فحش زشتی به علاوه اینکه تا یه ساعت دیگه دم در باش براش اس کردم.
یه حسی بهم می‌گفت دارن یه گندی بالا میارند که به نفع حداقل من یکی نیست!
هیچ کس اطراف ساختمون نبود
با قدم های آروم و بی صدا سمت ساختمون رفتم
حالا صدای های زمزمه آرومی هم به گوشم می‌رسید
وقتی به چند پله ای که به در ختم می‌شد رسیدم راهم رو سمت یکی از پنجره ها کج کردم.
همونطور که آهسته رو دو پا می‌نشستم سرم رو کمی به سمت بالا متمایل کردم
پنجره نور زرد رنگ رو به بیرون می‌تابوند و گوشه ایش شکسته بود و گرد و غبار گرفته بود
نگاهم رو به داخل دوختم
شاید مغزم قاطب کرده بود!
گیج شده و منگلانه نگاهم رو دقیق به همه چیز دوختم.
حدود ده نفر داخل بودند
دور همون میز بزرگ جمع بودند،گیج شده دماغم رو خاروندم میز با میزهای آزمایشگاهی فرقی نداشت!
از بشر تا محلول زرد رنگ و دست کش های سفید دست شون
دستگاه های کوچیک و بزرگ
هر کدوم از اون آدما حداقل ده سال حبس از قیافه نکره اشون می‌بارید.
چیزی که توجه ام رو بیشتر از همه جلب کرد پسری با کلاه کپ بود که دونه های درشتِ سفید رنگی رو داخل پاکت های کوچیک می‌ریخت و کنار می‌زاشت
چرا حس میکردم شبیه قرص می‌مونه؟
سر در نمی اوردم
کمی دورتر از اون جمع سهیل در حالی که جعبه بزرگی رو دست محمد میداد و چیزی رو به حالت هشدار می‌گفت!
محمد جعبه رو گرفت و سمت پله ها رفت
مغزم رسما ارور داد و ویندوزم هیچ جوره بالا نمی امد.
با اخم های گره خورده و فک قفل شده دست داخل جیب شلوارم فرو کردم و گوشیم رو در اوردم.
با دقت دوربین رو روشن کردم و چند دقیقه ای فیلم گرفتم
بهتر بود ظبط شون کنم تا شاید بعدا به دردمون خورد
کم کم داشتم به این نتیجه می‌رسیدم که بهتره قبل از اینکه ب○ا برم اینا رو ول کنم و برم
با قدم های آروم عقب گرد کردم و از پنجره دور شدم.
به سمت پشت ساختمون سوخته قدم تند کردم
همزمان با کمی دو به شکی فیلم رو برای آروین فرستادم
امید وار بودم تا برسم اونجا فیلم رو دیده باشه.
درِ زنگ زده و قدمی ای که نیمه باز بود با دارو درخت های کنارش به چشمم خورد
در زنگ زده رو به سمت خودم کشیدم که با صدای قیژی باز شد،دیدن کوچه ای که انتهاش بن بست بود باعث شد با خوش حالی بخوام سمتش قدم بردارم ولی...یه وقت های مثل امشب از مغزم هی صدا میاد، یه صدایی انگار یکی میگه: ر×ی×د×ی!
حس سردی چیزی مثلِ انگشت دقیقا پشت گردنم
نشون از یه چیزی می‌داد!
لبخند ملیحی روی لب هام شکل گرفت که بیشتر سکته ای بود
دستم روی انگشت هاش نشست همین که حس کردم حرکت ریزی زد
سریع سیصد و شصت درجه سمتش چرخیدم و پای راستم روی پهلوش فرود اوردم.
آخ جیگر سوزی از بین لب هاش خارج شد و تازه تونستم شهرام دی‌وث زادگان رو ببینم
ای ریدم تو اول و آخر ماوریکس!
همین که پهلوش رو گرفت و با درد خم شد چنگی به کله اش زدم و سرش رو بلند کردم و مشتم زیر فکش فرود اومد،بلافاصله به خودش اومد و با درد دستش رو سپر صورتش کرد مشت هام کاملا بی فایده روی دستش فرود می امد بهتر بود تا قبل از لو رفتنم در برم
همین که خواستم به عقب هولش بدم کله اش رو با تمام قوا به سرم کوبید
نفسم بند اومد و درد شدیدی تو ناحیه پیشونیم پیچید جا داشت یه فحش کاملا فلسفی بهش بدم ولی حتی ممکن بود صدام رو بشناسه ولی اون گوسفند با صدای بلند فحش می‌داد جوری که صداش همه جا رو برداشته بود .
موهای تقریبا بلندم رو طی یک حرکت توی دستش مشت کرد و با تمام وجود کشید و با دست مخالفش مشت محکمش رو روی شکمم فرود آورد.
چشم هام رو روی هم فشردم و از شدت درد بی اراده خم شدم.
حس می‌کردم موهام از ریشه کنده شده
با نفرت کمی خم شدم که اونم چون موهام تو دستش بود و هیچ جوره نمی‌خواست ولشون کنه به ناچار خم شد تا مشت بعدی رو بزنه ولی بلافاصله پای چپش رو با بدبختی تمام سمت خودم کشیدم
همین کافی بود تا عین تپه نریده عمودی بشه و کف خواب زمین بشه
پوزیشن همینقدر قشنگ بود که اون رو زمین بود و من روش !
بدون تلف کردن وقت مشت محکمی به دماغش کوبیدم که یه لحضه جوری خفه خون گرفت و تو همون حالت موند که حس کردم جوون مردم رو به کشتن دادم!
اشک تو چشم هاش جم شد و چنان صدای فریاد"خ‌ارک‌○ده اش بلند بود که حس کردم حنجره اش ج‌ر خورد و حتی نگهبان هم از دعوای این پشت با خبر شده!
دیگه واقعا وقت نداشتم
همزمان که از جام بلند می‌شدم لگد محکمی به شکمش کوبیدم و همین که بهش پشت کردم اون روی موذمارش رو نشون داد!
ریدم تو هرچی شهرامه!
لنگای کجش رو جلوی پاهام داد و غیر منتظره روی زمین اوفتادم
همین که خواستم از جام بلند بشم چندتا نور دقیقا روی ما افتاد و بعد چهره های فرخنده ماوریکس ها
و بله پروژه با شکست مواجه شد!
 
#پارت_80
#مهمونی_متروکه

از ته دل عوق زدم و خون لخت از بین لب هام بیرون ریخت.
حس لجز آور موهای خونی ای که روی صورتم ریخته بود عذاب آور بود
به موهام به طرز کریهی چنگ زده شد و سرم بالا اومد.
رسما مرده متحرک بودم.
چهره فرخنده شاهین مقابل چشم های تارم نقش بست:
-حالت خوبه پسرم؟
این رو با لحن کاملا نگرانی گفت در حالی که لبخند رضایت بخش از گوشه لب هاش کنار نمیرفت
-نوچ-نوچ ببین کاری کردی دَدَی خشن بشه و چنین بلای سرت بیاره.
بین همون جون دادنم تپقی از خنده تحقیر آمیز زدم و کلمه"ددی رو کاملا تحقیر کننده بین خنده های پر دردم نالیدم.
ولی وقتی مشت بعدی زیر چشمم نشست فهمیدم بهتره خفه بشم!
-این موقع شب اینجا بودی...همه چیزو دیدی!مگه نه احمق؟
پوزخند ماتی مهمون چهره دردمندم شد :
-هَ...همه چیز! لو...رفتی لجن.
لگدش صریحانه روی گردنم فرود اومد.
آمپر سوزوند همزمان که وحشیانه یقه محمد رو گرفت و با تشر تو صورتش داد زد:
-تو دقیقا داشتی چه غلطی می‌کردی ابله؟
سهیل بازوی شاهین رو به عقب کشید
ممد با حرص مشهودی بدتر از شاهین صداش رو بلند کرد:
-من مراقب بودم که خود کف کشت گفتی بیا کمک نیرو کم داریم!
من چه می‌دونستم این تخ‌م بو داده سر و کله اش اینجا پیدا میشه.
شاهین رو کارد می‌زدی خونش در نمی اومد!
-فش...ار نخور...از زیرت در میره داداش.
این جمله رو در حالی که سعی می‌کردم بازوم رو از دست غلچماقِ دزد دریای بیشرف در بیارم لب زدم که دزد دریای جان همزمان با غلچماق دومی فشاری به کمرم آورد و بیشتر بازوم رو فشرد.
پوزیشن جوری بود که من به حالت زانو زدن جومونگ مقابل امپراطور در اومده بودم و اون دوتا لاشخور از پشت قفلم کرده بودن تا حرکت اضافه ای نکنم.
نگاه خونخوارانه شاهین روم نشست.
چند ثانیه عمیق خیره نگاهم کرد
انگار داشت دنبال یه چاره می‌گشت
بلافاصله لبخند بزرگی روی لب هاش نقش بست روبه روم ایستاد و جلوم به حالت دستشوی ایرانی نشست.
-ببین داداش من کاری به اینکه دقیقا اینجا چه غلطی می‌خوردی ندارم ولی بیا یه کاری کنیم...یه معامله دو سر سود!
آخرین باری که یه معامله دو سر سود قبول کردم کشیده شدم به اینجا!
-تو می‌تونی زنده از اینجا بیرون بری به هیچ کس چیزی نگی،عضو واقعی ما بشی و خیلی راحت پول در بیاری فقط کافیه اون دهن گشادت رو ببندی!
الان بچه ها برسوننت خونه و انگار نه انگار خری رفته و خری اومده.
کلمه"عضو واقعی تو سرم نقش بست تمام رفتار های امشبش نشون می‌داد که می‌دونه در اصل طرف کیم.
اه چیز تو اون ایده های جذاب و مو لا درز نروت آروین!
کاملا مسخره سرم رو تکون دادم:
-اوم‌ بد نیست موافقم!
ابرو هاش رو بالا انداخت،انتطار چی داشت چیز مغز دقیقا؟
-مطمئن؟
نیشخندی گوشه لبم جا خوش کرد و صرفه خشکی از بین لب هام خارج شد:
-چی...ه؟
قول مرد...دونه میخوای؟
خواست چیزی بگه ولی خب برای ما زندگی رو بدش رو نشون داد همون لحضه صدای گوشی از جیب پشتی شلوارم بلند شد!
سرم رو با حرص تکون دادم امید وارم آروین نباشه!
سکوت خفقان اوری همه جا رو گرفت
دزد دریای جان با اشاره شاهین دست داخل جیب شلوارم کرد که با نفرت تکونی خوردم که نتیجش شد گرفتن گردنم مثل یه خروس توسط غلچماق دوم.
گوشی رو از جیبم بیرون آورد و دست شاهین داد.
شاهین با فاز متفکری چند ثانیه به گوشی خیره شد و بعد ناگهانی سوت بلندی زد:
-ک‌... عظم کیه؟
لبخند ملیحی گوشه لبام نشست.
ممنون خدای بزرگ!
-عممه...اصلا بتوچه سرتو از گوشی من جم کن بده ببینم.
لبخند ملیحی زد و گوشیش رو از جیبش در آورد .
چند ثانیه بعد تازه دوهزاری کجم افتاد که داره شماره رو تو گوشیه خودش وارد میکنه!
خب تا اینجاش باید بگم یا حضرت عباس!
همین که گوشیش رو دم گوشش گرفت رسما قهقه گوش کر کنی از بین لب هام خارج شد.
اصلا نمی‌شد نخندید!
داداش لو رفتیم
-الو...الو.
لبم رو با نیمچه خنده ای گاز گرفتم
صدای آروین بود که تو فضا پخش شد.
بر خلاف انتظارم شاهین فقط گوشی رو قطع کرد و گوشیم رو در سکوت به شهرام داد
-چک کن.
تنها کلمه ای که لب زد همین بود.
بلافاصله دوباره سر جاش نشست و با خنده گفت:.
-خب اینو بد دک می‌کنیم بریم سر وقت معامله.
درستش این بود که چون چیزای که نباید می‌دونستم پس تو جلد افعیش فرو رفته بود.
-خب؟
ابرو هاش رو بالا اندخت کاری که مدام انجام میداد و فوق العاده رو اعصاب بود:
-خب؟ توافق لازمه یه مدرک دو طرفه...
-اون قرصی که داشتید می‌ساختید چی بود؟
نگاه پوکرش رو بهم دوخت:
-پارازیتاتو بزار بعدا.
لجباز سرم رو تکون دادم من انقد مشت خوردم آخرش بگی بعدا!
-بگو منتظرم
-تو فرض کن یه قرص عادیه.
به خاطر درد شدید توی ناحیه مری ایم بعضی از کلماتم رو شکسته بیان می‌کردم انگار کسی جلوی نفس کشیدنم رو میگرفت:
-قرصی که از نا...نو زرات و چند نوع اسید مخ...مختلف برای س...اختش استفاده میشه؟...به نظرت بهتر نیست باهم...صادق باشیم؟
 
#پارت_81
#مهمونی_متروکه

شاهین لبخندی زد که فیک بودن ازش می‌بارید
انگار ته ذهنش داشت می‌گفت خدایا گه خوردم فقط این کنه رو از سرم باز کن:
-می‌دونی من از همکار تیز خیلی خوشم میاد!
آخی پر اخمی رو به دزد دریای کردم و همزمان لب زدم:
-صداقت تو همکاری برای من حرف اوله!
اوف کلافه ای کشید و با حرص مشهودی لب زد:
-وای بحالت اگه بخوای منو دور بزنی!
اینبار شهرام کلافه لگدی به شاهین زد و با حرص گفت:
-جم کن بساتتو دیگه شاهین صبح شد...میگه هست یعنی هست دیگه بنال‌
مظلوم و معصوم سرم رو به معنای تایید تکون دادم
شاهین سیگار بین لب هاش گذاشت و روشن کرد با لبخند شروع کرد:
-قرص تکامل اجباری یا پسا-انسانی !
گیج و مبهوت سرم رو تند تکون دادم :
-پسا چی...چی؟ این چی هست؟
متفکر پک دیگه ای به سیگارش زد و متفکر خیره به افق لب زد:
-قرصی که به ظاهر توانایی‌های انسانی رو به طرز شگفت‌آوری افزایش می‌ده (هوش، قدرت بدنی، حواس پنج‌گانه)
وای مهرداد نمی‌دونی چه آتیشی به پا میکنه!
خیلی فوق العاده اس!
گیج تر و گوز پیچ تر از قبل لب زدم:
-ولی‌...این یه جورای همون دراگ و مواد مخدر خودمون نیست؟
پوکر نگاهم کرد و با حرص لب زد:
-نخیر دراگ صد در صد اعتیاد اوره و درضمن بیشتر تو زمینه تمرکز و این جور چیزا خبره اس!
صد در صد؟؟؟
-به هر حال بهداشتی نیست!
اخم پر فحشی کرد جوری که انگار دوست داشت بزنه تو دهنم گفت:
-گ×و×ه نخور دیگه
-ساختارش چی؟ اصلا عملکردش؟
یهو با زوق سیگارش رو کف زمین خاکی انداخت و خاموش کرد
انگار چه کار بزرگ و خوبی کرده
کل ایرانو اباد کرده لب زد:
- شاید یکم گوز پیچ بشی ولی خب بچه نخبه باید بگم
کنترل تکامل اجباری: بخش “اجباری” و “غیرقابل بازگشت” این قرص نشون می‌ده که فرآیند تغییر، خود-اصلاح‌شونده نیست و توسط ماده فعال قرص هدایت می‌شه.
این می‌تونه به معنی ایجاد یک “سوئیچ” بیولوژیکی باشه که پس از فعال شدن، تغییرات رو به صورت مداوم و بدون امکان توقف ادامه می‌ده.
دهنم کف کرو و باز موند!
یه لحضه...ببخشید!
مغزم آلارم داد ! این که از دراگ هم بدتر بود!
یه عمر شب تا صبح کتاب فیزیک و شیمی و کوفت و زهرمار خوندن ثابت کرده بود!
-اما در واقع...انسان رو نتنها معتاد خودش می‌کنه بلکه به مرور خودش رو نشون میده و هر اتفاقی برای سیستم بدنی و عصبی شخص بیوفته حتی آدم رو کند مغز و روانی می‌کنه در حدی که نتونه حواس پنج گانه رو تشخیص بده!..شما یه مشت احمقید!این...این حتی از دراگ هم بدتره...پوک مغزا اینجا دانشکده ریاضیه نه آزمایشگاه شیمی!
-شاهین؟!
صدای مبهوت شهرام در حالی که سرش تا گردن تو گوشیم بود جوری مبهوت بود که حتی کله داغ کرده منم اف خورد
فحش های که می‌خواستم بدم و بقیه جمله مبهوتم از یادم رفت! این صداش نشون از یه چیزی میداد
اون چیز جز ب○ای نبود!
اون لحضه پسا-انسانی مهم نبود فقط فاتحه ای برای روحم ختم کردم.
شاهین با اخم سمت شهرام برگشت که شهرام پدرسگ فیلمی پلی کرد و سمت شاهین گرفت:
-اینو برا آروین فرستاده.
درسته! همونه که حدس می‌زنید.دقیقا همون فیلم از ساختمون سوخته!
-شت.
زمزمه خفه سهیل که با اخم داشت از دور فیلم رو می‌دید با این حرف شهرام ردای از لبخند روی لبم اورد:
-داداشا یکم دیر قرارداد نوشتید دیگه کار از کار گذشته بود!
 
#پارت_82
#مهمونی_متروکه

این رو با افسوس زمزمه کردم!
هنوز از شک خارج نشده بودن که دوباره صدای آزار دهنده گوشیم بلند شد.
به سه نکشیده قطع شد و دوباره زنگ خورد!
شاهین؟ آمپر سوزوند،رد داد
چنگی به موهاش زد و فقط با نفرت نگاهم کرد
حتما با اون مغز مختلش فکر می‌کرد اینو بکشیمم فایده نداره!
الان نتنها همه چیز رو کامل می‌دونستم بلکه نصف اون چیز ها رو لو داده بودم
بجاش سهیل جان یه استراتژی خفن داشت! سمت جمع اومد :
-مهرداد تو تنت می‌خاره؟
-حقیقتا آره بیا بخارون.
ممد با تاسفی نگاهی بهم انداخت با حرص رو به سهیل لب زد:
-میرم ساختمون بگم کارا رو جم کنن...مکان لو رفت.
سهیل باشه ای زمزمه کرد و ممد به سرعت خارج شد.
شاید بگید خب تو الان کدوم قبرستونی هستی؟باید بگم من الان تو یه دبیرستانِ خراب شده هستم!
دبیرستانی که انتهای کوچه بن بست بود!
سر درِ کهنه دبیرستان با خط نستعلیق نوشته شده بود "دبیرستانِ گمنام ‌ بعضی از دیوار ها ریخته بود و توی همون تاریکی می‌شد برگه های ریخته کف زمین رو دید
به طرز کریهی از اینجا حس منفی می‌گرفتی.
سهیل لبخند کجی زد از اونای که می‌گفت بدبختم کردی بدبختت نی‌کنم!
-حروم...
قبل اینکه شاهین بخواد کاری بکنه سهیل حرفش رو قطع کرد:
-شاهین مسئول پروژه منم خودمم با این بستنی قیفی کار دارم.
تو تاریخ نوشتن اونیکه نباید باهاش در افتاد سهیل!
آزارش به کسی نمی‌رسه و زیاد زر نمیزنه ولی وای بر روزی که دهنش باز بشه!
-مهرداد به نظرت اگه یه فیلم ازت در بره چه اتفاقی میوفته؟
البته که نه فیلم معمولی !
مثلا فرض کن یه فیلم که نِمِسیس معنی لقبش رو بهمون نشون بده!
-بروبچ بازنده بلتیز سام علیک.
عه حامد دیر اومدی زود میری؟ چرا لف میدید؟ خب به ت‌خم و خ○ه های مرتضی!
عه مرتضی جان چرا فحش میدی؟
با بهت سرم رو سمت شهرام چرخوندم
داشت چه غلطی میکرد؟
گوشیش رو بلند کرده بود و قطعا می‌تونست یه پخش زنده یا هر چیز دیگه ای باشه!
-عه پشکلای تیتر لف ندید
با صدای سر خوش بچه های گپِ تیتر رو مخاطب قرار می‌داد
می‌خواستن یه گهی بالا بیارند که شاید به فنا می‌دادم.
-بچا زود باشید این بازنده ها خ‌○ه کردن دارن لف میدن،۲۸نفر موندن فقط.
صدای شهرام
پروانه های رنگی دور سرم به چرخش در اومده بودن و رسما قاطی کردم.
-خب دوستان بریم سر اصل مطلب.
سهیل این رو در حالی گفت که دهن گشادش رو با می‌کرد و سوتِ بلندی زد
بلافاصله نور چشم کور کنی همه جا رو فرا گرفت
نور دقیقا به دیوار رو به روم می‌تابید و روشنش می‌کرد!
با بهت سعی کردم بازوم رواز حصار دست یارو آزاد کنم ولی اون فقط فشار بیشتری به دستم وارد کرد
-وقتشه که نِمِسیس واقعی رو بشناسیم!
البته این موضوع بین خودِ هم تیمی هاست و ما فقط یه ناخونک کوچیک توش می‌زنیم!
سهیل در حالی که اطرافم قدم بر می‌داشت با افتخار این حرف رو زد
همه سکوت کرده بودند اگه ولم می‌کردند این سکوت رو با جون و دل بالا می آوردم.
نور سفیدی که از تقریبا لبه پشت بومِ ساختمون می‌تابید به یک باره تبدیل شد به یه فیلم!
یه فیلم خیلی اشنا!
از یه شب تاریک و سرد!
فیلم از ساختمون بزرگی بود
میشد گفت از دوربین مداربسته گرفته شده!
پسری هودی به تن رو به روی ساختمونی ایستاده بود!
سرش پایین بود
شاید درد داشت!
میشد خیسی اطراف ساختمون رو دید!
فندک ِ طلا ای رنگی که خوب میشناختم!
کلمه آر روش هک شده بود!
چشم هام رو محکم روی هم فشردم
کابوس سالها پیش مثل یه فیلم از جلوم رد شد و هیچ چیز از این وحشتناک تر نبود!
-شاید بگید این کیه خ‌○یه کرده ساختمون به این ابهتو به خاک بده!
باید بگم این همون نِمِسیس خودمونه!
حتما الان می‌گید وای خدای من چرا؟ بیاید یه قصه براتون تعریف کنم!
"من میگم و تو گوش کن"
یه عروسی داشتیم!
عروس خوشگل یا بهتر بگم هلو!...حالا بیاید ما اسمشو بزاریم اکس ولی خب دیگه قضاوت با خودتون!
یه اکس داشت که خب قبل نمِسیس همه جوره ساپورتش می‌کرد ولی خب عروس خانم فیلش یاد هندستون کرد و شد اشعه خورشیدیه نِمِسیس!
ولی خب رقیب نمسیس که بشه اکس اشعه جون کنار نکشید بلخره خرج کرده بود!
تک تک کلماتش بوی تحقیر می‌داد!
انگار داشت با هر جمله گدازه داخل مقعدم فرو می‌کرد!
حس خفگی لحضه ای بد درونم نفوز کرد
حس کوفتی ای که به خاطر لفظ هلو خانم داشتم
-خفه شو سهیل...خفه شو ....ع×و×ض×ی
حتی وقتی مشتی بی‌رحمانه روی فکم نشست هم نتونستم چشم از زمین بگیرم.
 
#پارت_83
#مهمونی_متروکه
حس لجنی بود
رقم زدن گذشته لجن ترم حالم رو بد می‌کرد!
اون بدون هیچ مکثی ادامه داد
"اونشب فهمیدم سهیل چی پشت اون نقاب خونسرد پنهان کرده!
اون کسیه که پرش به پره کسی بگیره روزگارشو سیاه میکنه!
-رفت سراغِ رفیق جون جونیه نِمِسیسِ قصه!چطور گولش زد بماند!
بنظرتون بعدش چه اتفاقی افتاد؟
اون پوک مغز یه هفته قبل از عروسی تو گوشِ نِمِسیس خوند همه جوره جلوش وایستاد و یه چیزای نشون داد که اصلا اوف!
حالا بیایم سراغ نِمِسیس!
ایشون بدجور خرِ رفیقش بود! حرفش رو به رگ گردن می‌خرید!
اومد مختصات مسابقه رو داد به اشعه خانم!
مسابقه چی؟مسابقه ای که خودش طراحی کرده بود !
بدون عیب و نقص!
دقیقا همون نقشه ای که رفیقش به این یارو به فرض ایکس داد
خلاصه که شب مسابقه معلوم نیست جناب چیکار کرد که اشعه جون نشست پشت موتور و دل به جاده زد!
اونشب هوا ظاهرا زیاد متعادل نبود پس کسی نمی تونست دنبال موتور سوارا بره یا مسیرو روشن کنه .
که خب همونطور که گفتم اینم جزو همون طرح فوق العاده نمسیس بود!
به نظر تون چه اتفاقی افتاد ؟اشعه عزیز در کمال تاسف بخاطر اینکه یکی از رقیبا موتور مسابقه رو دستکاری کرده بود
شوت شد تو رودخونه!
نِمِسیس عزیز انتظار این یکیو نداشت! درواقع گاو بود! شاید می‌خواست از دوست دخترش انتقام بگیره! هی تازه به جوونی رسیدن جوگیری هم داره
عجب دنیای واقعا!
گوشام سوت میزد رسما داشت گه می‌خورد
رسما رد دادم از ته دل فحشی با داد سمتش حواله کردم که یکی از اون لاشیای حرومزاده دستش رو جلوی دهنم گذاشت.
-عه پسر چته تو؟ بزار تعریف مو بکنم ولی اون نمی دونست اشعه تا کجا براش میره ولی خب دنیا با اشعه درست تا نکرد!
شایدم نمِسیس!
کنجکاوید بدونید بقیه قصه چیه؟
دیگه یکم طولانی شد شرمنده!پرش بزنیم به وقتی که نمسیس فهمید همش زیر سر ایکسِ مزاحمه!
به رفیق جون جونیش گفت می‌خواد کجا بره و رفیقش همراهش نرفت که هیچ آمار داد به ایکس. آقا رگ غیرت زده بالا رفت سراغِ ایکس کع خب همه چیز خوب پیش نرفت و سر از یه کارخونه متروکه در آورد خب دوباره پرش بزنیم به دوماه بعد که بشه اونشب که این فیلم به ثبت رسید نِمِسیس قصه خب می‌دونست ایکس هم زن داره هم بچه و باز هم اینکارو کرد! ایکس ظاهرا به چشماشم اعتماد نداشت که بیشتر دارایش رو تو همین ساختمون نگه می‌داشت و مهرداد همه چیزو باهم دود کرد!
حالا می‌فهمیم نمسیس یعنی کسی که انتقام می‌گیره،تلافی می‌کنه ولی ریدم تو مخت اخه این چه کارای که تو کردی؟
حالم از همه چیز بهم می‌خورد فوق العاده عصبی بودم
زندگی چرتی داشتم نه؟
اون این چیز ها رو از کجا می‌دونست؟
"اون چیزای رو از زندگیت در میاره که خودت هم توش قفلی!
ولی این‌ها رو فقط منو آدرین می‌دونستیم!اون چطور...
صدای بهم کوبیده شدن دست های سهیل توی محوطه پیچید
آخ سهیل مظلوم نمای هزار پدر آخ!
-ولی امشب من می‌خوام یه چیزی رو تغییر بدم امشب نِمِسیس خطا کرده! قراره الهه یونانی نِمِسیس امشب من باشم!
 

موضوعات مشابه

پاسخ‌ها
11
بازدیدها
583
پاسخ‌ها
8
بازدیدها
943
پاسخ‌ها
16
بازدیدها
303
پاسخ‌ها
17
بازدیدها
193

کاربران در حال مشاهده این موضوع (مجموع: 0, کاربران: 0, مهمان‌ها: 0)

کاربرانی که این موضوع را خوانده‌اند (مجموع کاربران: 6)

عقب
بالا