متروکه رمان اِی اِس دی (ASD)|هانیه.پ کاربر انجمن رمانیک

تالار تایپ رمان
وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.
اِی اِس دی (ASD)

(نقص دیواره بین دهلیزی یا ASD یک سوراخ در دیواره بین دو حفره فوقانی قلب (دهلیز) می‌باشد. این شرایط از بدو تولد (مادرزادی) به وجود می آید.)

نویسنده: هانیه.پ

ژانر: عاشقانه_تراژدی

ناظر: @ansel

خلاصه:

چه حسی دارد، زمانی که بفهمی همه‌ی عمرت را در دروغ گذرانده‌ای! از کودکی در مغزت فرو کنند که دروغگو دشمن خداست! و حال تو با خود می‌گویی، چه می‌خواستند از من این دشمنان خدا؟! یادم نمی‌آید چه شد، به خود که آمدم دیدم تا گردن در دروغ فرو رفته‌ام؛ تمام عمرم را با کسانی زندگی کردم که دروغ بودند. جدای از آن دروغ بزرگ، روزگار روی سختش را روز به روز بیشتر به رخ می‌کشید. چه کنم؟ چه کسی را وارد این تراژدی کنم تا کمی از بار روی شانه‌هایم کم شود؟ چه کنم تا مرهمی برای زخم عمیق قلبم پیدا شود؟

مقدمه:

ضربان قلب! صدایش را می‌شنوی؟ می‌شنوی چگونه بی‌تابانه خودش را به در و دیوار سینه‌ام می‌کوبد؟ می‌فهمی؟ می‌فهمی چگونه بی‌قرار تو می‌شود؟ درد دارد! می‌بینی؟ می‌بینی چگونه با هر تپش دردش را تا عمق وجودم امتداد می‌دهد؟ می‌شود رویش مرهم شوی؟ روی زخم عمیق این دل دیوانه‌ام! می‌شود؟
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • لایک
  • جذاب
واکنش‌ها[ی پسندها]: 12 users

ansel

رمانیکی ثابت
پرسنل مدیریت
فرازین
ناظر
کپیست
مقام خاص
ناظر ارشد
شناسه کاربر
15
تاریخ ثبت‌نام
2020-09-26
آخرین بازدید
موضوعات
138
نوشته‌ها
1,403
راه‌حل‌ها
9
پسندها
6,723
امتیازها
414
سطح
5
مدال‌ها
22

  • #2
a28i_negar_20201204_151610.md.png

نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمد گویی و سپاس از انتخاب انجمن رمانیک را برای انتشار رمان خود؛ خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود، قوانین زیر را با دقت مطالعه کنید.
قوانین تایپ رمان

اگر سوالی دارید میتوانید به تاپیک زیر مراجعه و سوالتون رو مطرح کنید.
تاپیک پرسش سوال‌ها

قبل از درخواست جلد، قوانین زیر را مطالعه کنید.
قوانین درخواست جلد

برای درخواست نقد در تاپیک زیر اعلام آمادگی کنید.
درخواست منتقد

بعد از اتمام رمان، میتوانید درخواست ویراستار دهید.
درخواست ویراستار

و پس از پایان یافتن رمان، در تاپیک زیر با توجه به قوانین اعلام نمایید.
تاپیک اعلام اتمام رمان

با تشکر​
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: 6 users

نهان^^

رمانیکی فعال
کاربر منتخب
شناسه کاربر
31
تاریخ ثبت‌نام
2020-09-29
موضوعات
7
نوشته‌ها
189
راه‌حل‌ها
1
پسندها
1,437
زمان آنلاینی
18d 11h 9m
امتیازها
128
سطح
1
مدال‌ها
2
محل سکونت
لواسان

  • #3
پارت اول

قطرات آب سرد از روی موهام سر می خورد و صورت و بدنم رو نوازش می کرد. نفسم از سردی آب گرفت و درد آشنای همیشگی توی تنم پیچید. کمی خم شدم و برای اینکه سر نخورم، دستم رو به دیوار کاشی شده ی حموم گرفتم. کمی تو همون حالت موندم تا دردم آروم بشه.

کمر صاف کردم و شیر آب رو بستم. با همون لباس های خیس از حموم خارج شدم؛ خونه توی تاریکی فرو رفته بود. کورمال کورمال خودم رو به اتاقم رسوندم؛ دست های سردم رو روی دکمه های مانتوم گذاشتم و با بی حالی بازشون کردم.

مانتو رو از تنم بیرون کشیدم و روی فرش انداختم. با بدنی که به شدت کرخت بود، روی تخت دراز کشیدم. به سقف سفید اتاقم که تو تاریکی خاکستری دیده می شد، زل زدم. نمی دونم چند دقیقه یا چند ساعت گذشته بود که نور کم سوئی روی سقف افتاد. بی حال سرم رو سمت پاتختی برگردوندم؛ صدای لرزش و نور گوشی نشون دهنده ی یک تماس دیگه بود.

گوشی نویی که سه هفته ی پیش هدیه گرفته بودم رو از روی پاتختی برداشتم. از پشت پرده ی اشک به اسم مخاطب خیره شدم، شماره ی نسترن جلوی چشمم تار بود؛ اون قدر به صفحه ی گوشی خیره شدم که تماس قطع شد؛ هنوز چند لحظه بیشتر نگذشته بود که دوباره صدای گوشی بلند شد اما اینبار خود نسترن نبود، برادرش زنگ می زد.

نمی تونستم جواب نیاسان رو ندم؛ من جواب هرکسی رو که نمی دادم، جواب دادن به نیاسان برام واجب بود. جایگاهی که اون توی ذهنم داشت، هیچکس، حتی احسان هم نداشت.

آیکون سبز رنگ رو لمس کردم ولی حرفی نزدم، گذاشتم شروع مکالمه با اون باشه. چند لحظه سکوت بود و چیزی نمی گفت، فقط صدای نفس هاش می اومد؛ کوبش بی امون قلبم با صداش آروم گرفت.

- غزل!

جواب ندادم؛ چند ثانیه دیگه هم سکوت کرد و دوباره صدای خونسردش اومد.

- چیکار کردی؟

چیکار کردم؟ چیکار می تونستم بکنم؟ سوال بعدیش هم بی جواب گذاشتم.

- کجایی؟

سوالش مسخره بود، نبود؟ کجام؟ کجا می تونستم باشم؟ واقعا دارن دنبالم می گردن؟ تو کوچه و خیابون؟ فکر کردن اون قدر بیکارم و حال دارم که خیابون گردی کنم؟ یعنی به ذهنشون نرسید که خونه اومدم؟! چرا جلوی چشمشون رو نگاه نمی کنن تا من رو ببینن!
 
  • لایک
  • جذاب
واکنش‌ها[ی پسندها]: 10 users

نهان^^

رمانیکی فعال
کاربر منتخب
شناسه کاربر
31
تاریخ ثبت‌نام
2020-09-29
موضوعات
7
نوشته‌ها
189
راه‌حل‌ها
1
پسندها
1,437
زمان آنلاینی
18d 11h 9m
امتیازها
128
سطح
1
مدال‌ها
2
محل سکونت
لواسان

  • #4
پارت دوم:

ناخودآگاه آهی از روی غم کشیدم. پژواک صدای نیاسان سنسور های گوشم رو به کار انداخت.

- پس هنوز پشت خطی.

صداش رنگ و بوی شوخی گرفت.

- فکر کردم مثل اون دفعه که گوشی رو به محدثه دادی، این بار هم پیچوندی.

وقفه ای میون کلامش انداخت، با تک خنده ای ادامه داد:

- غزل یادته چی گفت؟

یادم بود. اون روزی که برای اولین بار، اولین تماسم از طرف نیاسان بود، هول کرده بودم؛ گوشی رو دست دختر عمه ی سه ساله ام دادم و گفتم: «بهش بگو خوابم!». ناخواسته جمله ای که محدثه گفته بود رو زمزمه کردم:

- غزل گفت بهت بگم خوابه!

صدای خنده اش از اونور خط اومد؛ اون آروم می خندید و من آروم اشک می ریختم. خنده اش قطع شد.

- سخته!

تایید کردم.

- خیلی... سخته.

صدام گرفته بود؛ حتما به خاطر دوساعت گریه ی مداوم بود.

- می دونی که درکت می کنم!

هیچی نگفتم.

- غزل حرف بزن!

جمله اش دستوری بود. نیاسان گفته بود، مگه می تونستم نه بیارم! اولین سوالی که به ذهنم رسید رو پرسیدم:

- نیا تو من رو به چه چشمی می بینی؟!

و منتظر جوابش موندم. انتظارم برای جواب دادنش طولانی شد ولی بالاخره جواب داد:

- تو برام با نسترن فرقی نداری!

نفس سنگینی کشیدم.

- هیچوقت نداشتم؟

باز هم سکوت و این دفعه طولانی تر از قبل. بگو نیا! بگو تا راحتت کنم؛ بگو تا خودم رو از عذاب وجدان رها کنم، بگو تا بگم چی تو مغزم می گذره. وقتی جوابی دریافت نکردم، گفتم:

- نیاسان!

- داشتی.

آه کشیدم. بالاخره گفت، بالاخره زبون باز کرد. گرفته و ناراحت گفتم:

- می دونی اگه سه سال پیش گفته بودی چی می شد؟

تلخ خندید. تلخ تر از زهرمار! من نیاسان رو حفظ بودم، اون هم من رو.

- آره، الان به جای احسان من داشتم بال بال می زدم.

غده ی چنبره زده توی گلوم به آنی دو برابر شد و دست هام رو مشت کردم.

- نه!

تعجب و گیج بودنش رو حتی از پشت گوشی هم حس می کردم؛ بی رحم شده بودم. تیر خلاصم رو روی غرورش هدف گرفتم و...

- حتی اگه سه سال پیش هم می گفتی هیچ اتفاقی نمی افتاد!

بنگ! صدای تکه های شکسته ی غرورش به گوش دلم رسید! غرورش رو نابود کردم؛ نیاسان بود و غرورش! دست گذاشته بودم رو نقطه ضعفش و باید این کار رو می کردم! باید می فهمید که رابطه ما از رابطه فامیلی فراتر نمیره و نخواهد رفت. می دونستم تماس رو برای حفظ خرده های غرورش قطع می کنه، پس سریع گفتم:

- من خونه ام.
 
  • لایک
  • جذاب
واکنش‌ها[ی پسندها]: 10 users

نهان^^

رمانیکی فعال
کاربر منتخب
شناسه کاربر
31
تاریخ ثبت‌نام
2020-09-29
موضوعات
7
نوشته‌ها
189
راه‌حل‌ها
1
پسندها
1,437
زمان آنلاینی
18d 11h 9m
امتیازها
128
سطح
1
مدال‌ها
2
محل سکونت
لواسان

  • #5
پارت سوم

***
- غزل آستینت رو بالا بده.

با بی حالی گفتم:

- امیر ولم کن!

باحرص نگاهم کرد و در حالی که لوله ی نازک سُرُم رو آماده می کرد، گفت:

- غزل من بی کار نیستم. زودباش آستینت رو بالا بده سرمت رو وصل کنم، برم به زندگیم برسم.

بهش پشت کردم و گفتم:

- برو به کار و زندگیت برس، دست از سر کچل منم بردار!

صدای قدم هاش نشون می داد که داره نزدیک میشه. کنار تخت ایستاد؛ روی صورتم خم شد و دستش رو روی گونه ام گذاشت و نچ نچی کرد.

- تب داری؛ بزار سرُم رو بزنم، میزون بشی.

دستش رو پس زدم.

- همون آمپولی که زدم بس بود.

پوف کلافه ای کشید و نالید:

- بابا من چی کار کردم گیر تو افتادم.

حرصی سمتش برگشتم و با همون صدای تو دماغی و گرفته گفتم:

- چی کار کردی؟ بگو چی کار نکردی! اگه تو الکی مامان رو نگران نمی کردی که حالم بده، الان نه من آمپول زده بودم، نه تو گرفتار من شده بودی!

خندش گرفت.

- آخه خواهر من! اگه دکتر نمی رفتی که الان رو به موت بودی! اگه الان هم داری با من ج*ر و بحث می کنی به خاطر همون آمپولیه که زدی.

خواستم اعتراض کنم که گفت:

- غزل باور کن درد نداره! سوزنش خیلی ریزه.

مردد به سوزن توی دستش نگاه کردم. دست خودم نبود که از فرو رفتن اون سوزن تو رگم می ترسیدم. امیر اجازه فکر کردن بهم نداد و آستین لباسم رو بالا برد، سوزن رو به دستم نزدیک کرد و من با ترس چشم هام رو بستم. چند لحظه بعد سوزش کمی رو توی دستم حس کردم. چشم هام رو که باز کردم، دیدم داره سرم رو به تاج تخت آویزون می کنه؛ با چش های پر اشکم نگاهش کردم.

- خیلی خری!

در حالی که دست هاش رو با پد الکل پاک می کرد، گفت:

- لطف داری.

تو چشم هام زل زد و با تاسف سر تکون داد.

- تا حالا کسی بهت گفته وقتی بغض می کنی شبیه گوژپشت نتردام میشی؟

میون گریه و بغض خندیدم.

- آره توئه خر همیشه میگی.)

- تموم شد.

با صدای امیر از گذشته نه چندان دورم خارج شدم. دیگه مثل قبل برای زدن سرُم کولی بازی در نیاوردم، امیر هم راحت کارش رو کرد. مسکوت به جدول مندلیوف کنار تختم زل زده بودم. نگاه رقصانم روی گاز های نجیب جدول دو دو می زد؛ چقدر شبیه من بودن! هیچکدوم با هیچ عنصری پیوند برقرار نمی کردن؛ مثل من که با هیچ کدوم از عناصر زندگیم پیوندی نداشتم! آروم زمزمه کردم:

- هی نگاه عارفانه کردمت زیبای رند!
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • لایک
  • جذاب
واکنش‌ها[ی پسندها]: 9 users

نهان^^

رمانیکی فعال
کاربر منتخب
شناسه کاربر
31
تاریخ ثبت‌نام
2020-09-29
موضوعات
7
نوشته‌ها
189
راه‌حل‌ها
1
پسندها
1,437
زمان آنلاینی
18d 11h 9m
امتیازها
128
سطح
1
مدال‌ها
2
محل سکونت
لواسان

  • #6
پارت چهارم



صدای گرم و مهربون امیر از کنار گوشم بلند شد.

- غزل!

لبخند تلخی زدم. از کِی امیر این قدر مهربون شده بود؟ کی باورش می شد تا دو روز پیش ما همه ش تو سر و کله ی هم می زدیم؟ سعی کردم جدی باشم، کاری که هیچوقت به خوبی انجام نمی دادم!

- غزل نگو!

نفسش رو با صدا فوت کرد و بی توجه به تاکیدم روی اسم، ادامه داد:

- می دونی چه بلایی سر خودت آوردی؟ فشارت روی هشت بود.

چیزی نگفتم. دستم رو گرفت و فشرد، چند لحظه بعد شقیقه ام از ب**و**س**ه اش داغ شد. قطره ای اشک از گوشه چشمم سر خورد، با نوک انگشتش اشکم رو پاک کرد و زمزمه کرد:

- همیشه بابا میگه نگاه کن خواهرت چقدر خوشگله، زبونی قیافت رو مسخره می کردم ولی تو دلم می گفتم راست میگه، تو از منم خوشگل تری!

حتی الان هم از اون خودخواهیش فاصله نمی گرفت! همیشه خودش رو دختر کش و جذاب می دید؛ دستش رو میون تار های فر و فنری موهام برد.

- موهات رو بعد حموم نبافتی فر شده.

وقفه ای میون کلامش انداخت.

- شبیه عمو جنگلی ها شدی!

و خندید. شاید اگه تو موقعیت دیگه ای بودم حتما چشم غره ای حسابی بهش می رفتم و لبخند می زدم ولی الان حتی گریه کردن هم برام جگر سوز بود، چه برسه به خندیدن! انگار فهمید شوخی های تکراریش برای برگردوندن اون لبخند و نیش باز همیشگیم کار ساز نیست که ساکت شد. به نیم رخم خیره شده بود؛ نفس عمیقی کشید و ل*ب باز کرد.

- می دونی مامان تو چه حالیه؟

مامان! می دونست بزرگ ترین نقطه ضعفم مامانه و می خواست ازم حرف بکشه. نگاه نگرانم رو تو چشم های قهوه ای سوخته اش دوختم؛ لبخند محوی زد.

- دوست داری ببینیش؟ به خاطر تو حالش بد شد.

آروم ل*ب زدم:

- کجاست؟

با انگشت شستش پشت دستم، دقیقا کنار سوزن سرُم رو نوازش کرد.

- خونه زیبا خانم موند.

دلم می خواست از احسان بپرسم ولی زبونم نمی چرخید، انگار توقع داشتم دیشب با امیر و محمد بیاد. شاید از نیومدنش دلخور بودم، شاید هم از روی دروغی که ناخواسته بهش گفته بودم، شرمنده! هرچی که بود، باعث شد حرفی از احسان نزنم و فقط درخواست کنم من رو پیش مامان ببرن.
 
  • لایک
  • جذاب
واکنش‌ها[ی پسندها]: 9 users

نهان^^

رمانیکی فعال
کاربر منتخب
شناسه کاربر
31
تاریخ ثبت‌نام
2020-09-29
موضوعات
7
نوشته‌ها
189
راه‌حل‌ها
1
پسندها
1,437
زمان آنلاینی
18d 11h 9m
امتیازها
128
سطح
1
مدال‌ها
2
محل سکونت
لواسان

  • #7
پارت پنجم

***

روی ایوون خونه عزیز ایستادم و به باغ سر سبز روبه روم زل زدم. رطوبت هوا و نسیم خنکی که به صورتم می خورد، احساس خوبی رو برام ایجاد می کرد. آب و هوای گیلان، قابل مقایسه با هوای آلوده و دودی تهران نبود. صدای لش لش دمپایی حواسم رو معطوف خودش کرد؛ به خاطر بافت روستایی شمال خونه ها برای حیاطشون در نداشتن و هرکسی راحت می تونست وارد حیاط بشه. منتظر به حیاط چشم دوختم تا بفهمم صاحب صدا کیه؛ قامت بلند و لاغر حسن از پشت دیوار پدیدار شد. با دیدن من توی ایوون، سلامی کرد و جوابی هم گرفت؛ نزدیک تر اومد و کنار پله های ایوون ایستاد.

- عزیز بالاست؟

سرم رو به طرفین تکون دادم.

- نه، رفت تو باغ.

سرکی به ایوون کشید و باز هم پرسید:

- مهدی هست؟ می خوایم بریم فوتبال.

سر تکون دادم و گفتم:

- الان صداش می کنم.

و سمت سالن رفتم. مهدی روی مبل تک نفره جلوی تلوزیون لم داده بود و با گوشیش بازی می کرد. نزدکش رفتم و صداش زدم:

- مهدی!

بدون اینکه نگاهم کنه، گفت:

- هان؟

اخم ظریفی کردم.

- هان و کوفت! پاشو برو؛ حسن اومده دنبالت.

به ساعت مچیش نگاه کرد و از روی مبل بلند شد؛ گوشیش رو روی میز پرت کرد و تو پستوی ته سالن پرید. توی ایوون برگشتم؛ حسن پشت به فضای ایوون روی پله ها نشسته بود و پلاستیک حاوی کتونی توی دستش رو تاب می داد. بالاخره مهدی با شورتک و تیشرت فوتبالی اومد. حسن ایستاد تا مهدی بتونه ل*ب پله استوک های ورزشیش رو بپوشه. مهدی استوک هاش رو پوشید و ایستاد؛ هردو ازم خداحافظه کردن و شونه به شونه هم راه افتادن. من و حسن همسن بودیم هر دو هفده ساله ولی مهدی سه سال از ما کوچیک تر بود؛ با این حال قد جفتشون از من بلند تر بود. از حیاط خارج شدن و من موندم و خونه ی صد و پنجاه متری عزیز و آقا جون.

روی زمین نشستم و به پشتی های طرح ترکمن تکیه دادم. زانوهام رو جمع کردم و دستم رو دورشون حلقه کردم؛ فکرم توی گذشته چرخ می خورد، توی اتفاقاتی که توی این دو ماه افتاده بود. دو ماه بود که از تهران بدون خانواده ام به روستا اومده بودم؛ اومده بودم که یکم سر و سامون به افکار پریشونم بدم. اومدم که بفهمم چه اتفاقاتی افتاده؛ اومدم که حقیقت رو از اون هایی که هیفده - هیجده سال پیش بودن بشنوم. چشم هام رو بستم؛ کاش می شد به دو - سه سال پیش برگردم، وقتی که فارغ بودم از این فکر های مسموم عذاب آور. اصلا از کی شروع شد؟ از کی روزگار مدام اون روی منزجر کننده اش رو به رخم کشید؟

* فلش بک (سه سال قبل) *

زبونم رو روی ل*ب های خشک شده ام کشیدم و زمزمه کردم:

- تشنمه.

نگاهم از بین خوراکی ها و تنقلات رنگارنگ، روی سینی نوشیدنی ها قفل شد. سریع خم شدم و یدونه لیوان باریک و پایه بلند از توی سینی برداشتم؛ کمی به محتویات آلبالویی رنگش نگاه کردم و خواستم ازش مزه کنم که صدای امیر متوقفم کرد.

- نخور!

متعجب نگاهش کردم.

- چرا؟ خب تشنمه.
 
  • لایک
  • جذاب
واکنش‌ها[ی پسندها]: 8 users

نهان^^

رمانیکی فعال
کاربر منتخب
شناسه کاربر
31
تاریخ ثبت‌نام
2020-09-29
موضوعات
7
نوشته‌ها
189
راه‌حل‌ها
1
پسندها
1,437
زمان آنلاینی
18d 11h 9m
امتیازها
128
سطح
1
مدال‌ها
2
محل سکونت
لواسان

  • #8
پارت ششم

کنارم نشست و لیوان آب رو به سمتم گرفت.

- تشنته آب بخور، چیکار به اینا داری؟

حق به جانب نگاهش کردم.

- یعنی حق خوردن شربت هم ندارم؟

لیوان پایه بلند رو از دستم گرفت و لیوان آب رو جایگزینش کرد.

- این شربت نیست.

اول کمی گنگ نگاهش کردم، بعد دوهزاری کجم افتاد که منظور امیر چیه؛ خیلی تعجب نکردم، این چیزها از خاله بعید نبود. لیوان آب رو یک نفس سر کشیدم و به پشتی مبل تکیه زدم.

صدای رقص و پای کوبی از طبقه بالا می اومد؛ به مناسبت فارغ التحصیلی دختر خاله ام و برگشتش از مالزی، جشن گرفته بودن و خاله سنگ تموم گذاشته بود. نفس عمیقی کشیدم و نگاهم رو به موجود پشمالوی کنار پام دوختم.

چیتوز، سگ کوچیک دختر خاله ام زهرا، کنار پام نشسته بود و به من زل زده بود؛ زبون کوچیک صورتی رنگش رو از پوزش بیرون انداخته بود و نفس نفس می زد. با پام آروم بدنش رو نوازش کردم، اگه غر غر های مامان که مبنی بر ن*ج*س بودن سگ، نبود حتما با دست هام نوازشش می کردم.

چیتوز از جاش بلند شد و به سمت در ورودی ویلا رفت؛ انگار اون هم مثل من از صدای کر کننده موسیقی کلافه شده بود. من هم به قصد قدم زدن تو شهرک ساحلی خاله از ویلای دوبلکس خارج شدم.

توی شهرک قدم می زدم و از کنار ویلا های نیمه ساخته و گاها زمین های خالی رد می شدم. اگه تنها نبودم حتما تا دریا می رفتم، اما حدودا سیصد متر فاصله دریا تا اینجا بود و من تو این ظلمات شب می ترسیدم. جالب بود که چیتوز هم پشت سرم می اومد؛ حس خوبی نسبت به این زبون بسته داشتم.

به سمت دروازه ورودی شهرک رفتم؛ نزدیک دروازه مبارکه، دختر سرایدار شهرک رو دیدم که دو، سه تا سگ نگهبان رو دور خودش جمع کرده بود و بهشون غذا می داد؛ برای اینکه اعلام وجود کنم، بلند سلام کردم. سرش رو به طرف من برگردوند و با خوشرویی جوابم رو داد؛ دختر مهربونی بود و از من سه، چهار سال بزرگتر بود. به سگ های بزرگ و سیاه که سخت مشغول خوردن گوشت بودن نگاه کردم و پرسیدم:

- همیشه شما بهشون غذا میدین؟

به تایید حرفم سر تکون داد. نگاهش به پشت سرم افتاد و گفت:

- چیتوز هم آوردی؟!

سرم رو سمت چیتوز برگردوندم و گفتم:

- خودش دنبالم اومد.

از روی پنجره اتاقک نگهبانی کاسه ای رو برداشت و گفت:

- می خواستم بیام غذاش رو بدم.

یکم نگاهش کردم.

- میشه من غذای چیتوز رو بدم؟

لبخند زد و کاسه قهوه ای رنگ رو دستم داد. کاسه رو روی زمان گذاشتم و سمت چیتوز سر دادم؛ با ولع سرش رو داخل کاسه فرو کرد و با صدا شروع به خوردن تیکه های کوچیک گوشت کرد. با خیال راحت از نبود مامان، دستم رو روی سرش کشیدم که مبارکه گفت:

- وقتی دارن غذا می خورن نباید نزدیکشون بشی.

سوالی نگاهش کردم و اون ادامه داد:

- هرچقدر هم اهلی باشن، باز هم موقع غذا خوردن مزاحمشون بشی حمله می کنن.

سریع بلند شدم و چند قدم فاصله گرفتم. مبارکه خندید و به صندلی پلاستیکی بغلش اشاره کرد.

- بیا اینجا بشین.

لبخندی زدم و کنارش نشستم. به سگ های نگهبان خیره شدم و پرسیدم:

- اینا هم مثل چیتوز عقیم کردن؟

چهره اش توهم رفت و با ناراحتی گفت:

- زهرا خانم هر حیوونی رو که اینجا میاره اول از همه عقیمش می کنه.

اخم هام از بی رحمی این دختر خاله بی فکر در هم رفت. نهایت ظلم بود که حق ادامه نسل و زندگی رو از این زبون بسته ها می گرفتن.
 
  • لایک
  • جذاب
واکنش‌ها[ی پسندها]: 8 users

نهان^^

رمانیکی فعال
کاربر منتخب
شناسه کاربر
31
تاریخ ثبت‌نام
2020-09-29
موضوعات
7
نوشته‌ها
189
راه‌حل‌ها
1
پسندها
1,437
زمان آنلاینی
18d 11h 9m
امتیازها
128
سطح
1
مدال‌ها
2
محل سکونت
لواسان

  • #9
پارت هفتم

صدای چرخش لاستیک روی جاده خاکی، نگاه هر دومون رو معطوف دروازه ورودی شهرک کرد. نور چراغ ماشین مشکی رنگی، از لا به لای میله های دروازه روی خیابون باریک شهرک افتاد. مبارکه کمی به ماشین خیره شد و از من پرسید:

- از فامیل های شما هستن؟

چشم ریز کردم بلکه بتونم چهره ای آشنا از داخل ماشین پیدا کنم. شیشه سمت شاگرد پایین رفت و من تونستم نسترن رو تشخیص بدم؛ نسترن با نیش باز دست تکون داد و راننده هم بوق کوتاهی زد. لبخندی زدم و روبه مبارکه گفتم:

- لطفا در رو باز کن، از خانواده ما هستن.

مبارکه سر تکون داد و ریموت آویزون شده از دیوار رو برداشت و دکمه اش رو فشار داد؛ دروازه با صدای تیزی باز شد. ماشین خارجی و پلاک انزلی نیاسان، وارد شهرک شد و یکم با فاصله از ما پارک کرد. از جام بلند شدم و سمت ماشین رفتم؛ نسترن پر انرژی از ماشین بیرون پرید و تو یه حرکت غیر منتظره، محکم بغلم کرد.

- سلام غزل جونم!

خندیدم و آروم با دست چند بار به کمرش زدم و سلام کردم. ازم جدا شد و گفت:

- کی اومدین؟

گره روسریم رو کمی شل کردم.

- دیروز اومدیم، فردا هم تهران برمی گردیم.

ل*ب و لوچه اش آویزون شد و نالید:

- چرا این قدر کم می مونید؟!

خندم گرفت. انگار نه انگار که نسترن هیجده سالشه و سه، چهار سال از من بزرگ تره! مثل بچه های کوچیک که دوستشون رو میبینن ذوق می کنه و مثل همون بچه کوچیک ناراحت میشه. با همون لبخند روی لبم گفتم:

- شنبه امتحان دارم!

تازه متوجه نیاسان شدم که با چند قدم بلند خودش رو به ما رسوند؛ سلام کرد و جوابی هم گرفت. نگاهش رو به ویلای خاله دوخت و گفت:

- همه اومدن؟

تو چشم های آبی رنگش که تو تاریکی مشکی دیده می شد خیره شدم و سرتکون دادم.

- به جز دایی رحیم همه هستن.

با دست به راه سنگ فرش شده تا ویلا اشاره کرد و گفت:

- پس داخل بریم تا دختر خاله ناراحت نشده.

و جلو تر از ما به سمت ویلا رفت.

***

آخرین پاگرد هم رد کردم و جلوی در واحد ایستادم؛ دو جفت کفش مردونه جلوی پادری بود، حتما بابا مهمون داشت. دستم رو روی زنگ گذاشتم و منتظر موندم. چند ثانیه بعد در توسط مامان باز شد، لبخندی به صورت خسته ام زد و گفت:

- سلام، خسته نباشی دخترم.

جوابش رو با لبخند گرمی دادم و زمزمه کردم:

- سلامت باشی.

کنار رفت تا داخل برم. وارد که شدم، متوجه یه مرد مسن و یه پسر جوون شدم؛ غرق بگو و بخند با بابا بودن که به خاطر ورود من بحث به ظاهر شیرینشون رو ول کردن و از جاشون بلند شدن. با خجالت به مبلمان خونه اشاره کردم و بعد از سلام و علیک گفتم:

- بفرمائید.

نشستن و من برای رفتن به اتاقم با اجازه ای گفتم و جمعشون رو ترک کردم. وارد اتاقم شدم و بعد از تعویض لباسم، دوباره به سالن برگشتم و روی تک مبل نزدیک به در اتاقم نشستم. بابا لبخندی به روم پاشید و روبه اون دو نفر گفت:

- اینم دختر من غزل خانم.

متقابلا لبخند زدم. بابا به مرد مسن تر اشاره کرد و گفت:

- ایشون پسر عمه مامان خانمته دخترم! آقای پاینده.

به پسر جوونی که کنار آقای پاینده نشسته بود اشاره کرد و گفت:

- ایشون هم پسرشون هستن.

لبخندم عمق گرفت و با خوشرویی گفتم:

- خوشوقتم.
 
  • لایک
  • جذاب
واکنش‌ها[ی پسندها]: 7 users

نهان^^

رمانیکی فعال
کاربر منتخب
شناسه کاربر
31
تاریخ ثبت‌نام
2020-09-29
موضوعات
7
نوشته‌ها
189
راه‌حل‌ها
1
پسندها
1,437
زمان آنلاینی
18d 11h 9m
امتیازها
128
سطح
1
مدال‌ها
2
محل سکونت
لواسان

  • #10
پارت هشتم

بحث بابا و آقای پاینده از سر گرفته شد. از لا به لای حرف هاشون فهمیدم که بابا به لطف شوهر عمه هام، تونسته سربازی شازده پسر آقای پاینده رو ردیف کنه. توجه چندانی بهشون نداشتم و ذهنم تو مدرسه چرخ می خورد.

فردا امتحان ریاضی داشتم و مطمئن بودم که نمره مطلوبی می گیرم ولی نگران بابا بودم. من چه درس می خوندم و چه نمی خوندم از نظر بابا توی درس خوندن کم کاری می کردم؛ سعی داشتم امسال بترکونم و تا اینجا که موفق بودم.

فکرم سمت عارفه رفت؛ دوست صمیمی و خر خونم! اون قدر درس خون بود که اگه از بیست نمره، نمره اش می شد نوزده و هفتاد و پنج، کل زنگ رو گریه می کرد که چرا اون بیست و پنج صدم رو نگرفته. درست برعکس من که نمره برای خودم مهم نبود ولی برای راضی کردن بابا باید بیست می گرفتم.

اون قدر درگیر افکارم بودم که متوجه نشدم مهمون ها عزم رفتن کردن. ایستادیم و تا دم در بدرقشون کردیم. آقای پاینده و شازدشون کلی تعارف تیکه پاره کردن که هر وقت شمال رفتیم، حتما یه سری هم به اون ها بزنیم و به قول معروف بهشون زحمت بدیم.

بعد ده دقیقه که صرف بدرقه کردن مهمون ها شد، به اتاقم رفتم و لباس های محجبه ام رو با یه لانگ تیشرت و یه شلوار جذب عوض کردم. منتظر بودم بابا بیاد و از امتحان امروزم بپرسه که البته خیلی هم انتظارم طولانی نشد.

بابا وارد اتاقم شد و با لبخند گفت:

- دردونه من چطوره؟

اخم کردم و معترض گفتم:

- بابا! قرار بود دیگه این جوری صدام نکنی.

سرم رو بوسید و گفت:

- دختر لوس باباتی دیگه، همینجوری باید صدات کرد.

وقتی حالت تهاجمی من رو دید، باخنده ادامه داد:

- باشه غزل خانم!

مکثی کرد و با چشمک ریزی گفت:

- how was your exam to day?
(امتحان امروزت چطور بود؟)

شونه بالا انداختم.

- بد نبود!

- بد نبود، یعنی خوب نتیجه نگرفتی!

حواسم به تحلیل های بابا نبود؛ دستی به صورتم کشیدم و گفتم:

- نه، خوب بود، فکر کنم بیست بگیرم.

بازهم روحیه تحلیلگرش بیدار شد.

- فکر کنم بیست بگیرم یعنی بیست نمی گیری، اگه مطمئن باشی میگی بیست می گیرم، نه فکر کنم بیست می گیرم.

نامحسوس پوفی کشیدم و با لبخند ظاهری گفتم:

- خیلی خب، بیست می گیرم.

لبخند زد.

- آهان، حالا شد، آفرین دختر گلم.

و بعد در حالی که داشت نصیحتم می کرد از اتاق خارج شد. فوری لبخندم رو جمع کردم و زیر ل*ب غر زدم:

- پس فردا بیست نشم، کی می خواد بهش ثابت کنه من بااجبار این حرف رو زدم!

***

صدای مامان پارازیت بین درس خوندم انداخت.

- غزل! جواب آیفون رو بده، ببین کیه.

نفس عمیقی کشیدم و از پشت میز مطالعه بلند شدم، سمت آیفون پا تند کردم و جواب دادم:

- بله؟

صدای مردونه ی نیاسان باعث شد ابروهام چند میلی متر بالا بره.

- غزل باز کن!

ماتم برد. نیاسان اینجا چی کار می کرد؟
 
  • لایک
  • جذاب
واکنش‌ها[ی پسندها]: 7 users
وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.

موضوعات مشابه

کاربران در حال مشاهده این موضوع (مجموع: 0, کاربران: 0, مهمان‌ها: 0)

بالا پایین