در دست اقدام رمان اون شب تولدم بود | atyeh

تالار تایپ رمان
ژانر اثر
  1. عاشقانه
  2. طنز
نام رمان: اون شب تولدم بود
نویسنده: atyeh
ژانر: تراژدی، عاشقانه
ناظر: @AYSA_H

خلاصه:
بعضی وقتا گذشته میشه کابوس حالت نمیتونی فراموشش کنی چون با چشمای خودت دیدیش و با تموم وجودت حسش کردی .چون محکومی که بهش فکر کنی .
ولی یه قانون هست که میتونه گذشته تلختو شیرین کنه اونم اینه که (گذشته ،فراموش شدس ،ایندم یه رازه ،حاله دلتو خوب کن.

چشماتو ببند به لحظه های بَدِ زندگیت فکر کن ،لحظه هایی که گذشته .
تلخه ،درد آوره .
حالا به لحظه های خوبی که داشتی و حالا دیگه نداریشون فکر کن .
بازم تلخه،بازم درد آوره..
بعضی از خاطره ها نه میزارند زندگی کنی ،نه میکشنت که راحت بشی ‌
 
آخرین ویرایش:

Romanik Bot

رمانیک بات
کاربر VIP
شناسه کاربر
235
تاریخ ثبت‌نام
2020-12-27
آخرین بازدید
موضوعات
50
نوشته‌ها
342
پسندها
1,802
زمان آنلاینی
4h 50m
امتیازها
188
سطح
0
محل سکونت
romanik.ir

  • #1
wtjs_73gk_2.png
نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمد گویی و سپاس از انتخاب انجمن رمانیک را برای انتشار رمان خود؛ خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود، قوانین زیر را با دقت مطالعه کنید.​
اگر سوالی دارید میتوانید بعد از خواندن قوانین زیر سوالتون رو مطرح کنید.​
قبل از درخواست جلد، قوانین زیر را مطالعه کنید.​
برای درخواست نقد، با توجه به قوانین در تاپیک زیر اعلام آمادگی کنید.​
بعد از اتمام رمان، میتوانید درخواست ویراستار دهید.​
جهت درخواست صوتی شدن آثار خود می‌‌توانید در تالار مربوطه، درخواست دهید.​
و پس از پایان یافتن رمان، در تاپیک زیر با توجه به قوانین اعلام نمایید.​

|کادر مدیریت رمانیک|​
 

Atieyh

رمانیکی
رمانیکی
شناسه کاربر
1222
تاریخ ثبت‌نام
2021-11-20
آخرین بازدید
موضوعات
2
نوشته‌ها
36
پسندها
172
زمان آنلاینی
16h 20m
امتیازها
98
سطح
0

  • #2
♡به نام مکانیک قلب های شکسته♡

(اونشب تولدم بود )

نویسنده:Atiyeh

مقدمه:

"باز هم دلم گرفته .
نیاز دارم به خنده ،

خنده هایی که
حالم را خوب کنند

و نیاز دارم به اشک
،اشک هایی که
غصه هایم را بشورند ."

***

بهرام-بهار ،بهار ،د بیا دیگه
حالم ازین داد زدناش بهم میخوره ..مثل خودش داد زدم .
- ولم کن بهرام گشنم نیست .
بهرام -گشنم نیست و این حرفا نداریما پاشو بیا .
-نمیام .
میدونستم مخالفت کردن با این زور گو فایده نداره اخرش با داد و فریاد میبرتم سر اون سفره عه کوفتی .
بهرام- تو غل...
سارا پرید وسط حرفش و یه چیز اروم گفت که من نشنیدم .
رو تختم دراز کشیدم و دستاموگذاشتم رو سرم این روزا حتی حوصله ی خودمم ندارم سرمو چرخوندم چشم‌خورد به قاب عکس عزیز ترین افراد زندگیم یه لبخند تلخ نشست روی صورتم دستمو دراز کردمو قاب عکسو برداشتم . انگشت اشارمو کشیدم روی صورت مامان چقدر دلم برات تنگ شده فرشته زمینیه من انگشتمو از روی چهره مامان برداشتمو انگشت شستمو کشیدم روی صورت بابا .بابا ی مهربونم دلم برای تو هم تنگ شده دومین فرشته ی زمینیه من .
یادمه این عکسو دوسال پیش کنار زاینده رود اصفهان گرفتیم مامان و بابا وسط منو بهرام وایساده بودن قیافه من تو این عکس دیدنی بود اخم کرده بودم لباسای خیس.
(دوسال پیش )
بابا- چیه بابا چرا اخم کردی .
حتی یکم از اخممو باز نکردم .
مامان- ولش کن خودش پیر میشه شوور گیرش نمیاد .
با حرص گفتم :
- عه مامان .
صدای خندشون به گوشم رسید ، محلشون ندادم به رود خونه روبروم نگاه کردم چقدر زاینده رود قشنگه .
یهو یکی زد پس کلم .دسمو گذاشتم پشت سرم و با همون اخمم به بهرام با اون لبخند خرکیش نگاه کردم .
- مرض داری .
تا اومد دهن باز کنه گفتم .
- من با تو قهرما یادت باشه .
بهرام- خوب خواهر خلم بستنی میخواستی که برات خریدم .
- برا سارا زود تر خریدی ،بعدم خل عمته .
بابا-با داداشت مشکل داری چیکار به خواهر بیچاره من داری ؟
تا اومدم جواب بابا رو بدم بهرام دهنشو باز کرد .
بهرام- عه سارا اومد
.به سارا که دست ارمانو گرفته بود و داشت به سمت ما میومد نگاه کردم .
-ایش .
بعدم یه پشت چشم خفن برا بهرام رفتم .
بهرام خندید و گفت:
بهرام - حسودی دیگه چیکارت کنم .
برگشتم سمت بابا و‌گفتم :
-بابا ببین به دخترت میگه حسود .
بابا- عه بهرام به دختر من نگو حسود .
بهرام- حسود حسود حسود حسود .
یکی زدم به بازوی بهرام .
سارا- چیشده به منم بگید .
رومو کردم به سارا .
-شوورت خیلی گاوه .
ارمان پرید بغل بهرام‌و گفت :
ارمان- بابا بریم تو اسبابازیا .
بهرام - ارمان من شاخ دارم بابا خطر ناکه برات ، با عمت برو که پشم داره نرمه .
ارمان- یعنی چی ؟
بهرام - عمت میدونه .
یکم رو حرف بهرام فکر کردم خوب من بش گفتم گاو گاوم شاخ داره چی پشم دا...
- وایسا ببینم بهرام واقعا گاوی .
رومو کردم به بابا و گفتم :
- بابا ببین به دخترت میگه گوسفند .
صدای اعتراض مامان بلند شد .
مامان- عه بسه دیگه .
بلند شدم وایسادم .
-پاشو ارمان من میبرمت .
ارمان بلند شد و وایساد کفشاش پاش بود .
منم شروع کردم کفشامو پام کنم یه دفه چشمم افتاد به یه قورباغه ،الهی قربونت برم عجب فکر شیطانی ای .قورباغه عه رو با دستم گرفتمو انداختم تو دل بهرام .
بهرام جا خورد یه فریاد کشید و بلند شد خودشو تکوند .
دستمو گذاشتم رو دلم و خندیدم .مامان و بابا و سارا هم خندید.
بهرام با عصبانیت ظاهری گفت:
بهرام- خیلی گوسفندی ، دستم بهت برسه تیکه تیکت میکنم .
فکرشو خوندم و پا گذاشتم به فرار از ل*ب رود خونه میدویدم یه دفه نمیدونم پام به چه نفرین شده ای گیر کرد و افتادم تو رود خونه ...
.(زمان حال )
هه بهرام از وقتی مامان و بابا مردن شده رئیس من
عکسو به لبم نزدیک کردم و یه ب**و**س**ه گرم روش نشوندم امروز دقیق یکسال از مردنشون‌میگذره ،همین امروز مراسم براشون برگزار کردیم . صدای در منو از افکارم کشید بیرون عکسو تو اغوشم گرفتمو به در نگاه کردم سارا اومد داخل اتاق و درو بست نشست روی تخت و به من نگاه کرد .
با همون لحن سرد همیشگیم گفتم :
-گفتم که گشنم نیست اینو برو تو سر اون غول بیابونی ام فرو کن .
سارا- چرا انقدر لجبازی میکنی تو دختر پاشو بیا دیگه .
بلند شدم و نشستم .
رو مو کردم به سارا :
-هه .
حرفی برای گفتن نداشتم .
فایده نداشت گشنم بود بد جور سارا ام که تقصیری نداشت . قاب عکسو گذاشتم روی‌تخت و بلند شدم رفتم بیرون .
بهرام- اومدی چرا اینجوری میکنی چته .
صندلیه میزو کشیدم بیرون و نشستم رو به روی بهرام رومو کردم به بهرام چقدر این برادرو دوست دارم... ولی بد کرد باهام .
با لحن سرده همیشگیم گفتم:
- تو چته که فکر کردی رئیس منی .
سرمو بردم نزدیک سرش و اروم تر گفتم :
- اینو بدون داداش بزرگه هیچکس رئیس من نیست نه تو نه هیچکس دیگه .
تکیه مو دادم به صندلی تازه متوجه یه موضوعی شدم .
- ارمان کو .
سارا- داره با ل*ب تابه باباش بازی میکنه الان صداش میکنم .
برگشتم رو به سارا که داشت میرفت سمت اتاق ارمان
- نه زنداداش ولش کن بزار بازیشو کنه .
سارا نرسیده به اتاق برگشت و‌ با لبخند گفت :
- دیگه خیلی بازی کرده، چشماش اسیب میبینه .
به چهره مظلوم سارا نگاه کردم چقدر رنگش پریده چشمای عسلیش ترسیده بود میترسید دوباره بین منو بهرام دعوا شه چقدر این زن مهربونه .
برگشتم سر جام صاف نشستم و به بشقاب مکارانی جلوم نگاه کردم بخار هایی که ازش بلند میشد توجهمو جلب کرد بابا چقدر ماکارانی دوست داشت اشک تو چشمام جمع شد همیشه همینطوری بود با یه چیز یادشون میافتم و اشک تو چشمام جمع میشه ولی اشک ازشون نمیاد مثل ابریم که قراره بباره ولی نمیباره توی این یکسال هنوز یه قطره اشک نریختم سرچشمه اشکام خشک شده ، چقدر دلم برای شهر مادریم تنگ شده ازین تهران پر از دود بدم میاد ازین خونه بدم میاد ‌ازین تنهایی بدم می...
بهرام - چرا نمیخوری .
بهرام ل*ع*ن*ت بهت که همیشه نمیزادی دو دقیقه فکر کنم .
سرمو از روی بشقاب مکارانی برداشتمو به بهرام‌نگاه کردم .
بهرام- بخور .
اخم کردمو چنگالمو پر از مکارانی کردم تا اومدم بزارم دهنم با صدای بهرام دستم نرسیده به دهنم متوقف شد .
بهرام- یه چیز میگم سگ‌نشو .
همون موقع ارمان اومد نشست پشت میز .
چنگال مکارانیو گذاشتم تو بشقاب .
- تا چی باشه .
سارا- بهرام الان وقتش نیست بعد خودم میگم بش .
برگشتم سمت صدا سارا وایساده بود دم در اتاق ارمان و با نگاه ترسیده و رنگ پریدش به ما نگاه میکرد
بهرام- اتفاقا وقتش همین الانه .
نگاهم هنوز به سارا بود .
سنگینی نگاه بهرامو حس میکردم .
بهرام- سمانه خانمو میشناسی .
سارا-ارمان مامان بیا اینجا ...
سمانه خانم همسایه بقلیمونه .سرمو به نشونه تایید تکون دادم . نگاهمو از سارا گرفتم و به بشقاب مکارانی چشم دوختم .
ارمان بدون هیچ حرفی بلند شد رفت پیش سارا .
سارا-برو تو اتاقت تا نگفتمم بیرون نیا.
ارمان-باشه.
بهرام- پسرش پدرام، فردا میاد خاستگاری .
نمیدونم قیافم چجوری بود که یه دفه سارا رنگش از قبلم پریده تر شد .
دستمو کوبیدم روی میز که صدای خیلی بدی داد .
بهرام‌عصبانی شد وقتی عصبانی میشه خیلی ازش میترسم ولی به روی خودم نمیارم .
بهرام- اوی چته تو خونه ی من ازین وحشی بازیا نداریما .
بلند شدم وایسادم و داد زدم .
- حالم ازت بهم میخوره بهرام کفن اون دوتا مرحوم هنوز تو قبر خشک نشده خاستگار بر داشتی اوردی تو خونه .
بهرام بلد شد جلوی من وایساد و داد زد .
بهرام- صداتو برای من بلند نکن .
صدامو بردم بالا تر .
- دوست دارم ببرم بالا ببینم چه غلطی میخوای بکنی .
بهرام یه نفس عمیق کشید و چشماشو بست بعد چند ثانیه سکوت میزو دور زد و اومد روبروی من وایساد قدش ده سانتی از من بلند تره سرمو گرفتم بالا و با اخم غلیظی بهش زل زدم .
بهرام - ببین بهاری الان سر پرستت منم ،منم میگم کی بیاد اینجا و کی نیاد فهمیدی ،یا بیشتر توضیح بدم .
دستمو بلند کردمو یقشو تو مشتم گرفتم صدام با حرص از بین دندونام بیرون اومد .
- هچکس سر پرست من نیست خان داداش فهمیدی یا بیشتر توضیح بدم .
بهرام داشت خیلی خودشو کنترل میکرد چشماشو بست و همونجور که سعی میکرد صداشو کنترل کنه گفت :
بهرام- گمشو برو تو اتاقت .
-مگه بچم که میفرستیم تو اتاق .
یقشو از مشتم باز کردمو با قدم های بلند رفتم تو اتاق و درو محکم کوبیدم‌ بهم در کمدمو باز کردم نه دیگه اینجا جای موندن نیست یه بارونی مشکی با شلوار مشکی و شال مشکی برداشتمو تنم کردم و کوله پشتیمم برداشتمو در اتاقو باز کردم بهرام نشسته بود رو مبل و سارا هم مثل زبونم لال مرده ها نشسته بود اون طرف مبل تا چشمش به من افتاد مثل باد بلد شد و لبخند مصنوعی زد و با لحن خیلی اروم و لطیفی گفت :
سارا- بهار جان عزیزم الان عصبانی ای میدونم .
داشت همونجور میومد طرف من که بهرام با اون نگاه وحشیش زل زد به من بلند شد منم وقتو تلف نکردمو دویدم سمت در خروجی ترسیدم سد جلوی راهم بشه ازین بعید نیست .لحظه اخر صدای بهرامو شنیدم که به سارا میگفت .
بهرام- سارا ولش کن بر میگرده ،بزار دودقیقه ریختشو نبینم .
کفشامو پا کردمو دو سه پله ای رفتم‌پایین .
ارمان- عمه .
با صدای ارمان سر جام خشک شدم برکشتمو ارمان پنچ ساله رو با چشمای اشک الود توی چارچوب در دیدم .
-جانم .
ارمان- داری کجا میزی عمه .
- میام ارمان.
ارمان- زود میای .
- خدافظ .
نتونستم دیگه وایسم و به چهره مظلوم ارمان و توی چشمای عسلیش نگاه کنم برگشتمو با سرعت باد پله ها رو دوییدم در کوچه رو باز کردم بارون میومد پاییزه دیگه بایدم بارون بیاد عاشق بارونم ولی خاطره خوشی ازین بارون های پاییزی ندارم . دوییدم زیر بارون خیس شدن برام بی اهمیت بود . کوچه ها و خیابونارو با سرعت رد میکردم دلم نمیخواست حتی سرعتمو یکم کمتر کنم .
نفهمیدم کی رسیدم سر قبر بابا نشستم و دستمو کشیدم روی قبر تا گلاشو پاک کنم لبخند تلخی زدم و‌گفتم :
- سلام بابا جونم خوبی ، حالو روزمو میبینی، نمیخوای بیدار شی جواب سلاممو بدی دوباره بغلم کنیو وقتی اشک‌میریزم اشکامو پاک کنی برام اهنگ بخونی و من بخندم بابا ، دیدی پسرت شده سرپرست من کاش بودی و ازم دفاع میکردی، بابا ،دلم برات تنگ شده کاش بودی تا دوباره میتونستم اشک بریزم دولا شدم و قبر بابا رو ب*و*س کردم .
نگاهمو از قبر بابا گرفتمو به قبر مامان دوختم .
- به به به ببین کی اینجاس مامان خانم چطوری مهربونم جات خوبه اون بالا .
نشستم روی گلا،گلی شدن برام بی اهمیت بود ، جایی که مامان و بابام بودن خونم بود امنیت داشت .
- سلام مامانکم ، مامان ،خستم ، خیلیم خستم بغلم میکنی دوباره سرمو بزارم رو شونت و بخوابم .
دراز کشیدم روی قبر‌مامان و دستامو به دوطرف قبر کش دادم انقدر با مامان در و دل کردم که نفهمیدن کی خوابم برد .
نشسته بودم توی یه جنگل سر سبز اون جنگل برام اشنا بود خیلیم اشنا .
بابا- بهار کجایی بابا .
صدای بابا ر و از همه جا میشنیدم .دستامو گذاشتم کناره های لبم و داد زدم .
- اینجام بابا .
بابا - بیا پیش من بیا .
- کجایی بابا نمیبینمت .
بابا- بیا بهار .
دویدم ولی هرچی میرفتم پیداش نمیکردم ،بابا هی صدام میکرد هر چی بیشتر میرفتم صدای بابا دور تر میشد ، اشک میریختم،میدویدم تا یه دفه یه مردی رو دیدم که پشتش به من بود ولی بابا نبود اینو با تموم وجودم حس میکردم.
- بابا ؟
اون مرد برگشت قیافشو تشخیص نمیدادم ولی چشماش سبز بود سبز ه سبز رنگ جنگل یه دفه زیر پام خالی شد و توی سیاهی گم شدم .
از خواب پریدم بالا بلند شدم نشستم نفس نفس میزدم‌ ،نگاهمو دور تا دور اتاق چرخوندم از تخت افتاده بودم زمین ، سرمو گرفتم بالا که درد خیلی بدی توی سرم حس کردم که مجبور شدم دوباره سرمو بندازم پایین .وایسا ببینم من کی اومدم خونه تا جایی که یادمه دیشب پیش قبر مامان خوابم برد.
.دستمو به تخت گرفتمو به سختی بلند شدم همه جای بدنم درد میکرد . لباسای گلی دیشب تنم بود در کمدو باز کردمو تیشرت سفید با سوییشرت مشکی با یه شلوار خونگی مشکی برداشتم و لباسامو عوض کردم لباسای کثیفمو برداشتم .در اتاقو باز کردمو رفتم بیرون .
ارمان نشسته بود روی زمین و نقاشی میکشید .
ارمان- سلام عمه .
-سلام ارمانی چطوری .
ارمان از روی زمین بلند شد اومد طرف من دفترشو روبروم گرفت .
ارمان- عمه نقاشیم قشنگه .
نگاهم غرق نقاشی ارمان شد .
که دوباره سرم تیر کشید قیافم در هم شد.
-اره خیلی قشنگه دفتر ارمانو دادم دستش و رفتم توی آشپز خونه سارا همونجور که داشت پیش بند اشپز خونه رو از دور کمرش باز میکرد گفت :
سارا- سلام بیدار شدی، بهتری .
- سلام، سرم‌خیلی درد میکنه .
نشستم روی صندلی میز نهار خوری . دوتا دستامو تکیه گاه سرم کردم .
-چطوری ؟
سارا- بد نیستم ،بزار برات قرص سر درد بیارم لباساتم بده من تا بندازم تو ماشین لباس شویی میخوام روشنش کنم .
اصلا یادم رفته بود لباسام دستمه گذاشتمشون روی میز که سارا خودش برداره .
سرمو گذاشتم روی میز اینجوری کمتر درد میگیره

سارا- بهار بیا این قرصو بخور .
سرمو اروم بلند کردم چشمامو باز کردم که درد پیچید توی سرم دوباره بستمشون اینجوری بهتره .
سارا - بگیر دیگه .
چشمامو اروم باز کردم هنوز خسته بودم قرصو با لیوان اب از دستش گرفتمو و خوردم .
دوباره سرمو گذاشتم روی میز و چشمامو بستم .
سارا-بهار اینجا نخواب اگه خیلی خسته ای برو تو اتاقت بخواب.
بلند شدم وایسادم ولی تعادلنو از دست دادم که سارا گرفتم .
سارا-این دفه گرفتمت .
لبخند زدمو خودمو از بغل سارا بیرون اوردمو روی مبل ولو شدم.
با حس اینکه یکی داره توی موهام دست میکشه از خواب پریدم بالا یه نگاه به دور و برم کردم که سارا رو کنار خودم دیدم .یه لبخند مهربون تحویلم داد :
سارا- نمیخواستم بیدارت کنم ببخشید .
دوباره روی مبل دراز کشیدم.
-نه بابا اخرش باید بیدار میشدم .
یه مکث کوتاهی کردم و گفتم:
-ساعت چنده ؟
سارا-یازده ،بهار بهتری ،سرت خوب شد ؟
-آره قرصات اثر کرد .
سارا-پاشو یه چیز بخور ضعف کردی دیشبم شام نخوردی ،بیحالیت ماله همینه .
-بیخی یکی دو ساعت دیگه نهار میخوریم .
سارا-برای نهار چی بپزم بخوری قِر نیای ؟
همونجور که چشمام بسته بود خندیدم بعد خنده هام گفتم :
-نهارو من بپزم ؟
سارا-چرا که نه .
*******
برنجو صاف کردم و ریختم تو قابلمه و زیرشو‌کم کردم یه هم به خورشت زدم و ربو از تو یخجال در اوردم و با یه قاشوق تمیز یه قاشوق رب ریختم تو خورشت .
چقدر دلم برای اشپزی تنگ شده بود یادمه همیشه یه جای کارم تو اشپزی لنگ میزد مامان چقدر از دستم حرص میخورد. یه لبخند اومد روی لبم هی یادش بخیر .
سه سال پیش ***
برنجو ریختم تو قابلمه در قابلمرو گذاشتم و گوشیمو از روی اپن برداشتم و نشستم روی مبل عه شادی زنگولیده . شمارشو گرفتمو بعد چندتا بوق صدای نکرش پیچید تو گوشی .
شادی- خیلی گاوی .
- اره دیگه ادمی که دامپزشکی میخونه بایدم همه را گاو و خرو اینا ببینه دیگه .
شادی- کجایی .
- گود بای پ**ا**ر**ت**ی جعفرم .
شادی- عه چه جالب منم گود بای پ**ا**ر**ت**ی اصغرم داداش جعفر ،مسخره بازی در نیار کجایی .
از لهنه بی مزش خندم گرفت .
شادی-مرگ .
- کجا ام بنظرت ،خونه .
شادی- مامان بابات خونه ان .
- نوچ .
شادی- بیام خونتون .
- نوچ .
شادی- خیلی خری .
خندیدم و گفتم :
-بیا فقط گاو گوسفندادو نیاریا .
شادی- تو نگران نباش تو خودت یه پا گوسفندی اونارو برای چی اذیت کنم تا اینجا بیارم ،مامانت کجاست ؟
-اول اینکه گوسفندم خودتیو اون داداشت بعدم خیلی فوضولی .
شادی- اول اینکه به داداشم توهین کردی به داداشت توهین میکنم بعدم بگو دیگه اذیت نکن .
- کجاعه بنظرت .
شادی- مدرسه .
-پس چرا میپرسی .
شادی-برا خنده .
-هه هه هه با نمک بیا زود .
شادی- بابای .
-بابابابای .
گوشیو از گوشم فاصله دادم و تماسو قط کردم .
یه سر به واتساپم زدم عه دراز انلاینه .
براش نوشتم .
- تو مگه کار و زندگی نداری انلاینی .
یکم صبر کردم که پی ام ممو سین کرد جواب داد .
بهرام- چطوری جوجو درساتو خوندی .
- هر هر هر خندیدیم بامزه شوره ملس .
بهرام- نخوری منو .
- من اخه توی دازو چجوری بخورم .
بهرام- دلم تنگ شده برات .
- منم، نمیای اصفهان .
بهرام- انقده کار دارم .
- تو ام با این کارت .
بهرام- بده مگه کار به این خوبی .
-اره بنایی ام یه کاریه دیگه ،هیچیشم نیست .
بهرام- باز تو گفتی بنایی .
یه استیکر لایک براش فرستادم
بهرام- مهندس معماری بگو عمو ببینه .
-او او مهندسی ما خبر نداشتیم .
بهرام- افتخار یه ملتم .
-مهندس زنداداش ما چطوره زندس هنو .
بهرام - از حرفت خوشم نیومد .
یه استیکر بی تفاوتم فرستاد .
- خوب حالا تو ام‌ خوبه خودم رفتم برات خاستگاری .
بهرام- چیکارا میکنی .
- هیچی مامان که داره به دانش اموزان عزیزش میرسه بابام که شرکته منم دارم غذامیپزم شادیم الان میاد نهار اینجا تِلِپ میشه .
وایسا ببینم خاک بر سرم غذام سوخت گوشیو پرت کردم رو مبل و با سرعت باد بلند شدم رفتم بالا سر قابلمه وایسادم اوه اوه اوه مامان ببینه کلمو میزاره ل*ب همین قابلمه بیخ تا بیخ میبره، چیکار کنم .
قابلمه رو با دستگیره برداشتمو گذاشتم روی اپن برنجای سالمشو بر داشتم و برنج سوخته ها رو هم با قاشق تراشیدم و ریختم توی سطل واییی قابلمه مامانم خراب شد حالا کلمو میپره .
با صدای ایفون یه متر پریدم هوا ، کاش شادی باشه راه افتادم رفتم سمت ایفون یا خدا مامانه .
درو روی مامانم باز کردم و در واحدمونم باز کردم و منتظر شدم مامان از توی اسانسور بیاد بیرون خونمون یه اپارتمان متوسطه و سه تا اتاق داره یکیش ماله منه یکیشم ماله مامان باباعه یکیشم مال بهرام‌بوده که دیگه نیست .
قیافمو به مظلوم ترین حالت ممکن در اوردم .
اسانسور رسید طبقه ما و مامان درو باز کرد اومد بیرون.
مامان- سلام دختر خشکلم چرا قیافت عین گربه شرکه ؟
هی مامانه مارو نگا اگه توی یه موقعیت دیگه بودم حتما اعتراض میکردم ولی الان بهتره خیلی خانوم وار و متین با مامانم رفتار کنم .
- سلام مامانم خسته نباشی .
مامان کفشاشو در اورد و از کنار من رد شد رفت توی خونه .
وسط خونه وایساد و بو کشید .
-مامان توضیح میدم برات .
مامان- خدا نگم چیکارت کنه سوزوندی غذارو من اگه دیگه چیزی دست تو سپردم ،عین باباتی دست و پا جلفتی .
ترجیح دادم ساکت باشم و به حرفاش گوش کنم .
********
هیع روزگار چقدر زود گذشتیو فقط خاطره شدی ،خاطراتی خوب که با بیاد اوردنشون اشک تو چشمام جمع میشه.
سارا-خانوم اشپز کمکی چیزی ؟
سه میتر که کمه شیش متر پریدم هوا و هرچی نمک دستم بود خالی شد توی خورشت ها .اوه اوه گند زدم رفت .
سارا بالهن نگرانی گفت :
سارا-بهار خوبی چرا امروز هرچی میگم هرکاری میکنم عین ذرت بوداده میپری هوا ؟
خندم گرفت .
-خوب اینجوری که تو میای پیش ادم وایمیسی تا الان زندم کلاتو بنداز بالا.
یعنی اگه به سارا بگم گ**و**ه زدم تو غذات چیکار میکنه .
سارا-چشم ما کلامونم میندازیم بالا .
حالا من میگم گند زدم تو غذات، هرچی گفت ،گفت دیگه چیکار کنم خودش یهو میاد وایمیسه بغل ادم .
-یه سوال بپرسم؟
وای منصرف شدم حالا چی بپرسم .
سارا-بپرس ‌.
-دیشب کِی اومدم‌خونه ؟
چه سوالی به مغزم رسید الکی که به من نمیگن بهارِ فریبا .
سارا-دیشب خودت نیومدی خونه بهرام بعد رفتنت اومد دنبالت بعد به من گفت سر قبر مامان و بابات پیدات کرده انگاری خوابت برده بود زیر بارون .
- بهرام اومد دنبال من؟
سارا-تازه تا صبح تب داشتی بالای سرت بیدار بود دستمال رو پیشونیت میزاشت .
دیگه واقعا نمیدونستم چی بگم بهرام داداشم خیلی مهربونه ولی نمیدونم این مهربونیاش چرا از وقتی مامان و بابا‌مردن فقط وقتیه که من خوابم .
ل*ع*ن*ت به هرچی غروره .بیخیال .
عه نمکو نگفتم .
-سارا یه چیز بگم ناراحت نمیشی ؟
سارا-نه عزیز دلم بگو چرا ناراحت شم.
-فکر کنم گند زدم‌تو غذات .
سارا-چرا ؟رنگ و روش که خوبه .
-من کاری با رنگ و روش ندارم یهو اومدی وایسادی بغلم منم جا خوردم هرچی نمک بود ریخت تو، خورشت .
بعد به سارا نگاه کردم که داشت با لبخند بهم نگاه میکرد .
-ناراحت نشدی؟
خندش گرفت .
سارا-ای خدا
یه قاشق برداشت و یکم از خورشتو مزه کرد .
-شوره ؟
سارا-یکم شوره ولی میشه خورد .
-وایی حالا کی تیکه های بهرامو تحمل کنه.
سارا-اگه چیزی گفت تو هیچی نگو بهرام با من .
قربون زنداداشم برم که انقدر مهربونه .
 
آخرین ویرایش:

Atieyh

رمانیکی
رمانیکی
شناسه کاربر
1222
تاریخ ثبت‌نام
2021-11-20
آخرین بازدید
موضوعات
2
نوشته‌ها
36
پسندها
172
زمان آنلاینی
16h 20m
امتیازها
98
سطح
0

  • #3
**
سر میز کنار سارا نشستم بهرام روبروم بود و ارمان کنار من و بهرام .
یه کفتگیر برداشتم و یکم برنج ریختم تو بشقابم یه قاشق خورشت هم ریختم روش و شروع کردم به خوردن خداشکر زیادی ام شور نیست یکم خوش نمکه .
زیر چشمی به یهرام نگاه کردم که با اخم درگیر غذاش بود یه قاشق تو دهنش گذاشت و یکم مزه مزش کرد و اخماش بیشتر رفت تو هم .
دوباره به بشقاب برنجم نگاه کردم برنجم یکم وا رفته خورشت قیمه ام هم لپه هاش له شده و شور .
یه قاشق دیگه گذاشتم توی دهنم .
بهرام-سارا یه سوال بپرسم راستشو میگی ؟
سرمو بلند کردمو به بهرام نگاه کردم که داشت با یه اخم کوچیک به سارا نگاه میکرد .
سارا-بپرس.
بهرام-حالت خوبه .
بهرامم خله ها این همه وقت گذاشته برای احوالپرسی خوب عین ادم بگو سارا حالت خوبه،یه چیز بگم راستشو میگی چیه دیگه !!!دیوانه.
سارا-ممنون تو خوبی.
بعدم یه قاشق گذاشت دهنش.
بهرام-نه واقعا میگم ،چند روزه که رنگت پریده ،بعضی وقت هاام میگی سرم درد میکنه ،تازه گیام که غذاهات شور و بی ریخت میشه ،مطمعنی حالت خوبه؟
سارا قاشق و چنگالشو گذاشت توی بشقابش سرشو اورد بالا و غذای توی دهنشو قورت داد .یکم اب ریخت و خورد میدونستم داره وقتو میگذرونه تا بهونه خوب برای بستن دهنه بهرام پیدا کنه.
بعدم روشو کرد روبه بهرام .
ارمان-مامان من سیر شدم میرم نقاشی بکشم عمه ممنون.
وایی ارمانی الان باید لوم میدادی ؟
یه لبخند رو به ارمان زدم و گفتم:
-من که کاری نکردم .
میدونستم اگه بگم مامانت پخته حتما میگه دیدم تو پختی پس دهنمو بستم .ارمان بلند شد و رفت تو اتاقش و درو بست .
بهرام-سارا؟
سارا-بله.
بهرام-خُب .
سارا-خُب به جمالت .
بهرام-منظورم اینه که جواب سوالم چی شد .
سارا-اها اونو میگی،اول اینکه رنگ پریدگیم بخاطر توعه چون این روزا خیلی با بهار کَله میگیری، ثانیا سردردم یه چیز معمولیه چون تو هم سرت درد میگیره بعضی وقت ها ،بعدم هواسم به غذا نبود داشتم به ارمان میرسیدم یادم رفت شوریشم ارمان یهو شیطونیش گرفت اومد نمک هارو خالی کرد تو غذا دیر رسیده بودم همشو میریخت غذا رو زهر مار کرده بود .
دلم برای ارمان سوخت من گند زده بودم همه کاسه کوزه ها سر اون بیچاره خالی شد اخی باباش براش بمیره .
ولی خندم گرفته بود سعی کردم جمعش کنم و به یه لبخند اکتفا کردم .
بهرام سرشو تکون داد و مشغول غذا خوردنش شد .
یه قاشق دیگه پر کردمو گذاشتم تو دهنم که یهو یه چیزی یادم اومد .غذای تو دهنمو به زور قورت دادم و رو کردم به بهرام.
-قضیه چیز چیشد ؟
بهرام با دهن پر گفت :
بهرام-چی چیشد .
-همین چیز دیگه .
بهرام که تا اون موقع سرش پایین بود سرشو بلند کرد و به چشمای من نگاه کرد ،غذای توی دهنشو قورت داد .
بهرام- درست حرف میزنی یا سرمو بکوبم تو دیوار ؟
نگاهمو از بهرام دزدیدم و به اپن خیره شدم .
-امشبو میگم ،همین قضیه مزخرف پسرِسمانه خانوم .
بهرام خیلی ریلکس گفت:
بهرام-اها اونو که کنسلش کردم رفت .
نگاهمو از اپن گرفتمو به بهرام نگاه کردم .
-چیکار کردی؟!
بهرام-چیه ناراحت شدی! ،تو که باید از خداتم باشه ،بعدم ازین پسره خوشم نمیومد سمانه خانوم پیله کرده بود بیاد خاستگاری برا پسرش .
صدامو بردم بالا و داد زدم .
- تو که میخواستی کنسلش کنی مرض داشتی دیشب این همه اعصاب منو سگ کردی .
بهرام هم داد زد .
بهرام-چند بار بگم صداتو تو این خونه نبر بالا.
داد زدم
-نه بزار ببرم بالا .
صدامو اوردم پایین تر ولی هنوز هم صدام بلند بود .
-اصن برای چی ببرم بالا ،بهرام از من بدت میاد بگو خواهر بدبختم من ازت بدم میاد بیا برو از خونه ی من بیرون ،اصن چرا منو راه دادی خونت ، تا کی باید بغض کنم ولی یه قطره اشک نتونم بریزم تاکی نباید بتونم بخندم ،تاکی باید عذاب بکشم .
بهرام-چه ربطی داره ،چرا داری چرت و پرت میگی .
داد زدم .
-بسم نیست ،بخدا بسمه خسته شدم تاکی باید تاوان کاری که خودمم خبر نداشتمو پس بدم .
بهرام کلافه دستو تو موهاش کشید و خیلی ریلکس گفت:
بهرام- من به تو لطف کردم تو خونم راهت دادم همه این چیزایی ام که گفتی باعث و بانیش خودت بودیو لجبازیات و سادگیه بابا و تمام ،دیگه ام تو خونه ی من صداتو بلند نکن برای تربیت بچم خوب نیست .
داد زدم
-تو تربیت حالیت بود که منو داغون نمیکردی که چند روز دیگه بچه ی خودت داغونت کنه .
بهرام- غذاتو بخور .
با لهن مظلومی که خودم دلم برای خودم سوخت گفتم :
-اصن میفهمی چی میگم ،من برات دوزار ارزش دارم ؟بهرام بخدا قسم حاضرم برم کارتون خوابه مفنگی بشم ولی تو اینجوری محکوم به کاری که نکردم نکنی ،اره اره تو درست میگی من لجبازی کردم بابا ام ساده گی ،تو که عاقلی چرا داری نمک میپاشی رو زخم خواهرت !!!من همینجوری عذاب وجدان دارم چرا داری بدترش میکنی چرا دست از سرم بر نمیداری
(مکث)خودتو بزار جای من ببین میتونی تحمل کنی(مکث)
میدونی بدیه داستان کجاست ...اینجاست که روز شب تولدم با سالگرد مرگ مامان و بابام یکی شده اینجاست که دیروز بجای اینکه شمع تولد بیست و چهار سالگیمو فوت کنم با لباس سیاه روی قبر مامان و بابا دست میکشیدم و بجای اینکه برام تولد تولد بخونن گریه میکرندو دلداریم میدادند ،کاش خودمم میتونستم گریه کنم .
صندلیو کشیدم عقب و بلند شدم برم تو اتاقم وسط راه وایسادم و با صدایی که گرفته شده بود گفتم:
-از فردا میگردم دنبال یه خونه جمع و جور و یه کار درست و درمون ،دیگه نمیتونم اینجا بمونم .
راهمو ادامه دادمو رفتم تو اتاقم، درو بستمو خودمو انداختم روی تخت .
صدای داد بهرام و سارا میومد بازم این زن و شوهرو به دعوا انداختم .
دستمو دراز کردمو گوشیمو از روی میز برداشتم .
او ۲۶ تاتماس از دست رفته .
۶ تاش ماله بهرام ،۵تاش ماله سارا،اون ۱۵ تاشم ماله شادی.اومدم شماره شادیو بگیرم که خودش زنگ زد تماسو وصل کردمو‌گوشیو دم گوشم گذاشتم .
-هان.
شادی-هان و مرض داری چه پشگلی میخوری گوشیتو جواب نمیدی .
-نترس پشگلای تو رو نمیخورم .
شادی-نوچ چند بار بگم پشگلای من عین خاویاره هر کسی نمیخوره .
-اره اره تو راست میگی .
شادی-ببند فکتو جواب منو بده فکر کردم بی بهار شدم سر جوونی .
-فکمو ببندم چجوری جواب تورو بدم‌اخه، بعدم نگران نباش من بخوام‌خودکشی کنم اول به همه میگم حلالم کنن .
شادی-دیوونه من نگفتم خودکشی کردی گفتم داداشت مرحومت کرد رفت .
-حالا که زندم .
شادی-پاشو بیا اینجا.
-چرا؟
شادی-پاشو بیا حرف مفتم نزن .
بعدم صدای ممتمد بوق پیچید توی گوشم .عجب ادمیه یه بار نتونست درست و درمون خدافظی کنه .
تماسو قط کردمو گوشیمو گذاشتم روی میز .
حالا با چی برم خونه ی اینا ؟
حوصله تاکسی گرفتن ندارم با این الدنگم نمیخوام برم
گوشیمو دوباره برداشتم و شماره شادیو گرفتم با اولین بوق برداشت .
شادی-بخدا اگه بگی نمیام خودم میام کلتو میکنم میزارم جلو سگ .
-با خر بیام ؟
شادی- عه خر گرفتی !!!؟ اره باش بیا .
-خیلی گاوی از بس با این حیوونا میگردی اخلاقت عین همونا شده ،من حال ندارم با تاکسی بیام با بهرامم نمیخوام بیام یا بیا دنبالم یا بیخیال شو .
بعدم برای تلافی منتظر حرفش نشدمو تماسو قط کردم.
گوشیمو از روی سایلنت در اوردم که همون موقع صداش بلند شد تماشو وصل کردم و گذاشتم دم گوشم .
شادی-من گاوم یا تو که گوشیو قط میکنی بپوش میام دم خونتون .
-مامانت خونس؟
شادی صداشو به لوس ترین حالت ممکن در اورد .
شادی-با اجازه بزرگترا بله .
-گیلی لی لی لی لی عروس چقدر منگله ایشالله مبارکش باد، دومادو نگا اسکله ایشالله مبارکش باد .
صدای خنده شادی پیچید تو گوشم .
شادی-زهر کرکدیل افریقایی بپوش دارم میام .
خندیدم و تماسو قط کردم .
واقعا نمیدونم اگه شادی نبود چی به سرم میومد .
از روی تخت بلند شدم نشستم که نگاهم به اینه روبروم افتاد تا خدا!! این کیه تو اینه!!! این منم؟!!
چه بی ریخت شدم .
چقدر زیر چشمام گود افتاده !!
عاشق چشمامم چشمام مثل بابامه درشت و قهوه ای، قهوه ای پُرنگ توی چشمام که نگاه میکنم یاد بابام میوفتم ،بهار خل شدی رفت نشستی اینجا داری قیافتو برای خودت توصیف میگنی اسکل .
ای خدا واقعا خل شدم به خودم فوش میدم .
پوفی کشیدم که از افکار بیهودم خلاص شم ،بلند شدم جلوی کمدم وایسادم .بعد یه مکث کوتاه درشو باز کردم دستمو دراز کردم و خواستم مانتوی همیشگیمو بردارم که دستم نرسیده به مانتو خشک شد دوباره مشکی انگار عادت کردم مانتو بقلیشو برداشتمو یه نگاه بهش کردم یه مانتوی صورتی کثیف تا بالای زانو که یه کمر بند میخورد وسطش که خیلی جذابش میکرد چند ثانیه نگاش کردمو گذاشتمش سر جاش و یه بافت ساده مشکی رنگ که تا یه وجب بالای زانو بود و کابشن مشکی که اندازش تا یکم پایین تر بافتم میرسید با یه شلوار مشکی برداشتمو پوشیدم .شال مشکی رنگمو برداشتمو انداختم روی سرم و گوشیمو از روی تخت برداشتم و گذاشتم توی جیبم توی اینه شالمو مرتب کردم و از اتاق رفتم بیرون .
داشتم میرفتم به سمت در ورودی .
سارا-کجا بسلامتی؟!
دستم نرسیده به در خشک شد برگشتم و به چهره بی جون سارا نگاه کردم یه کتاب گرفته بود دستش و نشسته بود روی کاناپه و داشت به من نگاه میکرد ،چرا من سارا رو ندیدم ؟!
-شادی میاد دنبالم میریم خونشون .
سارا-باشه مواظب خودت باش
یه نگاه به دور و برم کردم
-بهرام کو ؟!
سارا-سرش درد میکرد رفت بخوابه .
-باشه خدافظ.
سارا-خدافظ.
برگشتم سمت در که یه چیزی یادم اومد دوباره روی پاشنه پا چرخیدم .
-راستی ؟!
سارا سرشو از روی کتاب گرفت بالا و به من نگاه کرد .
-معذرت میخوام دوباره باعث شدم دعداتون بشه .
سارا-اونکه حقش بود که با خواهرش درست رفتار کنه.
یه لبخند قشنگ بخواطر حمایت سارا نشست روی لبم .
-دیگه خدافظ.
منتظر جواب سارا نشدم درو باز کردمو اومدم بیرون گفش های اسپرت مشکیمو پوشیدم و از پله ها با ارامش اومدم پایین .
از وقتی یادم بوده شادی کنارم بود چه تو سختی ها چه تو خوشی ها از همون اول ابتدایی با هم صمیمی شدیم ،یادمه از همون اولم علاقه هامون موتفاوت بود شادی دوست داشت دکتر بشه من به هنر علاقه داشتم دکترم شد ولی نه دکتر ادمیزاد دکتر حیوونا چقدر مسخرش کردم وقتی رفت تو این رشته .
به در که رسیدم یکم مکث کردم یه نفس عمیق کشیدم دلم تنگ شده برای اون روزا ،یادمه تابستونا یه هفته با شادیو بهرام و داداش شادی ،شادمهر میرفتیم شمال ،یادش بخیر چادور میزدیم و شبا میخوابیدیم تو چادور ،یادمه یه بار کنار دریا روی ماسه ها چادور زدیم شادی هی میگفت صب پامیشیم اب بردتمونا ،ما هم‌هی میگفتیم تو نترس بغلت میکنیم نبرتت و دستش مینداختیم و میخندیدیم ،بعد صب که بلند شدیم همه جامون خیس بود و کفشامونو اب برده بود .
اه پر سوزی کشیدم.
یادش بخیر چقدر شادی حرص خورد بعدم تا اخر مسافرو میکوبید تو سرمون که کفشای نازنینمو شما به اب دادین باید برین کفشامو پیدا کنین .
یه لبخند تلخ نشست روی لبم .
سرمو تکون دادم تا از افکارم خارج شم در کوچه رو باز کردمو یه نگاه به اطراف انداختم شادی هنوز نیومده بود.
موبایلم توی جیب کابشنم تکون خورد دستمو کردم توی جیبم و درش اوردم اسم شادی افتاده بود روی گوشی تماسو وصل کردمو گذاشتم روی گوشم .
-فرمایش.
شادی-چه بی اخلاق .!!! بیچاره شوورت .کی تورو تحمل میکنه.!!!
- جانم چیکارم داشتین .خوب شد؟
شادی-اها حالا شدی یه دختر خوب و نازنین .بپر پایین دم خونتونم .
-پس چرا من نمیبینمت ؟
شادی-مگه دم دری؟
-با اجازه شما .
شادی-قط کن یه دقیقه دیگه اومدم .
تماسو قطع کردمو گوشیو انداختم تو جیبم .
یه دقیقه شادی شد ده دقیقه .
یه نگاه بیتفاوت به دیویست شیش مشکی رنگ شادی انداختم و در خونه رو بستم و به طرف ماشین راه افتادم .
درو باز کردمو خودمو انداختم تو ماشین .
شادی-علیک سلام ممنون خوبم تو چطوری سلامت باشی .
-گیر نده دیگه همین الان پشت تلفن سلام کردیم
بعدم از ده دقیقه قبل زنگ میزنن میگن بپر پایین دم خونتونم ؟! .
شادی پوفی کشیدو ماشینو روشن کرد و راه افتاد .
زل زده بودم به ادمایی که توی پیاده رو، هر کدوم به دنبال بدبختیای خودشون میرفتن .
صدای معترض شادی به گوشم خورد .
شادی-باز که مشکی پوشیدی تو ، نمیخوای تمومش کنی، یه سال شد !!!.
-همه قاطلا مشکی میپوشن .
شادی- وا چه ربطی داشت ؟! اصا کی گفته همه قاطلا مشکی میپوشن من دیدم قاطلا رنگای دیگه ام میپوشن !؟ تو یه قاطل نام بپر مشکی بپوشه؟!
-بهار فریبا.
یه نگاه به شادی انداختم اخماش تو هم بود و زل زده بود به روبروش .
شادی-کی گفته تو قاطلی ؟نشنوم این حرفو دیگه .
بعدم ادای منو در اورد .
شادی-بهار فریبا.
سکوت بدی تو ماشین حاکم بود و هیچ کس جرعت شکستنش رو نداشت ولی شادی صبرش تموم شد و سکوتو شکوند .
شادی-بهار .
نگاهم و دوخته بودم به خیابون و ادمایی که داشتن رد میشدند بی حوصله گفتم :
-هوم .
شادی-هوم و زهر مار هوم و مرض در اون داشبورد بی صاحابو باز کن .
-چرا ؟!
شادی-باز کن میگم .
-چه بی عصابی حالا !!!
دستمو دراز کردمو در داشبوردو باز کردم یه چند تا کاغذتوش بود با یه کابل و... وایسا ببینم این چیه؟!
جعبه کادو رو برداشتم و از همه زاویه ها نگاهش کردم
یه جعبه کادو تقریبا اندازه کف دست که رنگشم سفید مشکیه ،چه جعبه نازیه.
-تو دوس پسرم داشتیو ما خبر نداشتیم نگا چه کادویی ام برات خریده بزمجه.
شادی خندیدو سر خوش جواب داد .
شادی-دوست پسر چیه روانی ،ماله توعه .
یکم مکث کرد و ادامه داد .
شادی-تولدت مبارک .
یکم جا خوردم .
تولد، چه واژه سنگینیه .
*پارسال*
بابا-دختر اخموی ما چطوره .
با همون اخم روی پیشونیم زل زدم به بابا و زانو هامو بیشتر توی بغلم جمع کردم .
نگاهمو از بابا گرفتمو سرمو گزاشتم روی زانو هام .
بابا سرخوش خندید و تکیه شو از در گرفت و وارد اتاق شد اومد لبه تخت نشست سرمو کج کردم رو به دیوار .
بابا-نگام کن .
دوست نداشتم جواب بابا رو بدم یعنی چی منو نمیبره شمال بهم قول داده بود تولدم ببرتم شمال .
بابا-تا نگام نکنی بهت نمیگم میخوام چیکار کنم .
بازم جوابشو ندادم .
بابا-خیلی خب انگار دوست نداری بریم شمال اونم با بهرام و زن و بچش .
بعدم بلند شد که بره بیرون .
سرمو با سرعت نور برگردوندم رو به بابا و سریع صداش زدم .
-بابا .
بابا خندید و دوباره نشست روی تخت .
بابا-جانه بابا .
-مگه نگفتی نمیریم شمال ؟! میریم تهران .
بابا-تو گذاشتی من حرف بزنم تا اومدم حرف بزنم که قهر کردی و اومدی تو اتاق زانوی غم بغل گرفتی .میریم شمال ولی اول میریم تهران تا با بهرام و سارا با هم بریم شمال برای دختره گلم یه تولد درست و حسابی کنار دریا بگیریم .
یه لبخند پهن اومد روی صورتم با یه حرکت غافلگیرکننده پریدم بغل بابا و شالاپ و شالاپ بوسش کردم که صدای اعتراضش بلند شد .
******
اخم پهنی نشست روی صورتم کادو رو گذاشتم روی داشبرد .
حتی فکر کردن بهشم حالمو بد میکنه .
سرمو چرخوندم رو به پنجره و دوباره به ادمای توی پیاده رو نگاه کردم شادی دستشو برد سمت ظبت و اول صدای اهنگ و بعد صدای خواننده پیچید توی ماشین .

دوتا دلدار. دوتا عاشق.
نم بارون. و قدم زدن تو ساحل
شب و دریا. چی میشه فردا
با تومهم نیست. چی برامون داره دنیا
دوتا ماهه توی چشمات جاده چالوس شده پیچ و تابه موهات. غمت نباشه تا اخرشم بات
خم به ابروت نشیه قربون اخمات
گلی ماهه شبه تاری
گلی چشمات و قربون
گلی بد کردی که وا کردی اون موی پریشون
گلی قنچه خندون
گلی هم درد و درمون
گلی دیدی چه ترکیبی شدیم منو تو و بارون

(اهنگ شادی بود ،شادی روی فرمون ضرب گرفته بود و با اهنگ میخوند و ادا در میوورد انگار میخواست کاری کنه که من فراموش کنم ،ناراحتش نکردمو اخمامو باز کردم و لبخند زدم و بعضی موقع ها ام به ادا های شادی میخندیدم .)

شبا تو که میشینم تو رو میبینم
ماه میشه کامل. منم مهو تو میشم
یهو روشن میشه ساحل
جهانم کم میاره گلی مثه تو رو داره
گلی ماهه شبه تاری
گلی چشماتو قربون
گلی بدکردی که واکردی اون موی پریشون
گلی قنچه خندون
گلی هم درد و درمون
گلی دیدی چه ترکیبی شدیم منو تو و بارون
(رضا شایان،گلی)


شادی-اها حالا بهار خانوم بیاد وسط چه قر بده .
-قر مشهدی بدم یا قر جنوبی ؟
شادی-تو قر بده هر قری دادی ،دادی.
خندیدم شادیم میخندید .
اهنگ تموم شد، تازه داشتیم حال میکردیما ، ولی خنده های ما هنوزم به گوش میرسید بعد از یه سال واقعا ،واقعی میخندیدم انقدر خندیده بودم که دلم درد گرفته بود
بعد از اون اهنگ هم یه اهنگ خارجی پخش شد فکر کنم روسیه ولی نمیدونم روسیه یانه ، شادی دم در خونشون نگه داشت
شادی-بپر پایین پارک کنم ماشینو .
شادی با مامانش زندگی میکنه باباش فوت کرده انقدر مرد خوبی بود با بابام با هم دوست بودن و شادمهر داداشه شم سه ساله پیش ازدواج کرد و با زنش رفته المان الانم یه پسر بچه تخص و شیطون و بانمک دارن که تازه دوسالشه خیلی ام شبیه شادیه اصلا با هم مو نمیزنن فقط اون پسره شادی دختر اسمشم نیما عه .
شادی-چرا وایسادی بپر پایین دیگه .
اه انقدر بدم میاد دارم فکر میکنم یکی پارازیت میندازه
در ماشینو باز کردم و پیاده شدم اومدم درو ببندم که یهو یه چیز یادم اومد درو کامل باز کردمو کادوی شادیو از روی داشبورد برداشتم یه لبخندم به شادی زدم .
-ممنون .
شادیم با لبخند جوابمو داد درو بستم و جلوی در خونشون منتظر موندم تا خودشم بیاد با هم بریم تو .
به کادوی توی دستم خیره شدم و ناخوداگاه یه لبخند اومد روی صورتم چرا دوروغ بگم خوشحال بودم از اینکه اولین کادوی تولد بیست ک چهار سالگیمو گرفته بودم .
شادی- چرا نرفتی تو !!؟
سرمو گرفتم بالا شادی داشت میومد سمت من یه لبخند نشست روی صودتم .
-گفتم بیای با هم بریم تو .
شادی رسید به من و دستشو دراز کرد پشت سر من زنگ ایفونو زد .
شادی-خب حداقل زنگو میزدی مامانم درو باز کنه.
تا اومدم جواب بدم در باز شد و دهن منو بست .
شادی-بفرمایین بهارا مقدم ترن .
خندیدمو رفتم تو .
خونشون دوطبقه ست خودشون طبقه دووم میشینن و طبقه پایینم مستاجرشون میشینه .
پله هارو رفتم بالا و پشت در وایسادم اخرین باری که اومدم خونشون یه ماه پیش بود شایدم بیشتر نمیدونم .در باز بود هلش دادم.
- سیما جون .
مامانه شادی-جانم بیا تو عزیزم .
او چه مهربون !!!ولی نه مامانه شادی همیشه همین قدر مهربون بوده ولی این یه سال که مامان بابا نیستن مهربون تر شده .
یه لبخند نشست رو لبم که یه نفر از پشت هلم داد .
دو قدم رفتم توی خونه
اخم کردمو برگشتم که با چهره خبیث شادی روبرو شدم .
-مریضی!؟
شادی-اخه عزیز من جلوی در وایسادی دو سه بارم صدات کردم انگار نه انگار گوشات سالمن؟!
اخمام باز شد.
-وا !!!کی صدام کردی !؟
شادی-همون موقع که مادمازل تو خماری بودین .
بعدم کفشاشو در اورد و رفت تو .
شونه بالا انداختم و کفشامو در اوردم .
خونشونو خیلی دوست دارم وقتی میری تو سمت راست یه اشپز خونه ی جمع و جوره بغل اشپز خونه هم یه راهرو میخوره که تهش دوتا اتاق داره و هموم و دستشویی هم توی همون راهروعه .
یه نگاه به دور و بر انداختم ولی مامانه شادیو ندیدم شادی نشسته بود روی مبل و داشت با ناخوناش ور میرفت .
رفتم کنارش نشستم و جعبه کادوی توی دستمو گذاشتم روی میز کنارم .
شادی-اه تو روحت ،خره گاوه نفهم .
-زهر مار چته چرا داد میزنی ،روانی.
رومو کردم بهش و اخم مصنوعی ای هم نشوندم روی ابروهام .اخم کرده بود و هنوزم داشت به ناخوناش ور میرفت .
شادی-ناخونم شکست ،نگا کن .
ناخونشو گرفت جلوی چشمام از بیخ شکسته بود .
خندیدم که با پس گردنی شادی مواجه شدم .
-بخدا دیوونه ای اخه ناخون شکستن ارزش داره که اعصابتو خورد میکنی .
شادی-درک نمیکنی که نمیدونی من چه خون دلی خوردم تا اینا بلند شن .
دست خودم نبود بی دلیل خندم میومد .
از خنده های من شادیم خندش گرفته بود .
مامانه شادی-به به به بهار خانوم خوش اومدی عزیز دلم .
خندمو جمع کردمو رو کردم به مامانه شادی.
بهش میگم سیما جون کلا عادت ندارم خاله صداش کنم ولی شادی همیشه به مامانه من میگفت خاله .
-سلام .
بلند شدمو وایسادم
مامانه شادی-بشین گلم،راحت باش.
نشستم سر جام.
-خوبین.
مامانه شادی- بدنیستم ،تو چطوری؟انگار خیلی بهتریا .
بعد روشو کرد به شادی و شیطون گفت:
مامانه شادی:چیکارش کردی کلک ؟!
شادی پیروز مندانه تکیه داد به مبل و همونجور که شالشو در میوورد گفت:
شادی-ما اینیم دیگه پس چی فکر کردین !!!فکر کردین من یُنجه اسبم !!! ،اصا من نبودم بهار چیکار میکرد .
مامانه شادی-او بسه، فکت درد نگرفت .
شادی-صبح به صبح فکمو تمرین میدم که درد نگیره بعدم کلی ورزش میکنم که کلا همه جام درد نگیره .
مامانه شادی-نه بابا .
شادی-اره بابا .
مامانه شادی-بهار حرف بیخود میزنه باور نکن صبح به صبح من باید بغلش کنم ببرمش دستشویی سرپاش بگیرم تا کارشو کنه بعدم سر میز براش صبحونه لقمه بگیرم بزارم دهنش .
شادی-عه مامان .
خندم گرفت مامانه شادی ام میخندید ،شادی جوری به من نگاه میکرد که خودمو تو قبر تجسم میکردم .
فقط اینو این وسط نمیفهمم که اون حرفا رو مامانش زد نه من پس چرا داره به من نگاه میکنه .
 
آخرین ویرایش:

Atieyh

رمانیکی
رمانیکی
شناسه کاربر
1222
تاریخ ثبت‌نام
2021-11-20
آخرین بازدید
موضوعات
2
نوشته‌ها
36
پسندها
172
زمان آنلاینی
16h 20m
امتیازها
98
سطح
0

  • #4
مامانه شادی-بهار جان دخترم برم برات شربت بیارم بخوری .
- زحمت نکشین .
مامانه شادی- زحمت چیه ؟!
دیگه منتظر جوابه من نشد بلند شد رفت .
شادیم بلند شد رفت دستشویی .
اینا چرا تنهام گذاشتن .
جعبه کادو رو از روی میز برداشتم .
بلند شدم رفتم تو اتاق شادی ، مثل همیشه اتاقش مثل تویلست البته صد رحمت به تویله،تویله از اینجا تمیز تره .
لباساشو از روی تخت کنار زدم و درازکشیدم روی تخت . شادی همیشه همین قدر شلخته بود یادمه خونه مجردی ام که داشت همینجوری بود با این تفاوت که اون موقع کُلِ خونه بهم ریخته بود ولی حالا فقط اتاقش اینجوریه .
دستمو گذاشتم زیر سرم .
هیچوقت شادیو درک نکردم ،البته هم شادیو هم خوانوادشو خیلی خوانواده یه پیچیده ای داره .
اصلیت شادی ماله تهرانه ولی اصفهان خونه خریده بودند و اونجا زندگی میکردند .
یادش بخیر هم محله ای بودیم از همون موقع هم یا من خونه اونا پلاس بودم یا اون خونه ما پلاس بود یه زور نمیشد هم دیگه رو نبینیم . شاید بخواطر اینه که نه من خواهر داشتم نه شادی .مامانامونم بدشون نمیومد ،تازه انگار براشون هم زبون پیدا کرده بودیم .
منو شادی با هم بزرگ شدیم.
شیش ساله پیش باباش تصمیم گرفت بره آلمان خوب شادی تازه رفته بود دانشگاه ،چقدر درس خوند تا شاید پرستاری ازاد بیاره .
اتفاقا پرستاری ازادم اورد ولی هیچوقت نفهمیدم چرا دامپزشکی خوند ،جالب اینجاست که دامپزشکی ام آزاد خوند .از خودش که میپرسم میگه دامپزشگی از پرستاری بهتره ،ولی خدایی تو کارش موندم قبل کنکور میگفت دعا کن پرستاری بیارم .
بگزریم باباش گفت میخواد با عموهاشو عمه هاش ودختر عمه هاش و پسر عمو هاشو ... کلا همشون برن آلمان ،ولی هیچوقت دلیلشو نفهمیدم براشون بدم نشد رفتن آلمان شرکت زدند اونجا کلی پیشرفت کردند .
شادی مخالفت کرد گفت من تازه دانشگاه قبول شدم میخوام بمونم درس بخونم ،ولی من فکر نمیکنم تنها دلیلش این باشه چون اگه میرفت آلمان بهتر میتونست درس بخونه و موفق تر بشه .
همشون رفتند آلمان حتی شادمهرم رفت ولی شادی موند .حتی حاضر نشد بره تهران پیش مامان بزرگش که تنها نباشه .
همیشه بهش میگفتم "احمق اگه میرفتی آلمان الان کسی شده بودی برای خودت تو که وضع مالیت بد نیست .حداقل میرفتی تهران درس میخوندی توکه آزاد تهرانم اوردی . " ولی میگفت"دیگه دارم اینجا درس میخونم چه فرقی داره اینجا بخونم یا آلمان یا تهران "
واقعا دیونست .حالا آلمانو بیخیال شیم اونکه آزاد خوند چرا نرفت تهران بخونه .
سه ساله پیش شادمهر ازدواج کرد با یه دختر ایرانی که برای درس اومده بود آلمان هم دانشگاهی بودند کلا داستانه پیچیده ای دارند .
دوساله پیشم باباش مُرد شادی بعد شیش ماه کاملاً روحیش برگشت خودش میگه" خاطره زیادی با بابام نداشتم ،بابام همیشه سر کار بود وقتیم که خونه بود یا خواب بود یا در حاله غذا خوردن ".
ولی من درکش نمیکنم چون بابام همیشه وقت کافی برای من داشت .
باباش که مرد مامانش برگشت ایران رفت پیش مامان بزرگ شادی که تهران زندگی میکنه یه بار با شادی رفتیم خونه مامان بزرگش ،خونش انقدر بزرگه که ادم خودشو گم‌میکنه شادی میگه" تا شیش سالگیم با عمه هام عمو هام و دختر عمو هام ... همه گی توی این خونه زندگی میکردیم ولی کم کم از خونه مامان بزرگم زدیم بیرون "
بازم شادی حاضر نشد بره تهران‌پیش مامانش خوب بهش حق میدم ترم اخری بود حیف بود درسشو ول کنه .
تا اینکه مامان بابای منم مردند و من مجبور شدم برم تهران پیش بهرام، شادیم یه ماه بعدش درسشو تموم کرد اومد تهران ،خونه اصفهانو فروختند و اینجارو با مامانش خریدند .
 

Atieyh

رمانیکی
رمانیکی
شناسه کاربر
1222
تاریخ ثبت‌نام
2021-11-20
آخرین بازدید
موضوعات
2
نوشته‌ها
36
پسندها
172
زمان آنلاینی
16h 20m
امتیازها
98
سطح
0

  • #5
در اتاق باز شد و شادی اومد تو .
شادی-تو خجالت نمیکشی بی اجازه میای تو اتاقم ؟!
-عه اینجا اتاق توعه !!!
شادی- حرفت خیلی منظور دار بود.
-اخه من فکر کردم تویله است .
شادی-مرض ،حالا انگار خودش خیلی آدم تمیز زیستیه .
-از تو بهترم ،تو خجالت نمیکشی اتاقت همیشه مثله بازار شامه خوب یکم تمیزش کن .
نشست رو تخت .
شادی-برو بابا کی حال داره .
سری از روی تاسف تکون دادم و بلند شدم نشستم.
شادی-هنوز بازش نکردی ؟
-چیو!؟
شادی-کادوتو .
تازه یادم افتاد کادوی شادی توی دستمه .
-عه یادم رفت .چی هست حالا ؟
شادی-بازش کن ببین.
دره جعبه رو برداشتم و چشمم خورد به ساعت توی جعبه.
با ذوق گفتم :
-وای چه نازه ،مرسی شادی جونی .
از توی جعبه درش اوردم یه ساعت مشکی خیلی شیک.
-چرا خودتو به زحمت انداختی .
شادی-یه بهار خانوم که بیشتر نداریم .
ساعتو انداختم دستم واقعا خیلی قشنگ بود .
-بازم ممنون .
شادی- بازم خواهش میکنم.
شادی خودشو انداخت روی تخت جوری که فقط کمر و سرش روی تخت بود و پاهاش روی زمین .
تولدِ شادی دو ماهه پیش بود من براش هیچی نخریدم اصلا یادم رفت بهش تبریک بگم یادم باشه بعد براش جبران کنم .
شادی-بهار .
-هوم .
شادی-مامان رها گفته یه چند روز برم خونشون ،تنهاست .
-بسلامتی و دل خوش .
شادی-دلم نمیخواد برم مامانِ خودم تنهاست .
-مامان رها کی هست حالا؟
لحن اعتراض آمیز به خودش گرفت .
شادی-بهار ! واقعا که !!!
-خوب وقتی نمیشناسم بگم میشناسم !!!؟
شادی-مامان رها ،مامان بزرگمه .
با کف دست اروم زدم تو سرم .
-اها همون که خونشون مثله قصره یادم اومد .
شادی یه پشت چشم نازک کرد .
اتفاقا همین مامان رهای شادی خیلی مهربونه یه بار که با شادی رفتیم خونشون انقدر تحویلم گرفت من اگه جای شادی بودم حتما میرفتم .
-شادی میتونی یه کار نون و آب دار برام پیدا کنی ؟
شادی-کار واسه چی؟
-میخوام دستم تو جیب خودم باشه نمیخوام از بهرام پول بگیرم .
شادی-برو بابا من جای تو بودم ده برابره اونقدری که تو میگیری ،میگرفتم از داداشم .
- حالا که جای من نیستی ،یه کلمه میتونی یا نه !!؟
شادی-نه .
یعنی قشنگ پنچر شدم .
-ممنونم .
شادی-انجام وظیفه بود .
-اصلا خودم یه کار پیدا میکنم بعدم با اولین حقوقم یه خونه اجازه میکنم .
شادی زد زیر خنده .
-چته!؟
شادی-دیونه ای بخدا اجاره ها انقدر گرون شده که حقوق ناچیزی که تو بخوای بگیری پوله‌ یک ماه اجارشم نمیشه چی برسه به رهنش ،کجای باغی تو !؟
-عه راست میگیا !به اینش دقت نکرده بودم .
لحنم بوی نگرانی میداد .
-پس چیکار کنم !؟
شادی-چیو چیکار کنی!؟
- میخوام از خونه ی بهرام بزنم بیرون .
شادی-چرا ؟!
-خودت میدونی که .
شادی- دوباره دعواتون شده ؟
- دیگه داره برای فراری دادنم‌ از هر ترفندی استفاده میکنه ،درکش میکنم میخواد با زن و بچش زندگی کنه و سر خره اضافی ام نمیخواد که من ...
پرید وسط حرفم .
شادی- اره اره میدونم که تو اون سر خره ای ،کاملا واضحِ .
چقدر دلم میخواست به شادی بگم‌یه چند روز بیام پیشش ،ولی خوب هم‌یه جورایی پروعیه و اینکه من خجالت میکشم بهش بگم . اگه خودش تنها بود و مامانش نبود حتما چند روز پیش شادی میموندم ولی حالا که مامانس هست روم نمیشه .
شادی-بهار.
-هان .
شادی-تصمیمت جِدیه.
-آره میخوام از خونه بهرام بیام بیرون.
شادی-یه پیشنهاد دارم برات ،بگم!؟
-بگو .
شادی-بیا برو خونه مامان رها چند روز پیشش بمون .
فکر بدیم نیست هم خونشون بزرگه هم مامان رها خیلی مهربونه هم تنهاست .
-زشت نیست برم اونجا!؟
شادی- اول اینکه زشت عمته بعدم مامان رها گفته تنهام بیا پیشم منم حال ندارم برم‌پیشش تو بجای من برو ، خودتو تو دلش جا کنی اصلا شاید حالا حالا ها بهت نگه از خونه برو .
- حالا اگه نتونستم خودمو تو دلش جا کنم چی ؟!
شادی- نگران نباش مامان رها آدمی نیست که کسیو بندازه بیرون .
زل زدم تو چشمای شادی.
شادی-من الان ازین سکوتت چه نتیجه ای بگیرم!؟
-با مامان رهات حرف بزن .
شادی-پس قبوله دیگه ؟
-آره،آره قبوله .
 

Atieyh

رمانیکی
رمانیکی
شناسه کاربر
1222
تاریخ ثبت‌نام
2021-11-20
آخرین بازدید
موضوعات
2
نوشته‌ها
36
پسندها
172
زمان آنلاینی
16h 20m
امتیازها
98
سطح
0

  • #6
شامو خونشون موندم .ساعت حدود یازده بود که گوشیم زنگ خورد. از روی میز برش داشتم ، اسم بهرام افتاده بود روش.
-بله.
بهرام-سلام.
-سلام ،بله.
بهرام-کجایی؟!
-خونه شادی اینا .
بهرام-بپوش میام دنبالت .
-خودم میا....
صدای ممتمد بوق پیچید توی گوشم،حتی نزاشت حرفمو تموم کنم .
شادی-کی بود ؟!
-بهرام ،گفت بپوش میام دنبالت.
شادی-زنگ بزن بش بگو امشبو اینجا میمونی.
-قربونت، برم خونه .
شادی-هر جور راحتی،فقط فردا صبح میام دنبالت بریم خونه مامان رها .
-باشه.
بلند شدم و رفتم سمت اتاق شادی تا لباسامو بپوشم .
چشمم خورد به قاب عکس روی میز کنار تخت یه عکس چهار نفره کنار دریا .
لبخند کمرنگی نشست روی لبم .
قابه عکسو برداشتم و از نزدیک بهش نگاه کردم .
منو شاده نشسته بودیم روی ماسه ها و بهرام و شادمهرم وایساده بودند بالای سرمون .
این عکسو چهار، پنج ساله پیش انداختیم .
همون موقع که کفشای شادیو آب برد .
لبخندم پرنگ تر شد .
عکسو گذاشتم سر جاش و لباسامو برداشتم پوشیدم.
مامانه شادی- کجا میری بهار جان !؟
-بهرام داره میاد دنبالم .
مامانه شادی-بهش بگو بیاد بالا .
-قربونتون ،میدونم نمیاد .
مامانه شادی- امشبو اینجا بمون .
-نه دیگه،برم خونه با بهرام کار دارم.
مامانه شادی-هر جور راحتی عزیز دلم .
در آپارتمانو باز کردم .
شادی-حالا وایسا بیاد بعد برو پایین .
-میشناسیش که یه دقیقه لفتش بدم‌،همه همسایه ها رو میریزه تو کوچه .
شادی-اشتباه کرده ،بشین تا بیاد ،بیرون سرده .
اگه مامانش نبود بجای اشتباه کرده میگفت پشگل خورده .
مامانه شادی-آره عزیزم بشین تا داداشت بیاد بعد برو پایین .
تا اومدم جواب بدم زنگ آیفون به صدا در اومد .
-اومدش ،من برم دیگه خدافظ.
مامانه شادی-مراقب خودت باش عزیزم‌خدافظ .
-خیلی ممنونم خیلی زحمت کشیدین ،شادی خدافظ.
شادی-زحمت چیه عزیزم،بازم بیا اینجا.
شادی-خدافظ ،صبح میام دنبالت .
-باشه ،خدافظ.
کفشامو پوشیدم و پله هارو دوتا یکی رفتم پایین.
درو باز کردم بهرام تکیه داده بود به پژوی سفیدش و دستاشم کرده بود تو جیب کابشنش .
تا منو دید تکیه شو از ماشین گرفت.
-سلام.
بهرام-سلام بشین بریم ،سرده. .
خودش زود تر و نشست توی ماشین .
منم صندلی جلو نشستم .
بهرام-خوبی .
-بد نیستم .
مونده بودم چرا حرکت نمیکنه .
-چرا نمیری ؟ برو دیگه .
بعدم برگشتم بهش نگاه کردم .اونم داشت به من نگاه میکرد . کم کم لبخند نشست روی لبش و به خنده تبدیل شد . سرشو گذاشته بود روی فرمون و با صدای بلند میخندید .
وا این چرا میخنده .
-بهرام خوبی!؟
سرشو از روی فرمون برداشت و به من نگاه کرد و دوباره از خنده پهن شد کف ماشین .
از حالتش خندم گرفته بود .
بعد پنج دقیقه خنده، خندشو خورد و به من نگاه کرد از بسکه خنده بود از چشماش اشک اومده بود .
بهرام- تا حالا بهت گفتم چقدر بی منتقی .
-نه .
بهرام-حالا بهت میگم ،خیلی بی منتقی .
-بی منتق منم یا تو ؟!
بهرام صداشو نازک کرد .
بهرام-بهرام حاضرم برم کارتون خواب مفنگی بشم ولی تو با من اینجوری نکنی .
بعدم از خنده پوکید .
نمیدونستم از لهنش بخندم یا اینکه داره ادای منو در میاره اعتراض کنم .لبخند زدم .
-خوب مگه دوروغ میگم ؟!.
خندشو خورد و دوباره صداشو نازک کرد .
بهرام-بجای اینکه شمع تولد بیست و چهار سالگیمو فوت کنم روی قبر مامان بابام دست میکشیدم .
اینو گفت و دوباره خندید .
رومو کردم سمت پنجره تا بهرام خنده هامو نبینه .
مگه حرف بدی زدم ،خوب راست میگم دیگه .
بعد کلی خنده دوباره صداشو نازک کرد و ادامه داد .
بهرام-بجای اینکه برام تولد تولد بخونن گریه میکردند .
اینو که گفت بیشتر از قبل خندید .
حدود دو دقیقه یک سره خندید و منم بی صدا میخندیدم .
خنده هاشو که کامل کرد روشو کرد به من تا دیدم داره نگام میکنه خندمو جمع کردمو اخم کردم .
بهرام- توقع که نداری سالگرد فوت مامان و بابات برات تولد تولد بخونن ؟!
سرمو به علامت منفی تکون دادم .
ماشینو روشن کرد و راه افتاد .
تا خوده خونه هیچ کدوممون حرفی نزدیم .
اومدم چند باری قضیه خونه مامان رها رو براش تعریف کنم ولی دهنمو بستم هیچی نگفتم .
دلم نمیخواست حالا که خوش اخلاقه ،بد اخلاقش کنم .
دیگه حوصله بحث و دعوا ندارم . ولی خب همین امشب باید بهش بگم، شاید اصلا فردا وسایلمو برداشتم رفتم .
ماشینو توی پارکینگ پارک کرد .
-بهرام.
بهرام-بله .
-میشه یه دقیقه نریم بالا ،کارت دارم.
بهرام دره ماشینو که باز کرده بود بست و صاف نشست توی جاش .
بهرام-خوب ؟!
-الان مهربونی دیگه ؟!!!
بهرام-که چی؟!
-میخواستم یه چیز بگم ،البته اگه مهربونی چون حوصله داد و بیداد ندارم .
بهرام برگشت سمت من .
بهرام- خوب داد و بیدادای من تقصیر خودتم هست ،خودت که میدونی من صدای بلندو دوست ندارم عصبیم میکنه تو داد میزنی منم عصبی میشم ،ولی بازم معذرت میخوام نباید سرت داد میزدم ،دیگه هم داد نمیزنم ،البته اگه تو هم قول بدی دیگه صداتو بلند نکنی ،باشه.
-باشه.
بهرام-آفرین ،حالا هم کارتو بگو سریع که امشب خیلی سرده .
- یادته ظهر گفتم ازین خونه میرم .
بهرام-اونکه شوخی بود .
-نه ،شوخی نبود ،امروز به شادی گفتم ،بهم پیشنهاد داد یه چند روزی برم خونه مامان بزرگش ،البته مامان بزرگش تنهاست .
بهرام اخم کرد و خیلی سرد گفت .
بهرام- خوب!؟ چی گفتی ؟!
-قبول کردم .
سرمو برگردوندم سمت پنجره تا قیافه ی وحشتناکشو نبینم .
بهرام-پاشو برو تو سرده ،میخوام ماشینو قفل کنم .
بعدم صدای باز و بسته شدن در اومد .
دستام میلرزید اصلا نمیتونستم جلوی لرزششو بگیرم قلبمم دیوانه وار به سینم میکوبید . درو باز کردمو پیاده شدم ،سریع درو بستم و به سمت راه پله ها قدم برداشتم دوست نداشتم به بهرام نگاه کنم .
هوا واقعا سرد بود دستامو کردم توی جیب کابشنم .
صدای قدم های بهرامو پشت سرم میشنیدم پامو روی اولین پله گذاشتم .
بهرام- بیا با آسانسور بریم .
-پله رو ترجیع میدم .
دو سه تا پله رفتم بالا .
بهرام- بیا کارت دارم .
برگشتم و کنار بهرام وایسادم و منتظر آسانسور شدم .
بهرام-مامان بزرگ شادیو دیدم.
-نمیدونم .
بهرام- میگم دیدمش میگی نمیدونم.
یه لبخند نا محسوسی نشست رو لبم .
بهرام-یه بار با شادمهر رفتیم خونشون یه پسره ای هم اونجا بود شاد مهر میگفت پسر عموشه .
-خوب .
آسانسور رسید و سوار شدیم .
بهرام-الان مطمئنی این مامان بزرگ شادی تنهاست؟!
-آره خوده شادی گفت تنهاست ،گفت مامان بزرگم گفته بیا پیش من تنهام ولی مامانه خودمم تنهاست دوست ندارم برم .
بهرام-اگه خودت دوست داری بری که ،مشکلی نیست ،میتونی بری .
لبخند پهنی اومد روی لبم .
-واقعا ؟!.
بعدم به بهرام نگاه کردم .اونم لبخند زد .
بهرام-واقعا
 

Atieyh

رمانیکی
رمانیکی
شناسه کاربر
1222
تاریخ ثبت‌نام
2021-11-20
آخرین بازدید
موضوعات
2
نوشته‌ها
36
پسندها
172
زمان آنلاینی
16h 20m
امتیازها
98
سطح
0

  • #7
نگاه سردمو دوختم به ماشینش .رفتم سمت ماشین و سوار شدم .
-علیک سلام .
شادی-تو سوار ماشین شدی، من باید اول سلام کنم ؟!
برگشتم سمتش و با عصبانیت زل زدم تو چشمای خوش رنگ شادی ،رنگ چشماش واقعا قشنگه، سرمه ای خوش رنگ .
-مرض ساعت چنده!؟
شادی به ساعتش نگاه کرد .
شادی-ده و ده دقیقه .
- قرار بود الان بیای؟!
شادی-خوب گفتم صبح الانم ظهر نشده که هنوز صبحه .
-زهر مار .
شادی-عه چه بیتربیت شدی ،بی ادب .
برگشتمو صاف نشستم .
-دوست بد خیلی تاثیر میزاره رو آدم .
شادی-اها الان اون دوست بد منم دیگه ؟!
-من دوسته دیگه ای دارم!؟
شادی- باز تو سیاه پوشیدی ،بهار بخدا یه بار دیگه جلوی من سیاه بپوشی با پشت دست میزنم تو دهنت فکت خورد شه .
-برو بابا .
شادی-یا همین الان میری لباساتو عوض میکنی یا همین کاری که گفتمو میکنم ،حالا دیگه خودت میدونی .
با اینکه شادی شوخی میکرد ولی تحدیدشو جدی گرفتم .پوفی کشیدمو پیاده شدم .
رفتم‌سمت خونه و زنگ ایفونو زدم .
سارا-چی جا گذاشتی بگو بگم آرمان بیاره برات .
-چیزی جا نذاشتم میخوام لباسامو عوض کنم .
سارا ایفونو گذاشت و درو باز کرد .
پله هارو دو تا یکی رفتم بالا .دره واحد باز بود ، هلش دادمو رفتم تو .
یه راست رفتم سمت اتاقم و در کمدمو باز کردم .
چی بپوشم حالا .
مانتوی سرمه ای که قدش تا یه وجب بالای زانو بود و شلوار جین سرمه ای و برداشتم و با لباسای یه دست مشکیم عوض کردم .کابشن مشکیمو از روی تخت برداشتم و کیفمم از روی زمین برداشتم و رفتم بیرون .
سارا-عوض کردی مثلا ؟! گفتم حالا میای سفیدی، قرمزی، زردی،چیزی میپوشی .
-خودم نمیخواستم عوض کنم شادی گیر داده بود ،خدافظ .
منتظر جوابش نموندم و از خونه رفتم بیرون .
رفتم سمت ماشینو نشستم .
شادی- ایی چه فرقی کرد ؟!
-ایی به خودت ، اینا که دیگه مشکی نیستن .
شادی یه نگاه عاقل اندر سفیه بهم انداخت و ماشینو روشن کرد و راه افتاد .
-دیشب یه خواب هایی دیدم اصلا روحم همه جا رفت و اومد ولی فقط یکیشو یادمه ،از خواب که بیدار شدم دلم میخواست بهش بخندم ولی خندم نمیومد .
شادی-چی دیدی حالا ؟! بگو شادمون کن .
-خواب دیدم توی یه باغچه ی خیلی بزرگم داشتم برای خودم پیاده روی میکردم یه یهو یه کردم خیلی بزرگ از خاک اومد بیرون .
شادی-خوب .
-کرمه گفت ،میخوام بخورمت،بعد من گفتم تو که دندون نداری . کرمه دستشو کرد تو جیبش .
شادی-مگه کرمه لباسم پوشیده بود !؟
-آره یه کت و شلوار خیلی شیک تنش بود .
شادی-عجب کرمی اگه بببنمش ازش خواستگاری میکنم ،خوب .
- دستشو کرد تو جیبش و یه دست دندون مصنوعی کامل اورد بیرون .
شادی زد زیر خنده .
شادی-خاک تو سر خودت و خوابات .
-عه نخند بزار بقیه شو بگم .
خندشوخورد .
شادی-بگو .
-دندونا رو گذاشت توی دهنش و گفت حالا دندون دارم میام میخورمت ،بعد یهو یکی مثل تارزان روی این طنابا تاب خورد و اومد با پاش زد تو چشم کرمه .
طنابو ول کرد و پرید جلوی پای من ،بهش گفتم توکی هستی ای شیخ ،گفت من شیخ نیستم من جلتلمنم .
شادی دوباره خندید جوری میخندید که کنترل ماشینو از دست داده بود .
-نزنی تو جدول .
فرمونو صاف کرد .
شادی-خوب بقیشو بگو .
-مگه از جونم سیر شدم ،بقیشو بگم که اینجوری بخندی به کشتنمون بدی .
شادی-خوب حالا بگو دیگه نمیخندم .
-داشتم میگفتم ،کجا بودم ؟!
شادی-جلتلمن وارد میشود .
اینو گفت و دوباره خندید .
-اها آره جلتلمنه شمشیرشو فرو کرد توی خاک جلوی من و با قدم های استوار رفت جلوی کرمه یه تف کرد به کرمه بعد کرمه ترسید یه جیغ زد و فرار کرد .
شادی انقدر خندیده بود که دیگه خنده هاش بی صدا شده بودند .
شادی-چه جلتلمنی .
گفت خودش به حرف خودش خندید .امروز کلا شاد میزنه .
-بعد جلتلمنه داشت میومد سمت من و گفت خوشبختم مادمازل منم با لبخند نگاهش میکردم که یهو کرمه از زیر خاک اومد بالا و جلتلمنه رو خورد .
به اینجا که رسیدم خنده ی شادی قطع شد .با نابا وری گفت :
شادی-خوردش!!!
-آره ،خوردش.
شادی-چرا!!!
از حرکات شادی خندم گرفته بود انگار واقعا جلتلمنی وجود داشته و حالا هم یه کرم خیلی بزرگ خوردتش .
شادی-خوب بقیش چی شد .
-بعد از خواب پریدم بالا .
شادی دیگه هیچی نگفت منم دیگه فکمو بستمو چیزی نگفتم .
چند دقیقه بعد جلوی یه خونه نگه داشت .
چند تا بوق زد .
شادی-بریز پایین .
-خونه مامان رها یه جور دیگه بودا!؟
شادی-نه دیگه همینه .
شادی دستشو گذاشته بود روی بوق و توی هر ثانیه دوتا بوق میزد .
-انگار بزرگتر بود !؟
شادی-خونشون زیادم بزرگ نیست فقط حیاطش مثله باغه.
-اه چرا انقدر بوق میزنی!؟
شادی-بریز پایین چند تا لَقَت بزن به در تا این آقا محمد قلی درو باز کنه .
-آقا محمد قلی کیه؟!
شادی-همون که بچه هارو میخوره .
-مسخره کردی منو !؟
شادی-احمق باغبون مامان رهاست .
 

Atieyh

رمانیکی
رمانیکی
شناسه کاربر
1222
تاریخ ثبت‌نام
2021-11-20
آخرین بازدید
موضوعات
2
نوشته‌ها
36
پسندها
172
زمان آنلاینی
16h 20m
امتیازها
98
سطح
0

  • #8
روی من خم شد و درو باز کرد .
شادی-بیا برو پایین همین کاری که گفتمو بکن .
-خوب مگه کَره !؟با این بوقایی که تو زدی هر ناشنوایی رو شنوا کردی .
شادی-کره که میگم برو لقت بزن به در ،الانم با من بحث نکن بدو برو .
یکم خنثا نگاهش کردم و از ماشین رفتم پایین.
جلوی در سفید رنگ خونه وایسادم و پای راستمو بردم عقب و محکم کوبیدم به در .
اونقدر محکم کوبیدم که پای خودم چلاق شد نفسمو توی سینم حبس کردم و اه مانند دادم بیرون .
شادی-احمق من گفتم لقت بزن، تو باید لقت بزنی ناکار کردی خودتو بدبخت.
با عصبانیت گفتم :
-تو یکی هیچی نگو که هرچی میکشم از دست توعه .
بعد چند ثانیه یه پیر مرد اومد درو باز کرد یه اخم خیلی بزرگم روی پیشونیش بود قیافش خیلی اخمو و ترستاک بود .
آقا محمد قلی-کارتو بگو ؟
صداشو که شنیدم حالم دگرگون شد صداشم مثله قیافش ترسناکه .
-سلام .
آقا محمد قلی-علیک فرمایش !؟
شادی با صدای خیلی بلندی گفت:
شادی-حج رحمت بهار با منه .
عه اسمش مگه آقا محمد قلی نبود چرا حج رحمت شد؟!
حج رحمت یا همون آقا محمد قلی درو کامل باز کرد و منم سریع رفتم سوار شدم .
-این چه ترسناکه .
شادی-سعی کن باش کَل نندازی البته اگه خواستی فحشش بدی مشکلی نیست ولی بلند فحش نده این آقا محمد قلی خودمون گوشاش سنگینه .
-آخرش نفهمیدم اسمش رحمته یا آقا محمد قلی .
شادی لبخن خبیثی زد.
شادی-اسمش که رحمته ولی انقدر ترسناکه که همه ی فامیل اگه جوونای فامیل بش میگیم آقا محمد قلی ، البته جلوی خودش اگه بگی همون کاری که آقا محمد قلی با بچه های بی تربیت میکنه رو باهات میکنه .
-چه خشن .
شادی ماشینو توی حیاط پارک کرد حیاطشون واقعا بزرگه .
یه دیویست شیش سفیدم اونجا بود .
-این ماشینه ماله کیه ؟!
شادی-پسر عموم ولی خودش نیست .
-کلا به دیویست شیش علاقه دارینا .
دیگه چیزی نگفت از ماشین پیاده شدم .
و نگاهمو دور تا دور باغ چرخوندم .
یه عالمه درخت داشت و یه راه سنگی که به خونه میرسید .
کلی برگ خشک شده هم ریخته بود روی زمین.
-اینجا چه رویاییه ،آدم حوصلش سَر بره بیاد یه دور توی این حیاط بزنه ،حوصلش باز میشه .
شادی-حرف نزن راه بیوفت .
پشت سر شادی به ساختمون نزدیک شدیم .
وضعیت واقعا بدی بود .
همه سکوت کرده بودیم و مامان رها هم زل زده بود به من و دست بردار هم نبود.واقعا معذب بودم به شادی نگاه کردم داشت به ناخونای نکبتش وَر میرفت .
نگاهمو دورتا دور خونه انداختم یه سالن تقریبا بیست متری و آشپز خونه اُپن سمت راست چهارتا پله میخورد و بالای پله ها به سمت راست نرده میخورد و چهار تا در پشت نرده ها بود .
سمت چپ سالن هم دو تا در بود که هر دوشون بسته بودند .
بیشتر وسایل های خونه جدید بودند و هیچ خدمت کاریم اونجا نمیدیدم.شاید اصلا خدمتکار نداشتند .
یه مامان رها نگاه کردم هنوزم داشت نگاهم میکرد نگاهش نیم میلی متری هم اونطرف نمیشد .
یه لبخند مصنوعی ای بهش زدم که به خودش اومد .
مامان رها- خوب بهار جان،دخترم تعریف کن .
-چی بگم والا .
مامان رها- برای چی میخوای از خونه برادرت بیای بیرون!؟
-داستانش یکم طولا..
شادی پرید وسط حرفم.
شادی-چون با داداشش نمیسازه.
مامان رها- اها.
- اینجا خدمت کار نداره؟
مامان رها- نه مادر نداره ،دوست ندارم خدمتکار بگیرم.
-پس چجوری اینجا رو تمیز میکنین ؟!
مامان رها- مگه من چلاقم؟ بعدم نَوَم بود اینجارو خودش تمیز میکرد حالا که نیست خودم نمیزش میکنم.
-نه بابا چلاق چیه!کی این حرفو زد ؟! شما خیلی هم جوونید . من فقط یکم برام عجیب بود که زیادم مهم نیست .
مامان رها- چیش عجیبه گلم!؟
-اخه توی رمانا همه ی کسایی که خونه بزرگ دارند خدمتکار دارند .
مامان رها -منکه رمان نمیخونم،این حرفا رو بیخیال چهار تا اتاق بالا هست از ته راه رو اتاق دومیه ماله نومه بقیش خالیه برو یه نگاه بهشون بکن ،هر کدومو که دوست داشتی بگو تا بگم رحمت درستش کنه برات .
-ممنونم .
مامان رها- اتاق ها خالیه خالیه حتی فرشم نداره ،اگه میتونی اثاث های اتاق خودت رو بیار اگه هم نمیتونی که توی انباری یه چیزایی هست اون بدرد بخوراشو بردار .
-باشه (لبخند زدم)ممنونم .
مامان رها هم لبخند زد .
شادی از جاش بلند شد .
شادی-پاشو بریم یه نگاهی به اتاقا بنداز که ببینیم چه غلطی باید بکنیم .
بلند شدم و همراه شادی به سمت پله ها رفتیم از اولین اتاق شروع کردیم یه اتاق تقریبا کوچیک که کمد دیواری های سفیدی داشت .
شادی-چطوره؟!
-بد نیست ،خوبه.
شادی- همه اتاقا همین شکلیه .
-واقعا؟!
شادی-اره ولی دو تا اتاق وسطی بهتره چون تراس دارند .ولی این اتاق و اون یکی اتاق آخریه فقط یه پنجره کوچیک دارند .
-خوب پس اون اتاق وسطیه رو بر میدارم .
با شادی از اتاق رفتیم بیرون و درشو بستیم .
اتاق وسطیه میشد اتاق کناری همین اتاقی که توش بودیم .
درشو باز کردیم شادی راست میگفت مثله همون اتاق کناریست فقط تراس داره یه تراس کوچیک .
شادی-چطوره؟!
-این بهتره .
شادی-بیا بریم تو انباری ببین چیزی بدردت میخوره .
راه افتادم دنباله شادی .
-یه سوال؟
شادی-بپرس .
-توی اتاق ها دستشویی و حموم نداره ؟!
شادی-نه .
-عجیبه.
شادی-چیش عجیبه؟
-اخه توی رمانا اونا که خونه هاشون بزرگه توی هر کدوم از اتاق ها حموم و دستشویی دارند .
شادی-برو بابا تو ام کُشتی مارو با این رمانات کلا تو عمرت یه رمان خوندی هی میخوای به همچی ربطش بدی .
-انباری تو حیاطه؟
شادی-آره .
-چه عجیب.
شادی-بخدا اگه بخوای بگی رمانا اینجور رمانا اونجور میزنمت .
-باشه بابا چه بی عصاب اصلا من کاری به رمانا نداشتم،میخواستم یه چیز دیگه بگم .
به در که رسیدیم شادی یکم هولش داد تا باز شد .
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

Atieyh

رمانیکی
رمانیکی
شناسه کاربر
1222
تاریخ ثبت‌نام
2021-11-20
آخرین بازدید
موضوعات
2
نوشته‌ها
36
پسندها
172
زمان آنلاینی
16h 20m
امتیازها
98
سطح
0

  • #9
لامپ کنار دیوارو روشن کرد .
-انقدر ازین لامپ صد ها بدم میاد .
شادی- چرا ؟
-یه جوری اند .
شادی-چجوری؟
-بیخیال بابا .
تو انباری پر از اثاث بود .
همشونم تقریبا قدیمی بودند و بعضی هاشونم شکسته بودند .
شادی-بهاری اتاق سرامیکه فرش نمیخواد ،فکر نکنم فرش سالم اینجا پیدا شه .
-باشه،ولی نه فرش خودمو تو اتاقم خونه بهرام میارم .
شادی- هر جور دوست داری،بیا ببین این چطوره؟
به شادی نگاه کردم که داشت ملافه(ملحفه)سفید رنگیو از روی یه وسیله بر میداشت .
نگاه دیگه ای به اتاقِ جدیدم کردم و لبخندی از روی رضایت زدم به اینکه وسیله هایی که توش چیده بودم زیاد مُدِرن و جدید نبودند ولی خیلی قدیمی هم نبودند ،تخت چوبی قهوه ای تک نفره که کناره دیوار سمت چپ اتاق گذاشته بودم و میز توالت سفید رنگ و با آینه روش هم سمت راست،دیگه کمد نیوردم چون اینجا خودش کمد دیواری داره که رنگشون سفیده و سمت راسته اتاق ان و فرش تقریبا شیش متری دایره ای شکل هم وسط اتاق انداخته بودم که ماله جهیزیه سارا بود ولی دادش به من دوتا میز کوچیک هم که سِت تخت بودند و همونجا کناره های تخت گذاشتم و پرده های سفید و قهوه ای تقریبا نو هم آویزون کرده بودم ،خدایی ساده و قشنگ شده ،ولی اگه یکم اتاقه بزرگ تر بود وسایل کمی که توش چیده بودم اصلا نما نمیداد و انگار اتاق خالی بود،خداروشکر اتاق زیاد بزرگ نیست .
یکی زد پس کَلم دستمو گذاشتم پشت سرم و اومدم دهن باز کنم و اعتراض کنم که با صدای شادی دهنم بسته شد .
شادی- دستمزد منو بده .
-مگه من ازت خواستم کمک کنی !؟
شادی-حالا که کمک کردم دستمزدمو بده تا برم.
با پا محکم کوبیدم به ساقِ پاش که از درد به خودش پیچید و آهش بلند شد .
-اینم دستمزدت حالا هم گمشو خونتون میخوام بخوابم .
شادی- آخ آخ آخ داغون کردی پامو روانی ،الدنگِ یالقوزهِ ...
پریدم وسط حرفش .
- بیا برو بیرون جون هر کی دوست داری چشام دارن از خستگی خود به خود کور میشن .
شادی صاف وایساد و اخم مصنوعی ای کرد .
شادی-تو که خدا دادی کور تشریف دارین (اخماشو باز کرد) شب خوش .
- میری خونتون ؟
شادی- آره میرم خونه مامانم تنهاست .
یه لحظه به شادی حسودیم شد ،دلم برای مامانم خیلی تنگ شد ،کاش تا بود بیشتر قدرشو میدونستم کاش بیشتر بغلش میکردم و بوسش میکردم کاش بیشتر وقتمو باهاش میگذروندم .
شادی- اوی بهار خُله با تو اَما .
-ها، چته ؟
شادی- چرا یهو میری تو هپروت .
- ببخشید .
شادی- نه بابا طوری نیست (خمیازه کشید) خدافظ شبتم بخیر (خندید) خواب جلتلمن ببینی .
خندیدم .
- برو مسخره خدافظ شبتم بخیر .
شادی لبخندی زد و کیفشو روی شونش جابه جا کرد و از اتاق رفت بیرون . موهامو بافتم و با کِش دمشو بستم خودمو روی تخت ولو کردم و چشمامو بستم .
انقدر خسته بودم که چشمام میسوخت .
خداروشکر سارا آرمانو قانع کرد ،گیر داده بود امشب بیاد پیش من بخوابه ،یعنی اگه میومد به معنی واضح کلمه روانی میشدم .
با صدای تق تقی از خواب پریدم .اولش هیچی به ذهنم نمیومد که صدا دوباره تکرار شد تازه فهمیدم که صدای دره .
اصلا دلم نمیخواست بیدار شم با بی حالی بلند شدم و درو باز کردم .
مامان رها- سلام بهار جان خواب بودی؟
نه په داشتم میرقصیدم ،انقدر ازین سوالا بدم میاد .
- سلام ،بله خواب بودم .
مامان رها- آخ ببخشید نمیخواستم بیدارت کنم ،بیا پایین صبحانه بخور .
بیدارم کرده بعد میگه نمیخواستم بیدارت کنم .
لبخند مصنوعی ای زدم .
- ممنونم چرا زحمت کشیدین ، الان میام پایین .
یه جوری میگم پایین انگار الان خیلی تو هوام کلا چهار تا پله اس دیگه .
مامان رها لبخندی زد و رفت سمت پله ها .
درو بستم و بهش تکیه دادم و چشمامو بستم ،دلم میخواست برم بخوابم ولی از همین اوله کاری به حرفش گوش نکنم و ناراحتش کنم با لگد پرتم میکنه خونه بهرام .
چشمامو باز کردم که نگاهم به ساعت دیواری افتاد .
خدا نگم چیکارت کنه آخه آدمو کله سحر بیدار میکنی که چی شه بهش صبحونه بدی؟ صبحونه بخوره تو فرق سرِ اون نَوه یه مَشَنگِت .
ساعت هفت خر صبحونه میخوره .
پوفی کشیدم و درو باز کردم .
پله هارو رفتم پایین مامان رها نشسته بود پشت میز توی آشپزخونه ،صبحونه روی میز از اینجا معلوم بود ،واو ببین چه کرده مامان رها چه صبحونه قشنگی .
مامان رها متوجه سنگینی نگاهم شد و سرشو بالا گرفت .لبخند زدم ،اونم لبخند زد .
-مامان رها ،دستشویی کجاست ؟!
مامان رها - عزیز دلم (انگشت اشارشو گرفت پشت سره من رد انگشتشو گرفتم و رسیدم به دوتا در)اون دوتا درو ببین سمت چپیه حموم و دستشوییه ،سمت راستیه هم اتاقه منه .
دوباره برگشتم و با لبخند نگاهش کردم .
-ممنونم .
راهمو کج کردم سمت دستشویی . درشو که باز کردم یه بوی عطری اومد ، میگم بوی عطر یعنی بوی عطرا .
حالم داشت از بوی بَد دستشویی بهم میخورد .یعنی قشنگ با اومدن توی این خونه تصوراتم راجب به خونه های ویلایی عوض شد .
بو لاش مُرده میده این دستشویی .
کارمو که کردم .دستشویی رو هم شستم و رفتم بیرون
 

Atieyh

رمانیکی
رمانیکی
شناسه کاربر
1222
تاریخ ثبت‌نام
2021-11-20
آخرین بازدید
موضوعات
2
نوشته‌ها
36
پسندها
172
زمان آنلاینی
16h 20m
امتیازها
98
سطح
0

  • #10
رفتم توی آشپز خونه و روبروی مامان رها نشستم .
مامان رها-خوب خوابیدی دیشب .
سرمو گرفتم بالا و لبخند زدم .
-بله خیلی خوب خوابیدم .
مامان رها هم لبخند زد .انقدر دلم میخواست بگم اگه میزاشتی صبح بخوابم بهترم میشد ،ولی یه جورایی بی ادبی بود.
مامان رها- صبحانه بخور عزیزم .
بازم بهش لبخند زدم ، دهنم اسفالت شد از بسکه لبخند زدم .
به میز نگاه کردم همچی رو میز بود . مربا،پنیر،عسل،شیر،کره ،نون و ... همین دیگه هیچی نبود .
شروع کردم به لقمه گرفتن .
مامان رها- من عادت دارم صبحا اول وقت برم پیاده روی ،با من میای ؟!
-خیلی دلم میخواد که بیام ولی باید لباس هام و وسایلمو توی کمد ها بچینم .
مامان رها- باشه عزیزم .
خالی بستم اصلا دلم نمیخواد بیام ،صبح کَله سحر بیدارم کردی ،بات بیام پیاده روی ،کور خوندی .
-مامان رها ،یه چیز بگم ناراحت نمیشین ؟!!!
مامان رها- بگو عزیزم .
- من عادت ندارم صبح زود بیدار بشم ...
پرید وسط حرفم .
مامان رها- تا ته خط رفتم ،باشه دیگه صبح بیدارت نمیکنم .
-ممنونم .
مامان رها خندید و گفت :
مامان رها- نوه ی خودمم همین جوری بود ،صبح که بیدارش میکردم ناراحت میشد و خُرده میگرفت که چرا منو بیدار کردی .
-میشه یه سوال بپرسم ؟
مامان رها- بپرس عزیزم .
-این نوتون کیه ،انقدر ازش تعریف میکنین کنجکاو شدم ببینم کیه .
مامان رها لبخند زد .
مامان رها- اسمش سورنه ،بیست و شیش سالشه ،اونوقتی که همه ی بچه هام و نوه هام رفتن آلمان سورن پیش من موند.
-پس چرا الان رفت ؟!
مامان رها- حدود هشت ماهه پیش باباش که میشه پسر من به رحمت خدا رفت .
-خدا رحمتشون کنه .
مامان رها- خدا رفتگانه شما هم رفتن کنه ،باباش که مُرد حدود یک هفته رفت پیش مادرش و خواهرش ولی دوباره برگشت تا این یه هفته پیش که مامانش بهش گفت بیا پیش من و خواهرت اونم رفت آلمان .
-اها.
مامان رها بلند شد وایساد .
مامان رها- خوب دیگه من برم به پیاده رویم برسم صبحانتو که خوردی به زحمت میزو جمع کن .
-چشم .
مامان رها- چشمت بی بلا .
رفت توی اتاقش و بعد چند دقیقه با یه تیپ اسپرت اومد بیرون .
جون ننه بزرگ شادی چه پایه اس . ننه بزرگ من عین فسیله .
یه لبخند بهم زد .
مامان رها- مراقب خودت باش عزیزم .
منم لبخند زدم .
-شما هم همینطور .
مامان رها از خونه رفت بیرون .
اصلا اشتهای صبحونه نداشتم ،کلا عادت ندارم صبحا اول وقت چیزی بخورم ،این چند تا لقمه هم به زور خوردم .
دَره یخچالو باز کردم .
واو یه یخچاله پُری ،یخچاله خونه خودمون همیشه عین کویر بود هیچی توش نداشت.
میزو جمع کردم و یه راست رفتم توی اتاقم .
گوشیمو برداشتم و زنگ زدم به شادی .
بعد چندتا بوق صدای نکرش پیچید توی گوشم .
شادی-به به به بهار خانوم .
-عه تو بیداری ؟!!
شادی-فکر کردی مثه تو خرسم تا لنگه ظهر بخوابم !!
-آره خوب توکه از خرسی چیزی کم نداری .
شادی- خوب خوابیدی دیشب .
-هی بد نخوابیدم .
شادی-این یعنی خوبم نخوابیدی ؟!
- ننه بزرگت کَله سحر بیدارم کرده بیا صبحونه بخور .
صدای خندش پیچید توی گوشم .
شادی-الان میام اونجا .
- باشه منتظرم .
شادی- مامان رها رفته پیاده روی؟!
-آره .
بعد صدای بوق های ممتمد پیچید تو گوشم .
عجب گاویه .
پوفی کشیدم و بلند شدم لباسامو از توی س*ا*ک چیدم توی کمد .
بعد تموم شدن لباسام رفتم سمت جعبه کنار اتاق وسایل های مورد نیازمو گذاشته بودم توی اون .
چسبی که چسبونده بودم روی درش رو با کیلید خونه باز کردم ،با این کارم یاد بابا افتادم ،اهی کشیدم و در جعبه رو باز کردم اولین چیزی که چشمم‌بهش خورد قابه عکسِ مامان، بابام بود .
از توی جعبه برش داشتم و روش دقیق شدم .
عکسه ماله حدودا ده یا نه ساله پیشه .بهرام اینجا بیست و دو سالش بود من چهارده سالم .
فقط من توی این عکس بودم وسط مامان بابا نشسته بودم .ل*ب دریا روی ماسه ها نشسته بودیم .
****
*ده ساله پیش*
بهرام- وایسین یه عکس بگیرم .
-برو بابا من خوش عکس نیستم .
بهرام-اذیت نکن دیگه .
بابا-حالا چه گیری دادی به عکس گرفتن ‌،ول کن حالا .
بهرام- من چیکار دارم به شما ها میخوام از خوانوادم عکس بگیرم .
مامان-اذیت نکنین بچمو ، کجا وایسم پسر گلم .
بهرام رفت ل*ب دریا وایساد .
بهرام-بیاین اینجا روی ماسه ها .
بابا خندید بلند شد .
-کی حال داره .
بابا-حرسش نده پاشو بیا یه عکس بگیریم .
پشت چشمی نازک کردم و بلند شدم وایساوم
خودمو تکوندم و کفشامو داشتم با ناز و اَدا می پوشیدم .
بهرام-حالا این فاز ملوسیش گُل کرد .
لبخند خبیثی زدم و به کارم ادامه دادم حدود ده بار بند کفشامو باز و بسته کردم .
بابا- بهار تا ده میشمارم نیومدی میام خیسه آبت میکنم ،یک ،دو ،سه...
و به شموردن ادامه داد .
تحدیدشو جدی نگرفتم .
بابا-هشت،نه،نه و نیم ،شد که بشه، ده .
به بابا که داشت میدوید سمت من نگاه کردم یه جیغ از روی سر خوشی کشیدم و بلند شدم من بدو بابا بدو .
بهرام مامانم از خنده داشتن ماسه ها رو گاز میزدند .
****
*حال*
بازم خاطرات ل*ع*ن*ت*ی ،بازم بغض بدونه اشک .
بازم دلتنگی های بی پایان .
با صدای دَره اتاق به خودم اومدم .
عکسو گذاشتم روی میزه کناره تخت و بلند شدم رفتم دره اتاقو باز کردم .
شادی- سلااام ،بر بهار خُل و دیوونه خودم .
-سلااام بر انتر و میمونه خودم .
از اتاق اومدم بیرون و با هم رفتیم توی سالن و روی یه مبله دو نفره نشستیم .
-چه جوری اومدی تو ؟کیلید داری؟!
شادی-نه بابا خُلی ،آقا محمد قلی درو باز کرد .
- اها ،این کتابا روی میز بود ؟!چرا من ندیده بودمشون ؟
شادی-نه روی میز نبود، اینا ماله منه ،دیگه نیازشون ندارم حیفم اومد بندازمشون ،گفتم برم بدم توی دانشگاه یه وقت به درد یکی خورد .
-فداکار شدی ؟
شادی-فداکار بودم ،چه خبر .
- شب خوابیدیم صبح پاشدیم چه خبری آخه ،دیونه ای ،ولی یه خبر دارم شاید به دردت بخوره .
شادی یکی از کتابهارو برداشت .
شادی- بگو .
- این جلتلمنه راحتم نمیزاره .
شادی خندید و گفت :
شادی- جالب شد ،خوب .
-شوخی کردم .
خندیدم .
شادی- مرض رو آب بخندی .
-تو چه خبر ؟!
شادی تکیه داد به مبل و کتابه توی دستشو انداخت روی میز و نالید .
شادی-وااای انقدر کار دارم ،باید برم میوه فروشی بعد از اونطرف برم کشتارگاه مرغ بخرم .
-چرا کشتارگاه ؟!خوب برو مرغ فروشی.
شادی-کشتار گاه ارزون تر میده بعدم مامانم معتقده مرغ های مرغ فروشیها مونده اند .
-وا !!!.
شادی-پاشم برم خیلی کار دارم باید برم یه سر به بانکم بزنم .
-میموندی حالا.
شادی- انقدر کار دارم بهشون که فکر میکنم سرم سوت میزنه پاشم برم تا ظهر انجامشون بدم .
شادی بلند شد خمونجور که داشت میرفت سمت در گفت:
شادی-خدافظ ،مامان رها اومد سلام برسون .
-کوچیکیتو میرسونم ،خدافظ.
شادی-خفه شو باو .
کوتاه خندیدم .شادی در خونه و باز کرد و رفت بیرون .
مبلی روش نشسته بودم نزدیک تلوزیون بود .
اه اه اه نگاه کن قشنگ ده کیلو خاک نشسته روش .
پس این مامان رها چی میگه "خودم خونه رو تمیز میکنم" نمیز کردنتم دیدیم اون از دستشوییت اینم از خونت که با خاک یکسانه .
بلند شدم رفتم توی آشپزخونه و بعد از کُلی گَشتن یه تیشرت سفید پیدا کردم تیشرته مردونه بود ،اخه تیشرت مردونه به چه درد مامان رها میخوره .
یکم خیسش کردم و افتادم به جونه خونه .
خودمو پرت کردم روی مبل و دستی به پیشونیم کشیدم .
نگاهی به ساعت دیواری انداختم ساعت نه هه ،این مامان رها نمیخواد بیاد !؟.
دستمو دزار کردمو گوشیمو از روی میز برداشتم .
عه پنچ تا میسکال دارم .همشونم از شادیه باز من گوشیمو گذاشتم روی سایلنت این هیییی زنگ زد .
تا اومدم شمارشو بگیرم خودش زنگ زد تماسو وصل کردم .
 
آخرین ویرایش:

موضوعات مشابه

کاربران در حال مشاهده این موضوع (مجموع: 0, کاربران: 0, مهمان‌ها: 0)

بالا پایین