اینجا رمانیکــ ـه!

با عضویت در رمانیک، شما قادر خواهید بود با دیگر اعضای انجمن بحث کنید، به اشتراک بگذارید و پیام خصوصی ارسال کنید.

عضویت! **پیدا کردن رمان بی نام**

در دست اقدام رمان الهه روح من| مبینا صالح‌زاده

رده سنی
  1. نوجوانان
  2. جوانان
  3. بزرگسالان
ژانر اثر
  1. عاشقانه
  2. اجتماعی
عنوان رمان: الهه روح من
نویسنده: مبینا صالح‌زاده
ژانر: ، اجتماعی
خلاصه درمورد پسری است که با محبوبیت خانواده تن به اتهامی زده بود که انجام نداده و سر انجام از همه جا طرد شده و فراموش شده و تا اینکه مهر کودکی در دلش نمایان میشود. داستان زندگی اش تغییر میکند...
 
آخرین ویرایش:
2a3627_23IMG-20230927-100706-639.jpg

نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمدگویی و سپاس از انتخاب انجمن رمانیک را برای انتشار رمان خود؛
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود، قوانین زیر را با دقت مطالعه کنید.

قوانین تایپ رمان

اگر سوالی دارید میتوانید بعد از خواندن قوانین در زیر سوالتون رو مطرح کنید.
بخش پرسش سوال‌ها

قبل از درخواست جلد، قوانین زیر را مطالعه کنید.
قوانین درخواست جلد

برای درخواست نقد، با توجه به قوانین در تاپیک زیر اعلام آمادگی کنید.
درخواست منتقد

برای رمان شما می‌بایست پس از اتمام اثرتون درخواست رصد اثرتان را دهید تا ممنوعات اثرتون بررسی بشه، برای درخواست از طریق لینک زیر اقدام کنید.
درخواست رصد


جهت درخواست صوتی شدن آثار خود می‌‌توانید در تالار مربوطه، درخواست دهید.
درخواست صوتی شدن رمان

و پس از پایان یافتن رمان، در تاپیک زیر با توجه به قوانین اعلام نمایید.
تاپیک اعلام پایان رمان

|کادر مدیریت رمانیک|
 
عنوان رمان: الهه روح من
نویسنده: مبینا صالح‌زاده
ژانر: عاشقانه، اجتماعی
خلاصه درمورد پسری است که با محبوبیت خانواده تن به اتهامی زده بود که انجام نداده و سر انجام از همه جا طرد شده و فراموش شده و تا اینکه عاشق الهه میشود و داستان زندگی اش تغییر میکند...
مقدمه:اینبار دگر مانند بارهایه قبل نبود...
سرایه ‌امید‌ من‌با‌روزنه‌ی‌تو‌آغاز شد!
آه‌الهه...
لب هایش آنگاه که نام تورا زمزمه می‌کند چه عمیق و بی صدا نوای دلتنگی و حسرتِ توابع چشمانم جاری میشود!باره آخری که به چشمانت نگاه کردم و لبخندی نسار رویه پرغصب و دژم گونه‌ی من کردی و با صدایی آرام نواختی که ای مسیحایه کله‌شق من پایان من کنار تو، پیوند من و خاک است.
دریغا که نمی‌دانی با پیوند تو روح من در قطبی ترین شمال تنش قرار‌گرفت‌جان‌من.
این‌زمین‌برایه‌پرستیدن تو زیادی خجل و کوچک است و من یقین دارم که در یک جهان که هیچ در هفت جهان دیگر هم تورا عمیقأ دوست دارم!
 
آخرین ویرایش:
از چه برایت بگویم
از کودکی خجل کننده ام یا بزرگسالی جنون وارم .
من در خانواده ایی پنج نفره چشم به جهان گشودم و نوه اول و ارشد مشتی رمضان بودم مشتی و ننه مرا عمیقأ دوست میداشتن‌و این دوست داشتن در کودکی من باقی مانده بود .
من فرزند مادرم که طاهره باشد بودم و جز مادرم خاله حمیرا و دایی حسن .حسین و ته تغاری ننه که دایی محسن باشد این خانواده را ساخته بودنند.
هرچند دوسالی بعد از من هم نوه هایه دیگر هم وارد خانواده شدند ولی به قوله مشتی هیچکس من نمیشد .چرا که من مسیحا بودم و نامم هم انتخاب او .
این دلبستگی به خانواده تا زمانی عالی و خوش و خرم گذشت که من وارد دوره نوجوانی شدم ...
نوجوانی که کاش هیچگاه سراغم نمی آمد
همه‌چیز عادی بود تا زمانی که آن اعتیاد لعنتی سراغ پدرم آمد و آن مرد صد کیلویی را به معتادی ۶۰, کیلویی تبدیل کرد
من از این وضع ناخوشایند بودم و اما من و مادرم چاره ایی نداشتیم
بار ها صبر کردم و تلاش کردم تا به خاطر مادرم هم که شده است اعتیاد لعنتی را از پدرم دور سازم .
چرا که مادر و پدرم رابطه عمیق و دوست داشتنی باهم داشتند
نشد که بشه
زمان گذشت و پدرم برایه خریدن شیشه دست به قلک کوچکم که هیچ به کیف مادرم هم میزد .
وضعیت خانه خیلی مشغول و پر از هیاهو بود و تنها دلخوشیم دست بلند نکردن پدرم رویه مادرم بود...
تقریبا در شانزده سالگی به سر میبردم که شبی ما خانه مشتی و ننه جمع شده بودیم و همه هم آنجا بودنند ..
پدرم پس از ما به خانه آن ها آمده بود .خانواده پدربزرگم خانواده ساده و مذهبی و بی ریایی بودنند حتی با این که از مواد و اینجور چیزا ها متنفر بودند ولی هیچوقت به رویه من و مادرم نیاوردند
بار ها دایی هایم سعی بر ترک کردن اون داشتند ولی پدرم با بی احترامی آنجا را ترک میکرد .
ما مشغول شام بودیم و پدرم به بهانه بیژامه عوض کردن به اتاق ننه و مشتی رفت ..
که کاش نمی‌رفت و من را به روزگار فلاکت بارم نمیکشاند.
 
بیست دقیقه آیی شد و پدرم نیامد همه منتظر او بودیم و من رفتم و او را صدا زدم سراسیمه از اتاق خارج شد و سر سفره نشت
و از همه زودتر شامش را تمام کرد و به من گفت که خودم مادرم را بیاورم و رفت .
منم چشمی گفتم و گذشت
یک هفته ای معمولی گذشت و اتفاق خاصی نیفتاد تا آن هفته که مادر بزرگم مارا خاست که به خانه او برویم همه تعجب از اینکه ننه چه کاری با ما دارد .
همگی رفتیم و به جز پدرم که گویا مشتی و ننه سرخ شده بودنند از فشار و عصبانیت .
خاله حمیرا آن هارا به آرامش دعوت کرد که مشتی فریاد زد که چه کسی طلاهایه درون بقچه ننه را برداشته .
هیچکس گردن نگرفت و انگار کسی با خبر نبود از قضیه ...جز. من
من دیروز پدرم را دیدم که به طلافروشی رفت و پول اآن طلاهارا داد پایه دود ...
همهمه و صدا همه یه خانه را فرا گرفت که من داد زدم .
من بودم .
همه نگاهی به من انداختن و با تعجب لب زدند تو؟
مادرم دستی. به سرم کشید و گفت پسر من دزد نیست و اما آنها جور دیگری به من نگریستن
عمیق و ترسناک و تنها در آن لحظه مرا مردی ساخت با صبری ایوب
مشتی به سمت من آمد و گفت طلاهارا چه کار کردی؟
من هم لب زدم ... فروختم
با تمام شدن حرفم سیلی به گوشم خورد. که صدایش بعد چندین سال هنوز درون پرده شیشه آیی گوشم مینوازد ..
اشک تمام چشمانم را گرفت اما پر غرور نگاه کردم من اابرویم رفت تا ابرویه اآن مرد نرود‌.
ننه نگاهم کرد و گفت برایت متاسفم مسیحا
همه اتاق ساکت شده بود و مادرم گریه میکرد من از خانه بیرون رفتم تا با خودم و باری که بر دوشم گذاشتم خلوت کنم...
 
آخرین ویرایش:
آن شب خواب به چشمانم نیامد و مادرم هم جریان را برای اون بازگو کرد .
او. هم دریغ از اینکه کار زشتش را تایید کنم من را مقصر کرد. و من بخاطر کار والد خود مجازات شده بودم .
تمام این چند روز غمگین و خجالت زده بودم و رویم هم نمیشد حتی در نگاه ننه و مشتی نگاه کنم .
دوسالی گذشت و شب یلدا بود وو من همراه مادرم به خانه مشتی رفتیم وهمچیز عالی بود تا وقتی که الهه دختر عمو سهراب گریه کنان فریاد زد که کفش هایه قرمز کوچکش نیست .
یهو مشتی با طعنه لب زد ببینید زیر دست مسیحا قایم نشده اند.
منظورش همان دزدی گردن گرفته من بود .
سرم را پایین انداختم و مشتی با نگاه تلخ مادرم حرفش را خورد .
و آن شب هم گذشت و من تصمیم داشتم دیگر در چشم فامیل نگاه نکنم و در عمق تهمت فسیخ سینه سپر کنم

بعد از دوسال دیگه زندگی فلاکت بار من مادرم قصد داشت از پدرم جدا شود و من بخاطر بیماری و روحیه ضعیف مادرم پشتش بودم
و سعی کردم آن مرد را از زندگی و خاطراتش بیرون کنم .و همینک دیگر من مرد خانه بودم و وظیفه پول درآوردن هم گردن من بود .
من پسر تنبل و بی عرضه آیی نبودم و از کودکی کار ×ممنوعه× زیادی کردم از بنایی بگیر تا شاگرد نانوا بودن .الان تازه شاگرد لوله کشی عمو صفدر شده بودم و با کار کردن تمام روزم برایه مادرم زندگی را ساده تر میکردم .
درست است آن چندرغاز پول آنقدر نبود که برایش بتواند آن گرمایه سابق خانواده را فراهم کنم

روزگاران گذشته و من الان جوانی ۲۴ ساله ی بدون سواد و هنوز هم شاگرد همان عمو صفدر
البته دیگر در کارم استاد شده بودم و همینگونه ادامه میدادم .به تنهایی خودم فرو رفته بودم هیچ خبری از محبوبیت کودکی نبود که هیچ من حتی رفیق و دوست تنهایی نیز نداشتم چرا که این عدم اعتمادم به دیگران مانع این میشد .هرچند من اعتماد به نفس برایه ادامه دادن با کسی را نداشتم ... ولی خب .
 
آخرین ویرایش:
سخت مشغول کار بودم که گوشی موبایلم زنگ خورد دستم را با پارچه ایی تمیز کردم و گوشیم را جواب دادم .عمو سهراب بود
احوال پرسی کردیم که عمو گفت برایه تعمیر لوله آشپزخانه اش به خانه اآن ها بروم ‌و منم چشمی گفتم و تماس را به پایان رساندم
بعد از زمان کوتاهی جمع کردن وسایلم به خانه خاله حمیرا و عمو سهراب حرکت کردم و بیست دقیقه آیی در راه بودم که رسیدم
من خیلی وقت بود به خانه آنها نرفته بودم و احساس خجالت میکردم .که سرم را پایین انداختم و زنگ خانه را زدم .
بعد از چند ثانیه رامین پسر کوچک خاله حمیرا در را باز کرد .سلامی کرد و من رویه اورا بوسیدم و وارد حیاط شدم که با رویه خوش عمو سهراب رو برو شدم .
خوشآمد گرمی به من کرد و من را تحویل گرفت و خاله هم من را بغل کرد و به خانه هدایت کرد .
خانه گرم و صمیمی داشتن و احترامی که میان تک تک اعضایه آن خانه بود آن را زیبا تر کرده بود
بعد از پذیرایی خاله از من .کارم را شروع کردم سرم را در کابینت پایین ظرف شویی کرده بودم و سعی بر درست کردن آن کردم که عمو سهراب هم کنار من وایساده بود مشغول بودیم
که با صدایه در حال به خود اومدم .
در حال مصادف در آشپزخانه بود و از اینجا میشد آنجا را دید ..
الهه دختر خاله حمیرا با عصبانیت کیفش را بر زمین کوبید و مامان کنان وارد آشپزخانه شد اما هنوز وارد نشده با دیدم من کیفش را جمع کرد و دوید در یکی از اتاق ها .
عمو سهراب خندید و من سرم را پایین انداختم .که بعد از چند دقیقه الهه آمد و با متانت زیاد به من سلام کرد .و من هم جوابش را دادم .
خلاصه بعد از چند ساعت کارم تمام شد و عمو سهراب هرچه اصرار کرد من هزینه ایی نگرفتم .و با خدافظی گرمی من را راهی کرد
خاله حمیرا کیسه آیی که حاوی غذا بود به من داد و رویه مرا بوسید و از من خاستن که هی به آنها سر بزنم .
خانه شان را ترک کردم که هوا تاریک شده بود و با فکری مشغول به خانه رفتم
 
آخرین ویرایش:
زمان عادی و طبیعی گذشت تا شب یلدای که همه خانه بیبی و مشتی جمع شده بودنند از خاله حمیرا گرفته تا دایی ها همه آنجا جمع بودنند و من قرار شد کارم را زود تمام کنم و مادرم را به خانه آنها ببرم ولی مثل سریال کنار آن ها نباشم .
خلاصه پس از اتمام کارم لباس هایه تمیزم را پوشیدم و به سمت خانه حرکت کردم پس از چند دقیقه ایی مادرم حاضر شدو و با ب×و×س×ه ایی بر پیشانی اش آن را راهی خانه مشتی کردم .
بعد از چند مین رسیدیم و مادرم داخل شد و باز هم مثل همیشه اصرار کنان که من هم درکنار او امشب را سپری کنم اما با رویه خوشی و پر از احترام درخاستش را رد کردم در خانه باز بود و از پشت در به خانه آنها نگاه میکردم و تمام کودکیم و لحظات طلایی عمرم عین فیلمی قدیمی و از کار افتاده از جلویه چشمانم رد شد .
موتورم را روشن کردم که برگردم اما...
با چیزی که در حیاط دیدم متوقف شدم .الهه بود
همان دختر کفش قرمزی که دوست و یار بچگی من بود و اما اینگاه عین دوتا غریبه در چشمان هم حتی نگاهی نمی اندازیم ...
موهایه بلندش را به آرامی می‌بافت و کت قرمز و دامن مشکی چین دارش زیباییش را چند برابر میکرد با لبخندی تمام به خود در حوض کوچک حیاط مینگشت ..نمیخاستم ارامشش را بهم بزنم اما نمی‌توانستم هم از او چشم بردارم ...
من پسر چشم چرانی نیستم اما نیرویی انگار مرا آنجا قفل کرده بود...
همه‌چیز عادی بود تا اینکه نگاهش به در حیاط و چشمان حیرت زده من افتاد ....
 
سریع چادر گل‌گلی بیبی که رویه بند رخت بود را بر سرش نهاد و با نگاهی گنگ وعمیق به من نگاه میکرد ...چیزی نمی‌گفت اما من دور از ادب دیدم که احوالی از او نپرسم!
نگاهش کردم و با لحنی آرام احوالش را پرسیدم .بهت زده سرش را پایین انداخت و تشکر کرد و به من گفت کاری دارم که اینگونه درخانه آنها ایستاده ام ..
نه ایی گفتم و موتورم را روشن کردم که با صدایه آرامش به خودم آمادم .
اسمم را صدا زد با پسوند آقایی که فاصله بین من و خودش را حفظ میکرد .
نگاهش کردم و بفرمایید گفتم که لب زد و یلدا را به من تبریک گفت .نمیدانم چرا ولی من با این تبریک ساده زیادی خوشحال شدم و با لبخندی گوشه لبم از او تشکر کردم و من هم تبریک گفتم .
دیدم به سمت من می آید و دستش را در جیب آن دامن چین چین کرد و یدونه گرو کف دستم گذاشت و خدافظی گفت و سریع به داخل رفت ...
انگار که خجالت کشیده بود و ذوق زده این رفتارش را پایه ادبش گذاشتم و نمیدانم چرا ولی همین حرکت کوچک این یلدا را نسبت به یلدا هایه دیگر متفاوت و زیبا تر کرده بود .
با دلی خوش رفتم آنجارا ترک کردم
 
صبح روز بعد که مادرم به خانه آمده بود و من در تختم سرم در گوشی موبایلم بود .به آرامی با خودش حرف میزد جوری که من هم بفهمم .
داشت از خاستگار دختر دایی حسن حرف میزد که او بله و عله و منم با کلافگی تمام گوش میدادم همه‌چیز عادی بود تا حرف از الهه شد مادرم گفت که الهه دختر خوب و خوش قلبی است که در دانشگاه ... پرستاری میخواند و تحصیل کرده است چشمانم گرد شد تا نام دانشکده او به گوشم خورد .مادرم می‌گفت که او خواستگاران زیادی دارد اما عمو سهراب دم به تله نمی‌دهد و الماسش را دست هر کس و تاکسی نمی‌سپارد .
با حرف مادرم ابرویی بالا انداختم و سرم را زیر پتو کردم .که پتو را از سرم کشید و باز هم حرف ازدواج مرا پیش کشید و باز هم مرا خسته کرد .
بلند شدم و دست و صورتم را شستم و کلاه کاسکتم را سرم کردم و کت چرمم را هم تنم کردم و سوار موتور شدم و خانه را ترک کردم ...
نمیدانم چرا ولی تا به خودم آمدم در دانشکده علوم پزشکی بودم شیشه جلو کلاه را کنار زدم و چند دقیقه ایی منتظر ماندم که الهه و دوست عینکی که افاده از سر و رویش می‌چکید بیرون امدند عین دیوانه ها به آنها را زده بودم که دوستش متوجه من شد و دستش را به طرف من دراز کرد تا نگاره الهه به من خورد موتورم را روشن کردم و آنجا را ترک کردم .
عجب کار اشتباهی...
مسخره به نظر می‌رسید اما من این کار را 4ماه تمام قبل از سرکار رفتنم تکرار میکردم و برایه الهه همان ناشناس کت پوش فراری بودم ...
البته تا زمانی اینگونه بود که ...
 

موضوعات مشابه

پاسخ‌ها
2
بازدیدها
325
پاسخ‌ها
1
بازدیدها
1K
پاسخ‌ها
2
بازدیدها
1K
پاسخ‌ها
71
بازدیدها
5K
پاسخ‌ها
2
بازدیدها
860
پاسخ‌ها
1
بازدیدها
35
پاسخ‌ها
0
بازدیدها
18

کاربران در حال مشاهده این موضوع (مجموع: 0, کاربران: 0, مهمان‌ها: 0)

کاربرانی که این موضوع را خوانده‌اند (مجموع کاربران: 1)

عقب
بالا