از چه برایت بگویم
از کودکی خجل کننده ام یا بزرگسالی جنون وارم .
من در خانواده ایی پنج نفره چشم به جهان گشودم و نوه اول و ارشد مشتی رمضان بودم مشتی و ننه مرا عمیقأ دوست میداشتنو این دوست داشتن در کودکی من باقی مانده بود .
من فرزند مادرم که طاهره باشد بودم و جز مادرم خاله حمیرا و دایی حسن .حسین و ته تغاری ننه که دایی محسن باشد این خانواده را ساخته بودنند.
هرچند دوسالی بعد از من هم نوه هایه دیگر هم وارد خانواده شدند ولی به قوله مشتی هیچکس من نمیشد .چرا که من مسیحا بودم و نامم هم انتخاب او .
این دلبستگی به خانواده تا زمانی عالی و خوش و خرم گذشت که من وارد دوره نوجوانی شدم ...
نوجوانی که کاش هیچگاه سراغم نمی آمد
همهچیز عادی بود تا زمانی که آن اعتیاد لعنتی سراغ پدرم آمد و آن مرد صد کیلویی را به معتادی ۶۰, کیلویی تبدیل کرد
من از این وضع ناخوشایند بودم و اما من و مادرم چاره ایی نداشتیم
بار ها صبر کردم و تلاش کردم تا به خاطر مادرم هم که شده است اعتیاد لعنتی را از پدرم دور سازم .
چرا که مادر و پدرم رابطه عمیق و دوست داشتنی باهم داشتند
نشد که بشه
زمان گذشت و پدرم برایه خریدن شیشه دست به قلک کوچکم که هیچ به کیف مادرم هم میزد .
وضعیت خانه خیلی مشغول و پر از هیاهو بود و تنها دلخوشیم دست بلند نکردن پدرم رویه مادرم بود...
تقریبا در شانزده سالگی به سر میبردم که شبی ما خانه مشتی و ننه جمع شده بودیم و همه هم آنجا بودنند ..
پدرم پس از ما به خانه آن ها آمده بود .خانواده پدربزرگم خانواده ساده و مذهبی و بی ریایی بودنند حتی با این که از مواد و اینجور چیزا ها متنفر بودند ولی هیچوقت به رویه من و مادرم نیاوردند
بار ها دایی هایم سعی بر ترک کردن اون داشتند ولی پدرم با بی احترامی آنجا را ترک میکرد .
ما مشغول شام بودیم و پدرم به بهانه بیژامه عوض کردن به اتاق ننه و مشتی رفت ..
که کاش نمیرفت و من را به روزگار فلاکت بارم نمیکشاند.