اینجا رمانیکــ ـه!

با عضویت در رمانیک، شما قادر خواهید بود با دیگر اعضای انجمن بحث کنید، به اشتراک بگذارید و پیام خصوصی ارسال کنید.

عضویت! **پیدا کردن رمان بی نام**

در دست اقدام رمان الهه خاکی| رز سفید

رده سنی
  1. جوانان
ژانر اثر
  1. عاشقانه
  2. اجتماعی
عنوان رمان: الهه خاکی
نویسنده: رز سفید
ژانر: عاشقانه، اجتماعی
ناظر: @My-soo

خلاصه:
الهه خاکی روایت زندگی دختریه که همه بااین لقب میشناسنش میگی چرا؟چطوری؟ با من بیا تا بهت بگم. . .
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
Negar__f19057b2c9f2a505.png


نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمد گویی و سپاس از انتخاب انجمن رمانیک را برای انتشار رمان خود؛
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود، قوانین زیر را با دقت مطالعه کنید.
قوانین تایپ رمان

اگر سوالی دارید میتوانید بعد از خواندن قوانین زیر سوالتون رو مطرح کنید.
قوانین پرسش سوال ها

قبل از درخواست جلد، قوانین زیر را مطالعه کنید.
قوانین درخواست جلد

برای درخواست نقد، با توجه به قوانین در تاپیک زیر اعلام آمادگی کنید.
درخواست منتقد برای رمان

شما می‌بایست پس از اتمام اثرتون درخواست رصد اثرتان را دهید تا ممنوعات اثرتون بررسی بشه، برای درخواست از طریق لینک زیر اقدام کنید.
درخواست رصد

بعد از اتمام رصد، میتوانید درخواست ویراستار دهید.
درخواست ویراستار

جهت درخواست صوتی شدن آثار خود می‌‌توانید در تالار مربوطه، درخواست دهید.
درخواست صوتی شدن رمان

و پس از پایان یافتن رمان، در تاپیک زیر با توجه به قوانین اعلام نمایید.
تاپیک اعلام پایان رمان

|کادر مدیریت رمانیک|
 
تو خانواده پرجمعیت بودنم خودش کلی مشکله حالا جدا از خوبیای خودش نمیتونی یه خواب آروم داشته باشی تا پلکات سنگین میشه یکی مثل جن میپره جلوت بعدشم تا میای دعواش کنی میگه چالشه از اون طرف یکی با گوشیش از همه اتفاقای خونه استوری میزاره اصلا امنیت نداری ولی بااین حال این جو خونه و خانواده رو دوست دارم همینطور که تو افکارم غرق بودم صدای جیغ جیغای ساناز گوشومو مورد نوازش قرار داد انگار اتفاق تازه ای افتاده در اتاق و که باز کردم با جنب و جوش خانوادم روبه رو شدم
ساناز جیغ میزد چی بپوشم
سیاوش با یه نایلون خوراکی وایستاده بود
سارا جلوی آینئه مشغول ماسک گذاشتن روی صورتش بود با تعجب گفتم چخبره کی قراره بیاد؟
سیاوش باافسوس گفت:باز که خواب موندی؟
سوالی بهش نگاه کردم که سارا با چشمو آبرو رو به ساناز اشاره کرد اونم بااخم گفت:آقاهرموز اینا با خانواده میخوان تشریف بیارن!
باچشمای گرده شده لب زدم وای من حوصله مهمون داری ندارم.
با اخم گفتم صدبار گفتم این جور مواقع گوشیارو جواب ندین.
بابا با نچ نچ گفت:سایه؟؟من شمارو اینجوری تربیت کردم مهمون حبیب خداست،با لبای برچیده گفتم اخه باباجون!
حرفمو قطع کردو گفت میدونم با سروش مشکل داری اما بخاطر من تحمل کن
قبول کردم و رفتم توی اتاقم.
یاد عمو هرمز افتادم دوست دوران سربازی بابام
مرد خیلی شریف و خوبیه برعکس پسرش یه موجود غدو مذهبی یادمه اون زمانا که گرگان زندگی میکردیم همسایمون بودن چقدر اون روزا زود گذشت دعواهای منو سروش سرحجاب.
حالا بعد سال ها قراره ببینمشون
 

موضوعات مشابه

پاسخ‌ها
9
بازدیدها
514
پاسخ‌ها
1
بازدیدها
1K
پاسخ‌ها
2
بازدیدها
1K
پاسخ‌ها
71
بازدیدها
5K
پاسخ‌ها
2
بازدیدها
860
پاسخ‌ها
1
بازدیدها
35
پاسخ‌ها
0
بازدیدها
18

کاربران در حال مشاهده این موضوع (مجموع: 0, کاربران: 0, مهمان‌ها: 0)

کاربرانی که این موضوع را خوانده‌اند (مجموع کاربران: 1)

عقب
بالا