نویسندهی عزیزی که قصد تایپ رمانت رو داری، کافیه که روی فرستادن موضوع کلیک کنی و اسم اثر، نویسنده و خلاصه رمانت رو به همراه ژانرش بنویسی و منتظر تایید توسط مدیر مربوطه باشی. لازم به ارسال مجدد تاپیک اثرت نیست.
عنوان: اغواگر عنکبوت
نویسنده: زری
ژانر: اساطیری، فانتزی، جنایی، عاشقانه
خلاصه: مرگ، شبیه یک بوتهی تمشک کوتاه؛ اما پر از تیغ است زمانی که بچینیاش گس و زیباست؛ ولی در عین حال فریبنده. تیغهاش را روی تنت میزند، تا ابد زخمش بر روی قلبت باقی میماند. بوتهی آن وسوسهانگیز و فریبندهست، میتوان آن را رام و خام کرد. باید رازش را بلد شود که بتواند او را در مشت بگیرد و اسیرش کند. اغواگر، جادوگری وسوسهانگیز که شامل تمام دروغهاست.
نویسندهی عزیز، ضمن خوشآمدگویی و سپاس از انتخاب انجمن رمانیک را برای انتشار رمان خود؛
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود، قوانین زیر را با دقت مطالعه کنید. قوانین تایپ رمان
اگر سوالی دارید میتوانید بعد از خواندن قوانین در زیر سوالتون رو مطرح کنید. بخش پرسش سوالها
برای درخواست نقد، با توجه به قوانین در تاپیک زیر اعلام آمادگی کنید. درخواست منتقد
برای رمان شما میبایست پس از اتمام اثرتون درخواست رصد اثرتان را دهید تا ممنوعات اثرتون بررسی بشه، برای درخواست از طریق لینک زیر اقدام کنید. درخواست رصد
جهت درخواست صوتی شدن آثار خود میتوانید در تالار مربوطه، درخواست دهید. درخواست صوتی شدن رمان
و پس از پایان یافتن رمان، در تاپیک زیر با توجه به قوانین اعلام نمایید. تاپیک اعلام پایان رمان
مقدمه: صحبت از جنگ و جنایت است. اغواگری که باری دیگر، با موجودات جوروگومو و گاشادوکورو و پنانگالان میجنگد، اما همانند بوتهی تمشک فریبنده است. او، آنها را اغواگری میکند. میتواند راز جوروموگو را بفهمد و او را در دستان زمختش بگیرد. سرنوشت آن، اینگونه میشود که با ارادهی جادوگر زنده بماند و یا با یک اشاره بمیرد. زمانی که تمامی کشورها و شهرها را جنایت فرا گرفته بود، اسپایدرمن باعث شد جنایتهای کمتری صورت بگیرد و زمانی که دولت فدرال در اشتباه به سر میبرد و جنایت سهمگینی را گر*دن اسپایدرمن انداخت، او اثبات کرد که یک قهرمان ابرقدرت میباشد که بهجای مرگ به مردم زندگی و به کشور آسایش و آرامش بخشیده است.
کاخ و قصر امپراتوری ژاپن (کُوکیو) سوسونگ، محل اقامت شاهزاده نیوندائه اونیونگ جون، قصر و قلعهای است که در منطقه چیودای توکیو پایخت ژاپن واقع شده است. کاخ امپراتوری ژاپن، خندق چیدوریگافوچی در قسمت شمال غربی دیده میشود.
نیوندائه اونیونگ جون میان تپهها و رودخانهای که اطراف کاخ بود به گونهی نادر، مانند اژدهایی پیچ خورده و ببرهایی نشسته به نظر میرسیدند. گام برداشت. معبد یاسوکونی (به ژاپنی: 靖国神社 Yasukuni Jinja ) در منطقهٔ چیودا در توکیو، پایتخت ژاپن واقع شده و این معبد در سال ۱۸۶۹ (میلادی) ساخته شده است. معبد یاسوکونی در بالای تپهها و دورتر از کاخ و بقیه، قرار گرفته و ارتفاع این تپه بسیار زیاد بود اما؛ به راحتی و وضوح میتوانست کاخ و قصر و خانههای گرد آمده در داخل شهر را که مانند خانههای شطرنج، کنار هم قرار گرفته بودند و رودخانه را، مشاهده کند. هنگام شب، این کاخ و قصر زیبا، مملو از نورهای درخشانی میشد که همانند ماه میدرخشید و نیوندائه اونیونگ جون را به وجد میآورد.
در سمت غربی کاخ کوکیو، میان تالارهای قصر گذر میکند. تالارها، از میان مِه و بارانی که رویشان را پوشانده بودند، دیده میشدند. صبح و شب، به زیبایی جنگل کاخ کوکیو، چنین زینت و درخشش میداد که عنوان شگفت انگیزترین سرزمین پریان دیده میشد.
***
انگار کریسمس بود. کنار برج کلیسای جامع سانتز پل روبهروی تالار ایستاد. همچنان منتظر نامهای از طرف پدرش بود که توسط کریستیان بیل به دستش برسد. پدرش به علت شیوع بیماریای به خواست خود به شهر دیگری اعذام شده بود تا طبیبان او را درمان کنند. صدای سُم اسبها، گوشش را خراش میدهد. آرام سیاه چالهی نگاهش را بالا آورد و هر دو چشمان سبز رنگ نافذش بر روی ازدحامی از سربازان که سوار بر اسب خود به سوی او میتاختند. چرخید. دستی بر روی لباس شوالیه زرهپوش قرمز رنگش که با رنگهای دیگری همچون آبی و سورمهای آمیخته شده بود کشید. صدای اسبها طنیننواز شد. سرش را کج کرد و رو به کریستیان بیل، ل*ب زد:
- نامه چیشد؟
چشمان قیر گونهی کریستیان، متقابل دو چشمان ابیگیل با بیقراری لغزید. سپس نامه را از گوشهی لباسش بیرون کشید.
- این هم نامه!
ابیگیل، با دیدن نامه. چشمانش درخشش گرفت و خندهای زیبا مزین لبان باریکش شد.
- حال پدرم چطوره؟
غبار غم بیجلادی، صورت زیبای کریستیان را کدر کرد. سپس ل*ب زد:
- هنوز بهتر نشده... طبیبها همچنان در تلاشن تا جلوی شیوع بیماری رو بگیرن.
نامه، در دست ظریف ابیگیل به طرز عجیب و نامحسوسی مچاله شد. از لای دندانهایی که بر روی هم فشار میداد. غرید:
- پس نامه رو نمیخونم.
نامه را بر روی سنگ ریزهها انداخت. سپس چند گامی برنداشته بود که با این حرف کریستیان، سرجایش میخکوب شد.
- مطمئنی نمیخوای نامه رو بخونی؟
ابیگیل، سرش را برگرداند و با اکراه، بر روی پاشنهی پایش چرخید.
- آره.
کریستیان، شانهای بالا انداخت و سپس سوار اسبش شد.
- خود دانی، ولی پادشاه تاکید کرد که نامه رو حتماً بخونی. چیزهایی توی نامه نوشته شده که با خوندنش خوشحال میشی.
****
زاغ چشمانش درخشش گرفت و با ل*ذت به نامهای که بر روی زمین افتاده بود چشم دوخت. در این وقت ظهر، نور بیرمق اشعههای ریز و درشت خورشید از لابهلای درختان تنومند کاج، به سختی بر روی زمین ساطع میشد. دستش را در برابر اشعههای ریز و درشت خورشید سپر کرد سپس رو به کریستیان گفت:
- پس اینطور که معلومه درباره کشور ژاپنه.
هر دو چشمان کریستیان، گرد و به وضوح شوکه شد. از روی اسبش پایین آمد.
- کشور ژاپن؟ نامه رو بلند بخون.
با لکنتی که ناشی از تلاقی همزمان ترس و درد در وجود بیوجودش بود. شروع به خواندن نامه کرد:
- سلام ابیگیل، نمیخواد نگران من باشی در حال درمان توسط طبیبان شهر آئوموری هستم. خیلی مواظب خودت باش به زودی به لندن، کلیسای سانتز پل بر میگردم.
ابیگیل، انتظار داشت پدرش در نامه بیشتر از خود و حالش بگوید. زمانی که نامه به اتمام رسید. بغضش شکست و آنقدر گریه کرد که قطرههای مرواریدی اشکهایش، باعث خیس شدن صورت زیبایش شد. بلند شد و شانههایش را بالا انداخت. کریستیان بیل به طرفش خزید و صورت آغشته به اشکش را قاب گرفت و ل*ب ورچید:
- توی نامه چی نوشته بود؟
کمکم نامه در مُشت ابیگیل مچاله میشد. سیاهچالهی نگاهش را بالا آورد و با صدایی لرزان اما آرام گفت:
- فقط گفته بود توی شهر آئوموری در حال درمانه و به زودی بر میگرده.
یک تای ابروان کم پشت و مشکی رنگ کریستیان بالا پرید. سپس ل*ب ورچید:
- یعنی راجب کشور ژاپن چیزی نگفته بود؟
صورت ابیگیل، از شدت غم بیجلا جمع شد. تعجیلی در حرف زدن نداشت با یک حرکت از جای برخاست. در حینی که اشکهایش را با بلندی سر آستین لباسش پاک میکرد به سختی ل*ب ورچید:
- نه.
چند گام برداشت و میان دو تالار نشست. چشمانش را که از فرط بیخوابی قرمز میزد را بست. انگشتش را زیر بینی قلمیاش کشید و ادامه داد:
- برنامهات برای کریسمس چیه؟
کریستیان، با چند خیز خود را به او رساند و با فاصلهی بسیاری کنارش نشست.
- با نبود پادشاه، هیچ برنامهای ندارم.
ابیگیل، نگاهش به سمت درخت آرزوها که توسط باد به صورت عجیب و نامحسوسی همانند چوب کبریت خم شده بود، چرخید.
سپس گفت:
- امروز بیست و پنجم دسامبر هست. پدر و مادرم کنارم نیستن ولی مردم کشورم کنارم هستن، همه مردم کمکم برای برگذاری این روز مبارک به پایتخت میان. مگه میشه بدون برنامه در حضور مردم باشیم؟ نمیگن پادشاه کجاست؟ پدرم نیست... ولی تا ابیگیل هست برای این روز مبارک، جشن گرفته میشه.
سپس از جای برخاست. کریستیان دستی بر روی بلندی ریشهای بور پروفسوریاش کشید و ل*ب ورچید:
- برای این روز مبارک و سال جدید، برنامهات چیه؟
ابیگیل، اسلحهاش را در غلاف کنار لباسش قرار داد و سرش را کج کرد.
- باید کاجها چراغونی بشه. از بازار ریسههای رنگارنگ نور و بیست و پنج تا شمع تهیه کن تا کنیزها همه جا رو چراغونی کنن.
ولی برای روشن شمعها عجله نکنن. هر بار یه شمع روشن کنن تا آخر شب تموم شمعها تموم بشه.
سپس چند گام برداشت و ادامه داد:
- تموم این کارها توی اتاق نشیمن انجام بشه.
کریستیان، زبان بر روی لبان قلوهایش کشید و پرسید:
- غذا چی؟
ابیگیل، روی پاشنهی پایش چرخید و پس از اندکی مکث گفت:
- به کنیزها گوشزد کن که تعداد زیادی بوقلمون شکم پر و بودینگ درست کنن. گوشت تازه بوقلمون رو از بازار تهیه کنین. نمیخوام هیچ کم و کسری توی جشن کریسمس باشه. درخت آرزوها: مردم در انگلستان بر اساس عقاید خود، درختی را به نام درخت «آرزوها» نامگذاری کردهاند.
کریسمس: کریسمس به انگلیسی Christmasیا نوئل فرانسوی Noel میلاد، جشنی است در دین مسیحیت که به منظور گرامیداشت زادروز عیسی مسیح برگذار میشود. بسیاری از اعضای کلیسای کاتولیک روم، و پیروان آیین پروتستان، کریسمس را در روز ۲۵ دسامبر جشن میگیرند و بسیاری آن را در شامگاه ۲۴ دسامبر نیز برگذار میکنند.
چشمانش درخشش گرفت و با لذت به نامهای که روی زمین افتاده بود چشم دوخت. در این وقت ظهر، نور بیرمق اشعههای ریز و درشت خورشید از لابهلای درختان تنومند کاج، به سختی روی زمین ساطع میشد. دستش را در برابر اشعههای ریز و درشت خورشید سپر کرد؛ سپس رو به کریستیان گفت:
- کارهایی که گفتم رو انجام بده!
آفتاب صداقت در چشمان کریستیان موج زد.
- همه کارهایی که گفتی انجام میشه؛ ولی توی قصر یا کلیسا؟
ابیگیل همزمان با سوار شدن روی اسب سفیدرنگش، سرش را کج کرد.
- کوچههای لندن.
یک تای ابروان کم پشت کریستیان بالا پرید.
- چرا اونجا؟
ابیگیل با صدایی لرزان؛ اما آرام لب برچید.
- چون این دستور منه.
کریستیان تعظیم کرد و بیهیچ مکثی سریعاً پاسخ داد.
- چشم، اطاعت میشه!
لبخندی ملیح مزین لبهای باریک ابیگیل شد. با اسبش از کلیسا خارج شد. کریستیان آرام به طرف اسبش خزید و سوار شد. باید به بازار برود و برای این روز مبارک خرید کند. از روی سد که دور تا دور آن را رودخانهی بزرگی احاطه کرده بود گذر کرد و پس از آن، وارد بازار هردوز شد. افسار اسبش را در دست زمختش گرفت و آن را به تنهی درخت بست و وارد مغازهی کوچکی شد، رو به صاحب مغازه لب برچید:
- سلام، ریسههای رنگارنگ نور داری؟
مرد، چنگی به موهای جو گندمیاش زد و سیاهچالهی نگاهش را بالا آورد.
- بله داریم. لبش را در دهانش برد و اندکی مکید و ادامه داد.
- سی تا ریسههای رنگارنگ نور بیار.
سپس اندکی فکر کرد و انگار که چیز دیگری هم به یادش آمد، تک خندهای کرد و گفت:
- چهار تا درخت کاج.
ابیگیل به سربازها دستور داد تا با کالسکه (درشکه) وارد بازار هردوز شوند و وسایلهایی که برای مراسم برگذاری جشن کریسمس نیاز است، در کالسکه قرار دهند و به کوچههای لندن برسانند که آنجا را تزئین کنند؛ سپس وارد قصر شد تا بتواند اندکی استراحت کند. کریستیان، چند بسته که در هر کدام از آنها ده عدد شمع قرار داشت، برداشت و تکانی داد.
- اینها رو هم میخوام.
کیسهی سکهی فلزی را از جیب لباسش خارج کرد.
- چند میشه؟
- پنجاه پوند استرلینگ سکه.
کریستیان شروع به شمردن سکه کرد و به پنجاه پوند استرلینگ سکه که رسید، مردمک چشمانش را در اجزای صورت او چرخاند.
- این هم پنجاه پوند سکه!
صدای سُم اسبها و کالسکه در گوشش نجوا شد. با عجله از پلهها دوتا یکی پایین رفت و خطاب به سربازان گفت:
- کاجهای طبیعی و مصنوعی رو توی کالسکه قرار بدین. حواستون باشه که آروم جابهجاش کنین، اگر خرب بشن ابیگیل عصبی میشه.
سربازان سری به نشانهی تأیید تکان دادند و با احتیاط، کاجها را جابهجا کردند و در کالسکه قرار دادند. کریستیان هم سوار اسبش شد و قبل از رفتنش از بازار، گوشزد کرد.
- من دارم میرم، کاجها و ریسها و شمعها رو بیارین پایتخت.
سپس اسبش به حرکت در آمد. نگاهش به طرف ازدحامی از جمعیت چرخ خورد، همهی مردم در حال تزئین خانههایشان بودنند. از اسب خود پایین آمد و افسارش را در دست زمختش گرفت. بنکزجیان، در حال خرید برای مراسم جشن کریسمس بود تا مردمک چشمش به طرف صورت کریستیان چرخ خورد، بلافاصله به طرفش خزید و از پشت سر، ضربهی آرامی روی شانهی او کوبید و با صدایی بشاش گفت:
- کریستیان بیل، تو کجا و اینجا کجا؟ ما نمردیم و یه فرصت دیگه پیش اومد تا شما رو ملاقات کنیم.
کریستیان چشمانش را در حدقه چرخاند و چند گام به طرف او برداشت.
- من همین چند روز پیش بازار بودم. بیشتر اوقات به بازار هردوز میام و برای پادشاه و ابیگیل خرید میکنم.
بنکزجیان تا نام ابیگیل را از زبان کریستیان شنید، چشمانش درخشش گرفت و با صدایی که با ذوق و شوق بسیاری همراه بود پرسید.
- ابیگیل کجاست؟ یه نامه براش نوشتم میشه به دستش برسونی؟ هر دو چشمان کریستیان گرد شد.
- تو! تو برای ابیگیل نامه نوشتی؟
سپس قهقههای مستانه سر داد.
- تو برای ابیگیل توی نامه چی نوشتی؟
بنکزجیان دستش را زیر عینکش برد و چشمش را فشرد و خجالتزده لب برچید.
- نمیتونم بگم چی نوشتم؛ ولی میشه به دست ابیگیل برسونی؟ اون باید نامه رو بخونه.
کریستیان شانهای به نشانهی تمسخر بالا انداخت و نیشخندی مزین لبانش شد.
- به دستش میرسونم؛ ولی شرط داره!
بنکزجیان با حسی کنجکاوانه پرسید.
- چه شرطی؟ حرکات پایش متوقف شد و به دیوار کاهگلی تکیه داد.
- به شرط اینکه فن کیوکوشین رو بهم آموزش بدی.
بنکزجیان معترضانه گفت:
- نه! نمیشه. این فن رو فقط من بلدم و اجازهی این رو دارم که یاد شاهزادهها بدم. تو که شاهزاده نیستی، هستی؟
کریستیان از لای دندانهایی که روی هم فشار میداد، غرید:
- پس نامه رو به دست ابیگیل نمیرسونم. امشب خوابش رو ببین ملعون. ۱_ لَندَن (به انگلیسی: London ) پایتخت و بزرگترین شهر انگلستان و در عین حال بریتانیا است. این شهر در کنار رود تیمز در جنوب شرقی انگلستان، در ابتدای پایرود ۸۰ کیلومتری که به دریای شمال میرسد، قرار دارد. لندن به مدت بیش از دو هزار سال سکونتگاهی چشمگیر بودهاست.
۲_ مرکز خرید Harrods. Harrods یکی از لوکسترین و معروفترین مراکز خرید لندن است که در سال 1849 در Knightsbridge افتتاح شد که امروزه نیز در میان گردشگرانی که به این شهر جذاب سفر میکنند، از محبوبیت بالایی برخوردار است.
۳_ پوند؛ انگلستان پوند قدیمیترین پولی است که هنوز هم در دنیا استفاده میشود. این واحد پولی که متعلق به کشور انگلستان است، تصویری از ملکه فقید آنها یعنی الیزابت را روی خود دارد.
۴_ کالسکه معمولاً چهار چرخ دارد و توسط اسب و گاه الاغ کشیده میشود. کالسکهها معمولاً سرپوشیده هستند.
۵_ دُرُشکه گردونهای است چهارچرخ که با اسب یا قاطر کشیده میشود و سایهبان آن باز و بسته میشود.
کریستیان با ابروانی درهم گره خورده، به سرعت چند گام برداشت. نگاهش به طرف ساختمانهای ناموزون چرخ خورد، گرچه صدای کلفت و بَم بنکزجیان گوشش را خراش داد؛ اما چشمانش درخشش گرفت و رویش را برگرداند.
- بهت آموزش میدم؛ ولی باید یه قول بدی؟
- چه قولی؟
بنکزجیان گوشهی چشمش را مالید و ادامه داد:
- به هیچ وجه به پادشاه یا ابیگیل نمیگی که این فن رو از بنکزجیان آموزش دیدم. تفهیم شد؟
کریستیان، لبهای گوشتیاش را به داخل دهانش کشید.
- تفهیم شد. برای آموزش کی بیام؟
بنکزجیان اندکی مکث کرد و پس از گذشت چند ثانیه، گوشهی لب نازکش بالا رفت.
- زمانی که کریسمس تموم شد؛ ولی یه سؤال؟
- بپرس؟
- تو برای چی میخوای این فن رو بلد بشی؟ نکنه فکر میکنی با بلد شدن این فن، میتونی با شاهزاده و ابیگیل همتراز بشی؟
کریستیان چشمان قیرگونهاش را در حدقه چرخاند و انگشتانش را درهم گره زد.
- میشه طرز فکرت رو عوض کنی؟ اینطوری خودت اذیت میشی نادون!
بنکزجیان چند رشته از موهای مجعدش را که باد به رقصی زیبا در آورده بود، کنار زد و گفت:
- پس دلیلش چیه؟
- اونش به تو مربوط نمیشه، تو فقط کاری رو که ازت خواستم بیهیچ عیب و ایرادی انجام بده و مواظب کلاه خودت باش که باد نبره!
پس از این حرفش، سوار اسبش شد و به آن طرف بازار رفت.
از اسب پایین آمد، گرچه هوا گرگ و میش بود، اما نور بیرمق آفتاب آنقدر عمیق ساطع میشد که دانههای ع×ر×ق گرم از پیشانیاش لیز خورد و راه انتهایی آن به گردنش رسید. با بلندی سر آستین لباسش رد ع×ر×ق را از روی پیشانی و گردنش پاک کرد و سوار اسب شد تا به طرف پایتخت حرکت کند. حدس میزد باید تا به حال سربازان با کالسکه به پایتخت رسیده باشند.
ابیگیل با اسب خود وارد پایتخت «لندن» شد. مقابل سربازان ایستاد و گفت:
- چند نفرتون به کاخ باکینگهام برید و اونجا رو چراغونی کنید. چند نفر دیگه هم به پل و برج لندن برید و نامههایی که روی برگهی پاپیروس نوشتم رو به دست مردم برسونید. تفهیم شد؟
همهی سربازان یک صدا با هم گفتند:
- بله.
ابیگیل چند گام برداشت و به ابرهای شکننده چشم دوخت و زیر لب زمزمه کرد.
- کریستیان بیل کجا موند؟!
همان لحظع کریستیان با اسبش وارد پایتخت شد. در حینی که از اسب پایین میآمد، تعظیم کرد و چند قدم عقب رفت و گفت:
- اینجام نگرانم نباش شاهزاده.
- چرا دیر کردی؟
چشمان کریستیان با بیقراری روی چشمان پر از خشم ابیگیل لغزید. همچنان به سکوت ادامه داد؛ اما ابیگیل دست مُشت شدهاش را روی کالسکه کوبید و فریاد زد:
- پرسیدم چرا دیر کردی؟
کریستیان زیر ضربهاش لرزید و با لکنت زبان گفت:
- من... من... یکم... حالم... حالم خوب... خوب نبود.
نیشخندی مزین لبهای گوشتی ابیگیل شد، سپس به طرف کریستیان گام نهاد و پشت سرش ایستاد.
- که خوب نبود؟! الان خوبی؟
- بله.
- خب! جلوتر از سربازها حرکت کن، مبادا چیزی از قلم بیفته که همتون رو تک به تک مجازات میکنم!
کریستیان سرش را پایین انداخت و بحث را تعویض کرد.
- بنکزجیان برای شما نامه نوشته.
ابیگیل بیتفاوت شانهای به نشانهی تمسخر بالا انداخت.
- نامه؟ جز چهار خط نوشتههای بیمعنی، چی میتونه نوشته باشه؟
پس از این حرفش قهقههای مستانه سر داد و به ادامهی حرفش افزود.
- نامه رو رد کن بیاد!
- نامه دست من نیست.
ابیگیل خودش را عقب کشید و با دو چشمانی که از شدت تعجب گرد شده بود، پرسید.
- یعنی چی؟ پس نامه دست کیه؟!
- بکنزجیان.
ابیگیل زبانش را روی لبان گوشتی و سرخرنگش کشید.
- زیاد مهم نیست! خیلیخب میتونی بری.
کریستیان باری دیگر تعظیم کرد و به سرعت به طرف اسبش گام نهاد و سوار شد. ابیگیل مردمک چشمان نافذش به طرف سربازی که قصد داشت کاج را از کالسکه بیرون بیاورد، چرخ خورد، سپس فریاد زد:
- مواظب باش کاجها آسیب نبینند.
سرباز سرجایش میخکوب شد و با ترس و لرز گفت:
- چشم.
- اون ریسهها رو یه گوشه بذار که از هم جدا نشن. نگاه ابیگیل به طرف ابرهای شکننده چرخ خورد. زیر لب آهی کشید و روی تکه سنگ مرمری که در برابر اشعههای بیرمق خورشید درخشش گرفته بود، نشست. نگاهش بهسوی آسمان دقیقتر شد. هوا گرگ و میش بود در چنین هوایی، قطعاً قلبش آرامش نسبی خود را پیدا نمیکرد. طبق معمول، برگهی پاپیروس را از گوشهی لباسش بیرون کشید و شروع به نوشتن کرد.
- امروز بیست و پنج دسامبر هست. پدر، حتی نمیتونی فکرش رو کنی که چقدر دخترت برات دلش تنگ شده. امروز، روزی نیست که من همراه اهالی محله و دوستهام، کریسمس رو جشن بگیرم؛ اما ناامید هم نشدم. من اجازه ندادم بد قول بشی. امروز طبق برنامهای که خودت گفتی، جشن کریسمس برگذار میشه. شاید مادر دلخور بشه که توی نامه اسمی از اون نبردم؛ ولی بهش بگو که خیلی دوستش دارم. پدر، هر چه زودتر سلامتیت رو به دست بیار و برگرد، بیشتر از من، مردم کشور به تو تکیه کردند، تکیهگاهشون رو ازشون نگیر.
گرچه سلول به سلول تن ابیگیل برایش میگریستند، اما چشمانش خشک بود. گویی بیتفاوت بودنش را دیگران میدیدند تا درونش که آتشی فورانکننده، ذرهذره از وجودش را میسوزاند و چیزی باقی نمانده تا به خاکستر تبدیل شود. با صدای یکی از سربازها، رشتهی افکارش پاره شد. - جای ریسهها خوبه؟ نگاه ابیگیل به طرف ریسههای کوچک و بزرگ که بر اساس اندازههایشان به نوبت کنار هم قرار گرفته بودند، چرخ خورد، سپس گفت: - براوو، خودت ریسهها رو به درخت کاج آویز کردی؟ سرباز، سرش را کج کرد و ژست مغرورانهای گرفت. - آره. یک تای ابروان شلاقی ابیگیل بالا پرید، دستی روی موهای کوتاهش کشید و با تعجب لب برچید. - مطمئناً خیلی تمرکز بالایی داشتی! - بله. ابیگیل با یک حرکت از جای برخاست و لبانش را در دهانش کشید. - کارت تمومه؟ - کاری که به دستم سپردی، آره. - خب! پس این نامه رو به دست پدرم برسون. سرباز زیر لب چشمی گفت و نامه را از دست ابیگیل گرفت. - زمان شروع کریسمس و جشن گرفتن کی هست؟ - یک ساعت دیگه. ابیگیل، لبخندش را خورد، پلکهایش را روی هم فشرد و انگشتانش را درهم گره زد، زیر لب زمزمه کرد. - عجیب دردناکه که هر سال کریسمس، پدرم کنارم بود و الان کنارم نیست. به طرف کاجهایی که در برابر اشعههای ریز و درشت بیرمق خورشید میدرخشید، پا تند کرد و دستی روی کاج کشید و به ادامهی حرفش افزود: - همیشه برای کریسمس خیلی ایدههای جالبی داشت! ایدههایی که هرگز من به ذهنم خطور نمیکرد. هر گام که برمیداشت، خاطرههای کریسمس سال قبل، در ذهنش گذر میکرد و همانند فیلمی میمانست که از جلوی چشمانش میگذشت. چنگی به موهای مجعد و بلندش زد. - ذوق و شوقی که توی چشمهای پدرم بود، همزمان میشد توی چشمهای من و مامانم دید. ای کاش امسال، هرگز سالی نبود که پدر و مادرم جای شادی، رقص و خنده، درگیر بیماری بشن. من ناامید یه گوشه کز کردم و امسال مثل سالهای قبل چندان خوشحال و سرزنده نیستم.
روی تکه سنگی نشست و به تالارها چشم دوخت. هنوز هم احساس میکرد که به خوابی عمیق فرو رفته و کسی او را از این خواب شیرین بیدار نکرده است. انگار از تمامی حقایق باز مانده و باور کردن آن، به قدری سخت است که در برابر باور کردنش، توان هضم کردن را ندارد. سرش را کج کرد و نگاهش به طرف درخت آرزوها که به وسیلهی موجی از باد همانند کبریت خم شده، چرخ خورد. گرچه آرزویش در دل به خاکستر تبدیل شده بود؛ اما مجدداً برای سلامتی پدر و مادرش آرزو کرد تا هر چه سریعتر، حال بدشان بهبود یابد. ****** شب فرا رسید و زندگانی و روزهای غمانگیز و گریههای شهر، آفتاب رخت بربست و چراغ خانههایی که در کنار کلیسای جامع سانتز پل بزرگ در میان درختان تنومند بودند، خاموش گشت. ماه همانند گویی نورانی طلوع کرد و پرتوی خود را بر دل کوههای سر به فلک کشیده افکند. هنگامی که سیاهچالهی نگاهش را بالا آورد، مردمک چشمانش روی ازدحامی از جمعیت چرخ خورد. روی پاشنهی پایش چرخید و خطاب به کریستیان بیل گفت: - ناکس کجاست؟ کریستیان بیل چشمانش که از فرط بیخوابی قرمز میزد را با انگشتش فشرد. - نمیدونم، قبل اینکه کلیسا رو ترک کنم اینجا بود و داشت ریسهها رو به درخت کاج آویزون میکرد. ابیگیل انگشتش را زیر بینیاش کشید. - خیلیخب! با نامهای که به دستم رسید، ظاهراً باید نزدیک هزار و پونصد نفر از مردم به کلیسا اومده باشن. تعدادشون رو بشمار و بهم اطلاع بده. کریستیان تعظیم کرد و پس از آن، به طرف ازدحامی از جمعیت پاتند کرد. اخم ظریفی میان دو ابروان شلاقی و بلند ابیگیل جا خوش کرد. دست ظریف و کوچکش را روی گونهی ملتهبش که غبار غمی کدر کرده بود، کشید و روی تخت سلطنتی تاجتخت نشست. نگاهش به طرف مملویی از جمعیت میخکوب شد. - کریسمس پارسال پدرم روی این تاجتخت نشسته بود.
با هیجان و اضطرابی که داشت، به مردم با لذت وافری نگاه میکرد؛ اما اون الان جای خالیش به طرز عجیبی احساس میشه. بهقدری احساس میشه که لحظهای نمیتونم فکرش رو از ذهنم بیرون کنم. یا حتی بتونم برای مردم کشور لبخند ساختگی بزنم که گویا حال بدم رو احساس نکنن، آخه من چطور میتونم بدون پدرم روی پام وایستم و اعتراف کنم که من ابیگیلم؟ اعتراف کنم که دختر پادشاه هستم و دختری که چه پدرش باشه و چه نباشه یه دختر قوی و خود ساختهست؟
در حینی که در افکار پوسیدهی خود پرسه میزد و فکرهایش در مغز پوشالیاش پرسه میزدند، سرش را کج کرد و نگاهش به طرف کریستیان که با انگشت اشارهاش تعداد مردم را میشمرد، چرخ خورد. سپس به حرفش افزود:
- ولی پدرم مرد قویای هست. اون یه شخصیت بارز و خوبی که داره این هست که هرگز شکست رو نمیپذیره. اون برای هر چیزی میجنگه و همون چیزی که به عنوان اهدافش توی زندگیش اولویت اولش میدونه رو توی مشتش میگیره و با افتخار به خودش میباله؛ اما ابیگیل چی؟ زمانی که متوجه میشه پدر و مادرش از اون دور هستن حتی برادرش دیر به دیر به دیدنش میاد. انگار که زمین و کیهان و تمامی انسانهایی که روی کرهی خاکی زندگی میکنن، مقابلم وایستادن و من نمیتونم در برابر این همه مردم، قد علم کنم و باهاشون به مبارزه بپردازم. چرا همچین طرز فکری دارم؟ چون نمیتونم دردی که روی سینهام هست رو تحمل کنم.
کریستیان، با صدایی لرزان؛ ولی آرام لب زد.
- خیلی برام عجیبه! دقیق هزار و پونصد نفر به کلیسای جامع سانتز پل اومدن. ابیگیل! واسهی تو عجیب نیست؟!
ابیگیل نگاه خاموش و پر از غمبارش را به طرف دو چشم پر از حیرت کریستیان چرخاند و گفت:
- خیلی عجیبه! ولی همه به امید پدرم به اینجا اومدن. حالا من چطور پاسخگوی این همه آدم باشم؟
کریستیان روی پاشنهی پایش چرخید و دست مردانهاش را روی چانهی سرد و منقبضش نهاد.
- من بهت کمک میکنم.
چشمان ابیگیل روی دو گوی زیبای کریستیان با بیقراری لغزید.
- کمک تو بیفایدهست!
- چرا؟
ابیگیل بیتاب و مستأصل بزاق دهانش را قورت داد. پس از آن، لبان گوشتیاش را داخل دهانش کشید و پس از اندکی مکث گفت:
- چون تنها کسی که میتونه و قدرت این رو داره که با زبونش و حضورش مردم کشورمون رو راضی نگهداره و قانع کنه، اون فقط پدرمه. من و تو چه الان، چه فردا نمیتونیم جای خالی اون رو پُر کنیم.
گرچه کریستیان بسیار خونسرد بود؛ اما بندبند انگشتانش به طرز عجیب و نامحسوسی لرزید.
- پس باید چیکار کنیم؟
تمام وجود ابیگیل گوش به زنگ بود؛ اما نمیدانست چه بگوید و سکوت را ترجیح داد؛ ولی کریستیان آرام به طرف او خزید و به ادامهی حرفش افزود.
- توی چنین لحظهای سکوت صدق نمیکنه!
ابیگیل گردن ملتهبش را پیدرپی ماساژ داد و روی پاشنهی پایش چرخید. همین حرکت کافی بود تا هر دو گوی زیبایش در برابر دو چشم کریستیان با بیقراری بلغزد. کریستیان در برابر نگاههای پر از ترس و اضطراب ابیگیل دوام نیاورد و سیاهچالهی نگاهش را پایین انداخت. ابیگیل، ناخنهای بلندش را به بازی گرفت و با صدای ضعیف و دردمندش به زحمت لبانش را گشود.
- پشت سکوتم هزاران فریاده، اما کسی که نه سکوت رو درک میکنه و نه فریاد رو میشنوه و هضم نمیکنه. برای چی باید زبونم رو وادار به حرف زدن کنم؟
کریستیان شانهاش را بالا انداخت و لبان گوشتیاش را داخل دهانش کشید.
- من هم سکوتت رو درک میکنم و هم فریادت رو میشنوم، کنارش هم هضمش میکنم.
ابیگیل سیاهچالهی چشمانش درخشش گرفت.
- باید اعتراف کنم که دست راستمی؟
کریستیان تک خندهای کرد و چند گام به طرف ابیگیل برداشت و با ژست مغرورانهای کنار تالار ایستاد و ترجیح داد تن خسته و وزن سنگینش را روی دوش تالار بیندازد.
- چشمهات اعتراف کرد.
ناخودآگاه یک تای ابروان شلاقی و پرپشت ابیگیل بالا پرید.
- اما اینطور به نظر نمیرسه؛ چون اگر اینطور بهنظر میرسید باید قبل از اینکه بخوام اعتراف کنم، تو از چشمهام خونده باشی که سکوتم نشونهی فریاده و علت فریاد نزدنم بهخاطر درک پایین آدمهاست!
کریستیان برای چند ثانیه چشمانش را بست، طولی نکشید تا پلکهای سنگینش را گشود.
- در برابر نگاههای سهمگین تو عاجزم، چطور میتونم جرأت به خرج بدم و توی چشمهای خشنت خیره شم؟
ابیگیل با انگشت سبابهاش دیوار تالار را لمس کرد و گفت:
- نگاههای من همیشه همینطور بوده. غیر از اینه؟
کریستیان قولنج انگشتانش را یکییکی شکاند و پس از اندکی مکث به سؤال ابیگیل پاسخ داد.
- غیر از این نمیتونه باشه. اصلاً غیر از این رو ولش کن.
ابیگیل احساسات لگدمال شدهاش را در مشتهایش جمع کرد.
- نگران غیر از اینش نباش، چون نگاههای من ثابته!
کریستیان سرش را بالا برد تا با چشمان دودوزن و آبی رنگ، صورت ابیگیل را دریابد، سپس گفت:
- اما امروز نگاهت نه تنها نسبت به من، بلکه دیدگاهت نسبت به زندگی و آدمها هم عوض شده.
کریستیان، انتظار هر چیزی را از دو گوی آبی رنگ و زیبای ابیگیل داشت. خشم، نگرانی، استرس و اضطراب، حتی هیجان! اما جز بیتفاوتی و کینه حس دیگری در تیلههای زاغ و نافذ ابیگیل نمیدید. سرانجام ابیگیل سکوت حزنآلودی که بین خودش و کریستیان بیل حکمفرمانی میکرد را شکست.
- زمانی دید من نسبت به آدمها عوض شد که رفتارهاشون هم تغییر و تحول دیگهای پیدا کرد. رفتار من، حتی دیدگاه من نسبت به زندگی و آدمها، انعکاس رفتار خودشون و دیدگاهشون نسبت به منه.
لبخند لرزان، روی لبان بیرنگ و باریک کریستیان بیشتر کش آمد. طبق عادتش مابقی قولنج انگشتانش را هم شکاند و پوست نازک لبش را جوید.
- یعنی میخوای جوری رفتار کنی که آدمها باهات رفتار میکنن؟
ابیگیل همچنان خشمگین و بیاحساس، سرتاپای او را از نظر گذراند و کت بنفش رنگ کوتاهش که پارچهای از جنس چرم و ململ سفید_زرد که به طرز آشفتهای در تن لاغر و بلند قامتش ایستاده را صاف کرد.
- امروز روز جشن گرفتن کریسمسه، نه روزی که تو و مردم بخواین من رو سؤال و جواب کنین!
با این جمله ابروان مشکی کریستیان درهم فرو رفت. بیش از پیش گیج شد، اما سعی کرد خود را جمعوجور کند.
- فقط نگرانت بودم. قصد سؤال و جواب کردنت رو نداشتم. آخه میدونی ابیگیل... .
ابیگیل با بالا آوردن دستش و حرفش، اجازه تکمیل شدن جملهی کریستیان را نداد.
- بیشتر از حد تصورت حرف زدی، میتونی بری!
کریستیان با بدنی سرشده و نگاهی ناباور به جملات ابیگیل گوش سپرد. همان لحظه، قطره اشکی روی گونهی رنگ پریدهاش غلتید، اما اشکهای مزاحم را از روی صورتش پاک کرد و قدمهای خرامانی به طرف ازدحامی از جمعیت که گرداگرد هم نشسته بودند، برداشت.
«کاخ و قصر ژاپن (کوکیو)»
اونیونگ جون، در دلش به خودش و حواس پرتیاش کرورها بار لعنت فرستاد، شمشیرش را میان دستانش رد و بدل کرد و رو به پدرش گفت:
- بابانوئل کی میاد؟
- کمکم پیداش میشه.
اونیونگ جون، با لحن خطرناک و مرموزی زیر لب زمزمه کرد.
- هنوز کامل تزئین کاخ و قصر به اتمام نرسیده، الان بابانوئل و اهالی محله میان. برق کفشهای دال از شدت تمیز بودن، توانست چشمان مشکیرنگ اونیونگ را کور کند. نیشخند موزیانهای زد و با شیطنت خاصی لب زد:
- قراره بابانوئل به ما هم هدیه بده.
اونیونگ، با لبخند به او با تیلههای مشکیرنگش نظری انداخت و با لحن شیرینی گفت:
- تو بزرگترین هدیهی این کشور، برای ما و تمامی مردمی. هدیه میخوای چیکار تا زمانی که خودت بهترین هدیهای؟
دو گوی زیبا و سبزرنگ دال درخشش گرفت. با ژست مغرورانهای به دیوار کاخ تکیه داد و گفت:
- قطعاً همینطوره، اما هدایای بابانوئل توی همچین روز مبارکی یه چیز دیگهست. یه رنگ و بوی عجیب و غریبی داره! وصف نکردنیه.
اونیونگ نگاهش را با لذت اطراف کاخ چرخاند و قولنج انگشتانش را شکست.
- پس باید پنج تا هدیه به ما بده.
دال پوزخند تلخی زد و خیره به مردمک چشمان اونیونگ که در بین مژههای بلندش محصور شده بود، لب زد:
- به یکیمون هم هدیه بده هنر کرده.
اونیونگ چشمانش را روی هم فشرد و نفسش را حبس کرد.
- برو داخل کاخ و به مابقی هم بگو که کارهاشون رو سریعتر به اتمام برسونن.
دال بزاق دهانش را با اضطراب بیشتری قورت داد و در دلش به خودش و حواس پرتیاش کرورها بار لعنت فرستاد.
- به کل فراموش کردم که بهشون سر بزنم. خوب شد که یادآوری کردی!
اونیونگ با لجاجت خاکهای مزاحم را از روی لباسش پاک کرد و چند قدم خرامان به اطراف کاخ برداشت. امروز کاخ برایش یک رنگ و بوی دیگری داشت، گویا به بهشتی میمانست که زیر پایش آب روان گذر میکند و پرندگان برایش آواز میخوانند.
سرش را بالا آورد تا با چشمان دودوزن و مشکی رنگش، اطراف را آنالیز کند تا چیزی از قلم نیفتاده باشد. بازدم عمیقش را از پرههای بینیاش بیرون فرستاد و با سردی و کلافگی تمام و کمالی که در صدای ظریف و فوقالعاده زیبایش بود، خطاب به یکی از سربازها گفت:
- چقدر دیگه کارشون تمومه؟
سپس با نظارهی صورت او به سمت یکی از گلها خزید و درب چوبی قصر را بست و به ادامهی حرفش افزود.
- مگه نگفتم تا یک ساعت دیگه تموم کارها رو انجام بدید؟ پس چرا هنوز نصف کارها انجام نشده؟ زمانی که مکث و تعللشان را دید، مجبور شد نگاهش را بالا بکشد و به ریشخند بیحال و تحقیر کنندهاش خیره بشود. چند گام به طرف کاخ برداشت و در قسمتی از ایوان نشست. دال پوزخند تمسخرآمیزی زد.
- ظاهراً بابانوئل یکم دیرتر میاد که مراسم رو شروع کنه.
قیافهی اونیونگ از این حرف دال وا رفت و با لبخند خبیثی که روی لبانش طرح بسته بود؛ خشمگین و نیشآلود از لای دندانهای کلید شدهاش، غرید.
- چرا؟
- پدر گفت، من از علتش بیخبرم.
با بلند شدن از روی ایوان و چند گام برداشتن تپش قلبش بیشتر شد و بزاق دهانش را با اضطراب بیشتری قورت داد.
- همچین چیزی امکان نداره، بابانوئل تا الان باید توی راه باشه.
تا آمد قدم استوار دیگری بردارد، دال قهقههای زد و از میان خندهاش لب زد:
- شوخی کردم، بابانوئل نزدیکهای قصره.
با اینکه قدش زیادی بلند بود و صورت رنگپریدهاش تقریباً مماس صورت خشمگین و چشمان آتشبار دال قرار میگرفت، اما با این وجود پنج-شش سانتی، از او کوتاهتر است. چشمانش را در حدقه چرخاند و از لای دندانهایی که روی هم میسایید، فریاد زد.
- چرا همیشه من رو اذیت میکنی؟
- چون پرقدرتم و میتونم این کار رو انجام بدم، چرا حسودیت میشه؟
سرانجام با حالتی عصبی نگاه آتشینش را به پارکتهای ایوان کوبید و در حینی که سعی میکرد لحنش تا حد امکان ملایم باشد، گفت:
- همیشه اجازه بده اطرافیانت ازت تعریف کنن نه خودت. در ضمن! فکر میکنی از من قویتری؟
با یک حرکت از جای برخاست و هوم کشداری از گلویش خارج شد.
- اشتباه میکنی!
اونیونگ، تنها زمانی توانست از چشمان درشت و محصور شده در سایههای دودی دال چشم بردارد که پدرش زبانش را به تلخی چرخاند و خطاب به سربازها با صدایی بشاش لب زد:
- عجله کنین، بابانوئل و تعداد زیادی از اهالی محله دارن به کاخ میان.
دال نفس عمیقی کشید.
- لباسم خوبه؟
اونیونگ مردمک چشمانش را چرخاند و سراپای دال را از زیر نظر گذراند و پس از اندکی مکث، به زحمت لبانش را گشود.
- از نظر من که خیلی بهت میاد، نظر خودت چیه؟
سرش را پایین انداخت و با جویدن پوست نازک لبش، برای ساکت ماندن تلاش کرد؛ زیرا هیچ نظری راجع به لباس و نوع پوشش امروزش نداشت، پس سکوت کردن گزینهی مناسبی بود.
بابانوئل کلاه قرمز رنگش را روی سرش تنظیم کرد و چند رشته از موهای جوگندمیاش را از روی پیشانی چین خوردهاش کنار زد. نیمنگاهی گذرا به حول فضای زیبا و چراغانی انداخت و خطاب به یکی از محافظانش گفت:
- به تاکهیوکو اونیونگ جون خبر بده که من اومدم.
دستش را روی بلندی ریشهای پروفسوریاش کشید و مردمک چشمانش را به طرف درخت آرزوها چرخاند و سپس خطاب به یوتو به ادامهی حرفش افزود.
- داخل شهر هوکایدو، بازار کریسمسی برپا شده؟
- بله.
کمربند مشکیرنگش را دور کمرش بست و در حینی که عینکش را از روی چشمانش برمیداشت و چشمانش را میفشرد، گفت:
- هدیههایی که گفتم تهیه کردی؟
یوتو چند گام به طرف درختان کاجی برداشت و به فضای چراغانی چشم دوخت.
- بله.
تاکومی چند گام شتابان به طرف بابانوئل برداشت و در حینی که نفسنفس میزد، گفت:
- تاکهیوکو اونیونگ جون گفتن که داخل کاخ بشینین تا بیایم.
بابانوئل سری به نشانهی تأیید تکان داد و از میان درختان تنومند گذر کرد و گوشهای از کاخ نشست.
دانههای مرواریدی برف از لمبرهای کوچک پایین میآمدند و زمین را فرش میکردند. تاکومی زبان بر لب کشید.
- کی مراسم رو شروع میکنی؟
- زمانی که همهی اهالی به کاخ اومدن.
صدای همهمهای در جایجای کاخ پیچید و سکوت حزنآلود قصر را درهم شکست. نیوندائه لبان گوشتیاش را به داخل دهانش کشید و سلاح سردش را قلاف کرد و چند رشته از هلال مشکیرنگ موهایش را پشت گوشش نهاد.
- سلام بابانوئل، خوش اومدی.
بابانوئل کلاهش را از روی سرش برداشت و چنگی به موهای نمناک و جوگندمیاش زد و تعظیم کرد و گفت:
- سلام، پادشاه کجاست؟
نیوندائه روی تخت نشست و کمان ابروان شلاقیاش را درهم کشید.
- داره برای مراسم آماده میشه.
بابانوئل به تکان دادن سرش اکتفا کرد و کلاهش را روی سرش نهاد. دال در حینی که سلاح سردش را میان دستانش رد و بدل میکرد، تک خندهای کرد و گفت:
- بابانوئل! کی اومدی؟
- چند دقیقهای میشه.
اهالی محله همگی باهم تعظیم کردند و گوشهای از کاخ، گرداگرد هم نشستند. نیوندائه نگاهی به کیک توت فرنگی انداخت و خطاب به دال گفت:
- بهنظرت کیکی که از بازار خریدم، طعم خوبی داره؟
دال چند قدم خرامان به طرف کیک برداشت و یک تای ابروان شلاقیاش را بالا برد و انگشت اشارهی دستش را در کیک فرو برد، پس از آن، انگشتش را مکید.
- اوم، عجب طعم و مزهای داره!
نیوندائه چشمانش را در اجزای صورت بابانوئل چرخاند، سپس نرمخند لبانش کش آمد؛ اما به سرعت سرش را به طرف صورت دال که هنوز انگشتش را میمکید، چرخاند و چشم غرهای نثارش کرد و از لای دندانهای کلید شدهاش، غرید:
- دال! من گفتم به کیک ناخنک بزن؟
قهقههای زد و در حینی که انگشت سبابهاش را در هوا میچرخاند و قصد داشت باری دیگر در کیک فرو ببرد، نیوندائه با یک حرکت از جای برخاست و ظرف بلوری کیک را در دستانش گرفت و در حینی که از شدت خشم کمان ابروانش درهم فرو میرفت، غرید:
- این کارت رو به پدر میگم.
- برو بگو، بهنظرت مجازاتم میکنه؟
نیوندائه نگاه سراپا تمسخرش را به دال داد و سپس پروانهای که روی کیک قرار داشت را جایی قرار داد که برادرش انگشت اشارهاش را در آن فرو برده بود. کیک را روی میز نهاد و انگشت اشارهاش را بالا آورد و به نشانهی تهدید تکان داد.
- دال! زمان شوخی نیست، جدی باش.
گوشهای از کاخ نشست و پای راستش را روی پای چپش نهاد و زیر لب زمزمه کرد:
- حالا مگه چیشد؟ یکم با انگشتم طعم کیک رو چشیدم. بد کردم؟
شانهای بالا انداخت و به نقطهی مبهمی خیره ماند. ذهنش به طرف فکرهایی که در سرش میگذراند، پر کشید. آن صحنهای که دختری زیبا در رستوران کار میکرد را به یاد آورد. ناخودآگاه نرمخند لبانش کش آمد و ضربان قلبش تشدید پیدا کرد. با اضطراب بزاق دهانش را قورت داد و زیر لب زمزمهوار گفت:
- چطوره که امشب به همون رستوران قدیمی برم؟
اندکی به این قضایا فکر کرد و نوچی زیر لب گفت و از جای برخاست. از پلههایی که وسط کاخ وجود داشت دوتا یکی پایین رفت و به آرامی گام برداشت. دستش را روی برگهای سبز درخت ارس چینی کشید. به راحتی میتوانست حرکات دانههای مرواریدی برف را روی برگهای سبز درخت ارس چینی و افرای زیبولد احساس کند. دستش را گوشهی لباس بلندش کشید و رد دانهی مرواریدی برف را از روی لباس زیبایش پاک کرد. مجدداً فکرش به سوی آن دختر، همچو پرنده پر کشید. در حینی که چند گام به طرف درخت ارغوانه ژاپنی برمیداشت، لبان گوشتیاش را به داخل دهانش کشید و ل*ب زد:
- امشب به اون رستوران میرم.