در دست اقدام رمان آئورت بی دریچه | هدیه قلی زاده

تالار تایپ رمان
ژانر اثر
  1. اجتماعی
  2. جنایی
  3. پلیسی
  4. تراژدی



نام رمان: آئورت بی‌دريچه

نام نويسنده: هديه قلی زاده

ژانر: جنايی-پليسی، اجتماعی، تراژدی، عاشقانه

خلاصه: ‌افرادی‌ که کلمات نفرت ‌انگيزی را بر روی روح‌ دختری حک‌ کردند که شايسته‌اش نبود، بی‌آنکه متوجه شوند تکه تکه و ذره ذره درهم شکستنش و از دردش هيچ نفهميدند و بی‌رحمانه به سطل بازيافت روزگار سپردند که از آن دخترک، موجود ديگری ساخت. موجود غريبه‌ای باظاهر سالم، جذاب که هنوز خط ‌و خش‌های بازيافت قبل را حمل می‌کرد و آن‌ها او را نمی‌شناختند.


***


مقدمه:

قرار نبود به کسی بگويد دوستت ‌دارم! شنيده بود؛ اما تجربه کردنش را بنا بر دلايلی خودش از خودش منع ‌کرده بود که در اين دوستت ‌دارم بار سنگينی نهفته است باری که کمر خم می‌کند و مسئوليتی که تعهد می‌آورد. تعهد قلب در برابر يک دل بی قرار کم چيز نیست! اصلاً او آدمی نبود که زير بار چنين چيزی برود! اما رفت بی‌آنکه بفهمد چرا که سر که جنباند با چشم ديد تا خرخره غرق در عشق است!

***




***


 
آخرین ویرایش:

Romanik Bot

رمانیک بات
کاربر VIP
شناسه کاربر
235
تاریخ ثبت‌نام
2020-12-27
آخرین بازدید
موضوعات
53
نوشته‌ها
296
پسندها
1,185
زمان آنلاینی
1h 28m
امتیازها
188
سطح
0
محل سکونت
romanik.ir

  • #2
Hediye_7


نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمد گویی و سپاس از انتخاب انجمن رمانیک را برای انتشار رمان خود؛ خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود، قوانین زیر را با دقت مطالعه کنید.
قوانین تایپ رمان

اگر سوالی دارید میتوانید بعد از خواندن قوانین زیر سوالتون رو مطرح کنید.
قوانین پرسش سوال ها

قبل از درخواست جلد، قوانین زیر را مطالعه کنید.
قوانین درخواست جلد

برای درخواست نقد در تاپیک زیر اعلام آمادگی کنید.
درخواست منتقد

بعد از اتمام رمان، میتوانید درخواست ویراستار دهید.
درخواست ویراستار

و پس از پایان یافتن رمان، در تاپیک زیر با توجه به قوانین اعلام نمایید.
تاپیک اعلام پایان رمان

با تشکر​
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

هدیه زندگی

رمانیکی ثابت
پرسنل مدیریت
مدیر تالار
رمانیکی‌نویس
ناظر
هنرجو
مقام‌دار آزمایشی
کاربر نقره‌ای
آزمایشی
طراح+ادیتور
مدیر
تالار خانواده و زندگی
شناسه کاربر
366
تاریخ ثبت‌نام
2021-02-14
آخرین بازدید
موضوعات
145
نوشته‌ها
1,485
راه‌حل‌ها
1
پسندها
7,955
زمان آنلاینی
38d 20h 28m
امتیازها
374
سطح
3
مدال‌ها
11
محل سکونت
شیراز. نویسنده انجمن رمانیک

  • #2
به نام خدایی که زندگی می‌بخشد؛






هدف نوشتن:
گاهی وقت‌ها با يک داستان یا يک اتفاق زندگی می کنی. در هر لحظه با شادی‌هاشون لبخند می‌زنی و با اشک‌هاشون متاسف ميشی و در صورت نياز اشک مي‌ریزی. مي‌تونم بگم که به طور واقعی حسشون می‌کنی، درکشون می‌کنی، حتی اگر غيرواقعی هم باشه که، نيست. بعد از چند مدت نفست به نفسشون بسته ميشه! به طوریکه اگر يک روز پيششون نباشی، حس می‌کنی یک چيز کمه؛ احساس کلافگی و سردرگمی بهت دست میده و اين منم که قبل از نوشتن اين رمان، بیش از دو سال هر لحظه باهاشون زندگی کردم و در حد توانم سعی دارم و می‌کنم لحظه به لحظه چيزهايی از جمله: احترام، بزرگی، گذشت، محبت، علاقه، دوست داشتن، توانستن، موفقيت، نفرت، خودخواهی و عشق رو بيارم.
 
آخرین ویرایش:

هدیه زندگی

رمانیکی ثابت
پرسنل مدیریت
مدیر تالار
رمانیکی‌نویس
ناظر
هنرجو
مقام‌دار آزمایشی
کاربر نقره‌ای
آزمایشی
طراح+ادیتور
مدیر
تالار خانواده و زندگی
شناسه کاربر
366
تاریخ ثبت‌نام
2021-02-14
آخرین بازدید
موضوعات
145
نوشته‌ها
1,485
راه‌حل‌ها
1
پسندها
7,955
زمان آنلاینی
38d 20h 28m
امتیازها
374
سطح
3
مدال‌ها
11
محل سکونت
شیراز. نویسنده انجمن رمانیک

  • #3
ترژادی، جنایی-پليسی متفاوت همراه با جذاب و جديدترين صحنه‌های عاشقانه! اشک های شوق، اشک های تلخِ جدایی! رفاقت و حرمت ها، آوای خنده‌های طَنين انداز دوعاشق، حس پاک دوست داشتن، بازیگوشی و انضباط، جنب‌و جوش و خویشتن‌داری، ارزش های رمانتیک و فضیلت‌های کلاسیک، جدايي و دوست داشته شدن، عبور از خط قرمز هايي از جنس حرمت و رفاقت! تقابل عشق و غرور، غرور و تعصب! نهایتاً غرور جای خود را به سجایای بالاتر و تعصب نیز در سیر داستان رنگ می‌بازد.


رمان آئورت بی دریچه.
به قلم: هدیه قلی‌زاده
 
آخرین ویرایش:

هدیه زندگی

رمانیکی ثابت
پرسنل مدیریت
مدیر تالار
رمانیکی‌نویس
ناظر
هنرجو
مقام‌دار آزمایشی
کاربر نقره‌ای
آزمایشی
طراح+ادیتور
مدیر
تالار خانواده و زندگی
شناسه کاربر
366
تاریخ ثبت‌نام
2021-02-14
آخرین بازدید
موضوعات
145
نوشته‌ها
1,485
راه‌حل‌ها
1
پسندها
7,955
زمان آنلاینی
38d 20h 28m
امتیازها
374
سطح
3
مدال‌ها
11
محل سکونت
شیراز. نویسنده انجمن رمانیک

  • #4
فرانسه¹ -شهر مارسی²

"تيام"

با آخرين پک، دود سيگار رو به ريه‌هام فرستادم و دودش رو بيرون فرستادم. با اخمی بين ابروهام به پيرمرد افغانی چشم دوختم که برای دو هزار يورو³ التماس می‌کرد . من هم با با ظاهر خونسردِ هميشگی نظاره‌گر بودم. اشکای پيرمرد يکی پس از ديگری روی گونش پايين می‌ومد و دل سنگ رو آب می‌کرد ولی دل من رو نه!
بی‌حرف نگام که به دور از هرگونه ترحم بود رو بهش دوختم:


پيرمرد: آق...آقا، اِل...التما‌س‌تون می...میکنم. من به اين پول احتيا...احتياج دارم.


و قطره های اشک بودن که پايين می‌ومدن. به تفکرات مسخره‌ايی که
توی گوشم فرياد می‌زدند که مرد! مردی که بايد هميشه محکم باشه،کوه باشه اشک ريختنش مسخرست نيشخندی زدم؛ اما صدای فرياد ديگه‌ای اينبار بلندتر توی گوشم می‌گفت مردا حق اشک ريختن ندارن؟ اگه گريه کنن محکم نيستن؟ قوی نيستن؟ اگه مردا گريه کنن ارزششون پايين مياد؟ آيا با گريه کردن آدم میتونه واسه خودش ارزش قائل شه؟
از يک طرف هم نمیتونستم درک کنم که چرا؟ چرا من؟ چرا جلوی من، که تا الان بدتر از اين التماسم‌رو کردن که اين در مقابل اون‌ها اصلاً حساب نمی‌شد، التماس می‌کرد. دليل التماساش‌و به هيچ وجه نمی‌تونستم
درک کنم، نمی‌فهميدم. نمی‌خواستم بفهمم يا نمی‌فهميدم؟ آره نمی‌فهميدم
اين بهتره! آيا واقعا اونقدر ارزش داره يا داشته که به خاطر ده هزار، تنها ده هزار يورو اون چنان اشک بريزه که از شدت گريه به سکسکه بيفته؟ صدايی هايی که مدام توی گوشم داد می‌زدن مگه نمی‌گی تنها ده هزاره پس چرا منتظر التماساشی؟ چرا خفه خون گرفتی؟ افتخار میکنی از اينکه همه میگن بدی؟ افتخار میکنی که آه خيلی ها دامن گيرت شده؟ به آخرشم فکر کردی؟ می‌دونی چی ميشه و خودتو به نفهمی
می‌زنی...


پيرمرد:آق...آقا جان...خواهش می‌کنم. التماستون می‌کنم...قول می‌دم
هرطور شده پول‌رو بهتون برگردونم...آق...آقا يک عمر غلامی‌تون رو می‌ک...


از اينکه رشته‌ی افکارم‌و بهم زده بود باعث شده بود با اخمی کمرنگ بين ابرهام بهش خيره بشم. دستی با خوشنت توی موهام کردم. با نگاه
همشگی نگاش کردم، که پيرمرد از نگام ترسيده يک قدم به عقب رفت و بقيه حرفش‌و خورد. اخمم غليظ تر شد. تا چه حد ضيعف بود که از يک نگاه من تا اين حد وحشت کرده بود. لبم رو تر کردم و با لحن خشکی گفتم:


-تا چند دقيقه ديگه ده هزاريورو⁴ به حسابت واريز می‌شه...


با چشمایی که برقی اون مثل چراغی در دل سیاهی و بی‌پناهیش پیدا شده بود شده بود و اشک خوشحالی امونش رو بريده بود گفت:


-ممنون‌تونم...ممنو...نتونممم آقـ...اا اقاا اين لطفتون...لطفتون رو
هيچ‌وقت از ياد نمی‌برم...حتماً حتمـ...اً پول رو بهتون برمی‌گردونم ...خدا اجرتونـ...


اخمم غليظ تر شد و با دادی بلندگفتم:


-گمشو بيرون!


عصبی بودم و بيشترين عصبانيتم برای اين نبود که حرفم‌و قطع کرده بلکه برای اين بود با کسی که مدت ها هست قهرم و حالی ازش نمی‌گيرم و نامش رو به بدون هيچ ميلی به زبون ميارم ...خدا..هه خدا.
با خشم آخرين سيگاری رو از توی جلد که روی ميز بود برداشتم با فندک نقره‌ايم روشنش کردم و فندک رو روی ميز انداختم و جلد سيگار رو زمين پرت کردم. سيگار رو کنار لبم گذاشتم و پُک محکمی بهش زدم و گلدون قهوه‌ای رنگی که روی ميز سمت چپ بود رو برداشتم و با اندکی تعمل محکم و به سمت در پرتاب کردم. شدت ضربه
اونقدر زياد بود که صدای وحشنتاکی و مهيبی رو ايجاد کرد و تکه‌های گلدون هر کدوم به طرفی افتادن صدای شکستن‌شون باعث تحريک اعصابم شد .سيگار رو از کنار لبم برداشتم با بستن چشمام دودش رو به آرومی بيرون دادم، چشمامو باز کردم، چنگی به موهام زدم. بعد از چند دقيقه منشی هراسون همراه با قهوه داخل شد و به سمت ميز اومد و اون رو روی ميزم گذاشت.
فقط قهوه، سيگار و... باعث تسکين
عصبی بودنم می‌شدن .همه‌ی کارکنان از جمله منشی می‌دونستن وقتايی
که عصبی هستم نبايد همون موقع وارد شن. با صدای در به خودم اومدم.
به قهوه نگاهی کردم. بخاری که ازش ميومد گواهی تازه دم بودنش رو
می‌داد. بدون هيچ واکنشی سيگار رو از گوشه‌ی لبم برداشتم روی زمين پرتش کردم و با کفشم اون رو زير پاهام لهش کردم. نگاه کلافه‌ای به قهوه انداختم. با چنگ زدن کيف سامسونتم از روی ميز به سمت در رفتم و با پا گذاشتم به بيرون منشی ترسيده و هول از پشت ميزش بلند شد و باعث شد خودکار از دستش به زمين پرت شه لحظه‌ايی به خودکار روی زمين نگاهی انداخت و دوباره با ترس به من
خيره شد. مردمک قهوه‌ايی سوخته چشماش دود دو می زد .موهای
شرابی رنگش‌و که روی پيشونيش افتاده بود و مانع درست ديدنش می‌شد ترسيده و با دستايی که لرزشش کاملا پیدا بود به طرفی انداخت وحشت زده نگام کرد. اخمم غليظ شد از اين همه ضعيف بودن! سری با تاسف تکون دادم با اندکی مکث به چشماش خيره شدم. باهمون لحن هميشگی و دستوری! که هيچ حرفی ديگه نمونه گفتم:


-به آليا بگو بياد و تکه های گلدون‌و از اتاق جمع کنه!

نگام‌و در کسری از ثانيه از اش گرفتم و بدون هيچ حرف ديگه بی‌توجه بهش پا به بيرون تند کردم. با ديدن ماشينم، بی تعلل سوارش شدم و زيادترين سرعت به سمت ويلا حرکت کردم.
 
آخرین ویرایش:

هدیه زندگی

رمانیکی ثابت
پرسنل مدیریت
مدیر تالار
رمانیکی‌نویس
ناظر
هنرجو
مقام‌دار آزمایشی
کاربر نقره‌ای
آزمایشی
طراح+ادیتور
مدیر
تالار خانواده و زندگی
شناسه کاربر
366
تاریخ ثبت‌نام
2021-02-14
آخرین بازدید
موضوعات
145
نوشته‌ها
1,485
راه‌حل‌ها
1
پسندها
7,955
زمان آنلاینی
38d 20h 28m
امتیازها
374
سطح
3
مدال‌ها
11
محل سکونت
شیراز. نویسنده انجمن رمانیک

  • #6
فرانسه -شهر پاريس6
«بنيتا»
روی سنگ فرش های زيبای شهر پاريس راه می‌رفتم. صدای ماشين
هايی که با بوق زدن از هم سبقت می‌گرفتن و سعی در رسيدن به مقصدشون رو داشتن، جون هايی که مثل دو مرغ عاشق دست در دست هم قدم برمی‌داشتن. به بچه‌هايی نگاه می‌کردم که با شوق و ذوق کودکانه دست در دست پدر و مادراشون به اطراف نگاه می‌کردن و با
خوشحالی هرکدوم به مقصد خودشون قدم برمی‌داشتن. به برج های بزرگ شهر قشنگ و زيبای پاريس نگاه می‌کردم. يکی از يکی ديگه بلندتر! يکی از ديگه با شکوه تر! با لرزش چيزی در دستم متوجه زنگ خوردن گوشيم شدم. به صفحش نگاه کردم، لبخند محوی روی لبم اومد. دستم رو پيش به سوی آيکون سبز رنگ بردم و با اندکی
مکث اون رو لمس کردم. تماس برقرار شد. گوشی رو به سمت گوشم بردم وگفتم:


-بله؟


-بلا ،کدوم گوری هستی تو ؟از صبح تا حالا می‌دونی چند بار زنگت زدم؟ دِ آخه احمق که بری زير گِل نمی‌گی يکی نگرانته؟ اصلاً من تو کارای تو موندم...


رستا با داد، عصبانيت و حرص همين‌طور داشت واسه خودش حرف
می‌زد. نمی‌دونم اين همه خونسرد بودن و بی‌اعتنايی‌مو از کجا يا کی به
ارث برده بودم؛ اما گاهی وقتا از اين همه خونسرد بودن خودم می ترسیدم. با صدای رستا که دیگه توی گوشم جیغ می‌زد، حواسم‌رو بهش دادم:


-اصلاً خجالتم خوب چيزی والا، خوب که نه خيلی خوبه! می‌دونی چقدر نگرانت شدم؟ خاک عالم تو سر داداش من که داشت از نگرانی خودشو می‌کشت؛ خب حداقل اون ماسمسکتو جواب بده...


رستا که هنوز جوابی از من دريافت نکرده بود ومی‌دونستم داره هر لحظه عصبی تر ميشه داد زد:


-الو، صدامو داری؟ هانی...ای بابا آنتم نمی‌ده که...


در حالی که از شدت صداش گوشام درد گرفته بود گوشی رو کمی فاصله دادم و با دست اشاره آزادم چند بار آروم روی پيشونيم زدم گفتم:


-سلام.
 
آخرین ویرایش:

هدیه زندگی

رمانیکی ثابت
پرسنل مدیریت
مدیر تالار
رمانیکی‌نویس
ناظر
هنرجو
مقام‌دار آزمایشی
کاربر نقره‌ای
آزمایشی
طراح+ادیتور
مدیر
تالار خانواده و زندگی
شناسه کاربر
366
تاریخ ثبت‌نام
2021-02-14
آخرین بازدید
موضوعات
145
نوشته‌ها
1,485
راه‌حل‌ها
1
پسندها
7,955
زمان آنلاینی
38d 20h 28m
امتیازها
374
سطح
3
مدال‌ها
11
محل سکونت
شیراز. نویسنده انجمن رمانیک

  • #7
دستام‌و به آرومی پايين آوردم و فاصله گوشیو گوشم رو از بين بردم، نفسی کشيدم.
رستا جيغ زد:


-سلام‌و درد، سلام‌و کوفت، سلام‌و درد بی‌درمون الهی. من اين همه زِر زدم
تو تازه می‌گی سلام؟... آخ ببخشيد که يادم سلام کنم حضرت عالی...


حواسم پی خنده های دختر کوچولوی که روی نيمکت نشسته بود و با بَه‌بهَ و چَه‌چَه بستنی دستش رو می‌خورد و با آب و تاب برای مرد رو به روش حرف می‌زد رفت. لبخند تلخی زدم. باصدای داد رستا به خودم اومدم:


-بنيتا؟


اخم محوی بين پشونيم نشست. نفسم رو بيرون دادم و گفتم:


-چيه؟!


رستا با حالت گريه مانندی گفت:


-قسم به هرکی ، هرکی که می‌پرستی و ميپرسته‌ من آخر از دست تو سر
به بيابون می‌ذارم. می‌گی نه؟! نگاه کن.


ابرويی بالا انداختم وهمزمان با نگاه کردنم به دختر بچه گفتم:


-خوبه. فقط سرعتش رو جلو بنداز.


رستا با تعجب گفت:


-ها؟! چی‌چی ؟! سرعت چی رو جلو بندازم؟

با ابرو هايی بالارفته گفتم:


-سرعت گذاشتن خودت توی بيابون...


با لحن رستا که مخلوطی از جيغ و داد بود گوشی رو کمی از گوشم فاصله دادم:


-بنيتا!


-بله؟!


نفس عميقی کشيد و با لحنی که سعی داشت نشون نده که چقدر
عصبیه گفت:


-توضيح می‌خوام!


درحالی که روی صندلی دو نفره‌ای به رنگ و حالت چوبی می‌نشستم گفتم:


-درچه مورد؟


-کجا بودی؟ چرا هرچی زنگ زدم در دسترس نبودی؟ چرا خونه نيستی اين موقع شب؟ چرا به آيهان و بقيه از رفتنت خبری ندادی؟ چرا ی ذره به ما و دل نگرونمون فکر نمی‌کنی؟ چرا انقدر لجبازی؟ در رابطه با تمام اين ها من توضيح می‌خوام. البته توضحيات جديد نه هميشگی.


هرکلمش عصبی و پر حرص تر گفته می‌شد و منم در سکوت گوش می‌دادم. باپايان حرفاش، نفسی کشيدم و گفتم:


-خب؟


-خب چی؟!


-من درحال حاضر چيکار کنم؟!


با حرص گفت:


-ی جوری، فقط ی جوری با ی روشی، نمی‌دونم فقط قانعم کن. همين.


کلافه گفتم:


-صبر کن.


هنسفری بدون سيمم رو از طريق بلوز به گوشيم وصل کردم و دور گردنم انداختم. هنسفری رو توی گوشم گذاشتم و گوشی رو توی جيب شلوارم. از جا بلند شدم همزمان با راه رفتنم يکی از دستام رو روی گوشم گرفتم و گفتم:


-صدامو داری؟


رستا با لحن آهسته‌ای گفت:


-آره.


-بيرون بودم. در دسترس نبودم چون گوشيم روی حالت هواپيما بود و کمی قبل از اين بهم زنگ بزنی برداشتم. ديدم تماس گرفتين؛ اما برام مهم نبود. اين موقع شب خونه نيستم چون دلم خواسته. به آيهان و بقيه و خودت هرخری خبر ندارم چون هيچ، تاکيد می‌کنم هيچ لوزمی نداشته. دل‌نگرون، تو و هرکسی ديگه‌ای برام مهم نيست که بخواد برام مهم باشه. لجبازيم به خودم ربط داره و فکر نمی‌کنم به شماها ضربه ای زده باشه. توضيح رو برای اين ندادم چون تو خواستی بلکه فقط به خاطر خودم گفتم. درضمن فکر می‌کنم بدونی که توضيحاتم هميشه جديده... اهل انکار کردنم نيستم. همين. فکر کنم قانع شدی.


نفس عميقی کشيدم و دستم رو برداشتم. رستا با کمی مکث گفت:


-هوم، قانع شدم.


به درخت بلند و سبز رنگی نگاهی کردم:

-خوبه. می‌خوام قطع کنم.


رستا تند و با استرس بی فکر گفت:


-نه. نه صبر کن ببينم. قطع کنی که چی بشه. وای چی می‌‌گم من؟


لبخند محوی زدم آروم گفتم:


-آروم دختر! آروم. بگو چی شده؟
 
آخرین ویرایش:

هدیه زندگی

رمانیکی ثابت
پرسنل مدیریت
مدیر تالار
رمانیکی‌نویس
ناظر
هنرجو
مقام‌دار آزمایشی
کاربر نقره‌ای
آزمایشی
طراح+ادیتور
مدیر
تالار خانواده و زندگی
شناسه کاربر
366
تاریخ ثبت‌نام
2021-02-14
آخرین بازدید
موضوعات
145
نوشته‌ها
1,485
راه‌حل‌ها
1
پسندها
7,955
زمان آنلاینی
38d 20h 28m
امتیازها
374
سطح
3
مدال‌ها
11
محل سکونت
شیراز. نویسنده انجمن رمانیک

  • #8
با لحنش، می‌شد لبخند رو روی لباش تصور کرد:


-نگرانت بودم زنگ زدم، که خب جواب رو هم گرفتم. اما دليل اصلی زنگ زدنم اين بود که...



نفس عميقی کشيد و جدی ادامه داد:


-ببين بنيتا، برای فردا پرواز داريم به شهر مارسی. بليط ها هم از قبل به لطف رهام تهيه شده و خود رهام پارسام مارسی‌ان. جونم برات بگه که فقط مونده خودم و خودت حاضر شيم.

از حرکت ایستادم و با کمی تعجب گفتم:


- چی؟ بازم اتفاقی افتادع که من خبر ندارم؟

رستا که با قسمت اخر حرفم خندش گرفته بود گفت:


- ميشه لطف بفرمايی به منه حقير عرض کنی که چه موقع شما ازچيزی با خبر نبودی سرکار خانوم؟


بلند خنديد .تا اومدم جوابشو بدم خندشو خورد، نفسی گرفت و با لحن جدی تری ادامه داد:




- بی‌خيال. حالا همه‌چيو برات کامل توضيح می‌دم فقط تو الان لطف کن گمشو خونه تا منم بيام.


بی‌حوصله و با ذهنی پر از سوال سری تکون دادم و گفتم:


-هوف...باشه،کاری نداری؟


-نه، خدافظ.


سری تکون دادم و زمزمه کردم:


- به سلامت.


عجيب اين دختر انرژی داشت و روحيه مثبتی رو به آدم القا می‌کرد .با صدای بوق آزاد که تو گوشم بود، دستم رو پشت گوشم بردم و با کليک بر روی دکمه‌ای تماسو قطع کردم و کنار درختی ايستادم.
 
آخرین ویرایش:

هدیه زندگی

رمانیکی ثابت
پرسنل مدیریت
مدیر تالار
رمانیکی‌نویس
ناظر
هنرجو
مقام‌دار آزمایشی
کاربر نقره‌ای
آزمایشی
طراح+ادیتور
مدیر
تالار خانواده و زندگی
شناسه کاربر
366
تاریخ ثبت‌نام
2021-02-14
آخرین بازدید
موضوعات
145
نوشته‌ها
1,485
راه‌حل‌ها
1
پسندها
7,955
زمان آنلاینی
38d 20h 28m
امتیازها
374
سطح
3
مدال‌ها
11
محل سکونت
شیراز. نویسنده انجمن رمانیک

  • #9
**

توی ماشین زنو استی مشکی رنگی که راننده اون پیرمردی با موهای جوگندمی بود نشسته بودم، از آینه نگاهی بهم کرد پرسید:


پيرمرد: خانوم‌جان، کجا برم؟


به سردی؛ اما لحنی ملایم گفتم:



- خيابون شانزه لیزه۶.



پيرمرد که از تن صدام وحشت کرده بود با ترس به تکون دادن سرش اکفتا کردو باعث شد لبخندی تلخ روی لبم بشينه. صدای من همين بود! اگر تن صدام سردی خاصی داشت، دست من نبود! من هيچکاره بودم! تقصيری نداشتم! درسته که می‌گن خواستن توانسته؛ اما گاهی هم ميخوای چيزی‌و ولی نمی‌شه هرچندم که تلاش می‌کنی...
گاهی وقتا، رفتارم و سردی صدام‌و حالت نگام درست ميشه مثل پيرزنا پيرزنی غرورو بدعنق! پيرزنی مغرور که عصا قورت داده. تلخ نيست چون
حقيقته! هرچندم حقيقت هميشه تلخ نيست و من به اين اعقتاد دارم...تلخ نيست اما به طرز غير قابل تحملی مضخرفه! پيش مياد که گاهی وقتا واقعا از اينکه واقعاً از این‌که يه دختر باشم شک می‌کنم؛ اما متاسفانه يا خوشبختانه همه مدارک صدق بر دختر بودن من داره، دختری که تا اين موقع شب بيرون باشه و برای رفتن به خونش بدونه کسی منتظرش نيست. فراموشی يک درده؛ اما نعمت خيلی خوبيه! چيزيه که برای تسکين دردها، از بين بردن کينه‌ها و ساختن لبخندهای جديده! و ای کاش من هم به اين درداما پرنعمت دچار شم!
با ايستادن ماشين ناباور چشم به ويلا دوختم. باورش سخت بود يعنی
حدود يکی دوساعت من توی افکارم غرق بودم؟!
با پرداختن کرايه از ماشين پياده شدم هنوز قدمی برنداشته بودم که آيهان خودشو بهم رسوند تو فاصله ی يک قدميم ايستاد و درحالی به دليل دويدنش نفس نفس می‌زد بعد از نفسی که تازه کرد نگران به فرانسوی گفت:



- خانم جا...ن، کجا تشريف داشتين می‌دونين ساعت چنده؟ خدمه‌ها همه جا رو دنبالتون گشتنن همه نگرانتو...


نگران من !جالبه! درحالی که از اين بحث های هميشگی و ترحم های الکی خسته بودم دست راستم رو بی‌حوصله توی هوا تکون دادم با زبون خودشون گفتم:

-حتماً دليلی برای اطلاع به شماها نبوده.


و بی‌توجه به نگاه متعجبش به سمت در ورودی باز ويلا رفتم.
 
آخرین ویرایش:

هدیه زندگی

رمانیکی ثابت
پرسنل مدیریت
مدیر تالار
رمانیکی‌نویس
ناظر
هنرجو
مقام‌دار آزمایشی
کاربر نقره‌ای
آزمایشی
طراح+ادیتور
مدیر
تالار خانواده و زندگی
شناسه کاربر
366
تاریخ ثبت‌نام
2021-02-14
آخرین بازدید
موضوعات
145
نوشته‌ها
1,485
راه‌حل‌ها
1
پسندها
7,955
زمان آنلاینی
38d 20h 28m
امتیازها
374
سطح
3
مدال‌ها
11
محل سکونت
شیراز. نویسنده انجمن رمانیک

  • #10
با ورودم به عمارت همه‌ی خدمتکارها پشت سر هم، صف بستن و من با
ديدنشون حالت تهوع گرفتم. تنفر داشتم از آدم‌های اضافه داخل خونه!
بايد چند وقت ديگه باهاشون تسويه حساب می‌کردم و می‌فرستادمشون
دنبال راه و مسير خودشون! با تر کردن لبم درست مثل هميشه بدون هيچ حرف اضافه‌ايی گفتم:



-می‌تونيد بريد.


و به سمت راه‌پله ها راه افتادم لحظه‌ايی برگشتم و گفتم:


-غذا هم نمی‌خوام.


به ل*ب‌هايی که کلمه‌ی چشم ازشون خارج می‌شد و سرهايی که به نشونه احترام خم می‌شد توجه‌ای نکردم و به سمت راه پله ها پا تند کردم. اونقدر هميشه به بد اخلاق بودم که ديگه عادت کرده بودن آخرين پله نگاه کردم و بعد از طی کردن اون پله هم به طبقه‌ی بالا رسيدم. با ديدن اتاقم پا تند کردم و با رفتن دستم روی دستگيره در با تيکی باز شد و با پا گذاشتنم به اتاق قبل از هر چيز کليد برق رو زدم.
به اتاقم نگاه سرسری کردم اتاقی که تم آبی خاکستری بود. تمی که سرشار از آرامش بود برای من. به سمت ميز آرايشم رفتم و به تصوير خودم توی آينه نگاه کردم. حواسم رو به تصوير خودم توی آينه دادم. پوست سفيدی داشتم، چشمايی به رنگ آبی. ل*ب هام قلوه‌ايی، موهايی ببند خرمالویی رنگ، طبق گفته بقیه خاص بودم. از شيطتنت‌هايی که می‌کردم برای داداش بنيامينم... هيچکس نمی‌دونست پشت اين همه قوی بودن‌و ثروتمند بودن چه دختر ضعیف و بی‌پناهی نشسته،هه بی‌پناه! واقعا بی‌پناه بودم؟
با حس گرمی اشک، با بستن چشمام مانع از ريختنش شدم. نفسی عميقی
کشيدم.
چشم از تصوير خودم گرفتم . کمی خم شدم و از کشوی دوم تاپ و شلوارک ليمو رنگی بيرون آوردم. لباس هام رو روی کاناپه انداختم و تاپ و شلوارک عوض کردم. هميشه لباسای راحتی و آزاد رو واسه خونه ترجيح می‌دادم؛ اما از اينکه هرثانيه و هر دقيقه مجبور بودم داخل اين عمارت کوفتی باشم کلافم می‌کرد. شونه رو از روی ميز
آرايشی برداشتم و گوشه تخت نشستم و موهام رو شونه کردم. با تموم شدن کارم اون رو روی ميز کوچک خاکستری رنگ گذاشتم ملحفه رو دستم گرفتم و بعد از اينکه دراز کشيدم اون رو تا بالای سينم کشيدم و چشمام رو به آرومی روی هم گذاشتم.
 
آخرین ویرایش:
موضوعات مشابه

موضوعات مشابه

کاربران در حال مشاهده این موضوع (مجموع: 0, کاربران: 0, مهمان‌ها: 0)

کاربرانی که این موضوع را خوانده‌اند (مجموع کاربران: 7)

بالا پایین