اینجا رمانیکــ ـه!

با عضویت در رمانیک، شما قادر خواهید بود با دیگر اعضای انجمن بحث کنید، به اشتراک بگذارید و پیام خصوصی ارسال کنید.

عضویت! **پیدا کردن رمان بی نام**

در دست اقدام دلنوشته قلبم باور نمی‌کند | سارینا الماسی

رده سنی
  1. نوجوانان
  2. جوانان
ژانر اثر
  1. عاشقانه
  2. تراژدی
سطح اثر ادبی
نقره‌ای
اثر اختصاصی
نه، این اثر در جاهای دیگر نیز منتشر شده است.
do.php

دلنوشته: قلبم باور نمی‌کند
نویسنده: سارینا الماسی
ژانر: تراژدی، عاشقانه
مقدمه: مدت‌ها از نبودنت گذشته است و قلب بیچاره‌ی من، هنوز هم نتوانسته‌ است نبودنت را قبول کند. گاهی با دل و جان می‌خواهم عشق از زهر کشنده‌تر تو را فراموش کنم؛ اما مغزم هم با قلب دیوانه‌ام همدست می‌شود و فراموشی خاطرات تو را محال می‌سازد.
 
آخرین ویرایش:
شب‌ها تا صبح پلک‌هایم روی هم نمی‌رود. دلیلش فکر تو نیست جانم! آزرده نباش.
بیدارم تا به قلب بی‌قرار و نا آرامم فکر کنم. بیدارم تا بهش بگویم: «دیگر نیست، فراموشش کن!»
جواب می‌دهد: «فراموش کنم و بازگردد چه کنم؟»
 
آخرین ویرایش:
گاهی دلم می‌خواهد، قلبم را از سینه‌ام بیرون بکشم و جایش یک سنگ بگذارم. شاید این‌گونه توانستم خاطرات از عسل شیرین‌تر تو را فراموش کنم؛ اما با رفتنت که تلخی‌اش از هر دارویی بیشتر است، چه کنم؟ حتی اگر بتوانم از تو متنفر شوم، باز هم فکرم درگیر تو خواهد بود. شاید واقعاً نفرت و عشق یکی هستند و هر دو باعث می‌شوند در مغزم حک بشوی و از قلبم خارج نشوی.
تا به‌حال از دل پریشان و دیوانه‌ام سخن گفته‌ام؛ اما از مغزم هم گله‌هایی دارم. هرچه بهش می‌گویم به تو فکر نکند، فایده‌ای ندارد؛ گویا در مغزم حک شده‌ای. باور نمی‌کند تویی که همیشه بودی، حال در کنارم نباشی!
 
ای دنیای من! نمی‌خواهم بر کاری که دوستش نداری اجبارت کنم؛ اما فقط برای ساعتی بیا و به دلم آرام و قرار بده. بیا و تو به قلبم بگو دیگر نمی‌توانم تو را ببینم. حرف مرا که باور نمی‌کند؛ اما گر تو بهش بگویی شاید از فکرت دست بکشد.
 
به قلبم می‌گویم: «این‌همه آدم توی دنیا هست، چرا این‌گونه به آدمی که دورت انداخته فکر می‌کنی؟»
جواب می‌دهد: «آخر جز او دلیلی برای بودن ندارم!»
نمی‌فهمم تو بخش کوچکی از زندگی‌ام را در کنارم بوده‌ای؛ اما قلبم می‌گوید تو را همیشه می‌شناخته است و مغزم هم...
از مغزم نگویم بهتر است. هیچ خاطره‌ای جز تو را به یاد نمی‌آورد.
 
محبوب من، این روزها خیلی در فکر من هستی! اگر روزی می‌گفتند از فکرت پریشان خواهم شد، باورم نمی‌شد؛ اما قلب من، از فکر تو به سردرد دچار شده‌ام! هرچه فکر می‌کنم، به دلیل رفتنت نمی‌رسم و سرسامم بیشتر می‌شود. کاش برای مدتی می‌آمدی و مرا از این گمراهی نجات می‌دادی! می‌آمدی و به من اجازه‌ی آخرین وداع را می‌دادی.
 
گاهی با خود می‌اندیشم اگر هیچ‌گاه تو را نمی‌دیدم چه اتفاقی می‌افتاد؟ ممکن بود باز هم تیری زهرآلود به سمت قلبم پرتاب شود؟
ممکن بود که دوباره از احساسات از دست رفته‌ام بنوسم و قطره‌های اشک، نوشته‌هایم را خیس کنند؟
اگر تو را نمی‌دیدم، باز هم لحظه به لحظه‌ی زندگی‌ام را به کسی فکر می‌کردم؟ امکانش بود آرزوی شنیدن صدای کسی به دعاهای شبانه‌ام تبدیل شود؟
اما اگر تو را نمی‌دیدم؛ ممکن بود جای نوشتن از عشق از دست رفته‌ام، از احساسات قشنگم بنویسم. اگر نمی‌دیدمت، با خنده از خواب بیدار میشدم و قلبم سیاه نمی‌شد.
اگر نمی‌دیدمت...
نمی‌دانم، تو بگو! اگر نمی‌دیدمت چه اتفاقی می‌افتاد؟
 
هرچند که فکر کردن بی‌فایده است؛ زیرا که قدرت مغزم کم‌تر ازقلبی است که بر من حاکم شده. قلبی که با باور نکردنش، مغزم را به فکر کردن وادار می‌کند؛ حتی اگر مغزم هم تو را فراموش کند قلبم برای تو خواهد تپید. غرور هم به کمک مغزم می‌آید و مرا از پیام دادن به تو باز می‌دارد؛ اما باز هم قلب پیروز این میدان می‌شود و من را همچو دیوانه‌ای، به سمت تو می‌کشاند.
چه جنگی در من به پا شده است! مغز که می‌خواهد سعی کند به هرچه فکر کند جز تو و قلبی که به یاد تو وادارش می‌کند.
غرور که مرا به دوری وا می‌دارد و قلب تکه‌تکه شده‌ام باید تاوان تصمیمش را دهد.
قلبی که باور نمی‌کند و با باور نکردنش، تمام تلاش‌های مغزم را از بین می‌برد و غرور چندین ساله‌ام را زیر پایت می‌گذارد. از همه‌ مهم‌تر ترکی جدید بر روی خودش اضافه می‌کند و مرا از عشق تو نابود می‌سازد.
آری، کنترلگر من قلبم است. قلبی که هیچ‌گاه نمی‌خواهد رفتنت را باور کند!


پایان.
 

موضوعات مشابه

پاسخ‌ها
1
بازدیدها
172

کاربران در حال مشاهده این موضوع (مجموع: 0, کاربران: 0, مهمان‌ها: 0)

کاربرانی که این موضوع را خوانده‌اند (مجموع کاربران: 1)

عقب
بالا