اینجا رمانیکــ ـه!

با عضویت در رمانیک، شما قادر خواهید بود با دیگر اعضای انجمن بحث کنید، به اشتراک بگذارید و پیام خصوصی ارسال کنید.

عضویت! **پیدا کردن رمان بی نام**

در دست اقدام دلنوشته صورتک شیشه‌ای | میم.هویار

بسمه تعالی
نام اثر: صورتک شیشه‌ای
نام نویسنده: میم.هویار
ژانر: تراژدی
مقدمه:
هیچ می‌دانی چه می‌گویم؟ صدایم را می‌شنوی؟ حواست هست؟ ببین. من اینجا هستم. زیر خاک. منتظرم بیایی و در بزنی. پنج‌شنبه‌ها دارند تمام می‌شوند. پس تو کجایی؟ آهای...​
 
من صادق چنین بر سنگ و خار و تیشه مُهر شده، که اگر جزایی برای صداقت باشد، من در صدر مثال‌هایش مقررم. هنوز از زیر این خاک نغمه‌ی حقیقت سر می‌دهم؛ و این دروغ‌گویان‌اند که بر روی زمین قدم می‌گذارند. بیگانه شدم با خویش و تو هیچ خبر داری که من اشک‌های آخرین نفس‌هایم را می‌ریزم؟! موهای سپیدم را به تو مدیونم ای گورکن قهار؛ اما تو خوب می‌دانی که بهای این موهای غرق در زمستان چیست. چشم‌هایت را نبند. تو شرمگین نیستی و فقط... متظاهری.​
 
در آخرین تکه‌های به‌ جا مانده از من، می‌توان نهایت احساس زندگی را مشاهده کرد. گویی با همین تکه‌ی کوچکی که از من زیر این خاک سرد مانده، میشد پرواز کرد تا نهایت افق آسمان هفتم. چشم‌هایم را مدت‌هاست از دست داده‌ام؛ اما اشک را نه. قلبی برای تپیدن نمانده؛ اما خون هنوز هم پمپاژ می‌شود. من تا ابد باور نخواهم کرد مرگ خویش را. چرا که زنده بودن به کالبد نیست. هنوز هم فریاد حقیقتم بر گوش‌های خاطی‌‌های این شهر سرپوشی گذاشته تا صدای وجدان در سرشان اکو شود. من هنوز هم به قدرت دیروز هستم.​
 
دروغ؛ بیشتر از هرکسی نشتر این عادت دیرین دوران زندگانی بر تن خودم نشسته است. کاش کسی جای باورم می‌نشست و نمی‌گذاشت خودم خودم را فریب دهم. در هر صورت من زیر خاکم، با نهایت جلوه‌ای که می‌توان با خاک و ریشه عجین شد، درهم آمیخته‌ام. گاه فکر می‌کنم شاید درخت سیب بالای جنازه‌ی نداشته‌ام طعم من را بدهد؛ طعم تمام اشک‌هایی که با خود به گور بردم، تمام حرف‌هایی که بلعیدم، تمام کارهایی که با خودم کشتم. اگر روزی به من سر زدی، از هیچ مگو، نمی‌خواهم بشنوم. فقط از این سیب برایم بگو. همین.​
 
به جای دو چشم بینا امروز، دو انگشت سبابه و میانه بنشسته. تقه‌‌ای به درب همیشه بسته‌ی سنگ‌مزار و فاتحه‌‌‌ای که در کمال بی‌حواسی خوانده و نخوانده به دوش باد کشیده شده. امروز تمام نگاه من از نهایت بیچارگی به نگاه بی‌اعتنای توست. تا به کجا این خواب عمیق تو راه دارد سوی توهم؟ چقدر این ناله‌های خاموش من برای تو ناخواناست؛ و چقدر من به ناحق به زیر خاک سرد خزیدم و هیچ‌کس نفهمید در این جای تنگ دختری زنده خفته است.​
 
شاید زمانی مضاعف نیاز است منتها برای آنکه بیننده است، یک نظر کافی‌ و برای آنکه نابینا، صد دیده حرام است. میدانی من این تل خاکی سنگین به روی استخوان‌های خاکستری‌ام را دوست دارم. این‌ها از تو رسیده. مگر چیزی در این دنیا هست که از اجنبی به ما برسد؟ حال آنکه گویند هرچه از دوست رسد نیکوست. گویی سنگ صبور ما قیراندود بود که چنین کارایی نداشت اما ما به آن سنگ سیاه‌نمای سرمزار و سنگ لحب بر سرمان نیز محبت داریم، تیشه و دشنه‌ی تو که جای خود دارد. هرچند اشک ما که از همسایه نیست، خوب به اهل خانه نگاه کنید.​
 
همهمه‌‌های ریز و تقلاهای بی‌فایده. میدانی مراسم ختم یک میدان بزرگ از اجماع تلاش‌گران بازنده‌ است. مردگانی که در تلاشند دفن نشوند و زندگانی که سعی‌شان بر زنده نماندن است. میهمانانی که می‌کوشند میهمان چنین مجلسی نباشند و میزبانانی که... بگذریم، چه عجب! آمدی و پس از سال‌ها دستی به روی غبار همیشگی این مزار کشیدی. البته تا کسی سهواً دست به دست عزرائیل ندهد تو که کلاهت هم بیفتد این حوالی آفتابی نمی‌شوی. اگر صدایم را می‌شنیدی یقیناً می‌گفتی پس از این همه دوری هنوز هم زبانت تلخ است. خوشا به حال گوش‌های مملو از سکوتت؛ من که خریدارم. شب‌ها که فقط منم و هزاران میت دیگر، نوای التماس شده نوید عذابی که عشق تو بر من تحمیل کرد. من اهل حماقت نبودم ولی منی که تو ساختی چرا... .​
 
نگاهم کن. هنوز هم می‌خواهم باورت کنم. هنوز به دنبال ردپای تو در قلبم می‌گردم و هنوز با ذهنم در جدالم. یک بار خوب دست بکش به روی خیالم. غبار سوءظن را بزدا و بگو که حتی پس از مرگ هم کنار من هستی. کنار آرزوهایم، کنار خیالم و در کنار خودم. حتی اگر جسمی نمانده باشد. به یاد من چهره‌ی دخترک خردسالی را ببوس و هرگاه خواستی از من بگویی با لبخند از زنده بودنم بگو. بگو که هنوز هم صدای هرم نفس‌های گرم را می‌شنوی و هنوز مرا کنار پنجره درحال بوییدن شمعدانی‌های سرخ میبینی. من همیشه هستم، اگر تو بخواهی، منتها این انتخاب توست که مرا از دنیای تو حذف کرده، نه مرگ من.​
 
گرد بی‌مروتی مرا به دیار باقی سپرد نه این خاک نمناک؛ می‌فهمی گم کردن ستاره در آسمان سحر یعنی چه؟ و یا حتی صدا کردن مردی که به خیالت آشنا به نظر می‌رسیده؟ من زنده نیستم ولی تو را هر روز در خاطرات زندگی‌‌ام می‌جویم؛ عجب آن است که نمی‌یابمت. کنارم که نمی‌نشینی ولی انگار می‌بینمت، هم‌صحبتم که نمی‌شوی ولی به درخت سیب می‌‌گویم دو سیب بیندازد. یکی برای تو و دیگری باز هم برای تو. به جایی رسید غایت اوهام من که نفهمیدم چرا برایم یاسین می‌خوانند و طلب آموزش می‌کنند. مگر دوست داشتن تو چقدر تاوان داشت، که حتی مرگ من نیز آن را نپرداخت.​
 
این روز‌ها، یعنی تمام مدتی که از سرزمین روی خاک به زیر خاک تبعید شدم، این من بودم که مدام تو را خطاب قرار می‌دادم منتها نه برای آنکه تو بشنوی؛ شاید ترس من از آن بود که بعد از تمام چیزهایی که از دست دادم، نوایم نیز مرا ترک کند. یا حتی شاید می‌ترسیدم از اینکه وقتی سکوت می‌کنم چیزی برای شنیدن نمانده باشد. آن‌قدری قناعت بر من چیره شده که گوینده و شنونده نه، بلکه حنجره خودم هم برایم شده آرزو. دنیای غریبی‌ست دنیای خاک. اینجا حتی خودت هم خودت را ترک می‌کنی و تنها می‌گذاری.​
 
فعل، همانی که آخر جمله‌ها می‌آید و منسوب به فاعل است، حس می‌کنم که از دستش داده‌ام. به هر فعلی که در این جهان نگاه می‌کنم در وجودم نمی‌یابمش؛ لااقل با ضمیر اول شخص مفرد. می‌خواهم‌ها، می‌توانم‌ها، انجام میدهم‌ها و حتی می‌دانم‌ها سال‌هاست تبدیل شده به می‌خواستم و می‌توانستم و انجام می‌دادم و بدتر از همه می‌دانستم. تمام آنچه که هنوز در من مانده و مثل خودم اسیر مقبره‌ست، فقط آنهایی‌ست که داشتم. از آغاز همان روز غریب، من دیگر طعم اکنون و آینده را نچشیدم. همه چیز طعم تلخ دیروز را می‌دهد و با کمی چاشنی خانمان‌سوز حقیقت که آن هم سوغاتی گورستان به هر آدمیزاد خفته‌ای‌‌ست.​
 

موضوعات مشابه

پاسخ‌ها
1
بازدیدها
200
پاسخ‌ها
6
بازدیدها
508

کاربران در حال مشاهده این موضوع (مجموع: 0, کاربران: 0, مهمان‌ها: 0)

کاربرانی که این موضوع را خوانده‌اند (مجموع کاربران: 11)

عقب
بالا