متروکه دلنوشته سَنگِ قَلبی | terliom

تالار دلنوشته کاربران
وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.
ژانر اثر
  1. عاشقانه
  2. تراژدی
دلنوشته: سَنگِ قَلبی
ژانر: تراژدی - عاشقانه
نویسنده: terliom

خلاصه:
قلب سنگ می‌شود و شیشه‌اش سیمین.
اقیانوس سبز می‌شود و آینه‌اش آبی.
ماهی، کوسه می‌شود و وجودش خاکی.
پرستو، شاهین می‌شود و بال‌هایش چوبی.
موش، افعی می‌شود و معده‌اش معدن.
مار، کفتر می‌شود و شانه‌اش زرین.
تو در وجود من سنگ می‌شوی و معنایت، قلبی...
 
آخرین ویرایش:
  • لایک
  • جذاب
  • گل رز
واکنش‌ها[ی پسندها]: 32 users

Romanik Bot

رمانیک بات
کاربر VIP
شناسه کاربر
235
تاریخ ثبت‌نام
2020-12-27
آخرین بازدید
موضوعات
52
نوشته‌ها
617
پسندها
6,645
زمان آنلاینی
4d 20h 56m
امتیازها
218
سطح
0
محل سکونت
romanik.ir

  • #2
screenshot-1266_eff3.png

به نام خداوند دل‌های پاک​

سلام خدمت شما دل‌نویس عزیز!​

متشکریم از شما برای انتخاب انجمن رمانیک جهت انتشار آثار ارزشمندتان.​
خواهشمندیم قبل از شروع کردن نگارش دلنوشته‌تان، قوانین مذکور در تاپیک زیر را با دقت مطالعه فرمایید!​

پس از ارسال حداقل ده پارت از دلنوشته خود، می‌توانید طبق قوانین تاپیک زیر برای اثر خود درخواست جلد دهید.
[درخواست جلد برای دلنوشته]

پس از اتمام نگارش، برای درخواست نقد و تعیین سطح اثرتان، از طریق لینک زیر اقدام کنید.
[درخواست نقد و تعیین سطح دلنوشته]

پس از رفع ایرادات گفته شده توسط منتقد، جهت بررسی دوباره و تعیین سطح مجدد اثرتان از طریق لینک زیر اقدام کنید.
[تعیین سطح مجدد دلنوشته]

پس از اتمام نگارش دلنوشته، می‌توانید از طریق لینک زیر برای صوتی کردن دلنوشته خود اقدام کنید.
[درخواست صوتی شدن دلنوشته]

پس از اتمام نگارش دلنوشته، در تاپیک زیر اعلام کنید.
[اعلام پایان نگارش دلنوشته]

شما می‌بایست پس از اتمام اثرتون درخواست رصد اثرتان را دهید تا ممنوعات اثرتون بررسی بشه، برای درخواست از طریق لینک زیر اقدام کنید.​

پس از اتمام رصد برای ویراستاری و ارسال اثر شما روی سایت، طبق موارد گفته شده در لینک زیر اقدام کنید.
[درخواست ویراستاری دلنوشته]

جهت انتقال اثر به متروکه و یا بیرون آوردن اثر از متروکه، از طریق لینک زیر اقدام کنید.
[انتقال و بیرون آوردن دلنوشته از متروکه]

متشکریم از حضور گرم و همکاری شما در انجمن رمانیک!​

| مدیریت تالار ادبیات انجمن رمانیک |​
 
  • لایک
  • گل رز
واکنش‌ها[ی پسندها]: 20 users

Leviathan

رمانیکی فعال
رمانیکی
شناسه کاربر
2127
تاریخ ثبت‌نام
2022-04-24
آخرین بازدید
موضوعات
45
نوشته‌ها
312
راه‌حل‌ها
5
پسندها
5,101
زمان آنلاینی
13d 18h 32m
امتیازها
205
سطح
2
مدال‌ها
4
محل سکونت
llǝH

  • #2
یازدهم اردیبهشت ماه هزار و چهارصد و یک

صخره‌ای سنگی به انتظار موج اقیانوسش نشسته.
در چشمانش عکس اقیانوس نقش بسته و دردی عظیم، در سینه‌اش.
لبانش خشک‌شده از دوری و دستانش، فرتوت‌تر از کشیدنِ موج به سوی خودش.
زانوانش در خمِ حمایتِ قبلیش شکسته و پاهایش یاریِ حرکتش نمی‌کنند.
این‌جا، صخره‌ای سنگی، در انتظار برخورد سهمگین اقیانوسش، چشم انتظار نشسته.
رخ آفتاب به روی صورتش نشسته.
دستانش تکان نمی‌خورَد و لبانش توان سکوت ندارند؛ فریاد می‌زنند و صدایش می‌کنند.
تقاص عشقش، شعله‌های بی‌رنگیست که خورشید به سویش پرتاب می‌کند.
صورتش از این تقاص برنزه شده و قطره‌های وجودش، بخار.
سنگش، قلبی شده... .

«مگر دیوانه خواهم شد در این سودا که شب تا صبح​
سخن با ماه می‌گویم، پری در خواب می‌بینم»
 
آخرین ویرایش:
  • لایک
  • غمگین
  • گل رز
واکنش‌ها[ی پسندها]: 36 users

Leviathan

رمانیکی فعال
رمانیکی
شناسه کاربر
2127
تاریخ ثبت‌نام
2022-04-24
آخرین بازدید
موضوعات
45
نوشته‌ها
312
راه‌حل‌ها
5
پسندها
5,101
زمان آنلاینی
13d 18h 32m
امتیازها
205
سطح
2
مدال‌ها
4
محل سکونت
llǝH

  • #3
این‌جا، اقیانوسی آبی، می‌خواهد سبز شود ولی توان ندارد.
پاهایش داد می‌زنند و سلول‌هایش، طلب صخره می‌کنند.
دستانش چنگ زده می‌شوند و نگاهش را از فراز، به فرود می‌رسانند.
زلف قهوه‌ای درخشان یارش، در دور دست برق می‌زند.
صدای فریادهای صخره‌اش را می‌شنود، زجر می‌کشد ولی توان بازگشت ندارد.
قلبش، درست جایی نزدیک به میوکاردش، تیر می‌کشد.
چشمانش جاری گشتند و رخ پنهان می‌کنند.
خون از آئورت به بیرون می‌جهد؛ بر خانه‌ی قلبش می‌چکد.
برق به موهایش می‌خورد؛ آسمان غرش می‌کند.
دندانه‌ای در پایش فرو می‌رود؛ فریادش خاموش می‌شود.
کفِ آب‌هایش به بالا می‌آیند؛ قلبش را نوازش می‌کنند.
سنگش، قلبی شده... .

«غم دل به کس نگویم که بگفت رنگ رویم
تو به صورتم نگه کن که سرایرم بدانی»
 
آخرین ویرایش:
  • لایک
  • جذاب
  • گل رز
واکنش‌ها[ی پسندها]: 32 users

Leviathan

رمانیکی فعال
رمانیکی
شناسه کاربر
2127
تاریخ ثبت‌نام
2022-04-24
آخرین بازدید
موضوعات
45
نوشته‌ها
312
راه‌حل‌ها
5
پسندها
5,101
زمان آنلاینی
13d 18h 32m
امتیازها
205
سطح
2
مدال‌ها
4
محل سکونت
llǝH

  • #4
دوازدهم اردیبهشت ماه هزار و چهارصد و یک

قهقهه‌ی آفتاب به گوش می‌رسید. دستانش را رو به آسمان گرفته بود و بلند، قهقهه میزد.
آسمان اُفتش میشد یکی از ستارگانش، حریص باشد؛ ابرهایش را به سوی صورت خورشید می‌فرستاد و بادهایش را، با شدت، به این‌سو و آن‌سو.
چهره و صوت خورشید، اندکی دور از چشم بود؛ اما مرهم قلب خشک گشته‌ی صخره، چیزی جز موج اقیانوسش نبود.
ستارگان چشمک می‌زدند و ابرها، به گشتن به دنبال مرهم قلب صخره، ادامه می‌دادند.
اقیانوس در چه حال بود؟ دست کمی از صخره نداشت؛ اما نه برای خودخواهی، بلکه برای جگرگوشه‌اش، از او دور میشد.
بالاخره، ماه به همراه ابرها آمد و به تماشای حال دو عاشقِ بی‌چاره، از دور، اشک می‌ریخت.
اشکانش، مرواریدی در قلب اقیانوس می‌شدند و جوانه سبزی در قلب صخره.
چشمانشان نظاره‌گر ماه بود. اشک سحاب هم در آمده بود.
صخره، فریاد سکوت سر می‌داد.
اقیانوس، زخمی، دور میشد.
سنگشان قلبی شده بود... .

«امیدوار بود آدمی به خیر کسان
مرا به خیر تو امید نیست؛ شر مرسان!»
 
  • لایک
  • غمگین
  • قلب شکسته
واکنش‌ها[ی پسندها]: 31 users

Leviathan

رمانیکی فعال
رمانیکی
شناسه کاربر
2127
تاریخ ثبت‌نام
2022-04-24
آخرین بازدید
موضوعات
45
نوشته‌ها
312
راه‌حل‌ها
5
پسندها
5,101
زمان آنلاینی
13d 18h 32m
امتیازها
205
سطح
2
مدال‌ها
4
محل سکونت
llǝH

  • #5
چهاردهم اردیبهشت ماه هزار و چهارصد و یک

زلفش پریشان و نگاهش، قفل زلف موج‌وار باوانش بود؛ تمیز و مرتب، به سوی بالا رفته بود.
گونه‌هایش از پرتو، گلگون گشته بود و چشمانش، از اشک، کاسه‌ی خون.
گویی، جوناتان، مرغ دریایی، به روی بازوانش نشسته بود و خبر از توانایی‌های بسیارش می‌داد.
شاید تمام تلاشش در این بود که صخره را برای مرگ اقیانوس، آماده کند.
جوناتان، صدای نوازشِ صخره میشد و بال‌هایش، آرام، به روی چشمان صخره کشیده میشد.
دیگر جوناتان این‌جا بود! صخره حق آسیب‌رسانی به خود را نداشت. چرا که هر آسیب او، برابر میشد با سوزشِ نوک خوردن از مرغ دریاییِ !
در مقابل، صخره هم جوناتان را بابت هر آسیبی که به خودش می‌رساند، توبیخ می‌کرد.
حال، چه کسی پیش اقیانوس بود؟ چه کسی او را آرام می‌کرد؟
اقیانوس به هیچ‌کس اجازه‌ی نزدیکی به خودش را نمی‌داد تا همه، عادت به نبودنش کنند؛ اما حریف صخره نمیشد.
قلبش، اجازه‌ نمی‌داد تا صخره را از خود دور کند.
گاهی صخره، برای اقیانوسش حرف میزد و مرهم قلبش میشد.
اقیانوس، از دور، نظاره‌گر بهبودیِ هرچند کمه صخره‌اش بود.
لبخندی پر از درد میزد و نگاهش می‌کرد.
سنگش، قلبی شده بود... .

«ز شست صدق گشادم هزار تیر دعا​
ولی چه سود، یکی کار گر نمی‌آید»
 
  • لایک
  • جذاب
  • غمگین
واکنش‌ها[ی پسندها]: 30 users

Leviathan

رمانیکی فعال
رمانیکی
شناسه کاربر
2127
تاریخ ثبت‌نام
2022-04-24
آخرین بازدید
موضوعات
45
نوشته‌ها
312
راه‌حل‌ها
5
پسندها
5,101
زمان آنلاینی
13d 18h 32m
امتیازها
205
سطح
2
مدال‌ها
4
محل سکونت
llǝH

  • #6
شانزدهم اردیبهشت ماه هزار و چهارصد و یک

چشمانش درد می‌کرد؛ اما سخت بود از صخره‌اش چشم بردارد.
چشمان صخره خشک شده بود؛ این تقاص دوری اقیانوس بود.
دلبرش مسکوت نشسته بود و باوانِ دلبرش، مسکوت‌تر، به موج‌هایش تکیه داده بود.
جوناتان هم در دید اقیانوس بود. شاید کمی دیدنش، اذیتش می‌کرد؛ اما نباید برایش مهم می‌بود.
کمی دیگر، او می‌رفت! دلبرش باید هم‌نشینی برای خود می‌داشت. نباید از خود، حسادتی بروز می‌داد.
هرماه، یک روز با دلبرش حرف میزد و نه بیش‌تر.
همین هم برایش کافی بود. برای خودش نه! خودش به این فکر می‌کرد که این‌کار خودخواهی محض محسوب می‌شود! لااقل کمی دلبرش را آرام می‌کرد. همین هم کافی بود؛ اما نباید دوباره دلبرش را هوایی می‌کرد.
دو راهی سختی بود که در آن گیر کرده بود. دیگر تشخیص راست و ناراست، در روزهای آخر، سخت بود.
سنگش قلبی شده بود... .

«بِکُش آتش خُرد پیش از گزند​
که گیتی بسوزد چو گردد بلند»
 
  • لایک
  • غمگین
  • جذاب
واکنش‌ها[ی پسندها]: 30 users

Leviathan

رمانیکی فعال
رمانیکی
شناسه کاربر
2127
تاریخ ثبت‌نام
2022-04-24
آخرین بازدید
موضوعات
45
نوشته‌ها
312
راه‌حل‌ها
5
پسندها
5,101
زمان آنلاینی
13d 18h 32m
امتیازها
205
سطح
2
مدال‌ها
4
محل سکونت
llǝH

  • #7
هفدهم اردیبهشت ماه هزار و چهارصد و یک

رعد و برق در قلبش غوطه می‌خورد و مهار میشد. می‌گفتند در اقیانوس، باران نمی‌بارد و حیف که آدمی در آن‌جا نبود تا شدت خشم آسمان را ببیند.
به شدن یا نشدن نبود، به میزان عصبانیتش بود. هروقت خیلی عصبی میشد، بر سر اقیانوس خالی می‌کرد.
یک نفر از جنس اقیانوس، دلش تنگ شده بود؛ ولی می‌دانست، برادر بزرگش، از او دوری می‌کند.
ستاره دریایی، با بازوان و جثه‌ی ریز، به سمت اقیانوس حرکت می‌کرد و از صخره فاصله می‌گرفت تا شاید بتواند حال اقیانوس را جویا و خبر را به صخره برساند.
تکان می‌خورد و با خود، خاطرات کودکی را مرور می‌کرد. هرچه به اقیانوس نزدیک‌تر میشد، قطرات خاطره‌، به سوی خاطراتِ خوش، بیش‌تر حرکت می‌کرد و گویی، شخصی در کنار جمجمه‌اش نشسته و فریاد می‌زند:
- حق محروم کردن وجود خود را از تو نداشت!
همیشه وضع همین بود. وقتی به برادر نزدیک میشد، عصبی میشد و دل‌تنگیش را این‌طور رفع می‌کرد.
برادر، حق را به خواهر می‌داد؛ اما باز هم قلبش می‌شکست و بیش‌تر در فکر آینده‌ی شوم پیشِ رو، فرو می‌رفت.
سکوتش محکوم به درد بود و دردش، محکوم به صبر!
ستاره دریایی هم در نهایت، با دستی خالی و گلوییِ که میزبانِ بغضش گشته بود، باز می‌گشت.
صخره‌ای در این نزدیکی، می‌نشست و به کارهای خواهر برادریشان خیره میشد و افسوس می‌خورد به حالِ حالی که می‌توانست، از روی باوانش، محروم نشود.
سنگش، قلبی شده بود... .


« در رهگذار باد، نگهبانِ لاله بود!»
 
  • لایک
  • غمگین
  • گل رز
واکنش‌ها[ی پسندها]: 27 users

Leviathan

رمانیکی فعال
رمانیکی
شناسه کاربر
2127
تاریخ ثبت‌نام
2022-04-24
آخرین بازدید
موضوعات
45
نوشته‌ها
312
راه‌حل‌ها
5
پسندها
5,101
زمان آنلاینی
13d 18h 32m
امتیازها
205
سطح
2
مدال‌ها
4
محل سکونت
llǝH

  • #8
بیست و پنجم اردیبهشت ماه هزار و چهارصد و یک

ماهی‌های خون‌خوار درونش، به اندازه‌ی روزانه‌شان، از آب اقیانوس می‌خوردند و می‌گذشتند.
جوناتان، نگاهی اجمالی بر اقیانوس می‌انداخت و سر بر شانه‌ی صخره فرو می‌برد.
حالا، ستاره دریایی، با صخره رفیق صمیمی شده بود و از برادرش، پیش او درد دل می‌کرد و درد دل‌های متقابل صخره را به جان می‌سپرد.
در این حوالی، ماهِ پنبه‌ای، رو به خورشید نشسته بود و پرتوهایی که قرار بود بر صخره بتابد را به جان خریده بود.
در این حوالی، ماهِ سفید رنگی، رو به خاکستری می‌رفت و از پرتوهای خورشید می‌سوخت.
در این حوالی، این ماه بود که از خودگذشتگی می‌کرد تا شاید کمی از دردی که بر کمر صخره سنگینی می‌کرد را، بردارد.
خورشید چندان دلش به حال ماه نمی‌سوخت. نورانی‌تر میشد و وجود خود را می‌سوزاند تا هرطور شده، پرتوهایش به صخره برسند و او تقاص دهد؛ حتی به قیمت جانِ ماهش!
ستاره دریایی، چشم از صخره گرفت؛ صورت برگرداند و شروع به گریستن کرد. صدایی از او به گوش نمی‌رسید. صخره هم با جوناتان مشغول بود پس متوجه او نمیشد.
اشک ستاره دریایی، به آب اقیانوس می‌پیوست و شوریَش، زخم قلب اقیانوس را به سوزش می‌انداخت.
نگاه اقیانوس به خواهری کشیده شد که تمام سعیش را می‌کرد که نه اقیانوس و نه صخره، اشکش را نبیند؛ اما امان از اشکی که بر اقیانوس می‌ریخت.
چشم بست و دَر دل خود، به عادی شدنِ این ماجرا، در آینده، فکر کرد تا کمی آرام شود.
سنگش، قلبی شد... .

«زبان در بسته بهتر، سر نهفته​
نماند سر چو شد اسرار گفته»
 
  • لایک
  • غمگین
  • قلب شکسته
واکنش‌ها[ی پسندها]: 26 users

Leviathan

رمانیکی فعال
رمانیکی
شناسه کاربر
2127
تاریخ ثبت‌نام
2022-04-24
آخرین بازدید
موضوعات
45
نوشته‌ها
312
راه‌حل‌ها
5
پسندها
5,101
زمان آنلاینی
13d 18h 32m
امتیازها
205
سطح
2
مدال‌ها
4
محل سکونت
llǝH

  • #9
هشتم خرداد ماه هزار و چهارصد و یک

جلبک‌های دریایی، به روی آب اقیانوس، در نزدیکی صورتش، نشسته بودند و کمی مایه‌ی سرگرمی و خنده‌اش می‌شدند؛ اما همگی می‌دانستند که درد او، با این چیزها آرام نمی‌شود.
لـ*ـب بسته بود و با درد لبخند میزد. چشمانش به صخره‌اش خورد. بسته بود؛ چشمانش بسته بود و با درد، نشسته بود.
نشستنش در حالتی خاص بود و ابروانش، رو به آسمان رفته بود. مژگانش دست به دعا برداشته بودند و به سوی آسمان،می‌نگریستند. لـ*ـب‌هایش، از دعا بویی نبرده بودند و به پایین افتاده بودند. لپ‌هایش گل انداخته، رو به کبودی می‌رفتند؛ این‌جا هوایی برای تنفس نبود!
زمزمه‌هایی بین جلبک‌ها افتاد. حرفشان این بود که نباید اجازه دهند تا حتی وقتی آن‌ها پیشش هستند، به صخره بنگرد تا بدتر شود.
سبزیِ برگی، به روی دیدگانش نشست و سرش را به سمت مخالفِ صخره، چرخاند.
چشمان صخره گشوده شده بود و با دیدن این خلوته کوچکِ دوستان اقیانوس، بهتر شد. نیاز به این خلوت داشت وگرنه حالش بدتر هم میشد.
ستاره دریایی، به روی بازوانش به خواب رفته بود و چشمان صخره، قفلِ آرامش ستاره بود. در دلش تمنای آرامش می‌کرد و مژگانش، هنوز در دعا بودند.
سنگش، قلبی شده بود... .

«می باش چون خار، نیزه بر دوش
تا خرمن گل کشی در آغوش»
 
  • غمگین
  • لایک
  • قلب شکسته
واکنش‌ها[ی پسندها]: 18 users

Leviathan

رمانیکی فعال
رمانیکی
شناسه کاربر
2127
تاریخ ثبت‌نام
2022-04-24
آخرین بازدید
موضوعات
45
نوشته‌ها
312
راه‌حل‌ها
5
پسندها
5,101
زمان آنلاینی
13d 18h 32m
امتیازها
205
سطح
2
مدال‌ها
4
محل سکونت
llǝH

  • #10
نوزدهم تیرماه هزار و چهارصد و یک

گردن کشیده بود و زیرزیرکی، به جوناتانی که درست در حوالیِ گیسوی افشانِ یارش نشسته بود، نگاه می‌کرد.
صدایش، لبخندش، چشمانش و صورتش، فریاد تمنای آرامش سر می‌دادند؛ اما ظاهراً سلامتی این جسمِ آبی، برای او مهم نبود. مگر صخره‌اش مراقبش باشد وگرنه برای خود او، هیچ اهمیتی نداشت!
عطسه‌ی ناگهانیش، خبر از سرما خوردنش می‌داد! در این وضع؟! سرما؟!
هوهوی باد، در بطن چپش، خون را به موج واداشته بود؛ دریچه‌ی سینی، به سمت پایین آئورتش نشسته بود و از خارج نشدنِ بی‌موقع خون، اطمینان حاصل می‌کرد. ضربان قلبش تند شده بود و هوهو، شدیدتر.1*
قطعات ریزی از میکروب‌های گلو، آزاد شده بودند و به سوی هیپوتالاموس به حرکت در آمده بودند. به گیرنده‌ها وصل شدند و بوم! دستور تب صادر شد. اندکی از حرکت میکروب‌ها، جلوگیری کرد.2*
ذره ذره‌ی لیزوزیم اشکش، به همراه رفیق شفیقش، اشکی نمکین می‌ساخت و تند تند، به چشم ارسال می‌کرد. تمام میکروب‌های چشم کشته می‌شدند و اشک بیش‌تر، روانه میشد.
ظاهراً، بینی، از تکانِ میکروب‌های درونش دل‌شوریده بود و نگاهی بی‌حال به چشم می‌انداخت. مجرایی ریز، از چشم، پر از اشک میشد و به سوی بینی، سر می‌خورد.
عطسه‌ی دوم زده شد! گرمای آب پخش شده در اطراف صخره، شک تب را به جانش انداخت و بی‌صبر، به سمت اقیانوس باز گشت. از دیدن حال نزارش، زودتر از او تب کرد و با چهره‌ای زرد و پریشان، نام باوانش را فریاد زد:
- باوانم! باوانم!
نگاه اقیانوس به آن‌سو کشیده شد و خدا را، به سبب ناتوانی صخره‌اش در حرکت، سپاس گفت.
اندکی به صخره نزدیک شد و نظری به سوی او روانه کرد. صخره و جوناتان، نگران، بر سردر این خانه‌ی عشق، نشسته و منتظر سخنی از سوی اقیانوس بودند.
- نگران نباش؛ زود خوب میشم!
از جسم سنگی دور شد! صخره، لعـ*ـنتی به ناتوانیش فرستاد و تمنا کرد، التماس کرد، داد و ناله کرد تا بلکه برگردد؛ اما امان از قلبی سنگی که به بهانه‌ی پاک شدن ذهن صخره‌اش از این عشق، سنگی شده بود!
صخره هم‌چنان داد میزد و اشک می‌ریخت؛ خود را به جلو می‌کشید و در طلب شکستن خود و حرکت به جلو بود. جوناتان به پرواز در آمده بود و او را چنگ می‌انداخت؛ اما امان که او دست بردار نبود!
سنگش قلبی شده بود... .



«تا گشودم دیده‌ی روشن در این ظلمت‌سرا
خرج اشک و آه شد جشم نزارم، هم‌چو شمع!»

1*: دریچه‌های سینی قلب، دریچه‌هایی در ابتدای رگ‌هایی هستند که خون را از قلب دور می‌کند. این دریچه‌ها، دو کار مهم بر دوش دارند. از برگشت خون به قلب جلوگیری می‌کنند؛ در بیرون رفتن خون از قلب، در زمان نامناسب، جلوگیری می‌کنند.
2*: هیپوتالاموس، مرکز ایجاد تب در بدن انسان است.
 
  • غمگین
  • لایک
  • قلب شکسته
واکنش‌ها[ی پسندها]: 14 users
وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.

موضوعات مشابه

کاربران در حال مشاهده این موضوع (مجموع: 0, کاربران: 0, مهمان‌ها: 0)

بالا پایین