اینجا رمانیکــ ـه!

با عضویت در رمانیک، شما قادر خواهید بود با دیگر اعضای انجمن بحث کنید، به اشتراک بگذارید و پیام خصوصی ارسال کنید.

عضویت! **پیدا کردن رمان بی نام**

انتشاریافته درخواست کپیست رمان قند و نبات|آلباتروس

وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.

مدیر ویرایش

رمانیکی خلاق
Thread Owner
رمانیکی
شناسه کاربر
1523
تاریخ ثبت‌نام
2022-01-06
نوشته‌ها
391
راه‌حل‌ها
4
پسندها
747
امتیازها
158
سکه
2,654
سلام، خسته نباشید.
نویسنده: @آلباتروس
ویراستار: آلباتروس
 
راه‌حل
به نام خدا
نام اثر: رمان قند و نبات( انتقضای عشمان2)
نویسنده: آلباتروس
سطح: طلایی
ژانر:طلایی
تعداد صفحات: دویست و هشتاد و سه
لینک تایپک در انجمن:

خلاصه:
پس از این‌که ماجرای آریا و آرام تموم شد، هر کس پی زندگی آروم خودش رفت. بین لیام و لیدا، دیگه اثری از عشق نبود؛ ولی... .
لیدا با حضور کسی که سال‌ها اون رو ندیده بود، جا می‌خوره. کسی که مسیر زندگیش رو عوض می‌کنه. شاید هم عشق رو بهش هدیه میده که زندگیش بوی طراوت رو به خودش می‌گیره.
کسی که عشق...
سلام، خسته نباشید.
نویسنده: @آلباتروس
ویراستار: آلباتروس
@Peter☬
کپی این اثر با شما
زمان: 8 روز
در ورد ساده با فونت بی نازنین و سایز 14 کپی بشه
انجام شد در همین تاپیک میفرستی و بنده رو تگ میکنی
 
به نام خدا
نام اثر: رمان قند و نبات( انتقضای عشمان2)
نویسنده: آلباتروس
سطح: طلایی
ژانر:طلایی
تعداد صفحات: دویست و هشتاد و سه
لینک تایپک در انجمن:

خلاصه:
پس از این‌که ماجرای آریا و آرام تموم شد، هر کس پی زندگی آروم خودش رفت. بین لیام و لیدا، دیگه اثری از عشق نبود؛ ولی... .
لیدا با حضور کسی که سال‌ها اون رو ندیده بود، جا می‌خوره. کسی که مسیر زندگیش رو عوض می‌کنه. شاید هم عشق رو بهش هدیه میده که زندگیش بوی طراوت رو به خودش می‌گیره.
کسی که عشق نوجوانیش نیست؛ ولی... .
مقدمه:
برگرد و نگاهم کن، برگرد و صدایم کن.
برایم بخند، از زیبایی عشق بگو. از با تو بودن‌ها، از عاشقانه‌ها، از نسیم صبحگاهی و شکوفه بهار!
برایم از عشقت بگو، از درونت، هنوز هم جایی برای من هست؟
برشی از اثر:
زنگ در رو به صدا درآوردم که چندی بعد، صدای شیدا اومد.
- بله؟
- منم شیدا، باز کن.
صدای زینگ باز شدن در اومد؛ ولی در باز نشد و کمی بعد که هلش دادم، با تلنگری باز شد و شیدا گفت:
- باز شد؟
- آره، آره.
وارد حیاط موزائیک کرده‌ کوچکش شدم که از خیسیش متوجه شدم که تازه حیاط رو شسته.
به در سالن، چند تقه‌ای زدم که شیدا در رو واسه‌ام باز کرد و موهای قهوه‌ای رنگ‌ کرده‌اش رو نا مرتب باکلیپسی بالای سرش بسته بود و بهرام کوچولو رو توی بغلش داشت، خواب‌آلود و خسته به نظر می‌رسید و بی‌حوصله گفت:
- بیا بابا! فرود نیست، راحت باش.
کفش‌هام رو درآوردم و با‌ این‌که خسته کار بودم؛ اما با شادی، بهرام رو که نزدیک یک ساله‌اش بود رو توی بغلم گرفتم و گفتم:
- بده من این نازنازی خاله رو! (لپ تپل بچه‌اش رو که مثل خودش تپلی بود رو بوسیدم) خودت چه‌ طوری؟ خوبی؟
نالید.
- هوف! چی بگم؟ از صبح ما رو بیدار داشته، نمی‌ذاره چرت‌مون رو بزنیم بابا، بیا تو، بیا تو.
از راهروی کوچکش رد شدیم و وارد سالن شدیم، خونه نقلی و کوچیکی؛ ولی بازار شامی داشت! متعجب گفتم:
- شیدا!
دوباره نالید.
جلد اثر:
%D9%82%D9%86%D8%AF_%D9%88_%D9%86%D8%A8%D8%A7%D8%AA_0ktx.jpg

لینک پی دی اف:قند و نبات
 
راه‌حل
برای فروش روی سایت ارسال شد.
 
وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.

موضوعات مشابه

کاربران در حال مشاهده این موضوع (مجموع: 0, کاربران: 0, مهمان‌ها: 0)

کاربرانی که این موضوع را خوانده‌اند (مجموع کاربران: 1)

عقب
بالا