اینجا رمانیکــ ـه!

با عضویت در رمانیک، شما قادر خواهید بود با دیگر اعضای انجمن بحث کنید، به اشتراک بگذارید و پیام خصوصی ارسال کنید.

عضویت! **پیدا کردن رمان بی نام**

در دست اقدام داستان دکتر اقیانوس| زهرا رمضانی

رده سنی
  1. نوجوانان
  2. جوانان
ژانر اثر
  1. عاشقانه
  2. جنایی
نام: دکتر اقیانوس
ژانر: عاشقانه، جنایی
نویسنده: زهرا رمضانی
ناظر: @poone20
خلاصه‌: سر گرم زندگی آرام خود بودم که ناگه پیدایت شد، نه توانستم از تو عبور کنم نه کنارم نگه دارمت! نبض زندگی‌ام با ورودت به تلاطم افتاد.
راست می‌گفتی تو متمایز بودی از تمام افرادی که در اطراف من بودند. تلاش‌های بی‌وقفه‌ام برای شناختت کافی نبود و تو نمی‌دانی که چطور مرا در خلا فرو بردی!
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
برسام نفهمید کِی کهربا بعد از هل دادنش از اتاق خارج شد و یک جورایی می‌توان گفت از آن مهلکه‌ی عاشقانه گریخت؛ اما زمانی به خود آمد که دوباره شانه‌اش تیر کشید.
با چهره‌ی نسبتاً خندان آخی گفت و از دسته‌ی صندلی گرفت و با خودش سخن گفت:
- مطمئنم این درد، درد عاشقیه! تو داری چکار می‌کنی با من دکتر اقیانوس؟
لبخندش عمیق‌تر شد خداروشکر کرد حداقل توانست کدورت و دل آزردگی کهربا نسبت به خودش را با حربه‌ی زبانش از بین ببرد.
کهربا که با دست در حال باد زدن صورت سرخ شده از خجالتش بود، به پاشایی نگریست که بقچه‌ی غذا به دست داشت؛ لبخندی به رویش پاشید و همان‌طور که سعی داشت اتفاقات چند دقیقه قبلی که در وجودش قیامت به پا کرده بود را به فراموشی سپارد سخن گفت:
- پاشا عزیزم! چرا زحمت کشیدی؟ گفتم دیگه نمی‌خواد غذا بیاری!
پاشا در حالی که ظروف غذای بقچه پیچ شده را به دستان کهربا می‌داد با گویش زیبای شمالی‌اش سخن گفت:
- خانم دکتر می‌دونی که اگر من نیارم مادرم میاره! شما رو بیشتر از من دوست داره.
کهربا خنده‌ی نخودی از بابت حرف آخر پاشا که اندکی با حسادت همراه بود کرد و همان‌طور که موهای پر پشت؛ اما نسبتا کوتاه پسرک شیطون مقابلش را که خرمایی رنگ بود بهم می‌ریخت گفت:
- دست مامانت درد نکنه، یک خبر خوش برات دارم!
پاشا چشمان براق و درخشانش را به دکتر دوخت و با خوشحالی دستانش را بهم کوبید و گفت:
- سوتو دیگه خوب شده؟
کهربا سری تکان داد و همان‌طور که به سمت اتاق نگهداری حیوانات حرکت می‌کرد سخن گفت:
- آره کاملاً خوب شده و بخیه‌ها کاملاً جوش خوردن.
سپس به یاد برسامی افتاد که بخیه‌هایش نسبت به سوتو کمتر بود؛ اما هنوز که هنوز است کامل جوش نخورده و یک بار هم پاره شده بود.
- ای کاش این بشر یکم از سوتو یاد می‌گرفت.
پاشا به محض ورود به اتاق همان‌طور که با خوشحالی به سمت سوتو می‌رفت با تعجب سخن گفت:
- با من بودین خانم دکتر؟
کهربا که در ذهنش برسام را ترسیم کرده و یک جورایی انگار با او سخن گفت بود با این حرف پاشا سرش را به معنای نه تکان داد و گفت:
- نه عزیزم.
پاشا با ذوق مشغول بازی با سوتو شد و کهربا در همان حین، یک سری نکات مهم را به پاشا گوشزد و سر آخر آنان را تا دم در کلینیک بدرقه کرد.
نفس آسوده‌ای کشید، باران با شدت و قدرت کمتری در حال باریدن بود. حال و هوای بیرون بر خلاف دل کهربا گرفته و درهم بود. کهربا با لبخند، نفس عمیقی کشید و بوی خاک باران خورده را به ریه‌هایش فرستاد و با ذوق گفت:
- بارون اول باهاش آشنا شدم، بارون دوم فهمیدم که بهش علاقمند شدم، بارون سوم قراره چطور باشه؟
از این حرفش خنده‌ای پر صدا کرد و بعد از آن که پاشا و سوتو از مقابل دیدگانش ناپدید شدند وارد کلینیک شد.
دوباره غذاها را در ظروف ریخت و بعد چند نفس عمیق، متعدد و عدیده وارد اتاق شد، برسام را دید که بر روی صندلی خودش نشسته است و سرش را به بالای صندلی تکیه زده.
به محض شنیدن صدای در، سرش را به سمت در چرخاند و لبخندی زد؛ بوی غذا گرسنه‌ترش کرد.
خواست بلند شود که کهربا فهمید و همان‌طور که ظرف غذا را روی میزش می‌گذاشت گفت:
- همونجا بشین، من روی میز می‌شینم.
برسام باشه‌ای به زبان آورد و اندکی از حالت لم داده خارج شد؛ قاشق و چنگال را به دست گرفت و مشغول شد.
 
دوست داشت کهربا را بیشتر بشناسد، در این که شخصیت این دختر اصیل است هیچ شک و شبهه‌ای نبود تنها می‌خواست جنس علاء او را لمس کند و لذت ببرد از دختری که اولین انتخاب رسمی‌ و قطعی‌اش محسوب می‌شود.
سرفه‌ای کوتاه و مصلحتی کرد و بعد از قورت دادن غذا اولین سوال را بدون کسب اجازه پرسید:
- کهربا! خواهر و برادر هم داری؟
کهربا با شنیدن نامش از جانب برسام، نیمچه لبخند کجی ناخودآگاه مهمان لبش شد؛ اگر می‌دانست آوای اسمش از زبان برسام اینقدر فریفته است مطمئناً همان روزی که برسام نامش را جویا شد با کمال میل می‌گفت.
او را از نظر گذارند و برای اولین بار با چشم دیگری به او نظر کرد. پیشانی بلند و چشمان نافذ قهوه‌ای رنگ، لبانی که هر وقت مزین به لبخند می‌شد قلب آدم را به چنگ می‌گرفت و از همه مهم‌تر طرز بیان شمرده و بازی با کلماتش که کهربا را اینگونه گرفتار ساخته از خصوصیات بارز مرد خلافکار روبرویش بود.
کهربا سعی کرد هنگام خیره شدن به چشمان برسام، پلک‌هایش نلرزد و نگاه ندزدد.
- دو تا بردار بزرگتر از خودم دارم.
برسام تای ابرویش بالا جهید و با تک خنده‌ای از قصد جمله‌ای گفت تا کهربا آن را بشنود.
- پس پدرم در اومده!
کهربا شنید و لب گزید، می‌دانست منظورش چیست. برسام قبل از نزدیک کردن قاشق به دهانش گفت:
- خب، تایم بیکاری چکار می‌کنی؟
کهربا که مشخص بود در حال و هوای سخن قبل برسام گیر کرده بدون آن که حواسش پی سوال جدید و کنکاش آن باشد با صداقت سخن گفت:
- کتاب و مقاله‌های پزشکی می‌خونم و گاهی می‌رقصم!
آخ که دل برسام قنج رفت؛ برای لحظه‌ای توانست لباس سفید حریر بلندی را بر تن کهربا تصور کند که از او یک شخصیت فریبا ساخته در حالی که کنار دریا و بر روی ماسه‌های زرین‌گون، دستان و موهایش را به دست باد سپرده است و می‌رقصد.
کهربا از آن لبخند ملو و نگاه فهمید که برسام چه فکر‌ها کرده، شاید ابتدا خجالت کشید؛ اما بعد سعی کرد کنار بیاید و زیاد سورپرایز نشود.
برسام با همان لبخند سوال پرسید و پرسید تا جایی که هر چه بیشتر می‌پرسید تشنه‌تر می‌شد. کهربا را مانند آب گوارایی می‌دانست که هر چه می‌نوشید سیراب نمی‌شد.
برسام ظرف غذایش را روی میز گذاشت، انگشتان دستش را در هم قلاب کرد و گفت:
- به نظرت من چه رنگیم؟
کهربا از این سوال برسام متعجب شد، در عینی که او را نمی‌شناخت و تنها یک نام و شغل از او می‌دانست برایش رنگی‌ترین آدم دنیا بود، شاید چون در وصفش شعر سرود و به او لقب‌های زیبا داد؛ اما بر خلاف چیزی که در ذهنش بود زبان باز کرد.
- خاکستری!
برسام دوست داشت دلیل انتخاب این رنگ از جانب کهربا را بداند؛ پس در حالی که چشم از او نمی‌گرفت جز برای پلک زدن سخن گفت:
- چرا خاکستری؟
کهربا اندکی چشم ریز کرد و جواب سوالی که داشت را به زبان آورد:
- نه خلافکار صدی نه آدم عادی، شخصیتت برام اینجوریه که نه سفیدی نه سیاه؛ پس خاکستری میشی؛ شاید چون نمی‌شناسمت!
برسام مانند کهربا، چشمانش را ریز کرد و در حالی که صندلی را به میز نزدیک می‌کرد و پاهای کهربا را که از میز آویز بود را با گذاشتن دستانش، بینِ دو طرفِ بدن کهربا اسیر می‌کرد سخن گفت:
- اگر شخصیتم برات آشکار بشه، احتمال داره برات چه رنگی بشم؟
کهربا که از این نزدیکی یکدفعه‌ای برسام چشمانش گشاد شده بود و سعی داشت عادی رفتار کند سخن گفت:
- بنفش، یا... یا شایدم ارغوانی!
 
رنگ‌های انتخابی کهربا، زیادی به مزاج برسام خوش آمد، ارغوانی! رنگی، همچون شعله‌های آتش در آسمان غروب که با تجلّی‌هایی از زیبایی، قلب را به شور و هیجان فرا می‌خواند. رنگی که هم غم دارد هم شادی، هم شیون دارد هم قهقهه!
کهربا نتوانست جلوی خمیازه‌اش را بگیرد و همین باعث شد برسام از فکر خارج شود. دوست نداشت آخرین شبی که قرار بود پیشش باشد را بخوابد. ترجیح داد بدون آن که بگذارد کهربا شب بخیر بگوید یا سخن دیگری از دهانش خارج شود از خودش بگوید تا هر چه سریع‌تر رنگ ارغوانی را از آن خود کند.
- بر خلاف بیشتر خلافکارها که از نداری یا برای به دست آوردن پول وارد این کار شدن، من عاشق خطر بودم و دوست داشتم زندگیم یک خط صاف نباشه!
کهربا با شنیدن این سخنان، کنجکاو چشم‌هایش را به لبان برسام دوخت تا ادامه‌ی حرف‌هایش را بشنود.
- از بیست سالگی کار قاچاق عتیقه رو با عمو پرویزم شروع کردم. ده سال به همین منوال گذشت؛ اما از یک جایی به بعد آدرنالین خون زندگیم کم شد؛ منم که تشنه‌ی هیجان...
به ناگه سکوت کرد، چرا باید اینگونه رو بازی می‌کرد؟ درست است که علاقه‌ای اندک اما قوی از او در قلبش در حال پرورش بود؛ اما چطور می‌توانست خلاف اصل کاری‌اش را برای کهربا برملا کند؟
کهربا منتظر به لبان نسبتاً باریک برسام چشم دوخته و مشتاق بود تا هر چه سریع‌تر تمام قصه‌ی برسام را بفهمد! می‌دانست در پس هر زخمی که بر روی بدن برسام نقش بسته داستانی مخوف یا شاید دهشتناک نهفته است و همین باعث مجذوب شدن کهربا نسبت به شنیدن قصه‌ی برسام شده بود.
اما برسام نگفت! به زیبایی هر چه تمام از توضیح در مورد حیطه‌ی کارش خروج و وارد داستان زندگی شخصی‌اش شد. جایی که پدر و مادر عاشق پیشه‌اش در آن نقش به سزایی داشتند.
- مادرم عاشق گل و پدرم عاشق چشمان مادرم به لحظه‌ی بوییدن گل! هر دو دانشجوی سال آخر رشته‌ی ادبیات بودن، پدرم دست به شعر و شاعری داشت و به راحتی تونست دل مادرم رو به چنگ بگیره.
برسام نفسی از هوایی که به عطر کهربا مزین شده بود کشید و گفت:
- که البته تیرِ طبعِ شعر و شاعری پدر به من نیز اصابت کرد و در حد کم و اندک اشعاری حفظم.
کهربا با لبخند کمرنگی توانست به راحتی آن چه که برسام در حال گفتن بود را تصور کند و عجیب این تصویر ذهنی برایش رنگ ارغوانی داشت.
برسام از لحظه‌ی به دنیا آمدنش و ذوق خاندان پدری و مادری‌اش نیز مختصر تعریفی کرد و سر آخر در حالی که دستان کهربا را بعد از گرفتن با انگشت شست نوازش می‌کرد سخن گفت:
- هیچوقت فکر نمی‌کردم به سرنوشت پدرم دچار بشم!
کهربا که در حالت عادی لبخند از لبانش یک لحظه محو نمی‌شد با تعجبی که حالا باعث بالا پریدن ابروهای پهنش شده بود سوال پرسید:
- سرنوشت پدرت؟
برسام با لبخند ملو، همان‌طور که تمام صداقتش را در چشمان قهوه‌ای رنگش می‌ریخت رک و یک ضرب بدون آن که بگذارد کهربا فکر کند سخن گفت:
- پدرم عاشق چشمای مادرم شد! منم عاشق چشمای...
 
کالبد کهربا با این حرف برسام که بی‌محابا و بدون ذره‌ای مکث گفته شد به لرز در آمد.
این ارتعاش از روی ترس و اضطراب نبود. بلکن از روی هیجان و رغبت بود. اینکه برسام با شیطنت از ادامه‌ی جمله‌اش صرف نظر کرد باعث آن شد که کهربا بیشتر از آن خجل نشود.
انگار سخنان برسام به ته رسیده بود، اخلاقیاتش هر چند کم و مختصر برای کهربا آشکار شده بود و تا حدودی می‌دانست این مرد روبرویش در مقابله با بعضی از اتفاقات چه واکنشی نشان می‌دهد.
برسام این را می‌دانست که اگر کهربا نخواهد او را قبول کند حق دارد، بالاخره بودن با یک آدم خلافکار کار راحت و آسوده‌ای به نظر نمی‌رسید. البته که برسام با تمامی خلافکاران ایران که نه، بلکه دنیا فرق داشت. نه عبوس و بدخلق بود نه خشن و زمخت!
او مردی خلافکار با روحیه‌ای شیطون و سرزنده بود که به راحتی با سخنانش کهربا را تحت تاثیر قرار داده بود. برسام حکم هندوانه‌ی سر بسته‌ای را داشت که تا زمانی که کهربا آن پوست چغر را نمی‌شکافت مطمئناً نمی‌توانست پی ببرد که درونش شیرین و آبدار است یا خشک و بی‌رنگ!
البته که باز هم این وجه‌ی سرزنده‌ی برسام تماماً بخاطر داشتن مادر و پدری بود که همیشه در مقابلش ابراز احساسات می‌کردند و عشق خود را به همدیگر جار می‌زدند و چه از این بهتر.
- از من می‌ترسی؟
برسام سوال پرسید تا سکوت خفقان‌آور بین خودش و کهربا را بشکند و بفهمد که چه در فکر دکتر می‌گذرد. شاید این اولین اتفاق زندگی‌اش بود که نمی‌دانست در آینده قرار است چگونه ختم به خیر شود.
کهربا هیچ ترس و واهمه‌ای از مرد روبرویش نداشت، در عین خلافکار بودنش او را مردی کاریزما و رمانتیک می‌دانست؛ البته که این رمانتیک بودن از جانب برسام برایش اثبات شده بود.
تنها بیمش از این بود که به او دل ببندد و روزی برسد که برسام را از دست بدهد. آدمی بود که زود دستخوش احساساتش قرار می‌گرفت و می‌شود گفت قلب و احساسش همیشه حاکم بر ذهن و منطقش بوده و مطمئناً این اخلاق او با رشد سنش هیچ تغییر نیافته بود.
نفس حبس شده‌اش را از ریه‌هایش بیرون فرستاد و همان‌طور که چشمش به دستان قفل شده‌ی خودش و برسام بود سخن گفت:
- من از تو نمی‌ترسم، اما چطور بهت دل ببندم وقتی که هر روزت تو خطر سپری میشه؟
اینکه کهربا اینطور غیر مستقیم به برسام فهماند که او نیز علاقمند به برقراری رابطه با اوست باعث شد چشمان قهوه‌ای رنگش براق شود.
از شنیدن اینکه او هم در این چند روز ریشه‌ی عشقی در قلبش جوانه زده باعث شد به وجد بیاید؛ اما حال زین پس وظیفه‌ی خودش می‌دانست تا مانند باغبانی باعث شکوفه زدن این جوانه شود.
دست کهربا را رها نکرد که هیچ، محکم‌تر گرفت و با قاطعیت کلام سخن گفت:
- اگر بدونم یک روز، یک اقیانوسی که تنها باعث آرامش و تسکین منه قراره وارد زندگیم بشه، مطمئن باش که از همه چیز بخاطرش می‌زنم.
سپس سعی کرد بدون رها کردن دستان کهربا بلند شود که همین باعث شد نفس حجیمش را در سینه حبس کند و در همان حین با چشمان ریز شده از درد با صدای بَمی از بابت ذخیره‌ی نفس در سینه حرف بزند:
- می‌دونی چرا برای اقیانوس از همه چی می‌زنم؟
کهربا که از بلند شدن برسام دوباره تمام اعضای بدنش بازی در آورده بودند و هر کدام به ساز این مرد مرموز می‌رقصیدند آب دهانش را قورت داد و سخن گفت:
- چرا؟
برسام سرش را به سمت کهربا خم کرد، بینی‌اش را مماس با بینی کهربا قرار داد و با شیطنت سخن گفت:
- چون خون دکتر اقیانوس، تو رگ‌های منه!
 
برسام مطمئناً قصد دیوانه کردن کهربا را داشت؛ وگرنه از گفتن همچین جمله‌ای چه چیزی عایدش می‌شد؟! و این هوش او را می‌رساند که از هر اتفاقی که بینشان افتاده بود، به خوبی و به موقع استفاده می‌کرد.
برسام دوست داشت مهر تایید این رابطه را با بوسیدن کهربا بزند؛ اما باز هم خودداری کرد؛ محتاطانه به سمت تخت حرکت کرد و در همان حین حرکت سخن گفت:
- این بازی تموم بشه! مطمئن باش داستان من و تو شروع میشه.
کهربا که به محض فاصله‌ گرفتن برسام نفس حبس شده‌اش را با کمترین صدا به بیرون فرستاده بود؛ دل نگران تکیه‌اش را از میز گرفت و همان‌طور که به سمت برسام می‌رفت تا به او کمک کند سخن گفت:
- اگه بلایی سرت بیا...
برسام میان کلام کهربا پرید و با تک خنده‌ای زبان باز کرد و با شرارت گفت:
- اون کسی که بلا سرم آورده تویی دکتر!
کهربای نگران در حالی که نمی‌دانست باید از این حرف برسام لذت ببرد یا حرص بخورد، اخم ریزی کرد. این که این مرد همه چیز را زیادی آسان گرفته بود اندکی باعث ترسش شد.
به او کمک کرد تا بر روی تخت دراز بکشد، سپس در حالی که به سمت ظرف‌های غذایی که روی میز بود می‌رفت گفت:
- اگر هنوز درد داری برات مسکن بیارم.
برسام در حالی که به پشت کهربا خیره شده بود نوچی کرد، کهربا سری تکان داد و بعد از چرخیدن و حرکت به سمت در گفت:
- از فردا باید حداقل نیم ساعت راه بری! تا اگر عفونتی تو بدنت هست خارج بشه، البته که چرک خشکن تا الان برات تزرق می‌کردم.
برسام تشکری کرد و خروج کهربا را نظاره کرد، دوست نداشت اینجا را ترک کند؛ اما چاره چه؟ باید هر چه سریع‌تر مدارکی که پیدا کرده بود را به پلیس تحویل می‌داد تا باقی افرادی که در این کار دست داشتند دستگیر شوند. تنها کاری که دوست داشت خودش انجام دهد کشتن عمویی بود و بس!
سپس با خیال آسوده و فکری از تلاطم افتاده کهربا را از آن خود می‌کرد و از نظر خودش این بهترین پایان برای سناریوی ذهنش بود.
ساعت از یک بامداد گذشت تا اینکه کهربا با چشمان نسبتا قرمز و گود افتاده وارد اتاق شد، یحتمل انرژی نداشت و همین برسام را برای آن که او را تا صبح بیدار نگه دارد منصرف کرد.
کهربا قرصی را از ورق در آورد و همان‌طور که لیوان آب را به دست برسام می‌داد سخن گفت:
- این رو بخور.
برسام سرش را اندکی بلند کرد و قرص را خورد و دوباره دراز کشید. کهربا شب بخیری به او گفت و از اتاق خارج شد و بر روی مبل قهوه‌ای رنگ دراز کشید؛ آن قدر خسته بود که زیر یک دقیقه خوابش برد.
هنوز عقربه‌های ساعت به نه صبح نرسیده بود که با صدای دستگیره‌ی درب کلینیک از خواب جهید و به کیانی خیره شده که آشفته و پریشان وارد کلینیک شد.
کهربا در اوج گیجی به یاد داشت که دیشب قبل خواب در را قفل کرده؛ اما اینکه کیان اینگونه سراسیمه و نفس زنان وارد کلینیک شده بود باعث سلب فکر بیشتر از جانبش شد.
- چی شده؟
صدای خمار و خواب آلود کهربا بود که سوال پرسید تا جوابی دریافت کند و دلیل آشفته بودن کیان را بفهمد.
- ونوس... حالش...
نتوانست ادامه دهد، کهربا به سرعت از جایش بلند شد و وارد اتاق شد، نگاهش به تخت برسام افتاد و با دیدن جای خالی‌اش قالب تهی کرد. نمی‌دانست الان باید نگران حال ونوس باشد یا نبودن برسام!
تنها به خودش امیدواری داد که برسام برای پیاده‌روی که خودش دیشب به او پیشنهاد داده بود از کلینیک رفته باشد؛ کیف سنگینش را برداشت و بعد پوشیدن چکمه‌های زرد رنگ از کلینیک خارج شد.
کیان کیف را از دست کهربا گرفت و همان‌طور که به قدم‌هایش سرعت می‌بخشید گفت:
- کهربا عجله کن!
 
کهربا حتی فکرش به سمت آن که باز کیان را مواخذه کند که او را جمع ببندد نرفت.
تنها فکر و ذکرش، ونوس بود و بس! حتی به کل نبود برسام را فراموش کرد و نمی‌دانست این موضوع طبیعی است یا نه!
باز هم کوچه‌های باریک و گلی! چکمه‌های زرد رنگ کهربا گاهی تا نیمه‌ها در گل گیر می‌کرد و او آنقدر پایش را با ضرب بیرون می‌کشید که برای چند بار مچ پایش از این کار به درد آمد.
سوز سرد پاییز، باعث سرخ شدن بینی و گونه‌هایش شده بود؛ و این هوای گرفته گواه باران یا حتی برف می‌داد‌.
به این فکر کرد که چرا کیان با ماشین به دنبالش نیامده بود؛ مگر نه آن که خانه‌ی خان در بالاترین نقطه‌ی روستا و یک جورایی دورترین مکان به کلینیک است؟
مگر جان ونوس برایش مهم نبود که...
ناگه کیان ایستاد و همین باعث شد کهربا که در فکر و خیال خودش در حال چرخش بود و دقیقاً پشت کیان راه می‌رفت در کمرش فرو رود و به دلیل گل بودن زمین نتواند خودش را کنترل کند و با زمین برخورد کند.
از این افتادن ناگهانی‌اش، هم یکه خورد و هم عصبی شد! تمام وجودش گلی شده بود و او توان انجام هیچ کاری نداشت؛ کف دستانش از برخورد با زمین به درد آمده بود. خواست از جایش بلند شود که با قرار گیری دستمالی بر روی دهان و بینی‌اش، توان فکر از او سلب و با چشمان گشاد شده از وحشت به لبخند خبیث و پر غصه‌ی کیانی نگریست که در آن هیچ رحم و مروتی دیده نمی‌شد. آنقدر کار کیان غیرمنتظره و یکدفعه‌ای بود که حتی توان اعتراض و جیغ زدن از جانب کهربا سلب شد.
کیان به محض بیهوش شدن کهربا، آن دستی که پشت سرش گذاشته بود را به سمت گردنش سوق داد و بعد از آن که دست دیگرش را زیر زانوان کهربا انداخت او را به راحتی در آغوش کشید و همان‌طور با خودش سخن گفت:
- بد کردی بهم کهربا!
درب ماشین را به سختی باز نمود و به آرامی کهربا را روی صندلی عقب ماشینش که در کوچه باغ خلوت پارک کرده بود خواباند.
دستی بر روی صورت کهربا که قطرات پاشیده‌ی گل در حال خشک شدن بود کشید و بعداز پهن کردن چادری بر روی او، در را بست.
در همان حین شماره‌ی حسام را گرفت که به دو بوق نرسیده صدای خواب آلودش در گوشی پیچید:
- بله؟
کیان در حالی که درب ماشین را باز می‌کرد تا سوار آن شود سخن گفت:
- چرا نگفتی برسام تو روستای منه؟
حسام با این حرف کیان، چشمان مشکی رنگ باریکش گشاد شد و در حالی که سعی داشت صدای گرفته از خوابش را با سرفه‌های آرام از بین ببرد سخن گفت:
- مگه برسام زنده است؟
کیان استارت ماشین را زد و به هنگام فشار دادن کلاچ از روی حرص از بین دندان‌های بهم چسبیده‌اش غرید:
- امروز صبح سرو مرو گنده، قبراق و سر حال از کلینیک روستا بیرون زد نفله!
حسام کلافه دستی در موهای نسبتا کم پشت رنگ کرده‌اش کشید و گفت:
- این غیر ممکنه؛ بچه‌ها گفتن دو تا گلوله به جاهای حساسش خورده و خونریزی زیادی داشته.
کیان از شدت خشم و غضب ضربه‌ی محکمی به فرمان ماشین کوبید و غرید:
- زنده است حسام! زنده است. کسی که این چند روز باهاش بوده رو گرفتم یک جوری سعی می‌کنم از زیر زبونش حرف بکشم. تو هم سعی کن اون مدرک لعنتی رو پیدا کنی.
حسام در حالی که از روی تخت بلند می‌شد تا به سمت دستشویی برود سخن گفت:
- چشم آقا چشم! حواسم هست.
کیان بدون هیچ حرفی تلفن را قطع نمود و دوباره با عصبانیت آمیخته به غم همان‌طور که مشت‌های محکمی به فرمان ماشین می‌کوفت گفت:
- چرا از بین این همه آدم تو باید با برسام سر و سری داشته باشی کهربا!
 

موضوعات مشابه

پاسخ‌ها
1
بازدیدها
277
پاسخ‌ها
2
بازدیدها
289
پاسخ‌ها
10
بازدیدها
689

کاربران در حال مشاهده این موضوع (مجموع: 0, کاربران: 0, مهمان‌ها: 0)

کاربرانی که این موضوع را خوانده‌اند (مجموع کاربران: 2)

عقب
بالا