اینجا رمانیکــ ـه!

با عضویت در رمانیک، شما قادر خواهید بود با دیگر اعضای انجمن بحث کنید، به اشتراک بگذارید و پیام خصوصی ارسال کنید.

عضویت! **پیدا کردن رمان بی نام**

در دست اقدام جغد سیگاری | طناز قضاتی

رده سنی
  1. جوانان
  2. بزرگسالان
ژانر اثر
  1. عاشقانه
  2. معمایی
نام رمان.جغد سیگاری

نام نویسنده.طناز قضاتی

ژانر رمان.عاشقانه،معمایی
ناظر: @لبخند زمستان

خلاصه رمان.دختری که از سمت خونواده‌ش طرد شد..طرد شد تا زندگی جدیدی بسازه.
مجبوره روی پای خودش بایسته چون نه کسی رو داره..نه میتونه به بودن کسی اعتماد کنه!

اینجا خبری از احساسات رنگارنگ نیست.این دختر هیچ حرفی توی احساسات واس گفتن نداره!

مقدمه.من طنازم با احساسات مرده..دختری با حجمی از غم های فشرده.دختری از تبار تلاش ...از محله های شکست!دختری که ققنوس‌وار از خاکستر خود بر می‌خیزد!
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
2a3627_23IMG-20230927-100706-639.jpg

نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمدگویی و سپاس از انتخاب انجمن رمانیک را برای انتشار رمان خود؛
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود، قوانین زیر را با دقت مطالعه کنید.

قوانین تایپ رمان

اگر سوالی دارید میتوانید بعد از خواندن قوانین در زیر سوالتون رو مطرح کنید.
بخش پرسش سوال‌ها

قبل از درخواست جلد، قوانین زیر را مطالعه کنید.
قوانین درخواست جلد

برای درخواست نقد، با توجه به قوانین در تاپیک زیر اعلام آمادگی کنید.
درخواست منتقد

برای رمان شما می‌بایست پس از اتمام اثرتون درخواست رصد اثرتان را دهید تا ممنوعات اثرتون بررسی بشه، برای درخواست از طریق لینک زیر اقدام کنید.
درخواست رصد


جهت درخواست صوتی شدن آثار خود می‌‌توانید در تالار مربوطه، درخواست دهید.
درخواست صوتی شدن رمان

و پس از پایان یافتن رمان، در تاپیک زیر با توجه به قوانین اعلام نمایید.
تاپیک اعلام پایان رمان

|کادر مدیریت رمانیک|
 
پارت ۱
محکم قدم برداشتم.واقعا استرس زیادی رو تحمل کرده بودم.به عنوان مدیر و سرمایه گذار شرکت می‌بایست قرارداد مهمی رو بررسی کنیم.

اگر اوکی میشد تکون محکمی به وضع شرکت میداد،حتی میتونست سکوی پرتاب ما باشه.

نفسم رو محکم بیرون دادم و سعی کردم استرس رو از چهره‌م دور و جدیت رو جایگزین کنم.نه اخم،نه لبخند!

با اعتماد به نفس همراه آقای فرامرزی وارد سالن جلسه شدیم.سالن بزرگی که گنجایشش حدود ۲۰ الی ۳۰ نفر بود.

با ورود ما سکوت جای همهمه رو گرفت.نفسم رو ریلکس بیرون دادم و با صدای رسا سلام کردم.

بعد از ادای احترام به سمت رئیس شرکت ،آریا مهر رفتم.شخصا احوال پرسی کردیم.

فعلا قرار بود دستمون زیر سنگ یارو باشه پس سگ بازی تعطیل!مارو به سمت صندلی های خالی راهنمایی کرد.همراه فرامرزی که مرد کارکشته و با تجربه ای بود،نشستیم و خودمون رو اماده معرفی شرکت و ارائه قرارداد کردیم.

سعی کردم مثل همیشه برخورد کنم.مسلط و با اعتماد به نفس.

قرارداد خوبی برای دو طرف بود ولی ترازو کفه سنگینش واسه ما بود. جریان اینطور بود ک از سمت شرکت آریامهر یک پروژه هلدینگ شمالی به ما سپرده شه .

از بندهای مهم قرارداد ما این بود ک باید قرارداد نهایی طبق قوانین ما تنظیم شه.یکم پررویی بود و همچنان معتقد بودیم شرکت ما کجا و این یارو کجا!ولی خوب!نباید جلوی این جماعت کم آورد.

دستی به مقنعه ام کشیدم و مرتبش کردم.حوصلم نمودارشو نزولی طی میکرد و اصلا واس جلسه به این مهمی خوب نبود.

چشمام رو برای به دست آوردن دوباره تمرکزم روی هم فشار دادم.روی توضیح قرارداد فوکوس کردم.چندین بار متوجه نگاه های عمیق آریامهر شدم،اهمیتی واسم نداشت،باید حرف من به کرسی مینشست.

با صدای آریامهر سالن ساکت شد:آقایون و خانما..ربع ساعت استراحت داشته باشیم بازم به سالن برمیگردیم.

با زبون بی زبونی گفت گمشین بیرون.

درحال جمع آوری وسایلم بودم ک با صداش دستم از حرکت ایستاد:خانم معتمد لطفا شما بمونین مکالمه کوتاهی داشته باشیم.

فرامرزی دو به شک بین رفتن و موندن بود ک با اشاره بهش فهموندم لزومی به بودنش نیست.نامطمئن عرض سالن رو طی و بیرون رفت.

+درخدمتم

الان دیگ من بودمو آریامهر!
 
پارت ۲
مسکوت بهش زل زدم.حدود ۴۵_۵۰ساله نشون میداد.کت شلوار اسپرت و موهای آراسته‌ش هم به کم نشون دادن سنش بیشتر کمک میکرد.
با آرامش پرسید:شما چه فکری درباره این شرکت به این بزرگی کردی؟
سعی کردم نشون ندم که کمی شوکه شدم.با آرامش ظاهری جواب دادم:چیزی شده جناب آریامهر؟
چشماش رنگ پوزخند گرفت،به پشت صندلیش تکیه داد:ظاهرا تعریفایی ک ازتون شنیدم درسته.
به طبع نیشخندی زدم:امیدوارم تعریف بوده باشه.
آروم خندید و سرشو تکون داد.
با بیخیالی نمادینم سعی کردم هدفش رو از نگه‌داشتن خودم تو سالن بدونم:اگر صحبت یا بحثی هست بفرمائید!
مجدد رو به جلو مایل شد و کف دستاش رو دیدم.
شنیده بودم اگر مردها موقع حرف زدن کف دستشون مشخص بود،نشونه‌ی اعتماد به نفسشونه.صاحب همچین دفتر و دستکی حتما‌ هم باید کف دستش رو نشونم بده!
_با اینکه میدونم ،میدونی چخبره،ولی خوب!باز تکرار میکنم واست.قراردادی که وکیل شرکتت واس این پروژه تنظیم کرده بوی سوءاستفاده میده.ماهم کم تجربه نیستیم خانم!این شرکت نزدیک یک قرن فعالیت و افتخار داره.
با چشمای ریز شده ادامه داد_نه من و تیمم هالوییم نه شما، البته ظاهرا!
طناز نباید جلوی این مرد وا بدی!سعی کردم تیکه کلفتی که بهم انداخت رو نادیده بگیرم.
 
پارت۳
پوزخندی روی لبام نقش بست و چشمام رو مثل تیغ به تخم چشماش دوختم–جناب آریامهر..من ترجیح میدم این پروژه رو چراغ خاموش‌تر از این حرفا پیش ببریم!
فکر نمیکردم رئیس همچین شرکتی با نزدیک یک قرن سابقه مثل بی تجربه ها رفتار کنه!
از عمد این نزدیکشو همچین کشیدم که خوب به دلش بشینه!
خودش رو از تک و تا ننداخت و با ابروی بالا رفته پرسید–منظور خاصی دارین؟چرا باید پروژه بهاین هدفمندی و خوبی رو بی سر و صدا جلو ببریم؟
حالا کمی اخم داشت و زبان بدنش کلافگی رو نشون میداد.
با غرور به صندلی تکیه دادم و بادی به غبغبه‌م انداختم–شما چه فکری درباره ما و شرکت کردین؟کم تجربه با مدیر جوون و این صحبتا؟نه آقای آریامهر.تیمم تحقیق زیادی درباره این پروژه انجام داده.بالاخره شما سود بالایی رو پیشنهاد دادین و خوب!کمی مشکوک به نظر می اومد که حل شد!ظاهرا مدارک زمین قانونی نیست و برمیگرده به قبل از انقلاب.از طرف دیگه هم وارد مرز دولتی میشین...نیشخندی اضافه کردم–لازمه توضیح اضافه بدم؟
دستی به دور لبش کشید و ساعتشو روی مچ دستش مرتب کرد–خیر راستش رو بخواین انتظارشو نداشتم.میدونستم متوجه میشین ولی نه انقدر زود.
لبخندم از سر افتخار بود–من دوست ندارم از این موضوع به عنوان اهرم فشار برای قرارداد و شرکتتون استفاده کنم!امیدوارم مجبورم نکنین.
در ادامه حرفم مرتب نشستم .همزمان باقی اعضا به سالن برگشتن.
ادامه تایم،بحث درباره بازدهی پروژه و میزان مصالح و نیرویی که لازم داشتن پیش رفت.
تیم شرکتشون تیم خیلی خوب و باسوادی بودن.
حس میکردم وکیلشون خیلی موذی و زرنگه و خوب طبق تجربه باید به حسم اعتماد میکردم.
از تک تک افراد خداحافظی کردیم تا رسیدیم به آریامهر.
+خب آقاب آریامهر،خوشحالم که جلسه امروز واس هردو طرف مفید بود.قرداد کتبی دست وکیلتون هست برای مطالعه.امیدوارم هرچه زودتر پاسخ قطعی رو به ما بدین.
مسلط تر از قبل، کل کل پنهانمون رو ادامه داد–منم همینطور.بله خیالتون راحت،آقای فرامرزی از آشنایی با شما هم خوشحال شدم.
فرامرزی–منم همینطور جناب آریامهر.امیدوارم در صورت تاییدیه افتخار همکاری با شمارو داشته باشیم.
تعارفات معمول گفته شد و موقع خداخافظی نهایی،شنیدم که زیر لب گفت–رامت میکنم دختره چموش!
پوزخند تا پشت لبم اومد ولی مجوز نمایش نگرفت!
 
پارت ۴
باید آرامش ظاهریم رو حفظ میکردم،این پروژه همش سود بود.من بچه نبودم با یک حرف عصبی یا ناراحت شم و گند بزنم به همه‌چی.
به راحتی این شرکتو سرپا نکرده بودم که بخوام با خامی از دستش بدم!واس آجر به آجرش زحمت کشیده بودم،انقدری که هیچ‌ جوره حاضر نباشم خودمو به دست احساسات بچگونه بسپارم.
سوار پارس مشکی رنگم شدم و مستقیم گازشو به سمت خونه گرفتم.
انگاری یک سمند و نیسان شاخ به شاخ شده بودن که ترافیک سنگین بود.عجله ای نداشتم..نه کسیو داشتم که منتظرم باشه و نه کار انجام نشده ای داشتم!
پخش ماشینو زدم:
ی خشاب کورتون.. ی خشاب کلت..
یکیشون خالی..یکیشون پر..
یکیش تو مصرف!یکیش رو کله‌م!
خشابا چیه دستم..
دوس دارم گم و گور بشم..
بزارم بی خبر برم..
با صدای جیغ بچگونه از فضای اهنگ خارج شدم.با پلی لیستم زندگی میکردم..انگاری منو توصیف میکردن...
ماشین بغلی زوج جوونی بودن که یه بچه نمکی تو بغل خانومه بود.شیطنت میکرد و میخندید..لبخند هرچند بی جونی روی لبام نشست.
ترافیک کمی باز شد و ماشین کناری جاش رو به یه پراید هاچبک داد.پسر کم سنی که با ریتم اهنگ هد میزد.
من از نگاه کردن به آدما لذت میبردم.
 
پارت ۵
حواسشبه من معطوف شد:پیس پیس خوشگله!
سرم رو به خلاف جهتش حرکت دادم.اصولا حوصله همچین آدمایی رو ندارم.
کمی ترافیک شل شد و من با زرنگی و زدن تو کوچه پس کوچه تونستم ساعت ۱۰ شب به خونه برسم.
خونه‌م حدود ۸۰متری میشد و واسه منی که یک نفر بودم زیاد هم بود!
ماشین رو داخل پارکینگ زدم و بعد از برداشتن کیف لپ تاپ و سامسونتم ،قدم هامو به سمت آسانسور تند کردم..
با فشردن پریز فضای خونه روشن شد.
خونه‌م دو اتاقه بود.چیز خاصی نداشتم.تم تاریکی داشت چون اصولا با رنگ های تیره بیشتر سازش دارم!
بعد از دوش نه چندان طولانی مدتم با حوله تنی بیرون زدم.سمت سینک رفتم و ماگ مشکی رنگم رو برداشتم.
به قصد خوردن نسکافه با آب داخل ماکرو گذاشتم.
همزمان به جودی وعده غذاییش رو دادم.جیگر مرغ رو دوست داشت.ویتامینش زو قاطی آب کردم و واسش گذاشتم.
جیک جیک ماکرو بهم فهموند وقت خوردن نسکافه‌ست.پاکت سیگارمو برداشتم و با ماگم وارد بالکن شدم.
میدونستم که جودی میونه خوبی با دود نداره.
لبمو مرطوب کردم و سیگارو بین لبم گذاشتم.همزمان به این فکر میکردم اگر این پروژه اوکی شه چقدر خوب میشه!
اروم خاکسترشو توی زیر سیگاری تکوندم.نسکافه رو آروم آروم، مزه مزه کردم.ماه امشب از همیشه سفیدتر بود،انگار نورانی تر شده بود.
فیلتر سیگارو رها کردم توی زیرسیگاری کریستالی و قفس جودی رو آوردم داخل بالکن تا یکم هوا بخوره.
بعضی وقت ها فکر میکردم بیشتر شباهت رو با این جغد دارم!همونقدر تودار..همونقدر ساکت..همونقدر بی حوصله!
از بین قفسه‌ش دستمو داخل بردم و نازش کردم.نرم بود.به چشمام زل زده بود بدون اینکه پلک بزنه.دلم واسش میسوخت،بی همدم گیر کرده بود توی این خونه!
ولی خوب،دوست داشتم درباره‌ش خودخواه باشم.
چشم ازش گرفتم..بازم فکرم رفت سمت قرارداد.مصالح و نیرو از ما و الباقی کارها مثل نقشه کشی،کارای اداری با اونا.
تتها هدفم پیشرفت شرکت بود،مغزم از شدت افکار حالتی مثل اسپاسم رو تجربه میکرد..
ترجیح دادم به خودم کمی استرحت بدم و بقیه فکرهارو بزارم واسه بعد!
 
پارت ۶
با تموم توانم فریاد کشیدم –تو چیکار کردی بهمنی؟
فرامرزی نزدیکم اومد و با نگرانی گفت–خانم معتمد الان سکته میکنی آروم باش!
حس میکردم تموم رگ و پی بدنم گشاد شدن تا قلبم خون بیشتری رو پمپاژ کنه،نفس نفس میزدم.مقنعه کوفتیم رو عقب کشیدم–فرامرزی این چیکار کرده؟ببین این لعنتی چه گندی زده!اصل مدارک کو؟ فریاد کشیدم –برگ برنده ما کو؟
وکیل شرکت سرشو انداخت پایین–بخدا نمیدونم.هرچی میگردم نیست!
دستمو محکم کوبیدم روی میز–دوباره و سه باره بگرد،هزار بار بگرد.
فرامرزی نزدیکم شد–چیشده؟چیو گم کرده؟
بی اهمیت به سوالش رو به بهمنی برگشتم–مگ سوسکه گم شه؟یعنی چی نیستش؟
انگشتمو سمتش گرفتم–وقت داری تا فردا پیداش کنی!فهمیدی؟
بهمنی–چشم. +پس چرا وایسادی منو نگاه میکنی؟بدو وقتو تلف نکن!
نشنیدم چی گفتو رفت.برگشتم سمت میزم. با پوشه سبز رنگ خودمو باد زدم.
تموم تنم نبض میزد و گردنم دائم میپرید.اه لعنت به این تیک مزخرف!
فرامرزی خیلی آروم پرسید –خانم معتمد؟میشه بهم بگین چیشده؟
با دستم گردنمو ماساژ دادم–مدارک اصلی آریامهر اینا.
بهت زده پرسید –واقعا؟ کلافه رو برگردوندم،انگار توی این موقعیت باهاش شوخی دارم.

فرامرزی–من پی دی افشون رو دارم.ولی خب اصلی یه چیز دیگه‌ست.
برق امیدم کم سو و کم سوتر میشد.خیلی از کارای حقوقی سر در نمیاوردم ولی میدونستم اصل مدارک یه چیز دیگه‌ست!
از فرامرزی خواستم که منو تنها بزاره تا ببینم چیکار باید کنیم.
سر منافع خودمو شرکت با احدی شوخی نداشتم!
طی تصمیم آنی تلفنی، منشی رو صدا زدم.
–جانم خانم؟ +خسته نباشی، دوستان رو توی سالن کنفرانس جمع کن تا بیام.
–چیزی شده؟ دوست نداشتم عصبانیتمو سر این بدخت خالی کنم.به چشم غره ای بسنده کردم و عقب گرد کردم تا وسایلم رو جمع کنم.
 
پارت۷
+سلام دوستان. اول خسته نباشید.باید یکسری نکات رو یادآوری کنم.در صورت واگذاری این پروژه به ما روزهای سختی رو خواهیم داشت. شراکت بزرگیه و سخت کوشی میطلبه.خطا نمیپذیرم(یه چشم غره ریز هم به بهمنی رفتم)حواستون جمع باشه.ان‌شاءالله شرکت قراره پیشرفت خوبی داشته باشه.پس کارکنانی که ازشون تلاش و سخت کوشی دیده شه افزایش حقوق خواهند داشت.الان هم ساعت ۴.۵ هست،استثنا امروز رو نیم‌ساعت زودتر میتونین برین.خسته نباشید.
مثل همیشه آخرین نفر خارج شدم.
+خانم امیدی لطف کنین آگهی استخدام برای وکیل بزارین.با تجربه و سابقه کاری.
–چشم
راه رفته رو برگشتم و فکر این چند روزه‌م رو عملی کردم –خانم امیدی یه آگهی هم واسه دستیار بزنین.
متعجب گفت:دستیار؟ چشمامو تو حدقه چرخوندم–بله دستیار!؟خانم،مجرد،زیر ۲۵ سال.ساعت کاری هم مثل بقیه کارکنا.اوکی؟
–بله حتما!
+یادت نره.فعلا!
منتظر جواب خداحافظیش نموندم و زدم بیرون. احتیاج به آرامش داشتم.هنوز تیک عصبیم یکی در میون میزد.
سوییچ در ماشینو باز نمیکرد،دو سه بار امتحان کردم و بار سوم محکم کوبیدمش به بدنه ماشین.
شانسو ببین.باز زدم،باز شد!احمق کتک میخواست!
ی نخ گوشه لبم گذاشتم و روشنش کردم.هیاهوی خیابون نمیزاشت صدای سوختنش رو بشنوم.
 
پارت۸

راه افتادم سمت خونه،تقریبا ساعت ۷ بود که رسیدم خونه.دوش گرفتم.

امشب از اون شبا بود که هوس شبگردی داشتم.باید تا آرایشگاه دوستم میرفتم.

دستی به دور موهام کشیدم،بلند تر شده بود و تو دست میومد.

از کمدم تی‌شرت بلندی برداشتم.تابستون بود و توی انتخاب لباس راحتتر بودم.

حوله رو کنار انداختم و تیشرت مشکی رنگ جردنو پوشیدم.

من از لخت دیدن خودم تو آئینه وحشت داشتم!

با سشوار کمی موهامو بالا دادم.حالت دهنده نزدم چون میخواستم برم آرایشگاه.

شلوار کوفتیو پیدا نمیکردم.قیافه‌پوکر شد.

یعنی چی؟همین روز قبل از رفتنم به شرکت دیدمش!

خواستم قیدشو بزنم که متوجه شدم از زیر باقی شلوارا بهم چشمک میزنه.

همون بود که میخواستم،طوسی و گشاد.با پوشیدنش روبه جودی کردم:

–آماده باش که امشب شبگردی داریم رفیق.

کرم مرطوب کننده به پوستم زدم و ابروهامو رو به بالا حالت دادم.همین عالیه.

هیچ جوره اهل آرایش نبودم.با برداشتن کلاه لبه دار مشکی رنگم به سمت جا کفشی گوشه اتاق رفتم.

کفش جردن طوسی مشکی رنگمو برداشتم.

آروم قفس جودی رو دم در گذاشتم.پاکت سیگار،گوشی،کیف پول و گوشیمو برداشتم.همرو توی جیبام جا دادم فقط سیگارو دستم گرفتم.درو قفل کردم و با همراه خوبم جودی وارد آسانسور شدم.

به جای اینکه بره سمت پارکینگ،رفت سمت طبقه های بالا.

بیحوصله طبقاتو شمردم.توی طبقه ۱۰ ایستاد.در آسانسور کنار رفت .ی پسری جوون بود که با دیدن جودی مکث کرد.

یعنی از جغد می ترسید خرس گنده؟

سلام آرومی کرد که یواشتر جوابشو شنید.

–ازش نمیترسی؟

با نگاهی که میگفت آی کیوت رو قربون نگاهش کردمو گفتم:

–اگه ازش میترسم پس چرا کنارمه؟

لبخند دستپاچه ای زدو هیچی نگفت.

با رسیدن آسانسور به پارکینگ اون اول خارج شد و بعد من.

سمت ماشین رفتیم تا شبگردی دونفرمون رو شروع کنیم.
 

کاربران در حال مشاهده این موضوع (مجموع: 1, کاربران: 0, مهمان‌ها: 1)

کاربرانی که این موضوع را خوانده‌اند (مجموع کاربران: 8)

عقب
بالا