اینجا رمانیکــ ـه!

با عضویت در رمانیک، شما قادر خواهید بود با دیگر اعضای انجمن بحث کنید، به اشتراک بگذارید و پیام خصوصی ارسال کنید.

عضویت! **پیدا کردن رمان بی نام**

متروکه ترجمه رمان ميراث اسکارلت( SCARLETT ÖRÖKÉBEN ) | Thumbelina

رده سنی
  1. جوانان
ژانر اثر
  1. عاشقانه
  2. تاریخی

Thumbelina

رمانیکی پایبند
Thread Owner
پرسنل مدیریت
مقام‌دار آزمایشی
مدیر
نام هنری
الینا فری
آزمایشی
مدیرتالار آموزش
شناسه کاربر
3925
تاریخ ثبت‌نام
2023-01-14
آخرین بازدید
نوشته‌ها
642
پسندها
553
امتیازها
298
محل سکونت
سرزمین پریان
سکه
6,446
نام هنری
الینا فری
آزمایشی
مدیرتالار آموزش
covers_560307.jpg

نام رمان: میراث اسکارلت

نویسنده: آدری دی میلاند

مترجم: Thumbelina

ژانر: دنباله ادبی، عاشقانه، تاریخی

خلاصه:

اسکارلت اوهارا خوب می‌دانست که قواعد بازی دیگر همان قواعد پیشین نیستند.
در آغاز، اشلی بود عشقی که گمان می‌برد آتشین است، اما اکنون تنها خاکستری سرد از آن بر جای مانده بود.
پس از او، رت باتلر آمد؛ مردی که سال‌ها در حسرتش سوخت و در آرزویش زیست، و آنگاه که سرانجام به او رسید، روزگار بی‌رحمانه از هم جداشان کرد.
و کت... دختر کوچکش، آن‌که بیش از هرکس بر این زمین دوستش می‌داشت... او نیز رفت.
هیچ‌کس نمانده بود که برایش جهانی نو بنا کند.
و با این حال... باید جهانی نو بنا می‌کرد!

رمان عاشقانه‌ی بزرگ آدری دی. میلند نشان می‌دهد که گرچه زمانه دگرگون می‌شود، اما افسانه‌ها همچنان زنده می‌مانند.
 
آخرین ویرایش:
۱.

خورشید آهسته از پشت تپه‌های بالیهارا طلوع کرد، و سرزمین را در نوری سرخ‌فام و رنگ‌پریده غرق کرد. گرچه بارانی که تمام شب بی‌وقفه باریده بود شعله‌ها را خاموش کرده بود، اما هنوز ستون‌های باریک و خاکستریِ چرکینی از دود بر فراز روستا پیچ‌وتاب می‌خوردند.
در سرچشمه‌های طغیان‌زده‌ی رود بوین، بارندگی هفته‌ها ادامه داشت. رودخانه خشمگینانه در بستر خود می‌غرید، قهوه‌ای‌رنگ و کف آلود. تنه‌ی درختان، کلک‌های نیزاری، درِ آغل‌ خوک ها را با خود می‌برد، و قایق‌ها را از لنگرگاه‌های کوچک روستایی می‌ربود. هر کس اکنون آن منظره را می‌دید، بی‌درنگ باور می‌کرد افسانه ای را که درباره‌اش می‌گویند حقیقت دارد: رود به اندازه هر مایل طولش، به همان تعداد هر سال قربانی می‌گیرد.
پرندگان بر فراز آب پرواز می‌کردند و با جیغی گرفته به پایین حمله ور می‌شدند اگر غذایی در کف‌های کثیف می‌یافتند. اگر یکی موفق می‌شد، با اضطراب می‌کوشید با شکار خود فرار کند تا در دوردست، طعمه‌اش را با آرامش بخورد.
در ساحل، دور از غوغای پرندگان، روباهی با خز سرخ‌رنگ درحالی که به سمت لانه‌اش می‌رفت، پوزه‌اش را بیرون آورد.
 
آخرین ویرایش:
میان دو توده‌ی چمنزار مردابی ایستاده بود. با وحشت به رودخانه‌ی خروشان خیره شد، سپس با عزمی راسخ پنجه‌اش را در آب فرو برد.
اما همان لحظه که شدت جریان را حس کرد، با شتاب آن را بیرون کشید. با نارضایتی خرناس کشید، و بعد بی‌صدا، همان‌طور که آمده بود، در میان بوته‌زار ساحلی ناپدید شد.
پرتوهای نارنجی متمایل به قرمز از میان ابرهایی که بالای تپه‌ها سنگینی می‌کردند، شکافته شدند. در آن نور کم‌رمق، خانه‌های پوشیده از مه سحرگاهی و دود شناور بالیهارا به‌تدریج پدیدار شدند.
سکوتی دلگیر بر روستا چیره شده بود.
نه دری باز می‌شد تا مردانی را که راهی زمین‌ها بودند بدرقه کند، نه خنده‌ی زنانه‌ای از آشپزخانه‌ها به گوش می‌رسید، نه صدای چرخ کالسکه‌ای در خیابان‌های خیس و باران‌خورده شنیده می‌شد.
تنها، گاوی بود که جایی با لحنی نالان مویه می‌کرد، بی‌فایده چشم‌انتظار دختر شیردوش و وعده‌ی صبحگاهی‌اش.
انگار که بالیهارا تنها در طول یک شب، دوباره به شهری متروکه و شبح‌زده بدل شده باشد، درست مانند چند دهه پیش، وقتی که تمام مردان روستا را به‌خاطر قتل یک لُرد، انگلیسی‌ها به دار آویختند. و اینک، آن تراژدی کهنه، گویی دوباره در حال تکرار شدن بود…
سربازان انگلیسی‌ای که تیر خورده یا به‌قتل رسیده بودند، هرچند از خیابان‌ها جمع شده بودند، اجساد بـر×ه×ن×ه‌شان را رودخانه‌ی طغیانی بوین با خود برده بود، اما خون ریخته‌شان فریاد انتقام سر می‌داد. و انتقام ارتش بریتانیا هرگز دیر نمی‌رسید. همیشه سریع و بی‌رحمانه بود.
اسکارلت اوهارا، مالک روستا و زمین‌های اطراف آن، که تا همین اواخر بانوی بلامنازع دهقانان بالیهارا بود، از ژرفای برج کهن طلوع صبح را تماشا می‌کرد و با صدایی بریده زار می‌زد:
– چرا، رت؟ آه، لطفاً بگو، چرا باید این‌طور می‌شد؟ چرا؟ من که دوستشان داشتم! به آن‌ها خانه دادم، کار دادم، غذا دادم!
هرگز با آن‌ها بدرفتاری نکردم. در دوران خشکسالی، برایشان گندم خریدم، اجاره‌ها را بخشیدم، در حالی که در جاهای دیگر شاید سقف را بر سرشان خراب می‌کردند!
به رسم و رسوم احمقانه‌شان احترام گذاشتم، گالن گالن از چای غیرقابل‌تحمل‌شان را نوشیدم، به افسانه‌های مضحکشان سر تکان دادم!
فکر می‌کردم آن‌ها هم دوستم دارند، اما... اما...
آه، رت، این فاجعه است!
گریه حرف هایش را برید. پیشانی داغش را به دیوار نمناک سنگی فشرد، شانه‌هایش می‌لرزید.
رت باتلر، ماجراجوی سرسخت و دنیادیده، بی‌کلام و با سری خمیده پشت سرش ایستاده بود. حالا جلو آمد، کف دست بزرگش را بر شانه‌ی زن گذاشت و گفت:
– عزیزم، دیگه وقتش گذشته که خودتو با این چیزا آزار بدی...زیبا بود، اما این هم گذشت، همان‌طور که بسیاری چیزهای دیگر در زندگی ما گذشتند. برای چیزی که از دست دادی اندوهگین نباش، وقتی می‌توانی برای آنچه یافته‌ای، خوشحال باشی.
مرد، زن را به سمت خود برگرداند و با مهربانی اشک‌های گونه‌اش را پاک کرد. سعی داشت سبک‌بال و بی‌دغدغه به نظر برسد، با آن‌که در دل، عمیقاً درد اسکارلت را حس می‌کرد.
ـ پس خوشحال باش برای داشتن من، زیبای من، همان‌طور که من برای داشتن تو خوشحالم، و خواهی دید، دیگر هرگز به آن چند ایرلندی دیوانه که از فرط رفاه نمی‌دانستند چه کنند، فکر نخواهی کرد! با خنده ادامه داد و گفت:
ـ و گذشته از آن ما را محاصره‌ها در انتظارند، همان‌طور که گفتم! و آن اشراف فخرفروشِ بادکردنی که باید سر جایشان نشانده شوند، انجمن‌هایی که باید تسخیر شوند، ثروت‌هایی که باید تصاحب شوند، سرزمین‌هایی که آرزوی گشودن‌شان داریم، و هزاران شگفتی دیگر این جهان! همه‌ی این‌ها می‌توانند مال شما باشند، بانویم، فقط کافی‌ست دست کوچک دل‌فریب‌تان را برایشان دراز کنید. دنیا، اگر هنوز متوجه نشده باشید، برای این است که زیر پای شما بخزد!
صدایی ظریف اما قاطع پاسخ داد.
ـ زیر پای من هم؟ ولی برای چی؟ من که نمی‌خواهمش!
این صدای «کت»، دختر کوچکشان بود که با وقار خاصِ یک کودک چهار ساله حرف زد. روی بستری پر از کاه نشسته و پتو را دور پاهایش پیچیده بود، داشت گره‌های باز شده‌ی نردبان طنابی قدیمی را دوباره می‌بست تا برای پایین آمدن آماده شود. انگشتان کوچکش با مهارتی خاص طناب زبر را می‌بافتند، در حالی‌که با دقت به گفت‌وگوی والدینش گوش می‌داد.
رت سرش را عقب انداخت و با صدای بلند خندید. اسکارلت هم، با آن‌که هنوز دلش پر از اندوه بود، نتوانست لبخند نزند.
ـ آه، شاهزاده‌خانم من هیچ‌کس نگفته دنیا شایسته‌ی آن است که تو احترامش را بپذیری! ولی باور کن، چند هدیه‌ی مفید دارد.
کت کمی فکر کرد. بالاخره جدی سر تکان داد.
ـ بله مثلاً اینکه تونستیم برای من یه پونی بخریم.
اسکارلت با شنیدن این حرف، چنان با صدای بلند خندید که مرد مجبور شد با ملایمت دستش را روی دهانش بگذارد.
 
آخرین ویرایش:
با چشمانی پر از اشک از خنده‌ی فروخورده گفت:
هیس، عزیز دلم، آروم‌تر! آخر کار همه‌ی قهرمانان خشمگین آزادی‌طلب رو می‌کشونی این‌جا. اصلاً خوشم نمیاد اون آهنگر درست‌کار و صد کیلویی‌تون رو بخوابونم زمین، چون اون‌وقت دیگه آبرو و اعتبارم پیش روستایی‌ها می‌ره.
زن چهره‌اش در هم رفت. دست رت را گرفت و به گونه‌ی گر گرفته از گریه‌اش فشرد. چشمانش دوباره از اشک برق افتاد، وقتی با صدایی لرزان گفت:
– حالا چیکار کنیم، رت؟ چطور وسط روز از دست مردم ده فرار کنیم؟ بدون غذا، لباس، پول، پیاده کجا بریم؟
مرد شانه‌ای بالا انداخت.
– ای عزیزم، یعنی از چند تا دهاتی که بیل و داس به دست گرفتن باید بترسیم؟ هنوز خوابن، دارن خواب دلاوری‌های دیشب‌شون رو می‌بینن. وقتی بیدار بشن، می‌رن دنبال گوسفنداشون. شور و هیجان‌شون بیشتر از این دووم نمیاره، نگران نباش!
صدایش آرام و مطمئن بود، حالتش پر از اعتمادبه‌نفس. پاهایش را کمی از هم باز کرده، شانه‌اش را به دیوار تکیه داده بود و همسرش را در آغوش داشت. اما نگاهش با نگرانی به چشم‌انداز بیدار شونده دوخته شده بود. در ذهنش، افکار یکی پس از دیگری می‌دویدند و احتمالات را می‌سنجیدند. خودش هم چندان به گفته‌هایش باور نداشت.
خوب می‌دانست که میان روستاییان، حتماً کسانی هستند که خانم اوهارا و آن بچه‌ی عوض‌شده را از یاد نبرده‌اند و اگر از برج بیرون بروند، ممکن است در دام بیفتند.
دلش از این هم بیشتر شور می‌زد: چطور می‌توانند با یک کودک چهار ساله، در این بارندگی‌ها، از دل جنگل و دشت، پیاده به جایی امن برسند؟
هرچه می‌خواست الان داشت، دو اسب یا حتی یک گاری کهنه! شاید اگر می‌رفت یواشکی توی روستا، یا برمی‌گشت به خانه‌ی بزرگ، چیزی پیدا می‌کرد که به دردشان بخورد. یا برود آدمزتاون، پیش خاندان اوهارا. لابد هنوز آن‌قدر انسانیت دارند که فامیل‌شان را در این وضع تنها نگذارند.
یکی‌یکی همه‌ی این فکرها را رد کرد. نمی‌توانست حتی لحظه‌ای اسکارلت و دخترشان را تنها بگذارد. آن سال‌های سخت که هرکدام جداگانه با دنیا جنگیدند، دیگر نباید تکرار شود.
با غمی سنگین به رود نگاه کرد. آب گل‌آلود و تیره، بی‌امان در بسترش می‌تاخت، و هر دم چیزهای بیشتری را از کناره‌ ساحل می‌ربود و با خود می‌برد. بوته‌های حاشيه‌ی دشت...بوته‌های بید در جریان تند رودخانه رقصی وحشیانه داشتند، بسیاری‌شان را رودخانه با ریشه کَند و با خود برد. در امتداد ساحل، توده‌ی آشغال‌های شناور و گیر افتاده که حالا با کف قهوه‌ای و کثیف درآمیخته بود، به نوار پهنی چند متری تبدیل شده بود. گروهی از پرندگان آبچر با احتیاط روی این زباله‌ها قدم می‌زدند و در میان آن‌ها دنبال غذا می‌گشتند.
رت داشت از پنجره کنار می‌رفت، که ناگهان جسم دیگری در میان آوار و ته‌نشست‌ها گیر افتاد. مرد لبخندی پیروزمندانه زد. وسیله‌ی نجات بالاخره پیدا شده بود!
اسکارلت را هم به سمت پنجره چرخاند
– بانوی من کشتی سفارشی‌تان رسید. البته خبری از کابین‌های لوکس نیست، اما برای یک گردش کوتاه در رودخانه شاید همین هم کافی باشد.
زن با ناباوری به قایق ماهی‌گیری سیاه‌رنگی خیره شد که در میان گل‌ولای تاب می‌خورد.
با لحنی هشداردهنده فریاد زد
– رت باتلر! جدی جدی که نمی‌خوای ما رو سوار اون قایق درب‌وداغون کنی؟ یه نگاه به رود بنداز، به‌نظرت اصلاً چند متر می‌تونیم پیش بریم؟ حتی فرصت دعا کردن هم پیدا نمی‌کنیم، غرق می‌شیم! یه بار قبلاً باهام رفتی قایق‌سواری، همون‌موقع نزدیک بود بمیریم. هنوز که هنوزه لرزم می‌گیره وقتی یادم می‌افته!
مرد لبخند زد.
– خب، پس یادش نیفت در ضمن، اگه خوب یادم باشه، اون دفعه خودت بودی که التماس می‌کردی باهام بیای. اصلاً فکر نمی‌کردم اون همه خاطره‌ی تلخ ازش برات مونده باشه.
صورت اسکارلت سرخ شد. سرش را پایین انداخت و با شرم به «کت» نگاه کرد که همچنان غرق در گره زدن طناب‌ها بود. البته خوب می‌دانست رت به چه اشاره دارد. و البته که آن شب، یکی از شیرین‌ترین، شورانگیزترین و خاص‌ترین لحظات زندگی‌اش بود: شبی که «کت» در میان موجی از اشتیاق بی‌حد، در تپه‌های شنی کنار رودخانه، نزدیکی قلعه‌ی مولتری، پس از نجاتی از دل آب‌های یخ‌زده، شکل گرفت. گواهی بر عشقی که همه‌ی تردیدها را پشت سر گذاشته بود.
آن‌قدر احساساتی شده بود که حتی یادش رفت دلخور باشد.
زمزمه کرد
– اوه، رت… من خیلی دوستت دارم!
 
آخرین ویرایش:
– من هم دوستت دارم، عزیزم. و دقیقاً به همین خاطر ازت می‌خوام که به حرفم گوش بدی. باور کن، راه دیگه‌ای نداریم. نمی‌تونیم با پای پیاده از این منطقه فرار کنیم. «کت» هنوز خیلی کوچیکه. رودخونه خطرناکه، می‌دونم، ولی نه اون‌قدر که از این فرصت بگذریم. نمی‌تونیم تا ابد این‌جا کز کنیم.
باز هم «کت» وسط حرف پرید.
– من اصلاً خسته نمی‌شم! راه رفتن رو دوست دارم، از بارون هم نمی‌ترسم! ولی قایق‌سواری رو حتی بیشتر از اینا دوست دارم!
مادرش خندید.
– اوه، دریانورد کوچولوی من! تو که حتی یه بار هم توی قایق ننشستی!
پدر با رضایت سر تکان داد.
– دیدی؟ دقیقاً دختر باباشه! مطمئنم عاشق قایق‌سواری می‌شه.
– اون موقع که بردمش آمریکا، هنوز نوزاد بود. یادته؟ همون وقتی که اون خانم‌های انگلیسی رو تا بندر چارلستون بدرقه کردی...
اسکارلت با لحن خاطره انگیز ادامه داد
– هنوز اسماشون یادمه: لیدی فلیسیتی و لیدی مارجری. یه زن دیگه هم باهاشون بود که می‌گفتن فقط از طریق ازدواج، لیدی شده. همون موقع بود که اولین بار با بانوان واقعی آشنا شدم. ولی تنها چیزی که برام مهم بود این بود که در مورد تو چی می‌گن. خیلی دلتنگت بودم! وقتی دیدمت، حس کردم آسمون داره روی سرم خراب می‌شه!
ماجراجو با مهربونی لبخند زد و آروم گردنش رو بوسید.
رت با لبخند شیطنت‌آمیز گفت:
– دیگه هیچ‌وقت نمی‌ذارم همچین اتفاقی برامون بیفته. نگران نباش. ازت مراقبت می‌کنم. ولی تو هم باید مراقب من باشی.
زن با تعجب نگاهش کرد.
– معلومه که مراقبت می‌کنم! مگه دیوونه‌ام که دوباره از دستت بدم؟
مرد سر تکان داد.
– خب، پس خوبه می‌دونی، دیگه اون‌قدر پیر شدم که تمام انرژی‌مو صرف قانع کردن خودم می‌کردم که بدون تو هم می‌تونم زندگی کنم. بهترین سال‌هام توی این توهم گذشت. فکر نمی‌کنی دیگه وقتشه یه کم خوشبختی واقعی هم نصیبم بشه؟
اسکارلت به چهره‌ی آفتاب‌سوخته و مردانه‌ی رت خیره ماند و قلبش از عشق لبریز شد. با شرمندگی به یاد آورد زمانی را که در دل می‌خواست از آن مرد انتقام بگیرد اگر روزی عشق و ضعفش را نشان دهد. اما دیگر حتی اثری از آن میل در دلش نبود. تنها یک خواسته در تمام دنیا برایش مانده بود، و آن از هر چیزی مهم‌تر بود: این‌که تا پایان عمر در کنار شوهرش بماند و دوستش بدارد.
می‌خواست سال‌های از دست‌رفته را جبران کند، با ولع، با اشتیاق، درست مثل بیماری که پس از یک دوره‌ی طولانی بستری، برای نخستین بار از جا برمی‌خیزد. آرزوی ب×و×س×ه داشت، آغوش، قدم‌زدن‌های طولانی، لمس دستان مرد، شنیدن صدایش و دیدن لبخندش.
– وقتشه که بریم، عزیزم.
صدای جدی رت او را از رویا بیرون کشید و به واقعیت اندوهناک برگرداند.
با لحنی نامعمول نرم از او پرسید.
– تصمیمت رو گرفتی؟ مطمئنی که هیچ راه دیگه‌ای نداریم؟
– راه دیگه کم نیست، اما فکر نمی‌کنم بهتر از این باشه. ببینی، از طریق رودخونه زودتر به جای امن می‌رسیم. و کت هم از این سفر لذت خواهد برد
با مهربانی به دخترش نگاه کرد.
دخترک از روی مبل پایین آمد، نردبان طنابی‌اش را دنبال خود کشید و نزد پدر و مادرش رفت.
با قاطعیت گفت:
– درستش کردم حالا می‌تونیم بریم. می‌خوام تو قایق، جلو بشینم!
رت و اسکارلت در حالی که سعی می‌کردند لبخندشان را پنهان کنند به هم نگاه کردند. مرد ابرویش را بالا انداخت و با تحسین سر تکان داد.
– خب، شاهزاده‌خانوم تو اصلاً وقتت رو با حرف‌های اضافه تلف نمی‌کنی! و در مورد این نردبون باید بگم، واقعاً شاهکار ساختی!
دستش را دراز کرد و کت با دست‌های کوچولوی خاکی‌اش محکم توی کف دست بزرگ پدر زد.
در حالی که پدرش با احساس دست به صورتش کشید با لبخند گفت:
– اصلاً سخت نبود.
زن با اندوه به آن دو نگاه کرد. آهی کشید.
– خدایا اگه این لحظات خیلی زودتر پیش می‌اومدن… اون وقت هیچ مشکلی نداشتیم، مطمئنم.
رت نمی‌خواست دوباره شاهد فروپاشی روحی همسرش باشد. دست دخترک را رها کرد و صاف ایستاد. با اخم گفت:
– خب، دیگه وقتشه که بریم! حسابی هوا روشن شده، داریم فرصت رو از دست می‌دیم اون نردبونو بده من، شاهزاده‌خانوم!
 
آخرین ویرایش:
کت نردبان طنابی فرسوده را به پدر داد و او چند بار آن را کشید تا از استحکامش مطمئن شود.
در حالی که طناب‌های مهار را به قلاب آهنی‌ای می‌بست زیر لب غرولند کرد.
– این یکی طاقت میاره
از پنجره بیرون را نگاه کرد. چند روستایی گیج و متحیر در خیابان پرسه می‌زدند، اما اطراف رودخانه کاملاً ساکت بود.
– شماها پایین برید و منتظر بمونید. باید عجله کنیم، مردم به‌زودی از خواب بیدار می‌شن
این را به اسکارلت گفت.
زن دامنش را به کمر زد، حالا دیگر تقریباً هیچ شباهتی به آن لباس شیک روز قبل نداشت و پا روی نردبان گذاشت.
وقتی برق شیطنت و لبخند مسخره‌آمیز را در چشم‌های شوهرش دید معترضانه گفت:
– چرا اینقدر لبخند موذیانه چرا می‌زنی، مرد گستاخ؟!
رت خندید و گفت:
– به جان تو، عزیزم، تو توی این لباس انقدر خواستنی شدی که اگه یه راهب پیر هم تورو ببینه، از وسوسه و گناه خلاصی نداره! و تازه از دابلین چند تا از دوستات بیان این پایین، ببین چه صحنه‌ی دل‌چسبی براشون فراهم میشه!
و خنده‌اش بلندتر شد.
اسکارلت از خجالت سرخ شد.
– رت باتلر! تو واقعاً نفرت‌انگیزترین، غیرقابل‌تحمل‌ترین آواره‌ی روی زمینی!
غرید و شروع کرد به پایین آمدن.
کار به آن سادگی که فکر می‌کرد نبود، اما بالاخره پاهایش به زمین محکم رسید. نگاهی به بالا انداخت.
کت از دهانه‌ی در بالا را نگاه می‌کرد.
– از مادرش پرسید می‌تونم بیام؟ و بی‌معطلی راه افتاد.
پاهای کوچکش برای لحظاتی در هوا تاب خوردند تا توانست پله‌ها را پیدا کند و با چالاکی خودش را پایین کشید.
رت همان‌طور که سرش در قاب در ظاهر شد با نگرانی پرسید:
– خودش می‌تونه بیاد، یا باید کمکش کنیم؟
اسکارلت خندید.
– فکر کنم خودش از پسش برمیاد. خیلی زرنگه! حتی با کشتی‌های بزرگ بادبانی هم سفر کرده! همون‌هایی که توی کتاب مصور دیده بودی، یادت هست؟
هنوز جمله‌اش تمام نشده بود که رت کنارشان نشست. به جلو اشاره کرد.
– آن بوته‌ی کروی شکل نزدیک به ساحل را می‌بینید؟ آنجا باید مخفی شویم تا من قایق را بیاورم. امیدوارم هوا هنوز تمیز باشد!
با ترس اسکارلت نجوا کرد.
– وای رت، من خیلی نگرانتم! چطور می‌خواهی بری سراغ قایق؟ جریان خیلی قوی است و ممکن است در چند لحظه تو را ببرد! می‌دانم چون دفعه پیش خودم توی آن شنا کردم. البته آن موقع سیل نبود ولی همین‌قدر هم ترسناک بود. در کلایبردی بود، در مهمانی خانواده سوتلیت
مرد مدتی طولانی به او نگاه کرد. چشمان تیره‌اش غیرقابل خواندن بود.در نهایت با لحنی خشک گفت.
– مطمئنم خیلی خوش گذشت بهت
زن خشکش زد. به صورت شوهرش خیره شد و به شدت جستجوگر نگاه کرد. «می‌دونه!» با وحشت فکر کرد. چارلز راگلند جلوی چشم‌هایش ظاهر شد، آن شب ناموفق در کلایبردی، وقتی که غریبه در اتاق خواب او را در آغوش گرفته بود. اما او باید به رت فکر می‌کرد و همین برای این‌که با گریه طلبکار را از اتاق بیرون کند کافی بود.
و چارلز راگلند، آن چارلز مهربان و لطیف، اکنون مرده بود. حتی یک روز هم نمی‌گذشت که فینیان‌های بالیهارا او را به ضرب گلوله کشته و جسدش را در رودخانه انداخته بودند. خداوندا، چه مرگ بی‌ارزش و احمقانه‌ای!
ترس اسکارلت ناگهان به خشم تبدیل شد.
– آره، خیلی خوش گذشت آقای باتلر، باور کن یا نه! تو تنها مرد دنیا نیستی که یه زن می‌تونه کنار تو احساس خوبی داشته باشه. به درک!
رت هیچ حرفی نزد، فقط با آن لبخند طعنه‌آمیز ش لبخند زد.
زن چانه‌اش را بالا گرفت، دخترش را کنارش صدا زد و به راه باریکه‌ی خیسی که از شبنم صبحگاهی کنار رودخانه می‌گذشت، رفت. شوهرش با سر تکان دادن و آهسته پشت سرشان آمد.
خورشید می‌درخشید و پرتوهایش روی قطرات آب روی برگ‌های درختان منعکس می‌شد. بیشتر مه و غبار که تا دیروز همه جا را پوشانده بود، از بین رفته بود و فقط در سایه‌های چند حفره‌ی عمیق باقی مانده بود. زنبورها پیش‌قراولانی بودند که در نور گرم پرواز می‌کردند و در جنگل آفتابی وزوز می‌کردند. همه چیز بسیار آرام و صلح‌آمیز به نظر می‌رسید.
 
آخرین ویرایش:
فقط رودخانه‌ی بویْنِ گل‌آلود و خروشان که با عصبانیت می‌غلتید، و مارهای دود غلیظ و شومی که هنوز بر فراز روستا تاب می‌خوردند، با این منظره‌ی آرام نمی‌خواندند. انگار نیروهای فراانسانی اسطوره‌های ایرلندی هشدار می‌دادند: حواستان باشد، م×س×ت×ی بی‌خیالی صبح تابستان فریبنده است!
فراریان کنار هم زیر بوته‌ی گرد شکل کز کرده بودند.
دخترک، کت پدرش را کشید و با کنجکاوی پرسید.
– الان قایق‌سواری می‌کنیم؟
پدرش به او لبخند زد.
– بله عزیزم، الان وقتشه. ولی اول باید قایق را به ساحل بیارم. فکر می‌کنم اونقدرها هم سخت نباشه.
اشاره کرد و توضیح داد:
– اگر روی اون تنه‌ی افتاده بخزم، دقیقاً می‌تونم بهش برسم.
دختر با نگاهی متخصصانه تنه را بررسی کرد و گفت:
– خیلی لیز به نظر می‌رسه و اگه بیفتی توی آب، اون ماهی بزرگ می‌خورتت!
مادرش با عصبانیت غر زد.
– اوه، کت دیگه مزخرف نگو، به اندازه کافی مشکل داریم
اما رت کنجکاو شد. با علاقه پرسید.
– چه ماهی بزرگی، عزیزم؟
دخترک جواب داد.
– گرین گفت زیر این‌جور چوب‌ها، ماهی‌های بزرگ و همیشه گرسنه زندگی می‌کنن، و منتظرن یکی بیفته توی آب تا بخورنش! واسه همین نباید روی این چوب‌ها راه رفت.
اسکارلت آرام در گوش شوهرش زمزمه کرد.
– آهان، گرین... همان پیرزن قابله که موقع تولدِ کت کمک کرده بود. کلبه‌اش کنار برج، داخل جنگله. کت خیلی وقت باهاش می‌گذروند، فکر کنم خیلی خوب با هم کنار می‌اومدن
مرد سرش را تکان داد.
– پس گراین اینو بهت گفته حدس می‌زنم قبل از اینکه از اون ماهی‌های بزرگ بشنوی، خودت امتحان کرده بودی از این چوب‌ها بالا بری، درسته؟
دخترک پاسخی نداد، فقط سرش را پایین انداخت و با لجاجت شانه بالا انداخت.
پدرش اصراری نکرد و از جا برخاست.
– سعی می‌کنم از ماهی‌ها دوری کنم
اسکارلت فوری دستش را گرفت و از بازویش کشید تا مانع خروج او از پشت بوته شود. شروع کرد.
– رت… فقط می‌خوام بگم که من اصلاً از اون مهمونی خوشم نیومد.
تو این اواخر هیچ جا به دلم ننشست، انقدر دلم برات تنگ شده بود...
من...
مرد او را بلند کرد در آغوش کشید و به خود فشرد.زمزمه کرد.
– هیچ اشکالی نداره عزیزم دیگه لازم نیست بدون هم زندگی کنیم.
بی‌توجه به نگاه کنجکاو کودک‌شان با حرارتی طولانی و سوزان او را بوسید گفت:
– دوستت دارم
و از مخفی‌گاه زیر بوته بیرون آمد.
چند لحظه‌ای همان‌جا ایستاد و اطراف را بررسی کرد، و چون هیچ حرکتی ندید، به‌سمت ساحل دوید.
اسکارلت در حالی که لبش را می‌جوید، تماشا کرد که چطور رت به ساحل رسید و با پا تنه‌ی درخت را امتحان کرد. به نظر می‌رسید آن را به‌اندازه‌ی کافی محکم تشخیص داده، چون به‌زودی با تمام وزنش روی آن ایستاد. بازوانش را باز کرد و با گام‌های کوتاه و محتاط به‌سمت قایق پیش رفت.
اسکارلت از شدت اضطراب مشتش را به دندان گرفته بود. با خودش فکر کرد
راست می‌گن من نرمال نیستم مثل یه دختر دبیرستانی توی اولین مهمونی رسمی‌ش این‌قدر هیجان‌زده‌ام. مسخره‌ست.
اما نخندید... آرام‌تر هم نشد. برعکس، نگرانی‌اش لحظه‌به‌لحظه بیشتر می‌شد.
هرچند رت به قایق رسید و با یک پرش حساب‌شده درونش پرید. بلافاصله تنه‌ی درخت را چنگ زد تا قایق را از حرکت باز دارد. چون با آن پرش، قایق از جای خود تکان خورده بود و جریان قوی رود فوراً آن را در چنگ خود گرفت.
اسکارلت آن‌قدر غرق نگرانی بود که متوجه نشد دخترک چه پرسیده است. لحظه‌ای نگاهش را از روی شوهرش برداشت.
– چی گفتی عزیزم؟
کودک دوباره پرسید.
– پرسیدم اون سایه‌ی تیره‌ی کنار قایق، پشت سر عمو رت، چیه؟
زن با وحشت از جا پرید.
– کنار رت؟ ولی که هیچی اون‌جا نیست، شوخی نکن! به خدا هیچی نیست! چی...
جمله‌اش را انفجاری مهیب قطع کرد.
صدایی که سکوت رؤیایی صبح تابستان را چنان درهم شکست که گویی یک م×س×ت، جامی از کریستال تراش‌خورده را بر زمین می‌کوبد.
 
آخرین ویرایش:
رت ایستاد و به سمت کنار رودخانه نگاه کرد. نمی‌توانست چیزی را ببیند که اسکارلت همان لحظه دید.
نمی‌توانست مردی را ببیند که در نیزار پنهان شده بود، نمی‌توانست تفنگی را ببیند که برای بار دوم نشانه رفته بود.
برای اسکارلت، زمان ناگهان بی‌نهایت کند شد.
می‌دانست که جیغ‌کشان خودش را به جلو پرتاب می‌کند، می‌دانست که مهاجم برای بار دوم ماشه را می‌چکاند.
اما نه صدای خودش را شنید، نه صدای شلیک را،
و نه حتی حس کرد که با آن همه دویدن، ذره‌ای به شوهرش نزدیک‌تر شده باشد.
ذهنش فقط از یک تصویر پر شده بود: رت که با بازوان گشوده در ته قایق به عقب می‌افتد.
متوجه نشد که کی خودش را به کنار رود رسانده.
بی‌وقفه فریاد می‌کشید، اما خودش هم از فریادهایش آگاه نبود.
با چشمانی وحشت‌زده به قایق که به سرعت دور می‌شد خیره ماند و می‌خواست به دنبالش برود، اگر کسی ناگهان بازویش را محکم نمی‌گرفت.
صدایی خش دار به او پرخاش کرد.
– خب، خب! خانم اوهارا! پس بالاخره اینجا قایم شده بودین دیشب؟
– جیغ و داد نکن! اون یار انگلیسی‌دوست لعنتیت دیگه برگشتنی نیست. خوب سوراخ‌سوراخش کردم با اون تیرم!
فریاد اسکارلت روی لب‌هایش خشک شد.
مردی لاغر و دراز، با شانه‌های افتاده و دندان‌های کج و زرد جلویش ایستاده بود، بوی تعفن دود چپق از دهان نیمه‌بازش بیرون می‌زد.
یک دستش بازوی زن را چنگ زده بود، و با دست دیگرش تفنگ دولولش را محکم نگه داشته بود.
– می‌دونستم از سوراختون می‌خزین بیرون بالاخره!
اون شبح لعنتی لرد به دار آویخته نمی‌تونه همیشه نگه‌تون داره.
خب حالا تو رو هم گرفتم، اون حرامزاده‌اتم گرفتم!
اون بچه‌ی ع×و×ض×ی‌تونم پیدا می‌شه، بعدش وقتشه که آتیش درست کنیم...
همون سرنوشت که هر جادوگر لعنتی‌ای باید بهش برسه!
دهاتی هر لحظه دیوانه‌تر می‌شد.
تفنگش را بالا می‌برد، بینی‌اش را به صورت اسکارلت نزدیک می‌کرد.
زن، در وحشت مطلق، او را مثل یک هیولای دهان‌گشاد و بدبو دید،
همان که رت را کشته، و حالا به جان بچه‌اش افتاده است.
ناگهان فریادی وحشیانه از گلویش برخواست.
بازویش را با تمام نیرو از چنگ مرد بیرون کشید،
و با انگشتانی که مثل چنگال شده بودند،
با تمام قدرت به صورت مرد کوبید.
دهاتی نعره از درد کشید، همانند خرگوشی که زخمی شده باشد.
با چشمانی نابینا، مرد زن را با تمام نیرو از خود دور کرد، سپس با دستان خون‌آلودش صورت زخمی‌اش را گرفت.
از لای انگشتانش، خون مثل رود جاری شد.
اسکارلت از شدت ضربه تعادلش را از دست داد، به پشت افتاد و سرش به سنگی برخورد کرد.
تاریکی‌ای مهربان، فراموشی‌آور و آرامش‌بخش بر او سایه افکند.
– مامان! مامان!
دختر کوچکش با پاهای کوتاهش همان لحظه خودش را رسانده بود.
کنار مادرش خم شد، لباسش را کشید.
مرد ناله‌کنان در حالی‌که با انگشتان خون‌آلودش به تفنگش ور می‌رفت گفت:
– بالاخره تو هم اومدی، بچه‌ی لعنتیِ جادوگر!
خب، پس با هم بمیرید!
با چشمانی تار، لبریز از خون و جنون، تفنگ را بالا آورد تا نشانه بگیرد.
– وایسا!
فریادی فرمانده‌وار، نیرومند، و غیرقابل مقاومت در فضا پیچید.
دهاتی با ترس تفنگ را پایین آورد.
گرین، زن جادوگر، از دل جنگل بیرون آمد.
پیکر کوچک و خمیده اش را شالی سیاه و کهنه پوشانده بود، موی سفید و ژولیده‌اش هنوز از شبنم برگ‌های بوته‌ها خیس بود.
چهره‌اش چروکیده و قهوه‌ای، همچون برگ پاییزی می‌نمود.
او دانای افسانه‌ها، معجزه‌ها و رازها بود.
صدای پیرزن برخلاف ظاهر نحیفش، طنین‌دار و آمرانه در فضا پیچید.
– برو گم شو! ناپدید شو، و برای همیشه نفرین‌شده باش، همراه با تمام آن‌هایی که دست به زنِ خاندان اوهارا زدند و خانه‌اش را به آتش کشیدند! همه‌ی نیروهای سیدهه‌ها را به یاری می‌طلبم تا نفرینم محقق شود! محوشو و از خشم نیاکان بترس، چرا که دست بر یک بانو بلند کردی!
کلماتش چون تازیانه‌ای بر مرد فرود آمد.
کمرش خم شد، و تفنگ از دستان بی‌رمقش رها شد و به زمین افتاد.
دست‌هایش را روی گوشش گذاشت، سرش را به چپ و راست تکان می‌داد، انگار که عقلش پریده باشد. سپس ناگهان، مثل کسی که هزار شیطان به دنبالش باشند، فرار را بر قرار ترجیح داد.
ناله‌های وحشت‌زده‌اش در صبح آرام، دور و دورتر شد.
گرین زیر لب غرید:
– کرم پست
سپس به سوی دخترک برگشت.
– مادرت حالش خوب میشه دارا، نترس.
کودک به او نگاه کرد…
 
آخرین ویرایش:
با قاطعیت گفت.
– اگر تو می‌گی، پس نمی‌ترسم. اما چرا منو یه اسم دیگه صدا می‌زنی؟ من «کت» هستم، مامانم هم همیشه همین‌طوری صدام می‌کنه
پیرزن با صدای خش‌دار و آرام خندید:
– «دارا» اسم واقعی توئه، حتی اگه الان طور دیگه‌ای فکر کنی. یه اسم کهن سلتیکه، یعنی "درخت بلوط".
دخترک لحظه‌ای به فکر فرو رفت. سرش را تکان داد. حلقه‌های موهای سیاه کلاغی‌اش به پرواز درآمدند.
– من نمی‌خوام هیچ درختی باشم «کت» رو خیلی، خیلی بیشتر دوست دارم!
گرین پاسخی نداد. به سمت اسکارلت رفت، کنارش زانو زد، دستش را روی پیشانی او گذاشت و در حالی که به جریان رودخانه خیره شده بود، با خود اندیشید:
«چه زندگی بیرحمی... این زن حقش بود که بالاخره طعم خوشبختی رو بچشه. اون‌قدر براش جنگید، بارها از دستش لیز خورد، گاهی خودش ازش دوری کرد. حالا که بالاخره می‌تونست پیداش کنه... می‌تونست زندگی کامل‌تری داشته باشه، اما حتی اینم براش مقدر نشد. همه‌ی رؤیاهاش، آرزوهاش، با یه قایق کوچیک، روی رودخونه‌ای خروشان، همراه با یک مرد مُرده، دور شدن... بعدش چی انتظارش رو می‌کشه؟ خونه‌اش سوخته، رویاهاش نابود شده...»
در سکوت به آب خیره ماند. دخترک بی‌صدا کنارش ایستاده بود.
سکوت را پیرزن شکست:
– مادرت باید استراحت کنه زیاد... خیلی زیاد باید استراحت کنه. آیا می‌خوای تا اون موقع میای با من، یا می‌خوای پیشش بمونی؟
چشمان تیز و نافذ پیرزن بدون لرزش به کودک دوخته شده بود. دخترک در فکر فرو رفته بود، با دقت قدم برمی‌داشت و نوک زبانش از لای لب‌ها بیرون زده بود. بالاخره پرسید.
– مطمئنی بدون منم خوب می‌شه؟
گرین با مکثی کوتاه سر تکان داد.
– البته، دارا. البته که خوب می‌شه.
– خب، پس باهات میام. تو قصه‌های خیلی جالبی می‌گی! و توی جنگل خیلی بهتره تا توی روستا. ولی اول باید پونی‌مو پیدا کنیم، بدون اون هیچ جا نمی‌رم!
پیرزن لبخند زد.
– زود پیداش می‌کنیم، نترس! یه روزی بهت یاد می‌دم چطور صدایش کنی تا وقتی گم شد خودش بیاد پیشت.
کت یک‌باره هیجان‌زده شد. فریاد زد.
– حالا! حالا! همین حالا می‌خوام یاد بگیرم!
صدای گرینیه محکم و بی‌چون‌وچرا بود.
– نه دخترم، حالا وقتش نیست. اول باید به مادرت کمک کنیم.
دخترک ساکت شد. خودش را جمع کرد و با دقت نگاه کرد که پیرزن با مادرش چه می‌کند.
گرین کنار اسکارلت زانو زد، کف دستش را روی پیشانی سرد زن گذاشت. پوستش خشک و ترک‌خورده بود، شبیه کاغذ پوستی کهنه، و رگ‌ها از زیرش دیده می‌شدند. موهای ژولیده و سیاه کلاغی اسکارلت را کنار زد و با دقت به صورت رنگ‌پریده و بی‌حرکت او خیره شد. زیر لب زمزمه کرد.
– منو ببخش، بانوی اوهارا اما باور کن، این بهترین راهه برای دخترت. بهترینِ ممکن. اون به دنیای تو تعلق نداره. نه به دنیای انسان‌های معمولی. اون فرزند سیدهاست... و فقط من اینو می‌دونم. مردم روستا نادونن. بهش می‌گن بچه ع×و×ض×ی، جادوگر، خون‌آشام و ازش می‌ترسن. در حالی‌که اون فقط نیکی می‌آره. برای همه‌ی کسایی که لایقش هستن. شاید یه روز حتی برای خودت هم، بانوی اوهارا...
صدایش آن‌قدر آرام بود که کت با اینکه درست کنارش نشسته بود حتی یک کلمه هم نشنید. اما بعد، صدایش را بلند کرد، و این بار به زبانی عجیب و ناشناس شروع به خواندن کرد.
زبان باستانی و قدرتمندی بود، همان زبانی که پادشاهان افسانه‌ای پریان روزگاری در تالارهای برویگ و بون با آن با هم سخن می‌گفتند.
کلماتش با نیرویی هیپنوتیزم‌کننده پرواز کردند، در تار و پود واقعیت رخنه کردند، به سد خاطرات اسکارلت نفوذ کردند، آن‌ها را دوباره چیدند، خاطرات سمی را زدودند، و مهی شفا‌بخش به جا گذاشتند، سپس در سپیده‌دم ناپدید شدند.

«از شب تا شب، سفر من،
راه طولانی پیش روی من،
روز به روز سفر من،
داستان هایی که هرگز نمی شوند...»

گرین ساکت شد. دستش را به‌آرامی روی صورت اسکارلت کشید و بعد ایستاد. سرش را بالا گرفت، در هوای نمناک صبحگاهی را بو کشید و گوش داد...
 
آخرین ویرایش:
کت با کنجکاوی پرسید.
– حالا مامان چی میشه؟ تو براش آواز شفا خوندی؟
اما پیرزن به حرف‌هایش توجهی نکرد. دست قهوه‌ای و ترک‌خورده‌اش را بالا آورد و با اشاره، دختر را به سکوت دعوت کرد.
کت ساکت شد، با ابروهای درهم‌کشیده به دقت گوش سپرد. حالا او هم صدایی شنیده بود.
با ترس در حالی که گوشه‌ی چارقد گرین را می‌کشید، زیر لب گفت:
– یکی داره میاد، مگه نه؟ قایم شیم! حتماً می‌خوان بهمون آسیب بزنن! بیا گرین، بیا...
پیرزن با دلخوری غر زد.
– ای بابا، دارا! مگه می‌شه کسی این‌قدر بی‌ادب باشه؟ مگه نگفتم ساکت شو؟!
دخترک با چشم‌های معصوم و گشاد این را توضیح داد.
– نه که نگفته باشی، گرینی! فقط با دستت اشاره کردی، انگار داری مگس‌ها رو می‌پرونی!
پیرزن لبخند زد. با صدایی آرام گفت و به‌سمت بوته‌هایی که نشان داده بود راه افتاد.
– مگس‌ها، آره؟ خب باشه کوچولوی من. حالا برمی‌گردیم عقب، اون‌جا، توی بوته‌زار. بیا!
اما کت دنبال او نرفت. فقط ایستاده بود کنار اسکارلت، با چانه بالاگرفته و نگاهی سرسخت. گرین ایستاد و برگشت نگاهی به او انداخت.
– خب، چی شده، دختر؟ بیا دیگه!
دخترک سینه اش را جلو داد، هرچند صدایش می‌لرزید.
– نه. نمی‌تونم مامانمو این‌جا تنها بذارم. باید ازش محافظت کنم تا وقتی خوابه! اون‌جوری نمی‌تونه فرار کنه اگه آدم‌های بد بیان!
پیرزن لبخند زد. زیر لب زمزمه کرد، بعد با صدای بلندتر ادامه داد:
– دارا، دارا! این سرزمین روزی خیلی از وجودت خوشحال میشه! نگران نباش کوچولوی من، مامانت در امانه. آدم‌های خوبی میان، آسیبی بهش نمی‌رسونن. بیا حالا!
دخترک پا فشاری کرد.
– ولی مامان چی میشه، گرینیه؟ باید اونو هم با خودمون ببریم!
گرین سرش را تکان داد. موهای آشفته و سپیدش صورتش را پوشاندند.
با لحنی آرام و اطمینان‌بخش گفت.
– نه، دارا، لازم نیست اونو با خودمون ببریم. فامیل‌هاش از ادامزتاون میان، از خانواده اوهارا. اونا با خودشون می‌برنش. مامانت خوب میشه، و تو هم همون‌طور که قرار گذاشتیم، با من میای!
دختر نگاهی به اسکارلت انداخت، بعد به پیرزن. احساسی از آرامش عمیق در دلش نشست... همان آرامشی که همیشه با دیدن پشت خمیده و کوچک گرین حس می‌کرد.
شکننده بود. با این حال، شکل او که بی‌نهایت وقار و قدرت ساطع می‌کرد، جلوی چشمش بود. سرش را تکان داد. به آرامی گفت.
– خوب است بگذار برویم.
و سپس دست زن را گرفت و شروع کرد او را به سمت حاشیه جنگل کشیدن. چند قدم که برداشتند، سایه بوته‌ها آنها را در برگرفت.
دقیقا به موقع بود. باد تکه‌هایی از گفت‌وگو را از سمت مسیر برایشان می‌آورد و به زودی مردان لاغراندامی که به سمت برج می‌رفتند را دیدند.
پسران دنیل اوهارا، دایی تازه درگذشته اسکارلت.
پاتریک، تیموتی و سیموس، مسلح به چوب‌های بلند، در صفی مرتب روی مسیر راه می‌رفتند.
با جدیت درباره چیزی بحث می‌کردند.
– کله‌سنگی احمقت، سیموس! آیا او نبود که بعد از مرگ پدرمان خانه و زمین را به تو بخشید؟
صدای بلند و پرطنین پاتریک به گوش می‌رسید. جواب سیموس شنیده نمی‌شد اما تیموتی بیشتر صحبت می‌کرد.
– پیگین بهتر است از خدا شکر کند که بانوی اوهارا به میان ما بازگشته است، به جای این که مدام دلخور باشد که در عروسی‌اش حضور نداشت. البته این ناسپاس فراموش می‌کند که بدون بانوی اوهارا هیچ عروسی‌ای هم برگزار نمی‌شد.
سیموس با اشتیاق زیادی از حقانیت خود دفاع نکرد چون حرف‌هایش باز هم باد آن را برد. اما صدای پاتریک همه چیز را پوشش می‌داد:
– بس است، دیگر کافی است از این بحث! اصلا مهم نیست حق با کیست. ما باید پیگیری کنیم، چون او از بستگان ماست. اگر مشکلی دارد، باید کمکش کنیم، چه کارهایش را خوب انجام داده باشد چه نه. پدرمان اگر الان بشنود، چقدر از ما شرمنده می‌شود!
پسرها ساکت شدند. فقط نگاهی بی‌روح به هم انداختند، وقتی به برج رسیدند و کنار آن توقف کردند. دیدن دیوار سنگی خزه‌دار و خاموش گلوهایشان را گرفت و ترس در دلشان خانه کرد.
تیموتی زمزمه کرد و پا به پا شد.
– اینجا کسی نیست
سیموس اضافه کرد.
– اما روح لرد دار زده حتما اینجاست چرا باید ما اینجا می‌آمدیم!
پاتریک با عصبانیت سرش را تکان داد. دندان‌هایش را به هم سایید.
– زن‌های پیر احمق!
 
آخرین ویرایش:

موضوعات مشابه

کاربران در حال مشاهده این موضوع (مجموع: 0, کاربران: 0, مهمان‌ها: 0)

کاربرانی که این موضوع را خوانده‌اند (مجموع کاربران: 3)

عقب
بالا